مجموعه آثار (۱۱) مباحث اعتقادى و اجتماعى
پيروزى
حتمى
« وَعَدَاللهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ
لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِياْلاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ
قَبْلِهِمْ وَ لَُيمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ
لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْبَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا يَّعْبُدُونَني
لايُشْرِكُونَ بيشَيْئًا وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ
الْفاسِقُونَ »
نظير چنين جشني را با چراغاني مفصل و شكوه و
شادي فراوان، زياد در كوچه و بازار تهران و ساير شهرها ديدهايد و يقيناً
متوجه شدهايد كه در ميان تمام اعياد مذهبي و غيرمذهبي ايران از همه با جنب
و جوشتر و پرجلالتر و صميمانهتر است. در حقيقت اين جشني ديني و ملي و
تودهاي است.
اما همين جشن در نظر غيرمعتقدين يا منكرين، مورد تعجب فراوان و ايراد و
احياناً تمسخر ميباشد. ساير اعياد مذهبي را لااقل از جهت تاريخي و اخلاقي
يا عاطفيكم و بيش قبول ميكنند، ولي در باره نيمه شعبان و جشن ميلاد امام
زمان، در اصل آن شك دارند تا چه رسد بهچيزهاييكه بهآن حضرت و بهقيام
آخرالزمان نسبت داده ميشود.
بعضي از مسلمانان شيعه و روشنفكر اخير نيز بهاين جشن ايراد ميگيرند؛ نه
بهدليل اصل مطلب، بلكه بهلحاظ عدم تناسب تشريفات و تجليل خاصي كه در
مقايسه با اعياد بزرگتر اسلامي مانند عيد قربان و عيد فطر در مورد آن
بهعمل ميآيد و مسلماً چنين توجه و علاقهاي بيجهت نيست.
اگر ما اين نكته روانشناسي و بشري را قبول داشته باشيم كه درجه تأثر و عكسالعملهاي
انسان هميشه با قدرمطلق يك قضيه و اهميت و ارزش واقعي يك حادثه و امري كه
بر او وارد ميشود تناسب ندارد، بلكه عامل دوري و نزديكي و ارتباطيكه آن
امر با منافع حال و حوايج حاد شخص پيدا ميكند،حساب تناسبهاي فوق را به
كلي بههم ميزند و ميزان خوشآمد يا نفرت را تنظيم مينمايد ، ميتوانيم
منشأ علاقه خاصي را كه در ايران قرن اخير بهجشن نيمه شعبان داده ميشود،
بفهميم.
ما مسلمان شيعه هستيم و اگر بگويم جشن ميلاد امام عصر (عج) و معتقدات
مربوط بهآن از اركان تشيّع است، گزافهگويي نكردهام.
مختصری
بررسی
براي توضيح مطلب و مخصوصاً اطلاع بيشتر
آقايان نسبت بهموضوع لازم است مطالعه مختصري در مفهوم و منظور اين عيد و
در مسئله مهدويت بنماييم.
البته بررسي هر موضوع و ورود به هر مطلب از جهات مختلف ممكن است انجام
گيرد. شما يك گياه يا علفي را ميتوانيد روي خاصيت دارويي آن مطالعه نماييد
يا از جهت اقتصادي و براي فروش و صدور مورد آزمايش قرار دهيد يا به منظور
علمي و به عنوان نمونه جالب و آموزنده براي مطالعه يك نظريه گياهشناسي
بررسي كنيد؛ بدون آنكه مثلاً زشتي و زيبايي برگ و گل آن مورد توجه باشد.
همين طور اعتقاد به«مهدي» از جنبههاي مختلف جامعهشناسي، مسلكشناسي و
مبارزات انقلابي، علمي، اسلامي و غيره قابل بحث و بررسي است. مسلماً فرصت
مختصر اين مجلس و اطلاعات خيلي مختصرتر و ناقص حقير اجازه بررسي مسئله را
بهطور صحيح و كامل و از جميع جهات و همچنين اثبات قطعي ظهور امام غائب
را، آن طور كه دلخواه شنونده و گوينده است، نميدهد؛ جز آنكه اشارههايي
فهرستوار و بحثي بر سبيل اجمال بنمايم.
معتقدات
شيعه راجع به امام زمان
همانطوركه ميدانيد شيعه اثنيعشري جعفري
معتقد است كه امام دوازدهمي، همنام پيغمبر و ملقب به مهدي، از اولاد علي
(ع)، نهمين نسل سيدالشهداء و فرزند بلافصل ابومحمد الحسن بنعلي معروف
بهعسگري و نرگس خاتون، در نيمه شعبان سال ۲۵۵ هجري قمري، بهدنيا آمده
است. پس از وفات پدر بهامامت منصوبگشته، ولي از نظر عموم پنهان بوده و تا
سال ۳۲۹ ه . ق (يعني ۷۴ سالگي) غيبت صغري داشته است. در غيبت صغري، نوّاب
يا نمايندگاني واسط حضرت با شيعيان بودهاند. پس از آن غيبت كبري شروع
شدهاست و حضرت در آخرالزمان ظهور خواهدكرد. از سال و موعد ظهور هيچ كس-
حتي خود او- جز خدا خبر ندارد. موقعي امام عصر ظهور و قيام مينمايد كه
دنيا را سراسر ظلم و جور فراگرفته، از اسلام تنها اسمي و از قرآن نقش يا
رسمي وجود دارد؛ شكم و شهوت و پول، دين مردم شدهاست؛ نام اسلام و درس قرآن
در مساجديكه آباد و زينت شده است، برده و داده ميشود، ولي دلها خواب
است؛ دانشمندانشان شريرند و مردمگرفتار ظلم، قحطي، اختلاف، شورش و اضطراب
دايمي هستند؛ عده زيادي از مسلمانها گمراه هستند و معدودي پابرجا
ماندهاند... .
امام غايب قائم (عج) با ظهور خود دنيا را بهزودي تسخير و پر از عدل و قسط
ميكند؛ فراواني مايحتاج ميآورد و به هر كس به
قدر احتياج خواهد داد؛ به مساوات عمل مينمايد و دين خالص خدا را بر زمين
ميگستراند ... .
رؤيای
خوش
اين مطالب بهگوش يك شخص بيسابقه يا مدّعي
مخالف، ممكن است بيش از خبري و حرفي نيايد و بگويد: اين يك ادعا يا
خيالبافي است، با يك سلسله ابهامها و اشكالهاي باور نكردني؛ مثلاً زنده
ماندن و طول عمر غيرعادي امام (۱۱۳۰ سال قمري يا ۱۰۹۶ سال شمسي تا حالا)
و بعد علت و كيفيت غيبت و بالاخره ظهور و پيروزي فوري. اين عقيده را مثل
بعضي ادعاها و خيالبافيهايي كه در مذهبها و
مسلكها وجود دارد، ميشمارد.
اما به فرض كه چنين
اعتقادي صرفاً يك ادعا يا آرزو باشد، بازهم ميارزد ارزيابي شود و منبع آن
بهدست آيد. چون هر چه باشد ، در فكر و در زندگي يك ملتي جا گرفته و جنبه
تاريخي و جامعهشناسي پيدا كرده است . جالب توجه است بدانيم اين عقيده يا
عادت از كي و از كجا آمده ، چه كسي يا چه كساني و چرا آن را تلقين كردهاند
و چطور چنين جايگير شده است؟...
اين خود فصلي از مطالعه روي اسلام يا عقايد اسلامي عاميانه خواهد بود.
ميدانيد كه اسلام در مقايسه با ساير مذاهب داراي تاريخ روشنتر و مدارك
مدّون و مطمئنتر بوده و مطالعه روي آن نسبتاً آسان است. يك مقدار، در اثر
اينكه بهلحاظ زمان از همه اديان تازهتر است، يك مقدار هم در نتيجه اينكه
اسلام در دوران خط و كتابت به وجود آمده و گسترش يافته است. با آنكه در
زمان نزول قرآن درس و خط در محيط عربستان غيرمعمول بوده، ولي با توصيه و
توسعهاي كه اسلام در باره تعليم و تحصيل و استعمال علم به كار برد، ثبت و
ضبط وقايع و خطابهها و افكار، بلافاصله رايج گرديد. تاريخ و روايت و حديث
و بحثهاي فكري جنبه آكادميك و انتقادي بهخود گرفت. خروارها كتاب تفسير و
سنّت و سيره و روايت و حديث به رشته تحرير درآمد. بعداً علومي بهنام رجال
و درآيه بهمنظور نقد احاديث و روايات و حلّاجي كردن اخبار وضع گرديد... .
در رأس همه مدارك و اسناد خود قرآن را داريم كه ملاك و معيار ساير مدارك و
يگانهكتاب مذهبي دستنخورده دنيا و متّفقعليه دوست و دشمن است. پس از
قرآن متون بعضي خطبهها و دعاها مانند نهج
البلاغه و صحيفه سجاديه و ادعيه معتبر ميآيد. سپس بهكتب سيره و احاديث
نبوي و ائمه ميرسيم كه با وجود مغشوش و مخدوش بودن آنها، تشخيص صحيح و
سقيم آنها در نزد اهل بصيرت و ممارست چندان مشكل نيست. همانطوركه
مستشرقين نيز آنها را بهعنوان مأخذ تحقيق بهكار ميبرند، در نزد شيعه محك
و مفتاحي وجود دارد كه از ائمه رسيده و فرمودهاند: اخباري كه از قول ما
روايت ميشود، بهقرآن عرضه كنيد؛ اگر منافات داشت، بهديوارش بزنيد.
از وسايل ديگر تفكيك و تشخيص روايات راست از دروغ، توجه به نظر و نفعي است
كه ميتوانسته است بر نقل آن خبر مترتّب باشد. اما اگر روايات مختلف شيعه و
سني در حديثي كه بهسود يك طرف و به زيان دعاوي طرف ديگرست، اتفاق داشتند،
اعتبار آن حديث خيلي بيشتر ميشود.
مباني
اسلامي و الهي مهدويت
در باره امام آخرالزمان، علاوه براينكه اشاره
و عنايت و انطباق فراوان در قرآن وجود دارد و در نهج
البلاغه نيز در چندين خطبه اظهارات روشني در اين زمينه از حضرت
امير رسيده است ، احاديث كثيري متجاوز از ۵۰۰ فقره از طريق سني و شيعه از
صدر اسلام به اين طرف ، از رسول اكرم و از ائمه اطهار با صراحت كامل نقل
شده است.
بهطوريكه از مجموع آنها برميآيد، مسئله مهدويت و اعتقاد و انتظار ظهور
امام غايب و قائم، از دودمان رسالت، يكي از مسائل متفقعليه و مسلّم عالم
اسلام ميباشد.
ذيلاً هشت نمونه از آن احاديث را نقل مينماييم :
۱- از حافظ ابونعيم از علماي معروف اهل
سنت؛ بهسند خود، از ابوسعيد خدري روايت كردهاست كه رسول خدا فرمود:
مردي از اهلبيت من خروج خواهد كرد؛ به سنت من عمل مينمايد و خدا به
سبب او بركات خود را از آسمان نازل و از زمين ظاهر ميكند و دنيا را پر
از عدل ميسازد؛ همان طور كه قبلاً پر از ظلم و جور شده باشد.
۲- ايضاً از حافظ ابونعيم؛ بهسند خود، از قيسبن جابر و از جدش روايت
كرده است كه رسول خدا فرمود:
بعد از خلفا، امرا و ملوك جابر ظاهر خواهند شد و پس از آنها مردي از
اهلبيت من خروج ميكند كه زمين را پر از عدل خواهد كرد؛ كماآنكه قبلاً
پر از ظلم و جور شدهاست.
۳- در كتاب «كفايةالاثر» به نقل از كتاب «منتخبالاثر» از ابوذر غفاري
ميگويد: پيغمبر خدا اشاره بهعلي و حسنين كرده و گفت:
اين برادرم بهترين اوصياء است و سبطين من بهترين اسباط و بزودي خداي
تعالي از صلب حسين ائمه دين را خارج ميسازد و مهدي امت از ماست. گفتم
اي پيغمبر خدا، چندنفر امام پس از تو خواهند بود؟ فرمود: به عدد نقباء
بنياسرائيل.
۴- «ينابيع المودة» از شيخ كمالالدين نقل نموده كه پيغمبر (ص) فرمود:
براي خدا خليفهاي است كه در آخرالزمان ظاهر و در وقتي كه زمين پر از
ظلم و جور شده است، ظهور ميكند و دنيا را پر از عدل و قسط خواهد
كرد...
به تساوي تقسيم ميكند، به عدالت با رعيت رفتار مينمايد، در منازعات
حق را از باطل جدا ميسازد، در ايام او قطرهاي در آسمان نيست كه به
زمين نريزد و نباتي در زمين نيست كه نرويد (كنايه از حداكثر استفاده و
بهرهبرداري از طبيعت)، او امام مهدي قيام كننده به امر خداست كه مذاهب
را از زمين برميدارد و جز دين خالص چيزي نميماند؛ پسر نهم امام حسين
است.
۵- از جابربن عبدالله انصاري: رسول خدا فرمود:
خليفهاي در آخرالزمان پيدا خواهد شد كه مال را بيحساب و شمار
ميبخشد.
۶- سليط گويد: حسين بن علي بن ابيطالب فرمود:
۱۲مهدي داريم، اول آنها اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب است و آخر آنها
نهمين فرزند من امام قائم به حق كه خدا بدو زمين را پس از مردگي زنده
نمايد. عليرغم مشركين، دين را آشكار و بر همه دينها پيروز سازد. براي
او غيبت طولاني خواهد بود كه عدهاي در آن مدت از دين بيرون ميروند و
عدهاي پابرجا ميمانند؛ در حالي كه آزار كشند و به آنها گفته شود: اين
وعده اگر راست است، چه وقت عملي ميگردد؟!
بدانيد كساني كه در دوران غيبت عليرغم آزار و تكذيبها مقاومت و صبر
نمايند، مانند جهادكنندگان در ركاب رسولاكرم ميباشند.
۷- از علماي جماعت تعداد قابل توجهي، علاوه بر نقل احاديث مربوطه،
بابها و كتابهايي در اثبات ظهور و قيام امام غايب اختصاص دادهاند؛
از آن جمله است:
-
ابوعبدالله محمدابن يوسف گنجي شافعي
در «كشفالظنّون»،
-
شيخ نورالدين عليابن محمدبن صبّاغ
مالكي مكّي در «فصول المهمّه في معرفةالائمة»،
-
محييالدينبن عليبن محمد العربي
حاتم طائي اندلسي حنبلي، در باب ۳۶۶ از كتاب «فتوحات»،
-
شيخ اديب ابومحمد عبداللهبن احمدبن
احمدبن حشاب،
-
شيخ عبدالوهاببن احمد ابن علي
شعراني... .
خلاصه آنكه در خود اسلام مسئله مهدويت و وعده
انتظار امام غايب بسيار قديم و ريشهدار بوده، نه اختراع ايرانيها و
اقتباس از زرتشتيان است (آن طوركه امثال Darmesteter مستشرق ظاهراً يهودي
فرانسوي گفتهاند) ، و نه اختصاص به تشيّع دارد؛ بلكه اتصال آن به طور وضوح
به شخص نبي اكرم(ص) ميرسد.
يك نشانه سابقه داشتن و ريشهدار بودن و مقبوليّت عمومي اين عقيده در ميان
مسلمين، همان تعداد قابلتوجه مدعيان مهدويت از اوايل اسلام به اين طرف و
در تمام بلاد و اقطار اسلام است. تقريباً عمل همگي مدعيان مهدويت نيز قيام
عليه ستمگري خلفا و حكّام يا داعيه اصلاحات مذهبي بوده است.
ذيلاً چند نفر از كساني را كه به عنوان مهدي، قيام و دعوي مهدويت نمودهاند
يا پيروانشان چنين نسبتي را به آنها داده اند
نام ميبريم :
-
ابوالحسن زيدبن علي كه عليه امويّه قيام
كرد و سپس كشته شد و پيروان او بعداً قايل به مهدويت و ظهور مجّدد او
شدند (در قرن ۲ هجري)؛
-
ابراهيمبن محمد ابنعباس كه در سال ۱۰۴
در كوفه با او بيعت كردند و نماز گذاردند و او را به مهدويت ستودند؛
-
ابومسلم خراساني كه به سال ۱۲۷ در خراسان
عليه بنياميه قيام كرد و دعوي مهدويت نمود؛
-
ابومحمد عبدالله مهدي كه در سال ۲۹۷ در
افريقا، سكه حجتالله بهنام خود زد؛
-
محمدبن تومرت ابوعبدالله مغربيالحسن كه
در مغرب اقصي، در سال ۵۲۲ دعوي مهدويت كرده و جنگهاي مهمي نمود؛
-
عباس الرّيفي در اواخر قرن ۷ هجري در
مغرب اقصي، دعوي مهدويت و شورش كرد؛
-
السيد محمد الجونيوري الهندي كه در سال
۹۰۱ دعوي مهدويت نمود و خلق كثيري با او بيعت نمودند؛
-
موسي الكردي از اهل كردستان معاصر
سلطانمحمد خدابنده؛
-
ابوالكرم الدرّاني در بخارا كه اتباع او
به ۶۰۰۰۰ نفر رسيدند و بعداً در حمله مغول كشته شد؛
-
مهدي سوداني در قرن ۱۲ هجري كه در سال
۱۸۸۱ ميلادي قيام كرد و خارطوم و سپس تمام سودان را گرفت؛
-
غلام احمد قادياني كه قبل از جنگ بينالمللي
در هندوستان خروج و دعوي مهدويت نمود؛
-
ميرزا طاهر حكّاك اصفهاني از شاگردان سيد
كاظم رشتي كه در اسلامبول ابتدا ادعاي نمايندگي انبياء را نمود و به
نصيحت و موعظه سلاطين پرداخت و وقتي كارش بالا گرفت خود را مهدي خواند
و در حدود سال ۱۳۰۰ مسموم و مقتول گرديد؛
-
سيدعلي محمد باب از شاگردان سيد كاظم
رشتي كه در زمان ناصرالدين شاه ابتدا دعوي باب بودن و واسط شدن ميان
خلق و امام و سپس ادعاي امام عصر بودن را كرده است و فرقههاي بابيه و
بهائيه از او به وجود آمدند.
اصولاً انتظار يك ناجي آخرالزمان و مصلح يا
منتقم جهاني تقريباً در كليه اديان توحيدي وجود دارد و بشارت داده شده است:
-
زرتشتيان او را سوشيانت و برهمنان، ويشنو
مينامند.
-
يهوديها، منتظر پيغمبرِ آخرالزمان و
ماشيع يا مهدي بزرگ، پادشاه پادشاهان كه ميگويند از نسل اسحقَ است،
ميباشند.
-
عيسويها به بازگشت مسيح و مسياي موعود
عقيده دارند.
-
هنديها نيز بشارات زيادي در كتبشان وارد
شده است.
علماي اسلام و تشيّع بسياري از اين اشارات و
بشارات را روي قراين و دلايلي كه اقامه ميكنند، با حضرت صاحبالامر تطبيق
ميدهند .
اين بود خلاصهاي فهرستوار از بعضي مدارك و اسناد ديني مربوط به امام
آخرالزمان.
البته اثبات قطعي قضيه براي شخص غيرمتديّن و شروع استدلال از مسئله مهدويّت
مشكل است . بايد قبلاً پايههاي اعتقاد به پيغمبر و كتاب خدا را محكم كرد
تا به اين مطلب رسيد.
معذلك همان طور كه نفي يك نظريه يا اظهاريّه غالباً به صورت ميانبُر
انجام ميگيرد و شنونده همين كه در ضمن يا در حواشي آن نظر و خبر، چيزهاي
عجيب و غريب و خلاف عقل و انتظار را ديد، بدون توقف و توجه روي مقدمات و
دلايل مطلب، حكم به بطلان ميدهد و روي بر ميگرداند. ممكن است يك نظريه و
عقيده اثبات نشدهاي نيز وقتي با قراين منطقي مورد انتظار همراه بود و با
جريانهاي موجود و واقعيات تطبيق كرد كه در زمان اعلام آن امكان تشخيص و
احتمال آن موجود نبوده است، لااقل زمينه مساعدي براي آن فراهم شود.
مهدويت
از نظر اجتماعي و سياسي
بنابراين از دريچه ديني روي مسئله مهدويت بيش
از اين بحث نمينماييم و وارد جنبههاي اجتماعي آن ميشويم.
شيعه را ديگر از زاويه اختلافات فقهي جزئي كه با فرقههاي سني دارد (مانند
طرز وضو گرفتن، مهرگذاشتن براي سجده، حكم طلاق و امثال آن) و بر مبناي حب و
بغض نسبت به اهلبيت نگاه نميكنيم. بلكه چهره اجتماعي و سياسي تشيّع را كه
يك «اقليت مبارز» در جامعه رسمي اسلام بوده است، در نظر ميگيريم. بلي از
صفات مميّزه و چهره مشخص شيعه، يك اقليت مبارز بودن آن است. «اقليت» از يك
طرف و «مبارز بودن» از طرف ديگر.
هنوز كه هنوز است، پس از ۱۴ قرن كه تشيّع داراي كشور مخصوص به خود و آزادي
آيين شده است، اگر كل شيعيان دنيا را، با حداكثر تقريب ۳۰ ميليون نفر
بگيريم و مسلمانان جهان را ۵۰۰ ميليون نفر بدانيم، باز هم جمعيت شيعه ۶
درصد، يعني يك «اقليت» بسيار ضعيف ميشود و درگذشته تناسب آن خيليكمتر
بوده است.
اما «مبارز بودن» شيعه؛ نشانه بارز آن امامزداه هاي پراكنده در نقاط دور
افتاده از مراكز خلافت و عزاداريهاي ساليانه و ماهيانه و هفتگي است كه
معمول گرديده و حكايت از فجيعترين كشتارها و فشار و آزار و طرد شيعيان در
بلاد اسلام مينمايد.
طبيعي است كه اگر شيعه مخالفت و مزاحمت يا مبارزهاي با دستگاه حكومت نداشت
، هيچ گاه براي خاطر چند اختلاف در فروع فقهي چنين بلاها را به سرش
نميآوردند. ائمهاطهار و دعات آنها و شيعيان مجبور بودند فعاليت مخفي يا
زيرزميني داشته و استتار و تقّيه را شعار خود قرار دهند.
تاريخ اسلام مشحون از قتل و زجر و حبس امامان و اصحاب و پيروان آنها به دست
خلفا و امرا و عمّال مربوطه است، مانند:
-
اباذر غفاري به دستور عثمان،
-
مالك اشتر و حجربن عدي به دستور معاويه،
-
هانيبن عروه در زمان يزيد،
-
دعبل...
-
شهيد اول و شهيدهاي ثاني و ثالث،
-
محدثين و علماي شيعه،
-
قتل عام دو ميليون نفر شيعه در عثماني به
دستور سلطان سليم و غيره.
اين همه دعاهاي سوزناك و شكوههاي دردناك كه
ائمه شيعه به درگاه خدا از جور سلاطين زمان و از بيچارگيها و گرفتاريهاي
بيامان مينمايند، نشانه ديگري از زجر و خفقان و از محروميتهاي خاص
«اقليت مبارز» در برابر «اكثريت كامروا» و روزگار نارواست .
علت اصلي را يقيناً ميدانيد كه خيلي ساده است. همه ناراحتيها و دشمنيها
در اطراف تفسير آيه «اَطيعُو اللهَ وَ اَطيعُو الرَّسُولَ وَ اُولِی
الاَمْرِ مِنْكُمْ» دور ميزند. چون گفته است: خداوند و پيغمبر و دارندگان
حق امر را كه از خودتان باشند پيروي نمائيد.
شيعه هيچ گاه نخواسته است بهدليل زور و زر، زيرِ بار هر خليفه و حاكم و
سلطان كه خود را در مقام «اولوالامري» نشانده است، برود. براي اين مقام و
واجبالاطاعه بودن، شرايطي قايل بوده و هست. ميگويد:
اولاً، منطقي و بديهي است كه بهدنبال
الله و رسول، ولي امر نيز مطيع و معرّف آن دو باشد؛ نه آنكه عملي و
حكمي بكند كه با امر خدا و رسول منافات داشته و تناقض و تضاد پيش آيد.
ثانياً، «اولوالامر مفترضالطاعه» كسي است كه از طرف خدا و رسول منصوب
به اين سمت گرديده و وصايت و امامت و مأموريت داشته باشد. يا در غياب
امام و با احراز شرايط لازم، (از قبيل تقوا و عدالت و علم و صلاحيت و
غيره) مورد رضايت و بيعت و يا منتخب امّت باشد. در غير اين صورت غاصب و
ظالم است؛ خواه عمر و يزيد و معاويه باشد؛ خواه هارون و مأمون؛ خواه
ناصرالدينشاه و غير آن.
اساس دشمني با شيعه در همينجا و بر سر مسئله
خلافت و حكومت و فعّال مايشايي است كه مورد امتناع و برخلاف اعتقاد اين
دسته بوده است.
دكتر علي وردي استاد جامعه شناسي دانشگاه
بغداد كتابي نوشته است بهنام «وعّاظ السلاطين» و در آنجا فصلي را بهشيعه
اختصاص داده است. او شيعه را «بركانالخامد»، يعني «آتشفشانِ خاموش»
ميداند. آتشفشاني كه هنوز دود و بخار و گاهگاه تكانهايي ظاهر ميسازد.
ميگويد تشيّع مظهر و مركز انقلابات اجتماعي بوده سرنخ تمام انقلابهاي
دنياي اسلام به طور مستقيم و غيرمستقيم به كانون شيعه منتهي ميشده است و
در هر يك از مراسم و مظاهر امروزي شيعه (مانند تعزيهداري عاشورا، تقيّه،
اجتهاد و تقليد و غيره) ميتوان عناصر اجتماعي مبارزات ملي و مكتبهاي
اقليت را ديد.
خلاصه آنكه در طي قرون متمادي هرچه قدرت و جمعيت و رسميت و امكانات در
دنياي اسلام بوده، به اكثريت تسنن و به دستگاه خلفا تعلق داشته است (از
خلفاي راشدين و بنياميه و عباسيان گرفته تا سلاطين عثماني) و هرچه مزاحمت
و مصيبت و شهادت بوده، نصيب اين طرف يعني شيعه شده است.
با اين وصف اگر شيعه توانسته است باقي بماند و به تدريج جا و آيندهاي
براي خود تأمين نمايد، حتماً رمزي يا رمزهايي در آن وجود دارد. يكي از آن
رموز همين انتظار فرج و اعتقاد به ظهور و پيروزي نهايي است؛ و اين كم چيزي
نيست!
وضع يك حزب يا جمعيت مبارزي را در نظر بياوريد كه به دست دشمن تار و مار
شده، كتابهايش را سوزاندهاند، سرانش را سر بريده يا تيرباران كردهاند،
افرادش را بهزندان و طرفدارانش را بهوحشت و فرار انداختهاند ، راه معاش
و زندگي را از هر طرف به رويشان بستهاند... و به تمام معني شكست
خوردهاند. ضمناً به گوش آنها ميخوانند يا خودشان به گوش خود ميخوانند كه
ديگر كسي نمانده است ؛ همه نابود يا تسليم شدهاند و آينده و روزنه اميدي
از هيچ جهت وجود ندارد! ...
اين افراد و اين مكتب چه حالي خواهند داشت؟ جز يأس و تسليم، تن دادن
بهخيانت و مذلت يا پناه بردن بهتخديرها و آلودگيها آيا سرنوشت ديگري در
انتظارشان هست؟ !
اما اگر به عكس، در شديدترين حالات و گرفتارترين لحظهها و ضعفها، شعله
گرمي در دلها و نور ايمان و انتظاري در چشمها باشد، ممكن است خاكسترِ
سردي و خاموشي روي آنها را بگيرد، اما زير خاكستر، باز زنده وگرم خواهند
بود. هرقدر آنها را بكوبند و افراد و سرانشان را از بين ببرند، نخواهند مرد
و در اولين فرصت، از باقي ماندههاي آنها يا از پيوستگانشان نهالهاي
برومند و شاداب سربلند خواهد كرد و بذر خواهد ريخت؛ و زندگي و جهاد در نزد
آنها تا پيروزي وصال ادامه خواهد داشت.
بنابراين حق داشتيم بگوييم، اعتقاد و انتظاري كه شيعه براي امامِ غايبِ
قائمِ قاهر خود دارد و در مراسم نيمه شعبان تجلي ميكند، از اركان تشيع و
ضامن بقا و پيروزي است.
نويد مهدي آخرالزمان كه پيغمبر و امامان به پيروان خود ميدادند كه به
نسلهاي آينده برسد و تصريح مينمودند كه اسلام حقيقي ضعيف ميشود و مؤمنين
خالص بهگرفتاريهاي شديد مبتلا ميگردند ، اما بايد صبر (مقاومت) كنند و
يقين داشته باشند كه خلافت روي زمين و سركوبي دشمنان عدل و دين بالاخره از
آن ما خواهد بود و كساني كه چنين صبر و اميد و انتظار را داشته باشند و
راهحق را ادامه دهند، مانند مجاهدين در ركاب رسول خدا هستند (همان طوري كه
در حديث منقول از حضرت سيدالشهداء (ع) ديديد). چنين تذكر و بشارت، درسِ
دلداري و اميدواري و سرمايه جاوداني براي پيروزي است.
ضمناً با توجه به اينكه چنين پيشگوييها نميتوانسته است مفيد فايدهاي
براي مسائل يا اغراضِ زمانِ بيانِ آنها باشد و نظري جز تعليم و تقويت
نسلهاي آينده در بين نبوده است، حكايت از دورانديشي گويندگان آن مينمايد
و ميتواند شاهدي بر حقيقت و حقانيّت دعوي باشد.
در اين مراسم و معتقدات، نه تنها يك اقليت يا خانواده و فرقه است كه خود را
اميدوار ميكند و نگاه ميدارد ، بلكه مكتبي است كه پرچم آن هميشه
برافراشته ميماند و در تمام مشكلات و پيشامدها ناظر به آينده بوده و خود
را حلاّل مسائل و احتياجات همه اعصار ميداند؛ با داعيهاي كه نه عربي است،
نه ايراني و نه شيعي، بلكه الهي و جهاني است.
پروفسور كُربَن استاد دانشگاه پاريس، شاغل كرسي اسلام شناسيِ ماسينيون۲
فقيد و رئيس انستيتوي ايران و فرانسه كه از مستشرقين معاصر فرانسه و محققين
در اسلام و تشيع ميباشد ، سالي چند ماه به ايران ميآمد (و شايد ميآيد) و
از نزديك به مطالعات و مباحثات مربوط به رشته خود ميپردازد. از جمله يك
مجلس هفتگي در هفت هشت سال قبل تشكيل ميشد كه علامه عزيز و استاد بزرگوار
حضرت آقاي حاجي محمدحسين طباطبائي نيز در آن شركت ميكردند.۳
شبي از جناب پروفسور پرسيدم:
آيا درست است كه بعد از جنگ، تمايل و
توجهي در افكار اروپايي نسبت به مباني روحاني و مذهبي پيدا شده است؟
آقاي كُربَن جواب داد:
بلي، كاتوليكها و محافل كليسا جنب و جوش بيشتري پيدا كردهاند.
سپس مختصري به فكر فرو رفته و با حالت نيمه تأثر و يأس گفت:
چه سود! مسيحيت دين زنده نيست، هر چه تلاش و فكر ميكند، نظرش به عيسي
و به گذشته است؛ داعيه جوابگويي به مسائل (فكري، فلسفي، اجتماعي و
غيره) روز را ندارد...
باز هم تأملي كرد و افزود:
دينِ مسلمانهاي اهلِ سنّت نيز به نبوت و خاتميت متوقف ميشود؛ فقط
مذهب شيعه هست كه پروندهاش بسته نيست و اميد به امام آينده براي حل
مسائل دنيا دارد.
آرزوي
پيروزي نهايي
اينكه ميبينيد ، ايده يا فريضه و عقيده
مهدويت ، بهاين صورت يا بهصورت انتظارِ ناجي بشريت و پيروزي نهايي حق بر
باطل و عدل بر ظلم، در مفاهيم مختلف آن، در همه مذاهب وجود دارد، نه تصادف
است و نه توهّم. امري است بسيار طبيعي و بايد ما بين تمام اين «مهدي»ها،
«مسيح»ها، «ماشيع»ها و «ويشنو»ها تطبيق هم وجود داشته باشد.
اصولاً كدام آورنده مذهب و واضعِ مسلك است كه لااقل خود او اعتقاد
بهپيروزي نهايي مكتبش نداشته باشد و به پيروانش چنين وعدهاي ندهد؟
مسخره است كه كسي پيشاپيش خود را مقهور و ارزشِ فكريش را نسبي و پوچ شدني
بداند؛ مگر آنكه آن را يك نظر موقت و چارهجويي جزئي و محدود معرفي كرده
باشد.
صاحبان فلسفههاي فكري و سياسي نيز، آنها كه واقعبينتر و دورانديشتر
بودهاند، تحقق كامل نظريات و تعليمات خود را در يك محيط آينده و كم و بيش
رؤيايي و آرزويي سراغ دادهاند و در هر حال آتيه را از آن خود ميدانند.
افلاطون مدينه فاضله را سرمشق و شاهد قرار ميدهد؛
سوسياليستهاي قرن ۱۹ سيستم خود را در يك « شهربهشت » به نام « اوتوپيا »
تجسم و تعقيب مينمايند؛
حتي كارل ماركس مادي اگر به خدا عقيده ندارد ، ولي به آخرت تا آنجا كه
تكامل همين دنيا و پيروزي نهايي نظريه و طبقه او و برقرار شدن نظام ايدهآل
يا بهشت كمونيست است، خيلي اصرار دارد. تاريخ را منتهي به بيداري طبقه
رنجبرِ كارگر دانسته و به آيندهاي مينگرد كه پرولتاريا مقام حاكميت و
مرتبه اعلي را به دست آورده است و دنيا خالي از استثمار طبقات و بحران
اقتصادي و كسادي و فقر و جنگ خواهد شد. خيلي هم توصيه ميكند كه پيروان او
به اين مطلب عقيده و علاقه داشته باشند.
پس به طريق اولي يك مذهب توحيدي كه يك سرش در ازليّت و سَرِ ديگرش در ابديت
و آخرت است و معتقد به وجود و حكومتِ مشيّتِ قاهر و مالكيت واحدي ميباشد،
بايد حتماً و جداً روي اشاعه كلي و اجراي كامل، قطعي و نهايي تعليمات خود
تكيه نمايد.
فرقي كه مابين مكاتب سياسي و فلسفي از يك طرف و مذاهب الهي از طرف ديگر
وجود دارد، اين است كه خداپرستان بنا به اعتقادي كه به وحدت خالق دارند و
احساس پيوستگي كامل با خلقت و با بشر، اعم از نزديك و حاضر و غايبِ گذشته و
آينده ميكنند، در نظر و در دلشان پيروزي در يك زمان دور و براي مردم به
دنيا نيامده - همين قدر كه پيروزي حق و حقيقت باشد - در حكم پيروزي و
شادماني آنها است. جسماً و روحاً خود را شريك و برخوردار در آن پيروزي
ميدانند و جشن ميگيرند و به هم تبريك ميگويند.
اما در مذاهب توحيدي گذشته و آثار و كتبي كه از آنها در دست ماست، نظر به
دوري زمان مربوطه يا به واسطه عدم رشد و نقص درك مردم معاصر، تنها اشارات و
بشاراتي، آن هم به طور مختصر و مبهم در كتب مقدسشان باقي مانده است.
اجمالاً ميگويند و رد ميشوند؛ ديگر با اين مسئله سروكاري ندارند، به قوم
خود و به زمان خود ميپردازند. اصلاً مسئله حكومت و عدالت اجتماعي براي ملت
خودشان به مفهوم سياسي آن، چندان برايشان مطرح نيست تا چه رسد به حكومت
جهاني. فقط در اسلام است و آن هم در مذهب تشيع كه توجه به دوران آخرالزمان
و مسئله عدالت و امنيت و بركت (يا توليد) با صراحت به شخص قيام كننده،
موقعيت و مقام خاص پيدا كرده و جزو معتقدات ضروري و مراسم عمومي گرديده
است؛ در دعاهايشان وارد شده است و انتظار و آرزوي چنان دولتي را وظيفه و
ثواب ميدانند.
از پانزده روز ديگر در سراسر ماه رمضان روزهگيران كه با خدا راز و نياز
بيشتر دارند، فقط براي خوردن سحري از خواب برنميخيزند؛ بلكه قبلاً وضو
گرفته و دعاي افتتاح را كه منسوب به امام (ع) ميباشد، ميخوانند. نصف اين
دعا يكسره براي امام زمان است و ضمن آن ميگويند:
«اَلَّلهُمَّ اِنَّا نَرْغَبُ اِلَيْكَ
في دَولَةٍ كَريمَةٍ تُعِزُّبِهَا الاِسْلاَم وَ اَهْلَهُ وَ تُذِلُّ
بِها النِّفَاقَ وَ اَهْلَهُ وَتَجْعَلُنا فيها مِنَ الدُّعاةِ اِلي
طاعَتِكَ وَ الْقادَةِ اِلي سَبيلِكَ وَ تَرْزُقُنا بِهَا كَرامَةَ
الدُّنْيا وَ الْاَخِرَةَ» .
منظور آنكه شيعه، ناجي بزرگِ منتظر را حيّ و
معيَّن و طرفِ خطاب و درخواست مينمايد و براي خود سهم و وظيفهاي در دولت
او خواهان است.
همه مكاتب و مذاهب وعده پيروزي نهايي و عشق و اميد براي فداكاري را به
پيروان خود ميدهند. اگر در آن جمع، اسلام واقعي كه از طريق اهلبيت به ما
تعليم داده شده است، با صراحت و قاطعيّت بيشتر روي چنين سلاح عقيدتي و
رواني و اجتماعي تكيه مينمايد، از جهت آن است كه بيش از همه سر و كار با
اجتماع عمومي بشر و جهان و با ابديت و آينده بينهايت دور، يعني آخرت،
داشته و مشكلترين و سنگينترين وظيفه را به دوش مؤمنين گذارده است. طبيعي
است كه گرز بايد خورندِ پهلوان باشد.
قطعيت
پيروزي
صرفنظر از جنبه عقيدتي و روانشناسي اجتماعي
كه منطقاً اعتقاد و انتظار پيروزي نهايي را ايجاب مينمايد، اما بايد ديد،
آيا چنين فكر و آرزويي از جنبه واقعيت نيز تحقق پذير هست؟
در فقه اسلامي «اجماع» را مدرك قاطع و دليل محكم بر صحت يك حكم يا خبر
ميگيرند. اهل سنت ميگويند پيغمبر فرموده است:
«لاتَجْتَمِعُ اُمَّتي عَلَيالْخَطاء »
و شيعه ميگويد:
اگر در مسئلهاي اجماع بود، چون امام هم
در آن وارد است، پس حتماً درست است.
حال اگر در مسئلهاي، نه تنها اجتماع امت
اسلام، بلكه اجماع تمام امم و اتفاق بزرگان و صاحبنظران بشريت بود، قطعيت
آن ديگر حتم اندر حتم خواهد بود.
اين حرف را روي حماسه ادبي و تحريك عاطفي نميگويم. دليل مثبت و به اصطلاح
مادي تاريخي دارم:
بشر روز اول هيچ چيز از خود نداشت. به لحاظ تجهيزات طبيعي، از بسياري جهات
از حيوانات ضعيفتر و از نباتات محتاجتر بود. اما در برابر اين همه نقص و
نياز، تا دلتان بخواهد، آرزوها و اميدها داشت. حالا وقتي نگاه ميكنيم؛
ميبينيم انسان به قياس آن روزها، صاحب همه چيز شده است:
خانه و پوشاك نداشت و حالا دارد؛
امنيت از دست وحوش و حوادث طبيعي نداشت، حالا دارد؛
دلش ميخواست مثل طيور پرواز كند كه ميكند؛
حتي سير در آسمان و رسيدن به ماه را كه در خواب هم نميديد، عملي كرده است؛
صدايش را به هر جا بخواهد، ميرساند؛
كاري را كه هيچ تيزگوش و تيزچشم نميتواند انجام دهد، به وسيله راديو و
تلويزيون انجام ميدهد.
همينطوركه از نابساماني و هرج و مرج ناراضي و از دستِ حكامِ خودسر عاصي
بود، حكومتهاي متمركز مقتدر و دموكراسي و آزادي را به وجود آورد.
بشر ناتوانتر و نادارتر از حيوانات، با سرمايه ظاهراً غيرمادي و موهوم
«آرزو و اميد» و تنها با نيروي «اراده»، به هر چه لازم داشت و خواست، ولو
فوقالعاده مشكل و غيرممكن به نظر ميآمد، رسيد و ميرسد. پس محال است به
اين آرزوي عتيقِ عميقِ عام، يعني تسلطِ حكومتِ عدل و امنيت، جامه عمل
نپوشاند. تا به حال در زمينه آن خيلي جلو رفته و به مراحل زيادي نايل
گرديده است:
نظام مقرّر يا مدني و حكومت مركزي؛
مشورت و قانون؛
آزادي و مساوات سياسي؛
حق انتخاب و عزل و نصبِ حكام يا اداره مردم به دست مردم به طور نسبي؛
آزاديهاي اوليه اجتماعي و سياسي؛
ارتباطات ملي و بينالمللي و غيره.
البته براي هر يك از اين مراحل پيشوايان و طرّاحان و رهبراني داشته است و
شدايد و تلفات فراواني تحمل كرده است. هر پيشوا و رهبر اجتماعي و سياسي به
فراخور احتياج و درك زمان و استعداد خود به اندازه يك مرحله يا دو مرحله از
اين سفر بسيار طولاني را پيشبيني و جلوداري نموده است. و مانند پيغمبران
نبودهاند كه آخرين منزلگاه و مقصد را هدف قرار دهند.
بنابراين «پيروزي حتمي» است . چنين واقعهاي يعني دولت صددرصد حق و عدل كه
مورد رضا و آرزوي همه باشد ، تحقق خواهديافت . تمام بشريت از هر نژاد و
مسلك روي آن كار ميكنند ؛ فورمول آنرا هم پيدا كردهاند : « حكومت جهاني
واحد».
چگونگي
پيروزي
در سخنراني جشن سال ۱۳۴۱ انجمن اسلامي
دانشجويان منعقده در دانشكده فني (كه بعداً بهچاپ رسيد) در باره «حكومت
جهاني واحد» بحث و سعي شده بهسه سؤال ذيل پاسخ داده شود:
۱- آيا «حكومت جهاني واحد» عملي است؟
۲- آيا با تشكيل «حكومت جهاني واحد»، رفع اختلاف و بسط عدالت خواهد شد؟
۳- آيا بهفرض تأسيس «حكومت جهاني واحد» و به فرض بسط عدل و امنيت، بشر
خوشبخت خواهد شد؟
اتفاقاً در آنجا جواب هر سه سؤال منفي درآمده
است. البته نه منفي عليالاطلاق، بلكه منفي با طرز فكر حاكم فعلي بر دنيا؛
يعني خودپرستي يا دنياپرستي. بالاخره به اين نتيجه رسيده و به طور خلاصه
چنين گفته شده كه حكومت عالي مطلوب بشر يا شدني و رسيدني نيست و يا اگر
باشد، سه شرط خواهد داشت:
۱- مشترك و واحد و جهاني خواهد بود.
۲- عدالت و برادري كامل در آن حكمفرما ميشود و اختلاف و اجحاف از هر
جهت بايد نابود شود.
۳- مبتني و ملازم با يك اتحاد مسلك و عقيده و هدف بوده و اين هدف جز
خدا و زندگي ابدي، يعني آخرت نميتواند باشد.
پس مطلب برميگردد روي ايدئولوژي (يعني همان
چيزي كه در جشن شب مبعث تحت عنوان «بعثت و ايدئولوژي» مورد بحث بود).
ايدئولوژي حكومت جهاني واحد، حكومتي كه مستقر و محكم و مقبول عام باشد،
نميتواند چيزي غير از مذهب و غير از خدا باشد.
ديديد كه جرج ساباين هم آنجا كه (در كتاب «تاريخ نظريات سياسي»، ترجمه آقاي
پازارگاد) از ارتحال «دولت – شهر» يوناني به «دولت – جهان» نسبي اسكندر يا
به امپراطوري نيمهجهاني رم ميرسد و هرجا كه پاي تشكيل دولتهاي حاكم
برمليت و اقليمهاي مختلف در ميان ميآيد، ميگويد:
ايدئولوژي و فلسفه سياسي ناچار بايد
مذهبي و الهي باشد .
وسعت
ايدئولوژي
مطلب فوق را، نه تنها چون اديان چنين
خواستهاند و جرج ساباين در كتاب «تاريخ نظريات سياسي» تأييد ميكند، درست
ميدانيم، بلكه بديهي و طبيعي هم هست كه هر قدر قلمرو حكومت وسيعتر و سطح
زندگي، يعني مسائل مطروحه و مبتلا به پيچيدهتر ميشود و اشتغالات و افكار
بشري عاليتر ميگردد، هدف و ايدئولوژي بايد بالاتر و بزرگتر باشد. يعني
ديد انسان از يك افق خيلي بلندتري قضايا را نگاه كند و جهانبيني او زمان و
مكان خيلي بيشتري را در برگيرد.
يك مثال موضوع را روشن خواهد كرد: ملاحظه كنيد شما اگر در بياباني قصد گردش
و راهپيمايي را داشته باشيد، كافي است چشمها را باز كنيد و جلوي پا،
منتهي تا صد قدم را ببينيد تا در چاله و دستانداز نيفتيد و به تيغ و سنگ
گير نكنيد. يك ديد افقي كوتاه كافي است. البته چنين ديدي شما را نسبت
بهفواصل دوردست، آن طور كه بايد، آگاه نخواهد كرد و نسبت به فواصل متوسط
به اشتباه مياندازد. چه بسا آبرفتها و حتي نهرها و درههاي غيرقابل عبور
در فواصل كمتر از يك كيلومتر وجود داشته باشد كه ابداً تشخيص داده نشود.
اگر به عوض پيادهرَوي يك شكارچي در آن بيابان باشد، به تصور اينكه زمين تا
محل سقوط شكار صاف و بلامانع است، به خط مستقيم ميرود، ولي راهش را بسته
ميبيند.
از شكار حيوانات كه بهشكار و جنگ انسانها ميرسيم، ميبينيم زمانيكه
جنگها تن به تن و منتهاي مراتب با تير و سپس با تفنگ بو د، چشم انداختن
از بالاي اسب براي تعاقب و تيراندازي كفايت ميكرد؛ ولي همين كه توپخانه با
نيرو و بُرد بيش از تفنگ بهكار افتاد، مسئله آرايش زمين و پُستهاي
ديدهباني مرتفع بهمنظور تشخيص هدف و تنظيم تير مطرح شد و لازم آمد كه
قبلاً توپوگرافي يا نقشهبرداري زمين در دست باشد.
در جنگ بينالملل اول كه بُرد توپخانه از ۱۰ كيلومتر تجاوز كرده بود،
پُستهاي ديدهباني بالاي برج قلعه يا روي تپههاي پُشتِ سَرِ آتشبار، ديگر
نميتوانست راهنماي خوبي باشد.
اواخر جنگ، هواپيما اختراع شد؛ اولين استفاده از هواپيما، ديدهباني و كمك
به توپخانه بود. پس از آن خود طياره را براي بمباران و عمليات قبل و بعد از
آن، يعني نقشهبرداري هوايي و عكسبرداي از نتايج بمباران به كار بردند.
با افزايش تصاعدي بُرد تيراندازي و نيروي آتش سلاحهاي جديد و با آنكه
هواپيما سقف پروازش از صدها متر به هزاران متر رسيده است، معذلك ديگر
نميتواند جواب مسئله را بدهد و اكنون به موشك و ماهواره متوسل ميشوند...
.
همان طور كه در جنگ، هرقدر تعداد و طول و عرض جبههها، يعني ميدان عمليات،
وسعت پيدا ميكند، بايد هدفشناسي و هدفگيري و نتيجهبيني از ديدگاه
بالاتر و با ديد وسيعتر و دقيقتر باشد؛ در صحنه حيات و حكومت نيز آرمان و
ايدئولوژي و جهانبيني بايد روز به روز عاليتر و عامتر و خالصتر گردد.
هدفهاي خصوصي و حتي ملي، ديگر به درد نميخورد.
ديد ساده اقتصادي يا اخلاقي هم نميتواند جوابگوي مسائل و مشكلات اجتماع
امروزي بشر باشد. بشري كه هر روزه در چهره پرچين و خطِ فرد و اجتماعش هزار
نقش و نقص جلوهگري مينمايد و خواص و خواستههاي بيشمار دارد، چنين بشري
كه پا از كره زمين نيز فراتر گذارده و سر از افلاك درميآورد، هدفهاي كوچك
و كوتاه و كهنه قديمي بر او تنگي ميكند و ديگر نميتواند به سلامت زندگي
نمايد و راه ترقي و نيكبختي را بپيمايد. چنين هدفها ديگر مسخرهاست! به
فرض هم كه بهوجود خدا بهمعناي ديني آن معتقد نباشيم، ميبينيم ضرورت
تاريخي، اقتصادي و مادي زندگي ما را به طرف يك مفهومِ اعتبارياجتماعي يا
ايدئولوژي سياسي ميكشاند كه همه ارزشها و احتياجات و تمام موجودات و
حقايق را در بزرگترين مقياس و از بالاترين سطح در برگيرد. يك ايدئولوژي و
مقصد و هدفي كه بر همه اشيا و اشخاص و بر كليه احوال و امكنه و ازمنه ناظر
بوده، تمام افراد و ملل و كليه مسائل و موضوعات را تحت زاويه واحدِ بلندي
بنگرد و جامع جميع ايدهآلها باشد.
ضرورت زمان و احتياجات واقعي حال و آينده اجتماع انسانها، ما را وادار
ميكند از دريچه الهي و زاويه خدايي (آن طور كه انبياء او را به صفات اعلاي
علم و قدرت و كمال و حسن و علوّ معرفي نمودهاند)، جهان زندگي را نگاه
كنيم. تنها از ديدگاه يا عرش (واقعي يا فرضي) الهي است كه نظر ما خورشيدوار
بر صخرههاي بالاي كوه و سبزههاي ته دره يكسان ميتابد و همه ملل و مردم
را ميتوانيم برابر و برادر بگيريم و همه طبقات مختلف اجتماع در ايدئولوژي
ما، مقام و موقعيت مساوي و ارزنده و محبوب داشته باشند. در صورتي كه از
ديدگاه اجتماعي پست و افقي، بر حسب آنكه شخص ناظر از روزنه غربي يا شرقي،
اشرافي و سرمايهداري يا كارگري نگاه كند، فقط منطقه مجاور يا طبقه خود را
ميبيند و نتيجهاش چيزي جز تفرعن، تفرقه، تنازع و تلاطم نميتواند باشد.
بنابراين، نه انتظار و اعتقاد به پيروزي حق و عدالت در آخرالزمان خيال خام
و امر محال است و نه ادعاي اينكه دولت اسلامي موعود، يگانه حكومتِ جهاني
واحد، ممكن خواهد بود.
علت غيبت
اما چرا چنين فترت طولاني يا غيبت، و سپس
ظهور حضرت؟
ميپرسند خداي قادرِ مهربانِ شما، چرا از اول حجت خود را خليفه روي زمين و
فرمانرواي مؤيّد و محبوب نكرد؟
به علاوه آن نشانهها و علائمِ آخرالزمانِ قبل از ظهور كه ميدهيد و
ميگوييد ظلم و جور تعميم خواهد يافت و مردم از دين خدا رو برميگردانند،
آيا خلاف منطق خودتان نيست كه حق را در پيشرفت و بشريت را در راه وصول به
حكومت ايدهآل ميبينيد؟ تناقص ندارد؟...
اتفاقاً اين دو مسئله، يعني طول غيبت و افول حق و حقيقت، با هم توأم است و
جواب آنها را، با نظري كه اسلام يا قرآن نسبت بهحكومت دارد، ميتوان داد.
به گمان اين جانب ، قرآن حكومت و خلافت را از آن مردم ميداند . خود مردم
بايد مقدم و عامل و انتخاب كننده و اداره كننده آن باشند. ميتوان، از قرآن
و حديث دلايل و شواهد زياد آورد؛ از همه سرراستتر اين آيه است:
« اِنَّ اللهَ لايُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ
حَتَّي يُغَيِّرُ و اما بِاَنْفُسِهِمْ »
قدم اول براي بهبود حال و حكومت را خود مردم
بايد بردارند تا دستگاه خلقت و مشيت حق، آنها را از بيچارگي و سختي بيرون
آورد.
در آيه ديگر با صراحت بيشتر ميفرمايد: دشمني و فساد را خداوند با دست خود
مردم از سرشان دور ميكند:
«وَلَوْ لا دَفْعُ الله النَّاسَ
بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ اْلاَرْضُ...»
بهعلاوه بهحكم قرآن ، خداوند از روز ازل
يعني قبل از خلقت آدم ؛ بهانسان خلعت آزادي عطا فرمود تا خليفه او در روي
زمين بشود و اول مدعي آزادي ما ملائكه بودند. ولي پروردگار حكيم از فرشتگان
آگاهتر بود. بشر را آفريد، به او اختيار و آزادي داد و فقط فرمود:
«يا بَني ادَمَ اِمّا يَاْتِيَنَّكُمْ
رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّوُنَ عَلَيْكُمْ آياتي فَمَنِ اتَّقي وَ
اَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ .»
به پيغمبرش كه مأمور ابلاغ است و از انكار و
عصيان مردم به ستوه ميآيد، مكرر تذكّر ميدهد: ما تو را ضامن يا وكيل و
مسئول اينها قرار نداديم :
«... ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظًا
وَما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكيلٍ.»
و به طور كلي اجبار و تحميل يا اكراه در دين
را اجازه نميدهد :
«لا اِكْراهَ فِيالدّينِ...»
دين بايد با بيان و تفهيم و با تربيت و رشد
مردم پذيرفته شود و از بيراهگي و خطا تفكيك گردد:
« قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ
الْغَي...»
و چون حكومت اسلامي همان حكومت عقيده و
تقواست و در اسلام دين و سياست به مفهوم صحيح آنها از يكديگر تفكيكناپذير
هستند، بنابراين در حكومت عدل و حق نيز اكراه و تحميل وجود نخواهد داشت.
بلكه بايد در افكار عمومي و در دلها جا باز كرده و از حكومت ظلم و كفر
متمايز گردد و رشد كامل حاصل شده باشد.
در مسئله خلافت دنيايي و حكومت بر مردم نيز ميبينيم حضرت پيغمبر(ص) و شخص
علي(ع) (برخلاف عمر) كسي را مجبور به اطاعت و بيعت نكردند. علي(ع) پس از
آنكه توده مردم دورش را گرفتند و بهدست و پايش افتادند و از او خواستند بر
آنها حكومت كند، با بيميلي قبول خلافت نمود.
در حديث نبوي معتبري داريم كه :
«كَمَا تَكُونُونَ يُوَلَّي عَلَيْكُمْ »
يعني هر طور كه باشيد، بر شما حكومت ميشود.
بنابراين بر اجتماع فاسق سايه حكومت عدل و حق نخواهد افتاد.
با مقدمات فوق دولتِ عدلِ مطلقِ جهاني و بركت يا توليد كامل نيز بايد از
طرف مردم خواسته و ساخته شود و چون ديديم كه شرط چنان نوع حكومت، رسيدن خود
مردم بهايدئولوژي صحيح و سالم الهي و اسلام است و اينكار مدتها مهلت و
تلاش با تحول و انقلابهاي متوالي و متكامل لازم دارد، مابين آخرين ابلاغ و
اتمام حجت خدا يعني رسالت پيغمبر و امامت جانشينان او ناچار بايد دوران
مهلت و فترت و تربيت طولاني بگذرد تا در بشر، براي قبول اسلام و حكومت
عادله كامله، آمادگي مطلوب فراهم گردد.
در طي اين مدت طولاني، از يك طرف متدرجاً چشم و گوش مردم باز شده و
سيستمهاي مدعي سعادت و نجات را يكي بعد از ديگري آزمايش ميكنند (بيبندو
باري اوليه، برتريها و تعصبهاي خانوادگي و قبيلهاي، حكومتهاي مطلقه،
رهايي طبيعي، عقل و علم، اخلاق و عواطف، اقتصاد، جنگ طبقات و بعديها). ضمن
آنكه از جهاتي پيش ميروند و از مشكلات و مظالمي رهايي مييابند، ولي
مرتباً از چاه درآمده، به چاله ميافتند و چون محور و مدار زندگيشان بر
خودپرستي است، (بهمقياسهاي تصاعدي متوالي از فرد بهقبيله و بعد بهشهر و
ملت و حتي نژاد و نوع) فشارها و تعديها و جنگها هر دم مهلكتر ميشود.
اما از طرف ديگر به موازات آن سختي و بيچارگي يا انواع ظلمها و ستمگري،
بيداري عقول و افكار و آمادگي و تشنگي مردم براي استقبال از حق و عدل كامل،
افزون ميگردد. پس از آنكه همه سرها خوب به سنگ خورد و بشر فهميد كه بايد
از خودپرستي بهخداپرستي تغيير ايدئولوژي دهد، باب نجات و افق سعادت
بهرويش باز خواهد شد.
پديده
ظهور
در اين موقع ظهور امام نيز مانند ساير
پديدههاي اجتماعي و تاريخي انسان است. يعني احساس احتياج و حصول آمادگي،
مقارن با پيدايش يك يا چند متفكر و مصلح يا نابغهاي كه پيشتر و بيشتر از
سايرين درك زمان و اعلام درمان را بنمايند.
در كتاب «اسلام يا كمونيسم» نشان داده شده است كه چنين رهبري بنا
بهاستدلال طبيعي و با سير جبري و قهري نميتواند خارج از مهد اسلام و
دودمان رسالت و كسي غير از امام غايب باشد.
طول عمر
حضرت
فكر ميكنم بسياري از نقاط تاريك اصلي و
استفهامها و ابهامهاي عمده اين مسئله اجمالاً جواب داده شده و تا حدودي
روشن گرديده باشد.
يكي از نكات ظاهراً حساس و نقاط مسكوت كه باقي مانده است و آنرا بهعنوان
دليل خرافي و خلاف عقل و علم بودن ميآورند، موضوع درازي عمر و حيات طولاني
آن حضرت است.
به متدينين، اعم از يهود و نصاري و مسلمان، به آساني ميتوان جواب داد.
آنها چنين ايرادي ندارند. زيرا علاوه برآنكه معتقد به قدرت بلاشرط و حدّ
خدا هستند و معجزه را قبول دارند، عمرهاي خيلي زياد براي بعضي از انبياء و
قدما قايل ميباشند و در كتابهايشان آمده است (مثلاً نوح ۹۵۰ سال، هبلبن
عبدالله كنانه ۶۰۰ سال، سليمان ۷۱۲ سال، فيروز راي، پادشاه هند ۵۳۷ سال،
لقمان حكيم ۴۰۰۰ سال، بختالنصر ۱۵۰۷ سال و غيره). اما به غير معتقدين يا
براي كساني كه بخواهند مسئله را خارج از منطق اديان بررسي نمايند،
ميتوانيم بگوييم كه علم، طولِ عمرِ بيش از ۱۰۰۰ سال را عليالاصول رد
نكرده است و به هيچ وجه سقف يا ميزان حداكثر ممكن جهت عمر بشر تعيين ننموده
است.
بنابراين چنين امري از نظر علم و پزشكي محال نيست. بلكه نظريات علمي جديد و
تدبيرهايي كه تعقيب ميشود، درصدد اين است (و تا حدودي توفيق يافتهاند) كه
از يك طرف جلوي مرگ و سرعت فرسودگي و ضعف را بگيرند و از طرف ديگر
محيطهايي در درجات پست حرارت يا شرايط خاص طبيعت بسازند كه ارگانيسمهاي
ساده، و رفته رفته پيچيده و مفصل و كامل مانند پيكر انسان را، مدتهاي مديد
به حالت نيمهزنده يا در مرگ موقت كه آماده براي زنده شدن مجدد باشد، نگاه
دارند. بنابراين در عين آنكه نميتوانيم با فورمول قطعي و آزمايش حسي طول
عمر غيرعادي امام غايب را ثابت نماييم، اين قضيه از نظر مشيت و قدرتالهي و
از نظر استعداد انساني و امكانهاي طبيعي قابل قبول به نظر ميرسد.
به طور خلاصه، بدون آنكه توانسته باشم مانند يك تجربه فيزيك در سر كلاس يا
مثل تشريح بدن يك حيوان و حتي مانند تفصيل و تحقيق روي يك واقعه تاريخي
گذشته، اين مسئله وقوع نيافته و آينده مهدويت را در حضورتان ارائه و اثبات
كرده باشم، معذلك شايد به درك و قبول خطوط اصلي آن رسيده باشيد. گمان
ميكنم براي شما نه تنها امكان اين ظهور و منطقي بودن آن مسلم شده باشد،
بلكه توجه نموديد كه انتظار مهدي عقيدهاي است شيعي، ولي صد در صد اسلامي،
علاوهبر آن ديني و جهاني؛ احتياجي است ضروري و پيروزي، حتمي است.
ما كه اين خبر را از كلام راستگوترين و روشنترين زبدگان نوابغ بشريت
شنيدهايم، اعتمادمان بيشتر است. بهچنين مژدهاي اميدواريها داريم و
افتخار ميكنيم. با اشتياق كامل انتظار دوران موعودي را ميكشيم كه حق و
حقيقت بر باطل و ضلالت چيره ميشود و تجاوز و پليدي و ستمگري جاي خود را به
عدل و پاكي و محبت و بركت ميدهد. ميدانيم كه صبر ما و تلاشهاي ما در
پيروزي و تحقيق آن بيخاصيت و بينتيجه نبوده و چون موري كه پاي ملخ را نزد
سليمان برد ، به حساب و به قبول خواهد رسيد.
از هم اكنون به مصداق:
«وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ
الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»
دولت حق را تحقق يابنده و باطلها را رونده و
محو شونده ميدانيم و خوشحال و خندانيم كه وقوع آن حتمي است و از خدا براي
حكومت حق تسريع ميطلبيم.
« اَلَّلهُمَّ عَجِّلْ في فَرَجِ
مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ »
|