مجموعه آثار (۱۱)
حكومت جهاني واحد
(۱)
جشن جوانان
اين قبيل
جشنها و سوگواري
هاي مذهبي داراي يك صفت مشترك و مزيتي است كه مراسم
خانوادگي و اعياد دولتي و ملي فاقد آن هستند. يك جشن تولد فاميلي يا روز
تاجگذاري و جشن استقلال و حتي نوروز باستاني، بالاخره جنبههاي خصوصي دارند
كه مربوط به مسرت يا منافع عدهاي محدود ميشود و گاهي ملازم با ستم و
اندوه ديگران است و در هر حال روي آثار موجود يا انتظارات ناشي از منافع
مادي است. ولي مراسم اجتماعي اسلامي، اعم از عيد و عزا، اين خاصيت تربيتي
بزرگ را دارند كه ما را براي يك معني و مطلوب عالي و غيرشخصي و غيرمادي،
ولي جهاني و معنوي، شاد يا متأثر ساخته و دور هم جمع ميكند.
دل ما مثلاً به اشتياق رسالتي كه خداوند در چهارده قرن قبل به كاملترين
بندهاش عنايت نموده و او را مأمور هدايت بشر ساخته است، خوشحال ميشود و
از شهادت يك نفر مظهر فضيلت و حقيقت كه به دست ستمكاران فرومايه صورت گرفته
است، داغدار ميگردد.
شايد يك علت ثواب و تأكيدي كه به تشكيل و تشريك در چنين مجالس و مراسم شده
است، همين جهت تربيتي باشد. چه عاليتر از اين كه اجتماعات و تأثرات و
تأثيرات ما بر محور كمالهاي بزرگ انساني و حقايق، يعني مقاصد الهي باشد!
اما اين جشن، يعني جشن ميلاد امام غايب (عَجَّلَ الله تَعالي فَرَجَهْ)، يك
امتياز خاص اضافي دارد:
اگر مبعث و غدير و عاشورا مربوط بهحوادث گذشته بود، اين يكي (و تنها اين
يكي در بين اعياد مذهبي و غيرمذهبي) مربوط به آينده است. البته به استناد
ولادتي است كه در
۱۱۲۴ سال قبل رخ داده است.
(۲)
ولي جشن و سرورها و صحبتها بيشتر و بلكه صد در صد، نجات عظيمي است كه شيعه
انتظار و آرزوي آن را دارد:
«يَمْلَأُ الاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلَاَكَمَا مُلِئَتْ
ظُلْماً وَ جَوْراً » !
(۳)
اين عيد، عيد آرزو و انتظار است. آرزو و انتظار هم خصلت و
خوراك جوانان است. از قديم گفتهاند: آرزو به جوانان عيب نيست؛ بلكه حُسن و
ضرورت هم هست. پس اين عيد مخصوصاً عيد شما جوانان و دانشجويان تشنه اصلاح و
اقدام ميباشد كه آن را برپا كرده
ايد و در خور تبريك و تشكر هستيد.
بلاي يأس
البته اظهار اخير جنبه انحصاري نداشت. غير جوانها و پيرها را
نخواستم از حق مشاركت و مسرت خارج سازم. اشتياق پيروزي حق برباطل و فرج آل
محمد(ص) تعلق به همه دارد.
ولي همان طور كه مسلم است و در جامعه امروز ما كاملاً مشهود ميباشد يأس و
نااميدي بيش از هر طبقهاي جوانان ما را گرفتار و نگران ساخته و از طريق
آنهاست كه جامعه و آينده ما شديداً تهديد ميشود.
ملاحظه كنيد يك جواني كه قرار است امسال يا چند سال ديگر از دانشگاه
فارغ التحصيل
و وارد جامعه و زندگي شود، چه منظرهاي در جلو ميبيند:
فضاي محيط، آشفته و آلوده؛
افق دور، تاريكتر و مخوفتر از بالاي سر؛ در مملكت تقريباً نه كاري است و
نه درآمدي؛صادرات متوقف و معاملات راكد؛ محصول بازار، هر چند روز يك
ورشكسته؛ مقاطعهكاريها دست روي دست گذاشته؛ استخدام دولتي
ممنوع؛ برنامه هاي توليدي و عمراني در اثر پيشخور شدن عايدات نفت و سنگين
شدن بار تعهدات و وامها و حيف و مي شدن آنها تعطيل؛ فعاليت در زراعت و
كشاورزي در اثر زمزمههاي اصلاحات ارضي(!) مسكوت و مسدود؛ ساير كارهاي آزاد
نيز در نتيجه فرار يا حبس سرمايه و سقوط قدرت خريد مردم ناممكن يا
بيفايده.
تا اينجا از جهت معاشي و شخصي و فعلي مطلب، اما از جهت آينده و اخلاقي و
اجتماعي نيز:
جوان ما ميبيند يا ميشنود كه از هر طرف بساط تبعيض و فساد و زور گسترده
شده است؛ حق و آزادي روز به روز ضعيفتر و مطرود؛ عساكر شيطاني خلافكاري و
خفقان دائماً در پيشروي بوده، گوشه و كنارها را اشغال ميكنند و جا براي
اصلاح و اقدام حقطلبان و تازه نفساني كه خود را به آن اردو نفروخته باشند،
خالي نميگذارند...
رفته رفته براي يك جوان پيشبين، يگانه راه حل معاش و تلاش، به كار بستن
ضرب المثل «خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو!» ميگردد و خود را ناچار به
منحل شدن در اجتماع آلوده كثيف و تن دادن به هر پستي و خيانت (و اگر لازم
شد، جنايت) ميبيند!
ااگر خيلي آدم پاك و با ايماني باشد، ميل بهانصراف از عمل و از فعاليت
مينمايد و به كنج انزوا فرار ميكند؛ يا اگر پايش برسد، ترك وطن كرده و
گوشهاي از اروپا و امريكا را براي زندگي و خدمت اختيار مينمايد!
واقعاً عكس العمل يك جوان و اصلاً يك انسان در برابر نااميدي چه ميتواند
باشد؟
آيا براي حفظ شخصي از انحراف و خطا و براي واداشتن او به مقاومت در برابر
مشكلات و خطرات و بالاخره حركت به سوي عمل و ابتكار و پيشرفت و اصلاح؛ يعني
براي ظهور و بروز سرمايههاي ارزنده انسانيت، وسيلهاي و مايهاي غير از
آرزو و اميد وصال در دنيا وجود دارد؟
از طرف ديگر آيا براي محو شخصيت افراد و تعطيل و تخريب كليه امكانات
اجتماعي يك ملت، زهري مؤثرتر از سلب اميد و منع آزادي و اثر پيدا ميشود؟
اين همه اشاعه فحشا و توجه به مسكرات و مخدرات و مشغوليات بيارزش يا مضر
كه در مردم و در جوانهاي ايراني ميبينيم، آيا غالب آنها ناشي از آن نيست
كه چون فايده و نتيجهاي در زحمت كشيدن و كسب علم و كار نميبينند و
راههاي خدمات اجتماعي و ملي و پيشرفت به سوي يك آينده درخشان را بسته
ميبينند، ناچار سفره توشههاي سفر زندگي، يعني سرمايههاي جسمي و روحي
جواني را در منزل اول پهن كرده، ميگويند: بياييم آنچه در چنته داريم، تا
پلاسيده و خراب نشده يا به دست دزد نيفتاده است، خودمان بخوريم! جواني و
صورت و سيرت و سرمايه ها را از دست بدهيم ولي چند لحظهاي خوش باشيم.
حال با اين وصف اگر بگوييم بزرگترين احتياج و شايد يگانه داروي نجاتبخش
مملكت ما و هر جامعه انساني، همانا اميدواري و ايمان داشتن به اصلاح و نجات
و سعادت است، گزافه نسرودهايم.
حقاً چه خدمت بزرگي كرده و ميكنند آنهايي كه بهانسان ايمان و اميد
ميدهند! خدا رحمتشان بكند! و چه جنايت هولناكي مرتكب ميشوند آن ديوصفت
آ ني
كه اين سرمايههاي بزرگ حياتي را مي دزدند و محو مينمايند! خدا لعنتشان
كند!
مبارزه اسلام با يأس
در اسلام (صرف نظر از آنكه آن را آيين حق خدايي يا حاصل خيال
بدانند)، به مسئله اميد و آرزو فوقالعاده توجه شده است. مسلمان مؤمن حق
ندارد و نميتواند نااميد باشد. نه تنها نااميد از خدا، كه فرموده است:
«لاتَيْأَ سُوا مِن رَوْحاللهِ اِنَّهُ لا يَيْأَسٌ مِن
رَوْحِاللهِ اِلاَّ القَومُ الكافِرُون.»
(۴)
و يأس از رحمت خدا را جزو گناهان كبيره شمرده است، بلكه
نااميد از خود و از عمل و اثر خود و از هر قدمي كه در راه خدا بردارد نيز
نبايد باشد.
معروف است حاجي ميرزاآغاسي علاقه خاصي به آبادي و ايجاد قنوات داشت. روزي
يك نفر مقنّي كه به حفر قناتي مأمور شده بود، پيش او آمده گفت:
«قربان فايده ندارد؛ از اين قنات آب در نميآيد»
حاجي نگاه تندي به او كرده و ميگويد:
«مرد نفهم! اگر براي من آب در نيايد، براي تو كه نان در
ميآيد! كارت را بكن» !
حال مردِ نامسلمانِ مأيوسِ ايرادگير كه دائماً ميگويد:
«بابا فايده ندارد؛ كار درست بشو نيست، زحمت بيخودي
نكشيد» ؛
ااز قول خدا بايد به خود بگويد:
«آدم نفهم! مگر تو فضولي؟ كوشش در راه حق به فرض كه براي
خدا و براي دنيا فايده نداشته باشد، براي خودت كه ثواب و بهشت دارد» !
با اين اعتقاد و اميد كه:
«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍٍ خَيْراً يَرَهُ »
(۵)
هيچ مسلمان واقعي حق ندارد كوچك ترين يأس و خودداري را در كار
نيك (لااقل به لحاظ استفاده خويش) به دل راه داده و آني از پندار و گفتار و
كردار در جهت حق و خير باز بايستد.
ااگر راهي براي يأس و توقف بود، حضرت نوح (ع) خيلي پيشتر و بيشتر از ما اين
حق را داشت. شايد غرض از قصص انبياء در قرآن و تذكار مكرر مشكلات و موانعي
كه در سر راه آنها بود و نتايج فوق العاده ناچيزي كه امثال نوح(ع) پس از
۹۵۰ سال ميگرفتند و بالاخره مواجه با «وَ ما آمَنَ مَعَهُ اِلاّ قَليلٌ»
(۶) ميشدند، يك قسمت همين درس اخلاقي عملي به حضرت رسول و به امت او بوده
باشد.
ما بايد مطمئن بوده و مسلم بدانيم كه در برابر حق و حقيقت، در روزگاران
گذشته گوش ناشنوا و چشم نابينا و دست معاند خيلي بيشتر از دوران رشد عقل و
علم امروز بوده است.
اما اين اميد به اثر و پاداش براي افرادي چون ما كه صبر و قدرت انبيا را
نداريم، تنها از جهت اخروي و شخصي نيست؛ بلكه اميدواري و وعده به اصلاح
همين دنيا و پيروزي نهايي حق بر باطل را ميدهد و اگر ما خودخواه نبوده و
حق خير و سعادت را فقط تا آنجاييكه مربوط و مشهود خودمان باشد نجوييم، ما
را صد در صد مسرور و مطمئن ميسازد.
خودتان ميدانيد منظورم چيست و كيست. جشن آن را گرفته ايد.
مسئله انتظار ناجي در ساير مذاهب البته نياكان زرتشتي ما اعتقاد به جنگ
دائمي اهورمزدا و اهريمن و پيروزي نهايي اهورمزدا داشتهاند و تكليف ديني
خود را همكاري با خدا در آبادي دنيا و چيرگي برشيطان ميدانستند . حتي
انتظار ظهور مصلح آخر الزماني را ميكشند . در ساير مذاهب نيز تلويحاً يا
تقريباً اعتقادها و انتظارهايي (از قبيل انتظار مسيحا در مسيحيت) وجود
دارد. ولي امتياز و افتخار ما شيعه در اين است كه مذهب ما با تأكيد به مطلب
و تصريح به شخصيت و تعيين شواهد و شرايط، به اين آرزوي وجداني بشري لباس
اعتقاد و اعتماد قطعي و روشن پوشانده است.
حقيقتاً هم علاقه مندي و اشتياق شخص به پيروزي حق و اشاعه عدل و سعادت،
دلالت از رشد و تربيت و ملكات انسانيت مينمايد. تأييد و تقويت اين حس نيز
يك نوع تكامل فرد و خدمت به نوع بشر است و اگر دليلي برحقيقت و اصالت مكتب
تشيع نباشد، نميتواند نشانه عظمت و درجه خدمت آن تلقّي نگردد.
ملاحظه كنيد ؛ برتراند راسل ، فيلسوف مشهور معاصر انگليسي ، مجاهد در راه
صلح و منادي حكومت جهاني واحد، اين آرزوي تحقق دنياي صلح و عدل را كه يگانه
داروي نجات بشريت ميشناسد، چگونه ضروري و شدني ميداند ولي در عين حال هيچ
شاهد علمي و روزنه يقين ايماني كه بتواند ايجاد اميد نمايد و تكيه گاه آن
باشد، نميتواند سراغ بدهد:
«در اين فصل با قبول اين فرض بحث كردم كه از وقوع جنگ
جهاني سوم احتراز خواهد شد ولي به وقوع پيوستن اين فرض محل ترديد است.
هر روز احتمال اين هست كه نائره جنگ جهاني مشتعل شود. اگر چنين اتفاقي
بيفتد، اين جنگ بهمراتب موحشتر از جنگ گذشته خواهد بود. آرزوهايي كه
در اين كتاب بيان شد، تا مدتي نامعلوم بهتعويق خواهد افتاد؛ ولي
بهتعويق افتادن آن هميشگي نيست.
كساني از ما كه آرزو دارند جهاني را كه بشر ميتواند بهوجود آورد
ببينند، نبايد اگر جنگ جهاني سوم هم روي داد، از اميد و ايمان خود دست
بردارند. دنيا به آخر نخواهد رسيد؛ به مرضي طولاني دچار خواهد گرديد
ولي نخواهد مرد . وظيفه ماست كه هر قدر هم ظلمت و غم و ماتم بر جهان
مستولي شود، اميد خود را زنده نگاه داريم و افكار خود را عليرغم
بدبختيهاي حال، متوجه آينده كنيم. آيندهاي كه شايد بدبختيهاي كنوني
بهمنزله زه درد آن باشد. مردم در چيز ياد گرفتن و آموختن كند هستند؛
حتي اگر آنچه را هم كه بايد بياموزند، جز راه خوشبختي و سعادت آنها
چيزي نباشد. شايد از تجربهاي تلختر از تجاربي كه تاكنون از سير در
طريق بدبختي بهدست آوردهاند، بتوانند چيزي بياموزند. ولي اگر به اين
كار موفق شوند و اگر درد و رنج باعث جنون آنها نشود و بهعكس، عقل سليم
به آنها بخشد، فقط بهاين دليل خواهد بود كه عدهاي از مردم عقل سليم و
اميد خود را حفظ كردهاند. هر قدر اين قبيل مردم زيادتر باشند، اميد
اينكه از اين تجربه، حكمت و بصيرت نتيجه شود، زيادتر است. هر يك از ما
فرداً فرد ميتواند بهوسيله استقامت و پايداري و جرأت و اميد در دوران
ظلمت و تاريكي كاري كند كه اين احتمال بيشتر شود» .
(۷)
آنچه دنيا به دنبالش ميرود
گر براي اروپاييهاي مسيحي يا بيدين ، اعتقاد و انتظار مسيحا
يك مسئله مبهم مشكوك باشد و ابراز اميد و انعقاد جشن نميكنند، در عوض،
عملاً قدم در راه آنچه بايد بهدست صاحب الزمان ما انجام شود، ميگذارند.
براي آنها، شايد صاحب الزماني وجود نداشته باشد، ولي آخر الزمان را كاملاً
دنبال مينمايند.
اصولاً اگر درست دقتكنيد تمام انقلابهاي ملي و سياسي و تحولهاي تاريخي
اجتماعي كه در قرون اخير رخ داده است، هدف آنها پيشروي به سوي يك دنياي
«بهتر و عادلانهتر» بوده است. البته وقتي كه در كشورهاي اروپايي رژيم هاي
فئودالي و ملوكالطوايفي جاي خود را به دولتهاي مركزي و قدرتهاي سلطنتي
ميداد، و از اين قدرتهاي بزرگ بهتدريج انديشههاي ملي و مفهوم وطن و
وطنپرستي زائيده ميشد، هنوز بشر تصوّر و گفتگوي دنياي بهتر به معناي
حكومت جهاني را نميكرد؛ بلكه نظرش شهرِ آبادتر براي زندگي آزادتر از قيود
و فشارهاي محلي، و يك مملكت ايمن تر از نظر تجاوزات خارجي بود. ولي در هر
حال عقب تساوي با بزرگترها و پولدارها ميگشت و طالب حاكم و قانون واحدي
بود كه تكليف خود را و راه امنيت و راحت را بداند. بعداً در قرون
۱۸ و ۱۹
كه انقلابهاي عمومي رخ ميداد و طرز فكرها و مكتبهايي ابتدا بهنام
ناسيوناليسم (در برابر روياليسم)، پارلمانتاريسم و سپس ليبراليسم،
سوسياليسم، كمونيسم و غيره ابداع شد، باز هم هدف، تجدّد و ترقي بهمعناي
رنسانس در سير و پيشرفت در دانش و صنعت نبود. هدف ، عدالت اجتماعي و مساوات
بود ؛ خواه در شعار سه گانه « آزادي - برابري - برادري » انقلاب كبير
فرانسه، خواه در اعلاميه حقوق بشر يا منشور جهاني.
بشر ديده بود كه در هر تكان و تحول اجتماعي و صنعتي بايد عدهاي به نامِ
بَرده، برزگر يا كارگر رنج بيشتري ببرند و هر قدرتي خواه شخصي و خواه
اجتماعي كه برقرار ميشود، زيربناي آن پايمال شدن حقوق جمعكثيري از مردم
و پيدايش طبقات محروم و افزايش اختلافات، يعني به طور خلاصه ظلم و جور
ميباشد.
ضمناً بالا آمدن سطح شعور و فرهنگ مردم آنها را بهسختيها و تبعيضها
حساستر و نالانتر مينمود.
نه تنها تمدن و ترقيات ادبي و علمي و صنعتي، ارمغان مورد احتياج و آرزوي
بشر، يعني عدل و قسط را، براي جامعه انسان نياورده است، بلكه تحولات سياسي
و فكري عليرغم هدفي كه در جهت زوال فشار و اختلاف دارند، اگر راه ظلمي را
بستهاند، راه وسيعتري را باز كردهاند.
نهضت صنعتي و رويكار آمدن طبقه بورژوازي، مظالم فئوداليته و سيهروزيهاي
سرواژ را از ميان برد ولي مفاسد عظيم كاپيتاليسم و طبقه وسيع محروم و شاكي
كارگر را ايجاد نمود.
همين طور انقلاب كمونيسم به بهانه جنگ طبقات و محو بيداد گري سرمايهداران و
مرتجعين، يك ديكتاتوري و ستم گري خيلي شديدتر و مخوفتري را تحت لواي حكومت
حزبي و دولت كارگري جايگزين آن ساخت و به اقرار خودشان هرگونه آزادي و
اختيار را خارج از اوامر و مصالح حزبي از مردم گرفت.
از همه اينها گذشته، اگر تحولها و تمدن جديد توانسته است مدتهاي كوتاهي
امنيت و عدالتي را در مملكت يا منطقه محدودي از عالم برقرار سازد، پشتِ سرِ
آن جنگهايي را آورده است كه تلافي همه خوشيها و راحتيها را در آورده ،
به اضعاف مضاعف، بشريت را گرفتار كرده و بعد از امضاي صلح نيز يك حالت
نگراني و ترس و يأس با همه مخارج و تحميلها و فشارهاي ناشيه از جنگ گذشته،
يا لازمه تدارك جنگ آينده را برقرار ساخته است.
هيولاي جنگ
اامروز اگر ملتها و دولتهاي متمدن و نيمه متمدنِ كثيري در
زير زنجيرهاي استخدام يا استعمار بلوكهاي شرق و غرب بهسر ميبرند، ديگر
از فقدان دموكراسي و نبودن قوانين آزاديبخش سوسياليسم و كمونيسم نيست؛ يا
ناشي از جهل و ضعف بشر نميباشد؛ بلكه مربوط به سياستها و حسابها و منافع
جنگي است.
در عصر حاضر اين فكر قوت گرفته است كه يگانه عامل بدبختي بشر جنگ است و
تنها احتياجش صلح ميباشد تا در سايه آن بهسلامت و لذت و سعادت برسد.
پس بايد موجبات جنگ را از بين برد و بهترين راه حل آن است كه دولتهاي
مختلف و متعددي وجود نداشته باشد تا ميان آنها جنگي درگيرد. ترتيبي بايد
داد كه دو بلوك هم از بين رفته، تمام خلق دنيا يككاسه و يكجا، اتباع يك
حكومت واحد جهاني گردند.
حكومت جهاني واحد به عنوان داروي نهايي و نجات بخش بشريت عرضه شده است و
بزرگاني مانند برتراند راسل به دنبال آن ميروند.
منظره حكومت جهاني واحد
بشر حق دارد چنين اميدي به خود بدهد!
بعداز محو رياستهاي قبيلهاي و تبديل ملوكالطوايفي هاي قرون وسطي به
حكومتهاي مركزي بزرگ و اتحاد و ارتباط دولتهاي بزرگ رقيب در اتحاديهها
و ائتلافهاي دو جنگ اخير و بالاخره پيوستن اكثريت آنها بهيكي از دو بلوك
حاضر و همچنين استقبالي كه بعد از جنگ نسبت بهبازار مشترك اروپا بهعمل
آمده و نويدي كه همكاري عجيب فرانسه و آلمان براي تأسيس ممالك متحده اروپا
ميدهد، همه گونه مقدمات و نشانه و قراين براي تشكيل يك حكومت جهاني واحد
پديدار شده است. مردم ميخواهند باور كنند كه چنين رؤيايي بهزودي صورت عمل
به خود گرفته، ديگر جنگ و خرابي تكرار نگردد...
حال كه عظمت و اهميت مسئله به اين درجه رسيد، ارزش دارد قدري بيشتر روي آن
تأمل و بحث كنيم و ضمن سه سؤال ذيل موضوع را حلاجي نماييم.
۱- آيا تأسيس حكومت جهاني واحد شدني است؟
۲- اگر حكومت جهاني واحد عملي شد، ظلم و اختلاف از بين خواهد رفت؟
۳- اگر حكومت جهاني واحد عملي شد و ظلم و اختلاف هم از بين رفت، آيا بشر
خوشبخت خواهد شد؟
۱- آيا حكومت جهاني واحد عملي است؟
بنده ميگويم عملي نيست.
نبايد سير تدريجي تقليل دائمي تعداد قدرتها و دولتها و رسيدن به دو بلوك
شرق و غرب ما را فريب داده، خود را در آستانه وقوع حكومت جهاني واحد
ببينيم.
رفع اختلافي كه امروز دو اردوي شرق و غرب را از هم جدا ميكند، كار آساني
نيست. در عين آنكه هر دو طرف دَم از آزادي و انسانيت و خدمت به صلح و عدالت
ميزنند، اختلاف اصلي و عميق، هم بر سر منافع مادي و سيادت جهاني است و هم
بر سر مسلك و مكتب. تا چنين اختلافها و اساس آنها از بين نرود، اتحاد دو
بلوك و انحلال آنها در سيستم واحد چگونه امكان پذير ميشود؟
ممكن است بگوييد با تشكيل دولت واحد، امنيت عمومي و توليدهاي انتفاعي و
بهرهمنديهاي مادي سهلتر و بيشتر خواهد شد و ملل متمدن مصلحت خود را دير
يا زود تشخيص خواهند داد.
ميگويم مگر مصلحت هميشگي همه دولتها و مردم در كنار گذاشتن جنگها و
اختلافات و در همكاري با يكديگر نبود؟
آيا دولتها و مردم اين مصلحت را تشخيص نميدادند؟
البته به طوري كه گفته شد سوابقي در تاريخ ملل وجود دارد كه اميدواران
تأسيس حكومت جهاني واحد را دلگرم ميكند ولي در تمام موارد سابق الذكر، از
قبيل فدراسيون سويس، ممالك متحده امريكا يا بازار مشترك اروپا، واحدهايي
را ميبينيم كه در مجاورت يكديگر واقع شده و داراي منافع مشترك و مخصوصاً
در معرض تهديدهاي مشتركي هستند كه از «خارج» بر آنها وارد ميشود. مثلاً
كوچ نشينهاي امريكا چون امكان زندگي و ترقي را روي پاي تنهاي خود
نميديدند و تسلط و فشار انگليسي ها در اخذ مالياتهاي سنگين، خطر مشتركي
براي آنها بود و هدف مشتركي به نام استقلال داشتند و هر ايالتي به تنهايي
قادر به انجام چنين عملي نبود، دست بهدست هم داده، متفقاً قيام كردند و
متحداً حكومتي را تشكيل دادند. خصوصاً كه بهلحاظ منافع مادي، دامنه وسيع
اراضي مركزي و غربي امريكا كه هنوز اشغال نشده بود به آنها بدون رقابت و
مزاحمت سايرين، ميدان فعاليت و بهره برداري را ميداد. در تجارت خارجي نيز
رقيب يكديگر نبودند؛ كما اينكه هنوز هم اقتصاد امريكا بيشتر يك اقتصاد
داخلي است.
همين طور شهرهاي سويس و اتحاد سه جانبه فرانسه و روس و انگليس در آستانه
جنگ ۱۸ -۱۹۱۴ در برابر اتفاق آلمان و اطريش و ايتاليا.
بازار مشترك اروپا نيز عكس العمل خطر نابودي در برابر اقتصاد غولپيكر
امريكا يا شوروي است و دول اروپا بقا و نام خود را در معرض نابودي
ميبينند. اگر با هم يك كاسه شوند، هم خودشان و صنعت و توليدشان را حفظ و
تقويت كردهاند و هم با حريفان دو بلوك خواهند توانست رقابتي نمايند.
وجود مجمعِ اتفاقِ مللِ ژنو يا سازمانِ ملل متحدِ فعلي نيز نميتواند زياد
نويد حكومت جهاني واحد را بدهد. اين مجمعها و سازمانها در عمل چيزي جز
ميدان فعاليت قدرتهاي بزرگ براي تحكيم تسلط بر دولتهاي كوچك از يك طرف، و
مبارزه و مصاف و استفادههاي تبليغاتي دولتهاي بزرگ عليه يكديگر از طرف
ديگر، نبوده است.
بنابراين هر وقت اتحاديه يا تركيبي از دولتهاي موجود حاصل شده، در برابر
تهديدهاي خارج بوده است.
ولي وضع فعلي و آينده دو بلوك بزرگ را كه نگاه كنيم، ميبينيم آن زماني كه
ممالك غير متعهد و متفرقه را هم ضميمه خود كنند، ديگر «خارجي» وجود نخواهد
داشت كه آنها را بههم نزديك و متحد سازد. بلكه بهعكس، رقابت و دوگانگي
فيمابين، روز بهروز آنها را دورتر و دشمنتر ميسازد. بهعلاوه بهلحاظ
ايدئولوژي نيز مقابل و مخالفند و اتحاد و تحليل آنها در حكم استعفاي يكي از
آنها از مسلك قبلي خواهد بود.
بنابراين چنين اتحاد و اتفاقي خيلي بعيد بهنظر ميآيد. مگر آنكه كفه
ترازوي تعادل بهيك طرف سنگين شود، بهطوري كه يا در حال صلح يا بعد از
جنگي، يك حريف، نظام خود را بر حريف ديگر تحميل نمايد و دولت جهاني واحد،
جنگيِ تحميلي بيرون بيايد.
ولي چنين چيزي حكومت جهاني واحد نيست. اسارت و شدت ستم و اختلاف است؛ يعني
ادامه فشار و اجحاف كه نتيجه آن يا نابودي و محو ملل مغلوب خواهد بود يا
طغيان منكوب شدگان و انقلاب و جنگ و تفرقه جديد.
اگر منظور و مطلوب، آن حكومت جهاني واحد باشد كه با رضا و رغبت و صلح و
مساوات برقرار شود، مسلماً مادامي كه هدف دولتها و ملتها، منافع مادي و
تسلط در ميدانهاي نظامي و اقتصادي باشد و عدم اعتماد و اتفاق حكمفرمايي
كند، چنين امكاني صورت پذير نخواهد بود.
تذكر اين نكته نيز شايد لازم باشد كه غرض از بحث حاضر و بند آينده، اشاعه
روح بدبيني و تخطئه كردن مساعي بشريت در جهت وصول بهحكومت جهاني واحد
نيست؛ بلكه اين سير و تكاپو خود نمونهاي از همان روح طبيعي اميدواري و
عامل تكامل ميباشد.
۲- آيا با تشكيل حكومت جهاني واحد رفع
اختلاف و بسط عدالت خواهد شد؟
فرضكنيم موجبات و كيفياتي پيش آيدكه يك حكومت جهاني واحد
موقتاً تشكيل شود؛ بايد بدانيم كه حكومت نامبرده از جهت تأمين عدالت و
رضايت فرقي با حكومتهاي غير واحد جهاني و دولتهاي فعلي نخواهد داشت.
همانطور كه در داخل حكومتهاي فعلي و ميان افراد و دسته هايي كه زير پرچم
واحد و قانون و نظام مشترك هستند عدالت و مساوات وجود ندارد و تبعيض و
اختلاف و تحميل و نارضايتي زياد، حتي در دموكراسيهاي ظاهراً آزاد، كاملاً
برقرار است، به طريق اولي در آن حكومت مشتركي كه فواصل مكاني و نژادي و
فكري و مادي خيلي وسيعتر و شديدتر مابين افراد و اقوام تابعه باقي خواهد
بود، برقرار نخواهد شد.
تحميل و تبعيض از بين نخواهد رفت، بلكه به احتمال قوي، امتيازات و افتخارات
بهجانب عناصري خواهد رفتكه بهلحاظ سوابق و تجهيزات اداري و فني و
اقتصادي و غيره و به لحاظ شرايط جغرافيايي و طبيعي در وضع برتري قرار
دارند.
در چنان دولتِ وسيعِ ناجورِ پُر چم و خم كه مجمع ميراث كينهها و انتقامها
و اختلافها خواهد بود، چگونه ممكن است بدون وجود يك دولت يا دستگاه مقتدر
مسلط، نظام و امنيت برقرار شود و چگونه ممكن است همين موضوع و شكل، خود
بهترين بهانه براي ابراز انواع فشارها و تفتيش و تحميل عقايد و ستمگري هاي
خيلي مخوفتر از آنچه در دولتهاي بزرگ ديده ايم نگردد؟
اتفاقاً در چنين دولت واحد، اجحاف و فشار برمخالفين و براقليتها خيلي
شديدتر از آنچه در دولتهاي متعدد گذشته و فعلي وارد ميگشته، اجرا خواهد
شد. زيرا در دولتهاي فعلي، ملاحظهكاري از ساير دولتها و سياستها خيلي
معمول است و غالباً براي اقليتها يا مخالفين، هميشه مدافعيني در دولتهاي
رقيب پيدا ميشود كه از روي حُسن نيّت و همنژادي و همكيشي يا غالباً به
عنوان پيراهن عثمان، سنگ مظلومين را بهسينه زده و دولت جابر را متهم و
رسوا و اخلاقاً و عملاً وادار بهتخفيف فشار مينمايند. خدا ميداند وقتي
چنين ملاحظهكاريها و رقابت بازيها و حمايتها از بين رفت، اقليتها و
افراد ناموافق و بلكه اكثريت مردم بي پناه چه روزگار سياهي خواهند داشت.
بنابراين مادامي كه اختلاف منافع و اختلاف عقايد در دنيا وجود داشته باشد
(هميشه هدفهاي مادي ايجاد رقابت و اختلاف مينمايد) :
اولاً، تشكيل حكومت جهاني واحد بهميل و رضا صورت نخواهد گرفت.
ثانياً، اگر صورت گرفت، عدل و قسطي كه بههمه كس و همه جا تعميم داشته
باشد، برقرار نخواهد شد.
۳- آيا به فرض تأسيس دولت جهاني واحد و به فرض بسط عدالت و امنيت، بشر
خوشبخت خواهد شد؟
براي جواب به اين سؤال بايد اول خوشبختي را تعريف كنيم و بعد ببينيم
خوشبختي و سعادت، ناشي از چه عوامل و موجباتي است؟
البته خوشبختي و سعادت را از دريچه معتقدات ديني و مكتب خودمان كه خدا
پرستي و آخرت است نمينگريم؛ به جنبه دنيايي آن توجه ميكنيم.
بديهي است كه در مرحله اول بايد حفظ سلامتي و بقاي زندگي را مايه خوشبختي
بدانيم. در مرحله دوم امنيت و دارايي و برخورداري از نعمات جسمي و روحي و
بالاخره آنچه ذيل پيمان خوشبختي را امضا و مسجل مينمايد، يعني نشاط زندگي
را اسم ببريم.
ميبينيم هر يك از اين مراحل، چه در مورد فرد و چه در مورد جمع و ملتها،
همين كه حالت رضا و راحت و ركود پيدا شده است، رو به افول گذارده است،
بالعكس، هر زماني كه حركت و فعاليت و موفقيت پيش آمده است؛ يعني شخص يا
اجتماع، هدفي داشته و به دنبال آن با عشق و علاقه دويده و خود را نزديك يا
واصل به هدف ديده است، سلامتي و دوستي و رشد و نشاط فراهم گرديده است.
هميشه در حالات فراواني و آسايش و راحتي، طبع بشر او را به زيادهروي و تنپروري
و رهايي و غالباً بهتجاوز بهزيردست ميكشاند. بالنتيجه در اثر
افراطكاري، سلامتي زايل ميشود و در اثر بيكاري، نيروهاي رشد و دفاع ضعيف
ميگردد. در اثر استعفاي از عمل و از رعايت سايرين و تجاوز بهآنها، سلب
امنيت پيش ميآيد و بالاخره در اثر فراواني نعمت و فراهم بودن احتياجات و
مطلوبها ، بيحوصلگي و بينشاطي دست داده ، شخص بهجبران آن رو بهتفنن و
تفريحهاي زيانبخش و مُكَيَفها و مخدِرها و هزاران زهرهاي دنيابربادده
ديگر ميرود. به طوري كه نه تنها خوشبختي و سعادت فراهم نميگردد، بلكه
آثار و مراحل خوشبختي يكي بعد از ديگري محو گرديده، سلامتي و اصل زندگي نيز
از بين ميرود.
اگر درست تفحص و دقتكنيم، ميبينيم يگانه عامل خوشبختي و سعادت دنيايي
براي انسان همانا احتياج و حركت و به طور خلاصه وجود هدف بوده و هست.
اتفاقاً به لحاظ ديني و اخروي نيز همين طور است و اگر ايمان و عشق به خدا
كه عاليترين و جامعترين هدفها است در ميان نباشد، نه ديني خواهد بود، نه
دنيايي و نه آخرتي.
هدفهاي دنيايي، مختلف و متنوع است و همه آنها ايجاد تحرك و سلامتي و رشد و
نشاط مينمايد؛ منتها بهدرجات و بهدوامهاي مختلف.
اين هدفها معمولاً مقابل يك فقدانها يا عدمهايي است. مثلاً تا گرسنگي و
تشنگي نباشد، نان و آب، هدف و انگيزه نميشوند. اگر خطر و دشمن در بين
نميبود، اين ايدهآلهاي بزرگ اجتماعي و تاريخيكه ملتها را تكان داده،
دولتها و تمدنها را بهوجود آوردهاست، صورت خارجي پيدا نميكرد؛ از
قبيل وطنپرستي، استقلال طلبي، كشورگشايي، آزاديخواهي و غيره.
مگر نه اين است كه مكتبهاي بزرگ اجتماعي عصر حاضر، مانند سوسياليسم،
دموكراسي، انترناسيوناليسم و غيره، مرهون وجود اجحافها و اختلاف طبقات و
سودجوييها است؟
خاصيت بديها و جنگ
ما عادت كردهايم به خيلي چيزها به چشم بد نگاه كنيم. سرما و
قحطي و طوفان و وبا را بلاهاي آسماني بدانيم. دروغ و فحشا و ظلم و گناه را
مطلقاً گناه بشناسيم. جنگ را هم محكوم كنيم. البته به مقياس يك فرد يا
اجتماع و به وجه نسبي، اينها چيز بدي است و بايد به دفع و دوري آنها
برخاست. اما از نظر مطلق و خلقت و از نظر مصلحت كلي بشريت معلوم نيست خيلي
هم چيزهاي بدي بوده باشند!
شيطان كه در منطق اديان مظهر و منشأ تمام بديها شناخته ميشود ، البته
ملعون است و به حكم«... لاَ تَتَّبِعُوا خَطُوَاتِ الشَّيْطَانِ اِنَّهُ
لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
(۸) نبايد از او پيروي كنيم؛ اما بالاخره مخلوق خدا و
مأذون از جانب اوست.
اگر در نفس ما ميل به فسق و فحشا وجود نداشت و كلام «فَاَلْهَمَهَا
فُجُورَهَا وَ تَقْويهَا »
(۹) از جانب خدا نبود؛ يعني ما هيچ گاه از جاده
طبيعي صحيح غريزي منحرف نميشديم و سپس گرفتار مضار و عواقب آن و پشيمان
نميگشتيم ، آيا اصلاً تقوا مفهوم پيدا ميكرد ؟ و آن ارادهاي كه همراه
با تقوا و لازمه تكامل و رشد انسان است، تربيت و تقويت ميشد؟
انسان غالباً خود بهدنبال اخلاق و كمال و خدا ميرود؛ براي آنكه پناه و
تكيه گاه و دليلي در مقابله با نفس سركش خود و جلوگيري از فرو رفتن در فساد
و صدمات آن پيدا نمايد. آنگاه كمالطلبي و خداشناسي كه آمد و شخص در آن راه
گام نهاد، جلوتر خواهدرفت.
همين طور اگر نزاع و جنگ در عالم نبود، آيا تصور ميكنيد اين همه اختراعات
و افكار و علوم پديدار ميشد؟
البته ميدانيد قسمت اعظم تحقيقها و اختراعهايي كه در صنعت متالوژي و
هواپيمايي و رادار و موشك و حتي صنايع شيميايي نصيب بشريت شده است، مرهون
دوران دو جنگ اخير بوده است.
حال اگر فعاليتها و تداركهايي را كه در سالهاي صلح به پيشبيني دفاع و
حمله در جنگِ محتملِ آينده و اصولاً بهمنظور بالا بردن سطح توليد و قدرت
عمومي يا پتانسيل كشورها بهچشم هم چشمي با سايرين صورت ميگيرد، در نظر
بياوريم و سپس رقابتها و مسابقههاي معمولي اقتصادي و حياتي را بهآنها
بيفزاييم، معلوم ميشود كه صد در صد تلاشها و تكاپوها و اكتشافات و
اختراعات بشر، يعني بهطور خلاصه تمام محصولات تمدن و ترقي، مخلوق همين
اختلافها و نزاعها و جنگها است!
حال دوراني را در نظر بگيريم كه زير سايه حكومت جهاني واحد در اثر زوال جنگ
و كشتار و برقراري نظم محكم مشترك، تمام مردم دست به دست هم داده، آنچه
سابقاً براي نابودي يكديگر به كار ميبردند، يك دل و يك جهت در راه تأمين
آسايش و آبادي و فراواني به كار اندازند، چه منظره بهشتي زيبايي جلوهگر
خواهد شد! يك دنياي درخشنده خندان خالي از ترس و نگراني و سرشار از نعمت و
راحتي!
ولي چنين بهشتي بهچيزي جز جهنم يا لااقل قبرستان منتهي نخواهد شد. خوشبختي
و سعادت از ميان مردم رخت خواهد بست ؛ به اين دليل خيلي ساده كه موجبات
خوشبختي و سعادت دنيا از بين رفته است!
وقتي گرسنگي و تنگي و سختي و ترس و دشمن از ميان رفت، بشري كه تا به حال
هدفش شكم و خوشي و امنيت و قدرتِ ملّي يا استقلال بود و همه آنها را فراهم
شده ميبيند، ديگر به دنبال چه برود و چه بخواهد؟
آيا كاري جز خوردن و خراميدن و خوابيدن خواهد داشت؟
وقتي عوامل حركت و نشاط از بين رفت، موجبات ركود و فساد و بالاخره زوال و
هلاك پيش خواهد آمد... .
مگر آن كه...
مگر آن كه بهجاي هدفِ منتفي شده و از خاصيت افتاده، قبلاً بشر هدفِ ديگري
پيدا كرده باشد.
هدف يا سياست حكومت جهاني واحد
اين هدف كه البته بايد عمومي و مشترك و مقبول و معقول باشد،
مسلماً از نوع تأمين خوراك، بهداشت، مسكن، دستمزد، امنيت و دفاع نخواهد
بود. تمام نيروهاي طبيعي تسخير شده انساني يكسره براي خاطر بشر كار ميكنند
و از جهات فوق كم و كسري و دردي وجود نخواهد داشت.
هدف مورد احتياج عمومي مشترك (كه البته نميگوييم ناگهاني و تحميلي خواهد
بود، بلكه تدريجي و يك نوع تحول و تبديل علاقهها و مشغولياتِ پَستِ زندگي
به ذوقيات و خواستههاي لطيف روحاني ميتواند باشد و قبلاً زمينه سازي شود)
فقط ممكن است جنبه فوق مادي زندگي و وجهه معنوي و بلكه اخروي داشته باشد.
هدف، ديگر از مقياس شخصي و ملي و حتي بين المللي و دوران عمر كوتاه دنيايي
خارج شده، لازم است بهمقياس و مرتبه جهاني و دستگاه خلقت، عمومي بوده و
توسعه بينهايت به زمان و مكان پيدا كرده باشد.
فقط آن بشر و آن دنيايي ميتواند با برخورداري كامل از نعمات مادي و امنيت
و يگانگي رو به فساد و هلاك نرود و جنبش و نشاط و پيشرفت داشته باشد كه
افراد به چنان مرحله از رشد و وارستگي از تعلقات مادي رسيده باشند كه دردي
غير از دردهاي مادي دنيايي احساس نمايند و خالصاً و مخلصاً عاشق و پوياي
ناموس كلي خلقت و حق و حقيقت گردند؛ يعني خدا پرست باشند!
حال يا چنين ناموس كلي خلقت و حق و حقيقت مطلق، يعني خدايي وجود دارد كه
تقرب و تكاپوي در راه آن معني و اثر داشته باشد و مورد قبول دلها و مغزهاي
بشر قرار گيرد كه در آن صورت چنان آرزوي نهايي هميشگي بشر، يعني حكومت عدل
و امنيت و نعمت، امكانپذير خواهد بود و يا آن كه بشر به چنين مرحله و
عقيدهاي نخواهد رسيد كه در اين صورت همه اين حرفها و كارها خواب و خيال
باطل است!
ولي آيا تا بهحال شده است بشر عميقاً و فطرتاً و عملاً دنبال چيزي برود و
بالاخره به آن نرسد؛ يعني باطل و پوچ از آب در آيد؟ خصوصاً وقتي همه افراد
بشر در تمام ادوار همگام و همدل بوده باشند.
خلاصه بحث
پس به طور خلاصه؛ حكومت عالي مطلوب بشر يا شدني و رسيدني نيست
و يا اگر باشد، سه شرط خواهد داشت:
۱- مشترك، و واحد، و جهاني خواهد بود؛
۲- عدالت و برابري كامل در آن حكمفرما بوده، اختلاف و اجحاف از هر جهت بايد
نابود شود.
۳- مبتني و ملازم با يك اتحاد مسلك و عقيده و هدف بوده و اين هدف جز خدا و
زندگي ابدي، يعني آخرت نميتواند باشد.
اين شرايط و كيفيات همان است كه عقيده انتظار ظهور شيعه را تشكيل ميدهد:
۱- در زماني صحبت از تسخير زمين به دست صاحب الزمان و تشكيل دولت اسلامي
جهاني كردهاند كه نه ممالك متحده امريكا وجود داشت، نه سازمان ملل تشكيل
گرديده، نه مسلك بين الملل و نه امكان دولت جهاني واحد به خاطر كسي خطور
ميكرد . (۱۰)
۲- در برنامه قيام موعود خيلي كمتر صحبت از بسط علم و اخلاق و حتي ترويج
اسلام و قرآن شده، وعده آبادي و فراواني را نيز تا حدي كه ديگر مستحق زكات
پيدا نشود، داده اند ولي آنچه در اكثر قريب بهاتفاق احاديث و اخبار مربوطه
و به عنوان منظور اصلي و محصول و ترجيعبند اين ظهور وعده داده شده است،
مضمون اين روايت است:
«يَمْلَاءُ الْاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ
ظُلْماً وَ جَوْراً »
(۱۱)
- برخلاف همه دولتهاي گذشته كه براي منافع و حفظ سلطههاي
شخصي يا خانوادگي و يا ملي بوده است و نيز رژيمها و حكومتهاي جديد كه
وعده نان و كار و رفاه را ميدهند و يا اصولاً داعيه ايدئولوژي و معنوياتي
مانند آزادي و عدالت اجتماعي و دموكراسي را دارند، دولتِ منتظر يك دولت
عقيدتي است كه چهارده
قرن قبل، در آن زمان كه همه قدرتها و دولتها روي زور و زر مي گشت، اعلام گرديده است.
دولت بزرگوار و پر بهرهاي كه اسلام (به معناي اعم، يعني رضا و تسليم در
برابر حق و خدا) را بزرگ و برقرار كند و نفاق و اهل نفاق (به معناي اعم،
يعني هر گونه دو رويي و دو رنگي و بيمسلكي و اختلاف و ضعف) را سرنگون
سازد:
«اَللَّهُمَّ اِنَّا نَرْغَبُ اِلَيْكَ فِي دُولَةٍ
كَرِيمَةٍ تُعِزُّبِهَا الْاِسْلَامَ وَ اَهْلَهُ و تُذِلُّ بِهَا
النِّفَاقَ وَ اَهْلَهُ»
(۱۲)
اتفاقاً برتراند راسل هم در جستجوي نجات از بلاي حاضر و تربيت
نسل آينده براي ساختن دنياي سعادتمند، شرايط۱ و
۲ فوق الذكر و استدلالهاي
مربوطه را تأييد مينمايد. ولي متأسفانه توجه به شرط
۳ كه اساسي و ضروري
است ندارد و چون نظر و هدفش از حدود «زنده ماندن و رفاه» و سعادت دنيا
تجاوز نميكند، برخلاف آنچه خود معتقد است كه «طرز فكر و احساسات بايد
متناسب با زمان باشد»، هيچ گونه توسعه و تعالي در ايدهآل بشري نميدهد و
خود را مانند پيشينيان در گرداب تكرار اشتباهها و آرزوهاي خيالي
مياندازد؛ بنابراين مسلماً به جايي نميرسد.
اينك بيانات مشاراليه نقل از صفحه
۲۳۲ كتاب سابق الذكر:
«دنيا مواجه با بلاي منتظري است و با حيرت از خود
ميپرسد: چرا براي نجات از عاقبت وخيم غم انگيزي كه همه از آن متنفر
هستند، راهي به نظر نميرسد؟ دليل اساسي آن اين است كه ما طرز فكر خود
را با صنايع و فنون جديد متناسب نكردهايم. طرز فكر و طرز احساسات ما
هنوز متناسب با صنايع و فنون زماني است كه به مراتب از امروز سادهتر
بوده است. اگر ميخواهيم با صنايع و فنون، زندگي مرفهتر و
سعادتمندتري را ممكن سازيم، بايد بهبعضي از عقايد بكلّي پشت پا بزنيم
و بعضي را هم عوض كنيم.
بايد مساوات طلبي را به جاي ميل بهغلبه و استيلا بگذاريم ،
(۱۳)عدالتخواهي را بهجاي عشق بهفتح و ظفر قرار دهيم ،
(۱۴) هوش و فراست را
جانشين زور و قلدري و درنده خويي، و همكاري را قائم مقام رقابت كنيم.
بايد به تمام نژاد انسان مثل يك خانواده نظر افكنيم و منافع مشترك خود
را - با به كار بردن عاقلانه منابع طبيعي در حالي كه همگي همقدم به
طرف نعمت و سعادت پيش ميرويم؛ بهجاي اينكه با تفرقه و نفاق و شقاق هر
يك جداگانه بهسمت مرگ رهسپار شويم - افزايش دهيم .
(۱۵)
تغيير طرز فكري كه لازمه اين كار است مشكل است و در يك لحظه انجام
نميشود ولي اگر لزوم آن را مربيان ما تصديقكنند و جوانان را براي
زندگاني دنياي امروز تربيت نمايند، نه براي دنياي جنگ و غارتگري گذشته،
اين تغيير در ظرف مدت يك نسل انجام ميگيرد .
(۱۶)
بهاينترتيب ميتوانيم اميدوار باشيم كه لااقل قسمتي از نوع انسان را
از هلاك عام كه به علت پيروي از عقايد كهنه و مندرس ما را تهديد ميكند
، نجات داده ايم» .
پراگماتيسم
مكتبي در فلسفه هست به نام مكتب پراگماتيسم يا اصالت عمل ،
كه مانند مكاتب ارسطو و سقراط و حتي سوسياليسم اوتوپيست قرن
۱۹، كهنه و
متروك نيست؛ بلكه ميتوان گفت تمدن و بسياري از افكار معاصر مبتني و از
جهاتي موافق با آن است. مؤسس اين مكتب، ويليام جيمس، ميگويد:
«آنچه حقيقت است، مفيد است و آنچه عملاً مفيد است، حق
است» .
اين يك اصلكلي طبيعي تجربي است. خصوصاً اگر در تشخيصِ مفيد
و حقيقت، اشتباه ننماييم. قرآن كريم هم آنجا كه آب باران و جاري شدن نهرها
و كف كردن روي آن يا ذوب فلزات را به منظور تهيه جواهر يا كالاي ديگر عنوان
كرده و حق را تشبيه به آب و فلز مذابكه «مَايَنْفَعُ النَّاسَ»
(۱۷) است
مينمايد و باطل را بهكف بيحاصل و بيدوام مثل ميزند، غير از اين چيزي
نميفرمايد.
كار طبيعت هميشه چنين بوده است. موجودات و انسان از خورشيد و باران و دريا
و زمين كه واقعيات هستند، فايده برده است و ميبرد. بلكه طبيعت كار بالاتر
از اين را ميكند؛ آنچه مورد احتياج و لزوم است، پيشاپيش ارمغان ميآورد.
باران و يخبندان زمستان اثرش در زراعت بهار و محصول تابستان ظاهر ميشود و
شير مورد احتياج كودك را قبل از ولادت در پستان مادر به جوش ميآورد. !
حال از شما ميپرسم آيا بزرگ ترين احتياج و خوراك انسان، مخصوصاً انسانِ
متمدنِ متكامل، آرزو و اميد نيست؟
اين مژده بزرگي كه اسلام بهجهانيان، و قبلاً بهشيعيان ميدهد، آيا همان
خوراك مقدر مورد ضرورت نيست؟
آيا از دريچه پراگماتيسم و صرف نظر از دلايل عقلي و نقلي مربوط به ظهور،
همين توافق با احتياج و انتفاع و همين انطباق كاملي كه ديديد با سير تكامل
افكار و تحولات زندگي بشر متمدن داشت، خود دليل بر حقيقت و واقعيت آن وعده
نيست؟
مقايسه بين مكاتيب مختلف به لحاظ نجات
نهايي بشريت
همان طوركه در ابتداي بحث گفته شد، توجه به اختلاف و مصيبت و
ظلم و خرابي و همچنين انتظار يا چارهجويي اصلاح و نجات، در ميان ملل و
مكاتب ديگر نيز وجود دارد.
زرتشتيها يك جنگ و نزاع دائمي از ابتداي خلقت ما بين خدا و شيطان را تصور
مينمايند و معتقد به پيروزي نهايي اهورمزدا ميباشند.
يهوديها و مسيحيها انتظار عيسي را دارند ولي اين عقيده و انتظار در نظر
مسيحيها بيشتر موكول و موعود بهبعد از دنيا و قيامت و آخرت است و متضمن
وظايفي براي معتقدين در اين زندگاني نيست؛ بلكه يك نوع نااميدي و ركود است.
كمونيستها، بنا به منطق ماترياليسم ديالكتيك، زندگي و تاريخ تمدن را يك
سلسله منازعات و استثمارهايي ميدانند كه تحت تأثير افزار و وسايل توليد و
تحول آن، پيوسته مابين طبقه برخوردار يا غالب و طبقه زيردست استثمار شده
وجود داشته و دارد و تحولات تاريخ را در آخرين مرحله تجزيه و تحليل و
تلخيص، به چشم جنگ طبقات مينگرند.
آخرين طبقه استثمار شده و مظلوم را طبقه كارگر ميدانند و معتقدند كه با
تحريك اختلافات طبقاتي و برانگيختن كارگران و رنجبران عليه سرمايهداري يا
انقلابي كه طبقه كارگر بنا بهضرورت و جبر تاريخي كرده است و ميكند، اين
طبقه اختيار و تسلط حكومت و اجتماع را بهدست خواهد گرفت. به اين ترتيب چون
فقط يك طبقه در كشور (يا در دنيا) وجود خواهد داشت و طبقات از بين ميروند،
اشكالات و اختلافات و جنگها هم در دنيا يكسره منتفي خواهد شد.
اسلام نيز معتقد به وجود اختلاف و نزاع و مخصوصاً ظلم هست و وعده اصلاح و
نجات را ميدهد؛ اما برخلاف مكتبهاي مادي است كه اقتصاديات و احتياجات
مادي زندگي را اساس دنيا و محرك و منشأ تمام فعاليتهاي اجتماعي و تحول و
تمدن ميدانند و بهلحاظ مسؤليت و تقصير، اصولاً كاري بهافراد و حتي افكار
و اخلاق آنها نداشته، رژيم و سيستم را يگانه مؤثر و مسئول ميشناسند و در
پي تغيير آن ميروند.
اسلام و كليه انبياي برحق از يك جهت با مكاتيب سوسياليسم و كمونيسم اشتراك
نظر دارند. مثل آنها ولي خيلي زودتر و وسيعتر و عميقتر از آنها توجهشان
را بهعوض سلاطين و اعيان و اشراف (مَلَاء) بهطبقات و قشرهاي پايين
اجتماع و زيردستان و عوام، حتي ضعيفان و بردگان اعم از مرد و زن و كودك،
معطوف داشته، تمام افراد بشر را برادر و همنوع و مشمول مقررات و مقدرات
واحد شناختهاند.
ااما اسلام براي انسان يك مقام مهم و مؤثر و مسئول حاكم بر مقدرات خود و بر
جهان را قايل است و قلمرو اين اختلاف و تنازع و ظلمها را اصولاً در نفوس
افراد و در عقايد و اعمال آنها ميداند، نه در خارج
(۱۸)و آن را نه ناشي از جنگ
اهريمن و يزدان و نه تملك افزار توليد و جنگ طبقات ميداند؛ بلكه نتيجه
اعراض از خدا و آخرت و توجه صرف به دنيا و ماديات ميشناسد. اصلاح را هم از
همان جا جستجو نموده، جنگ عمده و اساسي را در ميدانهاي كارزار سراغ
نميدهد؛ بلكه ميگويد آن جنگ بايد در درون عقول و قلوب مردم انجام شود و
نامش را «جهاد اكبر» ميگذارد. تا اين جنگ و اين اصلاح انجام نشود، ساير
جنگها ريشهكن نخواهد شد.
البته اين عمل جهاد و اصلاح را يك امر خالص روحي و ذكر و فلسفه و موعظه
ندانسته، بههيچوجه منكر ضرورت و تأثير امور مادي و حياتي نيست و
بياعتناي بهاين جنبهها نميباشد.
بهاين ترتيب اسلام براي رفع جنگ و اختلاف و ظلم ، تسلط يك طبقه و زوال
طبقه ديگر را كافي ندانسته ، انقلاب عميق عقايد و اخلاقيات و گذشتن يك زمان
طولاني كافي با برخورداري تمام عوامل و رشد بشريت را لازم ميداند تا در
پايان آن صلح و عدالت و سعادت گسترده شود.
برنامه ما چه بايد باشد؟
در برابر چنين عقيده و وعده ظهور، عكس العمل رايجي كه متأسفانه بسياري از
شيعهها ابراز ميدارند، حالت انتظار راكد و اعراض از عمل و اقدام است.
بلكه بعضيها به استقبال بديها و ستمگريها رفته و ميگويند علائم آخر
الزمان چنين است و نبايد جلو آن را گرفت؛ چون فايده ندارد و اگر هم اثر
كند، ظهور حضرت را به تأخير مياندازد.
ملاحظه ميكنيد كه نتيجهگيري، درست در جهت عكس آن چيزي است كه بايد باشد.
تنها فايده و خاصيتي كه مانده است، مختصر دلداري و اميدواري است.
اين طرز فكر و روحيه و عكس العمل،كاملاً غلط و از چندين جهت خلاف است:
اولاً، هيچ گاه آيات قرآن و احكام اسلام و تكليف مسلماني تعطيل بردار نيست.
ابداً به ما نگفته و اجازه ندادهاند به انتظار قيام حضرت وليعصر (عج)،
امر به معروف و نهي از منكر را كه از مؤّكدات احكام است، ترك كنيم يا ، به
بهانه عدم فايده و نااميدي از نتيجه يا سختي و خطرات ناشيه، با ناحق و ظلم
مبارزه ننماييم. همانطوركه امتهاي گذشته به حكم:
«تِلْكَ اُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ
لَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ... »
(۱۹)
مسئول اعمال خود بودند ، عمل امتهاي بعد از ظهور نيز ما را
بينياز از كسب و خدمت دوران عمرمان نمينمايد. بلكه آيات:
«... لَيْسَ لِلْاِنْسَانَ اِلَّا مَا سَعي.»
(۲۰)
و
«اَلاَّتَزِرُ وَازَرِةٌ وِزْرَ اُخْري.»
(۲۱)
هميشه جاري و ساري است.
ثانياً، به حكم:
«فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ
مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَه»
(۲۲)
اگر عمل خير و حقي انجام دهيم، رحمت و ثواب الهي به اعتبار
اينكه امام زماني بعداً بايد ظهور فرمايد و او مأمور عدل و قسط خواهد بود،
از ما دريغ نخواهد شد.
هيچوقت نگفتهاند پاداش اخروي مؤمن بر ميزان نتايج و آثار دنيايي عمل
اوست؛ بلكه خداوند مكرر در قرآن حتي به پيغمبر خود ميفرمايد:
«... وَ مَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفيِظاً... !»
(۲۳)
و به فرمان:
«... بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَيْكَ... »
(۲۴)
او را مأمور ابلاغ مينمايد؛
خواه مردم قبول و اطاعت بكنند يا نكنند. در مورد ساير انبياء نيز زبان حال
به همين منوال است.
ثالثاً، مطلب مهمتر آنكه نبايد تصور نمود عمل حضرت صاحبالامر - عجلالله
تعالي فرجه - يك عمل بيسابقه خودرو و بدون زمينه و تدارك قبلي خواهد بود.
هيچ مصلح و هيچ مبتكر و هيچ پيغمبر و پيشوايي در دنيا نيامده است كه قبلاً
سوابق و اسلاف، محيط و شرايط را برايش زمينهسازي نكرده باشند.
غيبت حضرت و تأخير ظهور تا اجل و موعدي كه فقط خداي سبحان بدان آگاه است،
يقيناً از جهت همين آماده شدن بشريت و دنيا براي پذيرش كلمه حق به وجه
«اَتَم وَ اَكْمَلْ» است. آماده شدني كه هم جنبه منفي دارد و هم جنبه مثبت.
جنبه منفي از اين جهت كه ملازم با طغيان و به امان آمدن بشر از ظلم و جورها
از يك طرف، و سرخوردگي كامل آنها از همه سيستمها و رژيمهايي بايد باشدكه
از طرف ديگر عرضه و آزمايش شده است.
جنبه مثبت نيز از اين جهت كه مردم دنيا به لحاظ فكري و رشد، مهياي قبول
حقيقت و حقانيت و تربيت اسلامي باشند. اگر چنين نباشد و خود مردم دنيا
دخالت و شركت در قيام و اصلاح ننمايند، آيه قطعيه:
«... اِنَّ اللهَ لَايُغَيِّرُ مَا بِقَومٍ حَتَّي
يُغَيِّرُوا مَا بِاَنفُسِهِم ْ...»
(۲۵)
چه خواهد شد؟
كساني كه عادت نكردهاند به عمق و درون امور و توده مردم و به ضرورت مدت
توجه نمايند و مثلاً يك شخص پادشاه يا وزير را يگانه صاحب اختيار صاحب امر
و مؤثر كل در مملكت يا در وزارتخانه ميشناسند و براي افراد و اجزا اثر و
ارزشي قايل نبوده، آنها را چون قطعات بيروح ماشين، مجريان مطيع ميدانند،
در امور عمومي دنيا و كار خدا نيز قياس به نفس كرده، ظهور يك پيشواي صاحب
اقتدار را براي دگرگوني و اصلاحكلي اوضاع كافي ميشمارند. در صورتي كه اگر
چنين بود در زمان انبياي اولوالعزم كه مؤيد من عندالله و معصوم و مقتدر
بودند، دنيا درست شده و كفر و ظلم از صفحه روزگار محو گرديده بود. ولي هيچ
تحول و انقلابي چه قومي و ملي و چه جهاني و بشري قبل از رسيده شدن و رسيدن
اجل مقرر يا به عبارت اخري، بدون تدارك طولاني قبلي و انتشار و نفوذ در
قشرهاي مردم و بدون آنكه بهمرحله تراوشات عميق نفساني اكثريت بر پا
كنندگان و پذيرندگان انقلاب در آمده باشد، تحقق نيافته است:
«... اِنَّ اللهَ بَالِغُ اَمْرِهِ قَد جَعَلَ اللهُ
لِكُلِّ شَيْئٍي قَدْراً.»
(۲۶)
البته همه اينها به خواست خدا و در واقع به دست خدا صورت
گرفته و ميگيرد و تأييد همان آيه «...اِنَّ اللهَ لَايُغَيِّرُ مَا
بِقَوْمٍ...»
(۲۷) ميباشد. بنابراين چگونه ممكن است يك چنان انقلاب عظيم عميق
آخرالزمان كه انتظارش را داريم و دنياي نويني متمايز از همه ادوار گذشته
بايد ايجاد شود، حالت قيام فردي را داشته، امام دوازدهم عملي را انجام دهند
كه براي اجداد طاهرين او و رسول خدا ميسر نبوده، روال طبيعت و سنت خلقت را
بههم زده - نعوذ بالله - گفته الهي «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ
تَبديلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللهِ تَحويلاً»
(۲۸) را تكذيب نمايد؟
اتفاقاً به مشاهده و تجربه نيز ميبينيم كه در حوادث و سير عمومي افكار
دنيا دو جريان مخالف در پيشرفت است. از يك طرف دامنه مظالم و شكايتها قرن
به قرن از هر تحول به تحول ديگر توسعه و تعميم پيدا ميكند و از طرف ديگر
افكار و اراده عموم دائماً به درك و قبول و اجراي حقايق و به اصول و احكام
ما شيعه از خداپرستي و اسلام نزديك ميشود.
ملاحظهكنيد امروز قدرت دولتها و سلاحها و تسلط اطلاعات و انقياديكه
روي افراد و جماعات بشري تا اقصي نقاط كشور اعمال مينمايند، نسبت
بهزمانهاي سابق كه گوشهنشيني و بركناري از نفوذ قدرتها و استقلالهاي
نسبي ميسر بود، چقدر بيشتر است و حكومتهاي جابر تا چه اندازهاي حاكم و
مالك جميع اختيارات و شئون حياتي تابعين خود ميباشند و جنگها و سركوبيها
حالا تا چه اندازه كشتار و فشارو مصيبت همراه دارد!
همچنين بشر متمدن دانشمند تا چه ميزان واقف به لزوم فايده نظم و عدل جهاني
و اجراي عدالت و مساوات گرديده است و امتيازات و خرافات رخت بربسته است و
نوشتهها و نظريات اروپاييها كه منكرين و معاندين سرسخت اسلام بودند، چه
اندازه در جهت تعظيم و حتي تأييد قرآن و پيغمبر پيشرفته است.
اين دو جريان باز هم بايد پيش برود و روز به روز يكتا خورشيد حقيقت اسلام و
ضرورت عدل الهي در سايه رژيم يكتاپرستي برتمام قلوب و عقول پرتو افكنده،
تمام سيستمها و مكتبها و رژيمها نقص و خطاي خود را عملاً به ثبوت
برسانند و سپر بيندازند تا بالاخره دعوي خدايي:
«هُوَ الَّذِي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ
الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ»
(۲۹)
به زبان و جوارح بشري نيز جاري و ساري گردد.
همكاري در تدارك قبلي
اينجاست كه نقش مؤمنين و علاقه مندان واقعي به تعجيل در ظهور
حجت خدا ظاهر ميگردد. حق و باطل و عدل و ظلم، دو پهلوان زورآزماي ميدان
زندگي هستند كه تا با هم رو برو نشوند و مصاف ندهند و مردم بهچشم خود عجز
و شكست يكي و پيروزي ديگري را نبينند، صدقِ مدعاي انبياء در نظر مردمِ
عمليمسلك دنيا، ثابت و قطعي نخواهد شد. در غير اين صورت تا قيام قيامت،
ادعاهاي پوچ و مكتبهاي باطل يا ناقص رجز «لِمَنِ الْمُلْكي» و نجات بخشي
خود را خواهند خواند و با ماسك حق به جانبي كه ميزنند و دعوي خدمت و محبتي
كه سر ميدهند، تا با حق روبرو نشده و مجبوراً حقكشي و پرده دري ننمايند،
قيافه كريه و باطن خبيث و چنگال خونين خود را ظاهر نخواهند ساخت. و انسان
آينده حاضر نخواهد شد از باطل رو گردانده، زير كتاب حق را امضا و از دل و
جان آن را اجرا نمايد.
نمونهاي از اين جريانها را غالباً در مداخلات استعماري و مبارزات ملي
خواندهايم و درزندگي اجتماعي روزمره ميبينيم.
وظيفه ماست كه دائماً در برابر هر رجزخواني و هر مهره و حملهايكه پهلوان
باطلبه ميدان اداره جهان ميآورد،كلام حق و مخصوصاً عمل حق را ابراز
بداريم. البته كه در كشتي گرفتن، اگر زدن و پيش بردن هست، زمين خوردن هم
هست و سرنوشت در اولين مصاف روشن نخواهد شد؛ بلكه آن طرفي سرانجام پيروز
خواهد شد كه به حكم «... اِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِريِنَ»
(۳۰) مقاومت و مجاهدت
را ادامه دهد و بداند كه «... اَلْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»
(۳۱) و در هر حال
تا «جَاءَ الْحَقُّ...»
(۳۲) واقع نشود، «اِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً»
(۳۳) مسلم
نخواهد شد.
بگذاريد ما سربازان صفوف اول و وسط اين پيكار و شهداي قبلي مقدم مبارك امام
عصر (عَجَلَ اللهْ تَعالي فَرَجَهْ) باشيم و بر منافع و حيات قرباني شده
هزاران هزار امثال ما، جاده پيروزي اسلام بنيان گذاري شود!
از طرف ديگر صلح و عدل و رفاه جهان، ارمغان مفت و مسلمي نيست كه هر ملت و
جمعيت، لياقت برخورداري و ادامه آن را داشته باشد و به زيان و هلاكش منتهي
نشود. بلكه بشر بايد به مرحلهاي از رشد فكري و تربيتي و عقيدتي رسيده باشد
كه بهجاي هدفهاي جزيي و دنيايي، شكم و شهوت و قدرت و امنيت، درد و درك
ديگر و هدف عاليتر و عامتري به نام خدا و حيات ابديت را از عمق انديشه و
صميم قلب بخواند و بخواهد. در اثر كمال معرفت و عشق به عبادت و قرب به حق،
به حركت و فعاليت سرشار سازنده در جهت خدمت به عالم بشريت و كسب مكارم
نفساني و درك مراحل اعلاي انساني درآيد. ضمناً راحتي زندگي و فراواني نعمت
و بينيازي، او را به سستي يا سركشي نكشاند.
وصول چنين مرحلهاي خيلي زمان و زحمت لازم دارد. اين وظيفه بهدوش كساني
است كه خود را سالك راه و طالب نجات ميدانند .
(۳۴)
فرمان الهي و افتخار مسلماني:
«كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُواً
شُهَداءَ عَلَي النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً...»
(۳۵)
آيين هميشگي و راهنماي ماست. راهي كه ما بايد پيشاپيش عساكر
پيروزمند امام غايب باز كنيم و شعار و عَلَم او را فرا راه مردم جهان قرار
دهيم - هم از طريق بيان و تبليغ و هم مخصوصاً از طريق عمل و ارائه نمونه و
مصداق.
پس جا دارد اميدوار و شاد و مفتخر و متحرك بوده، انتظار و آرزوي فرج آل
محمد(ص) را از مرحله سكوت و سرافكندگي بيرون آورده، پيشتاز اين جهاد جهاني
عظيم شويم و از هم اكنون ملازم ركاب امام غايب قائم باشيم و بدانيم كه:
«... فَاِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ
(۳۶)
۱) تدوين و تفصيل سخنرانى مورّخ
۱۹/۱۰/۱۳۴۱ در جشن ميلاد حضرت صاحب الامر عليهالسلام در دانشكده فنى
دانشگاه تهران كه از طرف انجمن اسلامى دانشجويان منعقد شده بود.
چاپ اول اين اثر در مهرماه
۱۳۴۲ در قطع جيبي و چاپ دوم آن در خرداد
۱۳۴۴ همراه با «خداپرستي و افكار روز» ، باز هم در قطع جيبي ، توسط
شركت سهامي انتشار منتشر گرديد و بعدها همراه با سه اثر ديگر در كتابى
بهقطع جيبى و با عنوان «حكومت جهانى واحد»توسط انتشارات دارالكتابِ قم
و انتشارات فاتحِ مشهد، تجدید چاپ شده است. (تاريخ تجدید چاپ و انتشار
مشخص نيست) (ب. ف. ب).
۲)
بهتاريخ سخنراني كه
۱۹/۱۰/۱۳۴۱ است،
توجه فرمائيد.
۳) روايت : زمين را پر از قسط و عدل ميكند، پس از آنكه از ظلم و جور پر
شده بود.
۴) يوسف/ ۸۷ : ... از رحمت خدا مأيوس نشويد؛ زيرا تنها كافران از رحمت
خدا مأيوس مىشوند.
۵) زلزال/ ۷ : پس هر كس به وزن ذرهاى نيكى كرده باشد، آن را مىبيند.
۶) هود/ ۴۰: ... و جز اندكى به او ايمان نياورده بودند.
۷) نقل ازكتاب «اميدهاى نو» تأليف برتراند راسل، ترجمه دكتر شايگان،
چاپ تهران ۱۳۳۶، صفحه
۰۲۱۳
۸) بقره/ ۲۰۸: ... پا جاى پاى شيطان مگذاريد كه او دشمن آشكار شماست.
۹) شمس/ ۸: سپس بديها و پرهيزگاريهايش را به او الهام كرد.
۱۰) در اروپا ظاهراً براى اولين بار ويكتور هوگو در قرن
۱۹ صحبت از
(Republique Mondain) يا «جمهورى جهانی» مینماید.
۱۱) روايت : زمين را همان طوركه قبلاً از ظلم و جور پرشده، از قسط و
عدل پرخواهد كرد.
۱۲) قسمتى از دعاى افتتاح: خدايا، ما از تو اميد و اشتياق داريم كه دولت
با كرامت آن امام زمان را به ظهور آورى و اسلام و اهلش را به آن عزّت
بخشى و نفاق و اهل نفاق را ذليل و خوار گردانى.
۱۳) يعنى همان قسط كه ما ميگوييم.
۱۴) يعني عدل
۱۵) در اين جا اين سؤال از فيلسوف عاليقدر پيش مىآيد كه اگر افراد
نخواستند و نتوانستند برادروار به يكديگر نظر بيفكنند، چه بايد كرد؟ و
از چه راه مىشود آنها را وادار به قبول اين حس كرد؟ مگر آن كه مانند
برادرهاى تنى كه پدر مشتركى دارند، افراد بشر نيز خداى واحدى را
بشناسند كه خالق و پدر مشترك همه آنها باشد.
۱۶) بهعقيده ما اگر بنا بود اين تغيير فكر انجام شود، تا بحال شده بود!
چون لزوم و فايده تغيير طرز فكری که نام برده شده، قرنهاست كه طرفدار
دارد و حتى نزد خود زورگويان و قلدرها هم بديهى است ولى منافعشان خلاف
آن را ايجاب مىنمايد.
۱۷) رعد/ ۱۷: ... آنچه به مردم سود مىرساند...
۱۸) به عنوان نمونه آيات ذيل را مىتوان شاهد آورد:
رعد/ ۱۱: ... اِنَّ اللهَ لَاُيَغَّيِرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى
يُغَيِّرُوا مَا بِاَنْفُسِهِمْ...
... به راستى كه خدا چيزى( از نعمتها و بهرهمنديها) را كه از آن
مردمى است دگرگون نكند، تا آن مردم خود دگرگون شوند.
روم/ ۴۱: ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ
اَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ
يَرْجِعُونَ
به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد؛ تا به آنان جزاى
بعضى از كارهايشان را بچشاند؛ باشد كه بازگردند.
به لحاظ مقام شامخى نيز كه اسلام و مذاهب توحيد براى انسان قايل هستند،
خواننده مىتواند به كتاب «انسان و خدا» مراجعه نمايد.
۱۹) بقره/ ۱۳۴ يا
۱۴۱ : آنها امّتى بودند كه درگذشتند. آنها صاحب (كردهها
و) اكتساب خود مىباشند و شما نيز صاحب (كردهها) و اكتساب خود هستيد.
۲۰) نجم/ ۳۹ : ... نيست (پاداش و بهرهاى) براى انسان جز آنچه خود تلاش
كرده است.
۲۱) نجم/ ۳۸ : كه هيچ كس بار (گناه) ديگرى را برنخواهد داشت.
۲۲) زلزال /۷ و
۸ : پس هرکس بهوزن ذره ای نیکی کرده باشد، آن را می
بیند و هرکس به وزن ذره ای بدی کرده باشد، آن را می بیند.
۲۳) انعام /
۱۰۷ : ... و ما ترا نگهبان آنها قرار نداده ایم... .
۲۴) مائده/ ۶۷: ... آنچه (از پروردگارت) به تو نازل شده است، (به مردم)
برسان... .
۲۵) رعد/ ۱۱: ... به راستى كه خداوند چيزى (از نعمتها و بهرهمنديها) را
كه از آن مردمى است دگرگون نكند، تا آنگاه كه آن مردم خود دگرگون شوند.
۲۶) طلاق/ ۳: ... خدا كار خود را به اجرا مىرساند و هر چيز را اندازهاى
قرار داده است.
۲۷) رعد/ ۱۱: ... به راستى كه خداوند چيزى (از نعمتها و بهرهمنديها)
را كه از آن مردمى است دگرگون نكند، تا آنگاه كه آن مردم خود دگرگون
شوند.
۲۸) فاطر/ ۴۳: ... در سنّت خدا هيچ تبديلى نمىيابى و در سنّت خدا هيچ
تغييرى نمي يابى.
۲۹) توبه/ ۳۳: او كسى است كه پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد، با
دينى درست و برحق، تا او را بر همه دينها پيروز گرداند.
۳۰) بقره/ ۱۵۳ يا انفال/
۴۶: ... خدا با شكيبايان است.
۳۱) اعراف/ ۱۲۸ يا هود/
۴۹ يا قصص/ ۸۳: ... سرانجام نيك از آنِ
پرهيزكاران است.
۳۲) اسراء/ ۸۱: ... حق آمد...
۳۳) اسراء/ ۸۱: ... همانا كه باطل نابود شدنى است.
۳۴) آیه شریفه ذیل(سوره نور/۵۵) از این جهت قابل توجه است و مثل اینکه
تأیید مطلب فوق باشد:
«وَعَدَاللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِىالْاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ
مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ ديِنَهُمُ اَلَّذِى ارْتَضى
لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً
يَعْبُدُونَنِى لَايُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ
ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»
خدا به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردهاند وعده
داد كه در روى زمين جانشين ديگرانشانكند همچنان كه مردمى را كه پيش از
آنها بودند جانشين ديگرانكرد. و دينشان را - كه خود بر ايشان
پسنديده است - استوار سازد. و وحشتشان را به ايمنى بدل كند . مرا مي پرستند
و هيچ چيزى را با من شريك نمىكنند و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند،
نافرمانند.
اين آيه كه در دعاى معتبر و بسيار عالى افتتاح از طرف ائمه معصوم
درباره حضرت ولي عصر(عج) استناد و استفاده شده است، چنين مىرساند كه
وعده به آن امت و آن دورانى باشد كه مردم، صاحب ايمان و عامل به اعمال
شايسته شده باشند. در اين صورت آيين و دينى كه خداوند برايشان رضا داده
است، امكان پذير و قابل اجرا خواهد بود و بعداز وحشت به امنيت خواهند
رسيد. چنين قوم و چنين دورانى از دنيا هدفى و معبودى جز خدا نخواهند
داشت و فقط او را پرستش مىنمايند. در چنين شرايط و با اين اتمام حجت،
اگر كسى ديگر كافر شود، حقاً كه فاسق است.
۳۵) بقره/ ۱۴۳: آرى چنين است كه شما را بهترين امتها گردانيديم تا بر
مردمان گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.
۳۶) مائده/ ۵۶: ... به درستى كه حزب خداوند،
همانا پيروزند.
|