مجموعه آثار (۱۱)
انسان و زمان
(۱)
بِسْمِ اللهِ اَلْرَّحْمنِ اَلْرَّحيم
سَاَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ
اللهِ ذِي الْمَعارِجِ.
تَعْرُجُ المَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ في يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ
خَمْسينَ اَلْفَ سَنَهٍ.فَاصْبِرْ صَبرًا جَميلًا.
اِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيدًا. وَ نَراهُ قَريبًا»(۲)
مقدمه
نه منظور از عنوانكردن «انسان و زمان»، بحث
در باره اينكه انسان چگونه با سير زمان و گذر عمر پير و فرسوده ميشود و يا
در اثر مشكلات و فعاليتها، اندوختن تجربيات و كسب معلومات در طي زمان رشد
و تكامل مييابد، نيست. بالعكس، ميخواهيم ببينيم انسان در طي تكامل خود،
تدريجاً چه نظر و احساسي در باره زمان پيدا كرده است، چه توجهي به آن
مينمايد و چه تصور و تأثّري از آن دارد. ما در جستجوي نقشي هستيم كه عنصر
زمان در زندگي انسان و در ارتباط با تكامل او دارد.
از لحاظ نظري، مطلب دوم به اولي برميگردد، يعني در طي زمان است كه برداشت
انسان نسبت به امور مختلف تغيير ميكند.
قبلاً از خشكي موضوع و از خستگي كه براي خوانندگان عزيز دست دهد، عذر
ميخواهم. تقصير از نگارنده نيست؛ پاي چيزي در ميان ميآيد كه آمادگي بشر
براي درك آن از هر كيفيت و كميت ديگر كمتر است.
بديهي است كه زمان يا وقت، به صورت عمر، جريان امور و توالي حوادث از خيلي
قديم براي بشر شناخته شده بوده است. بيترديد مردم ماقبلِ تاريخ نيز آنچه
برايشان حاضر و حال بوده است، با آنچه قبلاً سرزده يا با آنچه در انتظارش
بودند، ولو آنكه هنوز در زبانشان نامي براي زمان يا حالات گذشته و حال و
آينده آن وضع نشده بود، عملاً فرق ميگذاشتند؛ و بهخصوص تا حدوديگذشته را
در ذهن خود جا ميدادند. ولي خواهيد ديد كه پذيرش انسان در باره زمان بههيچوجه،
در طي تاريخ وضع ثابتي نداشته است و سير تحول اين پذيرش با درك و كليد
تكاملي كه بهدست ميدهد، در خور مطالعه و نتيجهگيريهاي اساسي است.
براي رسيدگي بهتر، موضوع را در سه مرحله يا سه فصل، بهصورت ذيل، مورد
بررسي قرار ميدهيم و فصل چهارمي نيز بر آن ميافزاييم:
فصل اول- عنصر زمان و رشد انسان؛
فصل دوم- توجه به زمان در علوم؛
فصل سوم- ارتباط اديان با زمان و موضع خاص اسلام و قرآن؛
فصل چهارم- فهم قرآن از دريچه نسبيت زمان.
در سخنرانيها و مقالات گذشته، اشاره هايي به
نقش زمان در بررسي انسان شده و استفاده هايي نيز به عمل آمده بود. اينك با
جمع آوري و فراهم آوردن همان گفتارها و تكميل تازه هايي بيشتر، موضوع به
طور مستقل عرضه ميگردد.
آيات صدر مقدمه (معارج/
۱ تا ۷)، راجع به قيامت است كه به لحاظ بيان مطلب،
ارتباط غير مستقيم با مطالب بعدي پيدا ميكند.
فصل اول
عنصر زمان در رشد انسان
جابهجا شدن زمان، در دوران عمر
اين جمله را حتماً شنيده ايد كه ميگويند:
كودك در حال زندگي ميكند، جوان در آينده
و پير در گذشته.
نميدانم از اروپاييهاست كه ما گرفته ايم،
يا قديمي و از حكماي خودمان است؛ در هر حال حقيقتي در آن وجود دارد.
حتماً با بچه ها سر و كار داشتهايد. اگر از كودكي بپرسيد: صبح كجا بودي؛
نهار چه خوردي؛ يا چه كسي به خانه شما آمده بود؟ روي خوشي به سؤالات شما
نشان نداده و جواب نميدهد. چون نه چيزي بهيادش مانده است و نه ديگر
علاقهاي نسبت بهآنچه حاضر و مفيد نيست، احساس مينمايد. وقايع گذشته خيلي
نزديك و خاطره كساني را كه به او خوبي يا بدي كرده باشند، زود فراموش كرده،
ذهن و وجودش از آثار آنها خالي ميشود. همينطور است اگر خوراكي يا يك
اسباب بازي را خواستار باشد، چه به او ندهيد و چه بگوييد فردا برايت خواهم
خريد، يا برو بخواب تا بعد از خواب بدهم، به يك اندازه ناراحت و عصباني
ميشود؛ آينده براي او وجود ندارد.
كودك نه درگذشته نقشي داشته است و نه درآينده براي خود نقشي ميبيند.
بنابراين هر دو براي او بيگانه است و جز خود و حال كه احساسِ ضعيفي از
آنها دارد و جز اطرافيان نزديك، به چيز ديگري نه ميانديشد و نه علاقهاي
نشان ميدهد.
ضرب المثل فارسي كه ميگويد: سيلي نقد به از حلواي نسيه است، از همين دوران
و از طرز فكر و روحيهاي كه بعداً خواهيم گفت، سرچشمه ميگيرد.
در مقابل، پيرمردها و پيرزنها چون به مرحلهاي از عمر رسيدهاند كه ديگر
اشتها و لذّتي در هيچ چيز احساس نميكنند و قدرت و امكاناتي هم در خود
نميبينند كه نقشي انجام داده، احراز اثر و ارزش نمايند، يا بهرهاي ببرند؛
زمان حال برايشان آن قدر بيفايده و بيخاصيت ميشود كه انگار وجود ندارد.
به طريق اوّلي اميدي به بهبود آينده نداشته و تجربيات زندگي در جهت بدبيني
سوقشان داده است؛ و شايد از روي حسادت و حسرت و با بدبيني بهكار جوانترها
مينگرند.
بنابراين پيرشدگان هيچگونه علاقهاي بهحال و آينده ندارند.آنچه
ميماند و با يادآوري واحياي آن ميخواهند دلخوش باشند و احساس حيات و
اثبات موقعيت در نظر خود و ديگران بنمايند، گذشته است؛ با گذشته يك نوع
بستگي پيدا كرده اند.
شايد در بين مادران يا پدربزرگهاي خود ديده باشيد كه در اواخر عمر هوش و
حواس و هر گونه آشنايي با حول و حوش خود را از دست داده، حتي فرزندانشان را
نميشناسند. ولي دايماً از خانه پدري و زندگي دوران جواني صحبت كرده، يكسره
در آن ايام و حالات زندگي ميكنند. وجودشان يادگار و مظهر تجسميافتهاي از
زمان گذشته ميشود؛ تا آنكه به مصداق:
«لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدَ عِلْمٍ
شَيْئاً» (۳)
رفته رفته اين حافظه را نيز از دست داده، چشم از دنيا فرو بندند.
همين تحول ذهني و تبديلهاي زمان را كموبيش در جوامع متمدّن نيز ميتوان
ديد. اقوام و دولتهاي تازه تشكيل شده جوان، كَرّ و فَرّي دارند و با حركات
خود ميدانداري پرهياهويي نموده، ميخواهند عصر و زمانه را در تسخير و
استفاده خود قرار دهند .آنها خود را قهرمانان روز ميدانند .كميكه
جاافتاده شدند ، به دنبال آينده سازي و توسعه و تأمين قدرت دفاعي و
تهاجمي ميروند و برنامه آنها رنگ آينده را ميگيرد . اما چند قرن و
هزارهاي كه گذشت و محلّي در تاريخ يافتند ، خصوصاً وقتي تازه واردشده هايي
از آنها جلو افتادند ، افتخارات باستاني ، مشغوليت انتخابي و اسباب كارشان
ميشود.
اولين آشنايي كودك با
زمان و اميدواري جوان به آينده
با آنكه بچه خردسال درحال زندگي ميكند و
حافظه و ارتباطي نسبت بهگذشته ندارد، با اين حال، علاوه بر پدر و مادر،
بهپدربزرگ و يا مادربزرگ نيز علاقه زيادي نشان ميدهد و وقتي روي زانوي
آنها مينشيند، بهقصه هاييكه از روزگار قديم ميگويند، خوب گوش ميدهد.
اتفاقاً همين خاطرات از حماسه ها، داستانهاي شيرين و شكوههاي
افسانهايكه در قلبش جا ميگيرد، آرزوهاي دروني او را تشكيل داده و وقتي
بهسنين بلوغ ميرسد، برنامه يا هدف زندگيش ميشود.
بچه، گذشته را از اجداد و پدر و مادرش تحويل ميگيرد. اولين آشنايي و تأثير
زمان روي او انسي است كه در ماههاي قبل از درك و شناسايي اشخاص، نسبت به
كساني كه مدت زمان زيادي در كنارشان گذرانده و به آنها خو گرفته است، ابراز
ميدارد؛ در حالي كه نسبت به افراد نديده يا تازه ديده و كم ديده «غريبي»
مينمايد.
بهتدريج و با سرعت عجيبي كه طفل خردسال بهلحاظ حواس و اطلاعات و امكانات
رشد مينمايد و شايد با پيشرفتهاي شخصي و دريافتهاي بيزحمت و رنجكه با
گذشت زمان از خارج خود و از جهان نصيبش ميشود، طبعاً خوشبيني خارج از
اندازه و روح پراميدي در او به وجود آمده و خود را به جانب آيندهاي كه آن
را درخشان و موفقيتآميز ميبيند ، پرتاب ميكند ؛ خصوصاً اگر در آغوش
محبّت مادر و پدر و با برخورداري از مواهب خانوادگي و طبيعت بزرگ شده
باشد.
بعدها در برخورد با واقعيات، تعديلي در افكار مرد جوان حاصل شده، سعي
ميكند حال و آينده را يك مقدار از طريق تفكر و آگاهي و يك مقدار با
عبرتگيري از گذشتگان، ارزيابي درستتري بنمايد. با واقعبيني و آرزومندي
محكمتري آن دنياي نزديك و مطلوبي را كه با فكر خام جوان به دست خود و براي
خود ميديد، به دست بعديها و در آينده دورتري طلبيده، نقش خود را چون
عاملِ كمككار و حلقه انتقال دهندهاي ميبيند. هم وارثِ گذشتگان و گذشته
خود شده است، هم حال را با وسعت و واقعيتي كه گذراست، حس مينمايد و هم
احساس قدرت و علاقه و وظيفه نسبت به آينده مينمايد و ميخواهد به وجود
خويش دوام و معني بدهد. حتي اگر دست خود را كوتاه ميبيند، به فكر اين
ميافتد كه فرزندي بسازد كه عهده دار وظيفهاي شود. اين همان كمال رشد چهل
سالگي انسان در تعبير آيه قرآن است؛ آنجا كه ميفرمايد:
«حَتَّي اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ
اَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ اَوْزِعْني اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ
الَّتِي اَنْعَمْتَ عَلَي وَ عَلي والِدَي وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحًا
تَرْضهُ وَ اَصلِحْ لي في ذُرِّيَّتي»
(۴)
توسعه مكاني شخصيت
اين يك نوع سِير بود كه چگونه «زمان» مورد
توجه هر كس از كودكي تا پيري قرار ميگيرد و شخص خود را با زمان پيوند
داده، به جبران عدم ثبات آن و فناي حال، ميخواهد ميراثي از گذشته را نگاه
دارد و تصرفي در آينده بنمايد.
سيرتحوّل ديگريكه در ذهن هركس در طولِ عمر پديدار ميشود و در
ساختمان افراد بشر از دوران توحش به تمدن صورتگرفته است، توجه از خود به
غير است كه يك نوع سِير در مكان ميباشد و فضاي ديد شخص را تشكيل ميدهد.
كودك خردسال به كسي جز خود توجه ندارد. اگر به آغوش مادر ميرود يا پدر را
صدا ميكند، صددرصد براي حمايتيافتن و يا نيازهاي شخصي است؛ محبتهاي ميان
فرزند و مادر درست در جهت عكس يكديگرند.
بچه هيچ گونه گذشت و سخاوت نداشته و حاضر نميشود از غذا يا اسباببازي
كه دارد به ديگري بدهد. همه چيز دنيا براي او مكيدني و خوردني است و نسبت
به هر چه ببيند و بشناسد، احساس مالكيت مطلقه مينمايد. ابراز علاقهاي هم
به مناظر و اشياي دور از احتياجات خود ندارد. ماهها و سالها بايد بگذرد
تا رفته رفته گذشت و سخاوت و قبول حق و حدود براي سايرين در او پيدا شود.
كودك در ابتداي عمر موجودي است صددرصد خودخواه و خودبين و به اعتباري
خودپرست. حكم درختي را دارد كه محل ثابتي داشته و نيازمنديها از زمين و
هوا و اطراف بهآن ميرسد. درخت لامكان است و در نقطه زندگي ميكند.
مدّتي نميگذرد كه شعاع ديد طفل تغيير كرده، محيط زندگي از نقطه ثابتِ
لامكان بيرون آمده و به اطراف گوش مي سپارد و دست مياندازد و با راه
افتادن روي شكم و دست و پا، مثل حيوانات در دنياي دو بعدي، بهجستجوي
غذا مي پردازد و با حرص و ولع خاصي در پي تسخير مكان ميرود.
به تدريج با تبادلهاي مادي سوددار و زياندار كه با اشخاص و اشياء
پيرامونش پيدا ميكند، و با بيدار شدن حسِ غريزي كنجكاوي، كم و بيش آشنا و
علاقهمند به غير خود و آنچه در مكان است ميشود. هنوز خودخواه است؛ ولي
ديگر خودبين نيست و اين غيربيني، او را آگاه بهموجودات برتر از خود
ساخته و ميرود كه از خودپرستي خارج شود.
ابعاد و رشد شخيصت
جريان فوق را كه براي يك فرد در اوايل عمر
روي ميدهد، وقتي با رشد و تربيت بعدي در زندگي و تكامل و تمدّن اقوام
مختلف توأم نماييم، ميتوانيم ابعاد تدريجي متعددي براي رشدِ مكاني شخصيت
انسان قايل شويم.
پس از دوران اوليهكودكي و زندگي گياهي ثابتِ يك بعدي، اولين علاقه و عاطفه
كه در طفل بروز ميكند- و بهطوركلي در بشريّت پيدا شده و ميراث حيوانيّت
است- محبّت متقابلِ مادر و فرزندي و تا حدودي پدر و فرزندي است. اين احساس
و ارتباط در حد اعلاي توسعه خود از يك طرف بهنواده و نتيجه و نسل ميرسد و
از طرف ديگر بهاجداد ميرود. چنين مرتبهاي از رشد كه حالت ابتدايي و
مختصرِ موقتِ آن در حيوانات نيز وجود دارد، رشد حيواني است و بُعدِ طوليِ
شخصيت را تشكيل ميدهد.
اما مرحلهاي كه در حيوان وجود ندارد و پايه خانواده ميباشد، چيزي است كه
در اثر ادامه عواطف مادر و فرزندي در سالهاي بعد از شيرخوارگي و پس از
ولادت فرزندان بعدي خانواده و پيدا شدن خواهر و برادر به وجود ميآيد.
آشنايي و انس با خواهر و برادر سبب ميشود كه در جهت يا بُعدِ ديگري كه
ميتوانيم آن را بُعدِ عرضي بناميم، علايقي پديدار و استوار ميگردد. محبت
پدر و فرزندي بُعدِ طوليِ انسان است و محبت خواهر و برادري بُعدِ عرضي او
را تشكيل ميدهد و خانواده به صورت محيط دو بُعديِ زندگي بشر در ميآيد.
عواطف برادر و خواهري و ادامه مجاورت و ارتباط متقابل ازدواج، عمو و دايي و
خاله و عمه و روابط پسر عمويي و امثال آن را بهوجود آورده، چنين همجواري و
همكاريها منتهي به يك سلسله پيوندها يا تبادلها و تنازعهاي مادي و عاطفي
در قبايلِ بدوي گرديده است كه ميتوانيم آن را بُعِد سوم رشدِِ مكانيِ
شخصيتِ انساني گرفته، در برابر طول و عرض قبلي، شبيه به ارتفاع بدانيم.

دامنه اين بُعدِ عاطفي شخصيت را، پا به پاي توسعه اجتماعات بشري و تربيت و
تكاملاخلاقي، در تعصبات قبيلهاي و علايق ملّي و وطنپرستي مي بينيم كه
حد اعلاي آن تا بشردوستي و نوعپرستي كشيده شده است. به اين ترتيب به دنبال
حالت گياهي و حالت حيواني و بشري به مرحله انسانيكه داراي سه بُعدِ شخصيت
است ميرسيم.
اين كه اصطلاح شخصيت مكاني را براي انسان بهكار برديم، يك تشبيه ادبي يا
تفنّن علمنمايي نبوده و دور از منطق و واقعيت نيز نيست.
درست است كه هر كس به لحاظ اندامِ ظاهري داري ابعاد معيني در حدود
۶۰/۱×۴۰/۰×۱۵/۰ متر است و با رشد اخلاقي و اجتماعيحجم بيشتري پيدا
نميكند، ولي اگر تحول و تشكيلات سلولهاي مغزي را به حساب بياوريم و
كيفيّت رواني و عاطفي و همچنين ميزان آگاهي و روابط خارجي، بهانضمام شعاع
عمل و اثر شخص را مِلاكِ تشخيص قرار دهيم، يعني عوامل و خصوصياتي را كه در
مجموع «شخصيت» هر فرد را تشكيل ميدهد و به اين نام شناخته ميشود، در نظر
بگيريم، عملاً و واقعاً ميبينيم كه «شخصيت» در يك مكان بزرگ تري از فضاي
هندسي و جغرافيايي و اجتماعي و بدني آن فرد حضور و ظهور و نفوذ دارد. هم
خود فرد با دست و قدم و زبان و قلم و عمل به محيط دورتر از فضاي اشغالي بدن
خود و به محتواي آن محيط نظر و اثر دارد و هم اشيا و امور و اشخاصي كه در
آن محيط وسيعتر وجود دارند، روي حواس و اعصاب و سلولها و ذهن او عمل
مينمايند. عيناً مثل اين است كه شخص در يك «مكان» با ابعاد سه جانبه خيلي
بزرگ تري زندگي ميكند.
به لحاظ اجتماعي نيز ميبينيم كه هر قدر سن و رشد شخص و همچنين تكامل جوامع
بشري به پيش رفته است، فضاي ديد، شعاع عمل و ابعاد هندسي محيط زيست آنها
توسعه پيدا كرده است. لانه تبديل به كلبه و سپس به خانه و باغ و كاخ شده؛
از خانه ها، دهكده و قريه و شهر و از شهرها، مملكتها به وجود آمده است؛ و
هر قدر درجه رشد و تمدن و تربيت بالا رفته، تحرك اشخاص و تعلّق آنها به
واحدهاي وسيعتر، بيشتر ميگردد.
بعد زماني انسان و تكيه
گاه جسماني آن
يك نمونه تاريخي از توسعه مكانيِ حيواني در
اجتماعات بشري را در هجوم قبايلي چون مغول، آتيلا و چنگيز مشاهده ميكنيم
كه در پي خوراك و مسكن از محيط اجدادي خارج شده و كشورها و قاره هايي را
زير سم اسبهاي خود در ميآوردند.
اسكندر مقدوني را هم كه از مهد تمدّن يوناني بهراه افتاده، آسياي صغير و
ايران و قسمت عمدهاي از مشرق زمين را تسخيركرده، از همين نوع توسعه
مكانيِ شخصيت يا چيزي نزديك به آن ميشماريم.
اين مهاجمين هياهو و گرد و خاكي به پا كرده، كشتارها و نهرهاي خون راه
ميانداختند؛ بهآب و علف و حتي بهتاج و تخت و قدرت ميرسيدند،
امپراطوري هاي بزرگ تشكيل ميدادند؛ ولي زود خاموش ميشدند.آنها بُعدِ
زماني نداشتند. انسان نبودند و انسان شناخته نشدند. به قياس عمرهاي تاريخ،
در حكم برقهايي بودند كه درتاريكيزده ميشود، ميسوزاند و خاموش ميگردد؛
همانطور كه گفته اند:
«اِنَّ لِلباطِلِ جَوْلَةً وِ لِلْحَقِّ
دَوْلَةً»
(۵)
همين گونه است در مورد فرد؛ وقتي توجه شخص به
خارج خويش، تنها در ابعاد مكاني، توسعه يافته، لذايذ و حوايج خود يا غير
خود را طالب باشد، به همان نسبت، دورانِ وجودي و شخصيتشكوتاه خواهد بود و
آنچه از او باقي خواهد ماند، آثار تخريبي و منفي است.
شخصيت واقعي و خصلت انساني موقعي شروع ميشود كه زندگي فرد (يا جامعه) در
زمان بسط پيدا كند. خود را نه تنها در حال، زنده ببيند بلكه نسبت به فردا و
پس فردا هم مانند امروز حساسيت و فعاليت داشته باشد؛ شخصي (يا جامعهاي)
باشد پيشبين، دورانديش و آينده ساز.
چنين حساسيّتِ روانيِ زياد و كمِ انسان نسبت بهزمان ناگزير يك تكيه گاه
عضوي يا جسمي لازم دارد كه در وجود ما قابل لمس يا حداقل قابل اشاره و
تسميه باشد.
اوّل اينكه غير از دورانهاي تناوب شبانه روزي يا فصلي كه بهمنزله اولين
ساعت و ابتدايي ترين دستگاههاي توجه و اندازهگيري زمان براي انسان بوده
است، وجود شخص نيز حكم ساعتي دارد كه وسيله درك عملي و قياسي زمان ميشود.
زيرا كه دورانهاي تناوب در زندگي روزمره مانند خواب و بيداري ، گرسنگي و
سيري و سرانجام ولادت و مرگ يا سِير از جواني تا پيري، مقياسهايي براي
واحدهاي مختلف زمان به دست هر كس ميدهد. كافي است ما سابقه و خاطره لحظاتي
را كه بعد از سيرشدن يا بيدارشدن بر ما ميگذرد، تا مجدداً گرسنه يا خفته
بشويم، در ذهن خود تا حدودي حاضر داشته باشيم.
اگر چنين نبود و سوابق و خاطرات در ذهنمان باقي نميماند، فقط در حال
زندگي ميكرديم و كوچكترين تصوري از زمان نميداشتيم.
چيزي كه سابقه و خاطره را نگاه ميدارد و «حالها» يا لحظاتگذشته را
زنجيروار در ذهن ما قرار ميدهد كه ميتوانيم به آن مراجعه نموده و احساسي
از گذشت زمان داشته باشيم، «حافظه» است.
اما اين حافظه چيست و چگونه است؟ ما از كُنه و ماهيت آن مثل خيلي از مسائل
و موضوعات عادي و علمي خبر نداريم.
حافظه همان چيزي است كه زمان را در ضمير انسان ميكارد و ما را از حيوان
متمايز ميسازد.
حافظه به صورت وراثت در ژنها (genes)، به كليه افراد و ادوار تكامل نيز
ادامه پيدا ميكند. حضرت علي(ع) ميفرمايد:
«اَتَزْعَمُ اَنَّكَ جِرْمٌ صَغيرُوا وَ
فيكَ انْطَوَي الْعَالَمُ الاَكْبَرُوا.»
(۶)
اگر حافظه نبود، ازدواجهاي مرد و زن مانند
جفتگيري حيوانات بهچند لحظه لقاح خاتمه مييافت و لذتِ حاصله گذشته و
احتياج در آينده، بهصورت علاقه و عشق درنميآمد و پيوند زناشويي چنين
محكم بر دو پيكره نامتجانس بسته نميشد.
همچنين محبتهاي غريزي نسبت به فرزند كه در حيوانات منحصر به دوران
شيرخوارگي براي حمايت از نوزاد ناتوان است و مسلماً توأم با يك نوع لذّت و
ميل ميباشد، اگر خاموش و فراموش ميشد، دلبستگي ادامه نمييافت و نر و
ماده و نوزاد پس از چند ماهي از يكديگر جدا شده و هر يك به سمتي ميرفتند و
خانواده تمديد و تشكيل نميگرديد.
شايد از نظر روانشناسي اين نكته مسلمگشته و براي اين تجربه عموميت قايل
شده باشند كه رشد شخصيت و ارزش افراد در روابط اجتماعي، بستگي به قدرت و
فعاليت حافظه آنها دارد؛ يعني به حافظه سپردن وقايع وارده و روابط با مردم.
اشخاص بيمحبت و بيخاصيت خوبيها و خدماتي را كه ديگران در باره آنها
كردهاند، زود از ياد ميبرند. انگار كه مردم و امورِ خارج، در حافظه آنها
پروندههاي مدوّن و مفصّل ندارند؛ كما آنكه بچه ها، بيحافظه يا
كم حافظه اند و پيرها كه به سن فرتوتي ميرسند، حافظه و عاطفه را توأماً از
دست ميدهند؛ حتي نسبت به فرزندان خود. آيه زير نمايش برجستهاي از اين
حقيقت است:
«لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ
شَيئًا...» (۷)
برايكودك خردسال وضع بهآن صورت باقي
نميماند. كودك دوران بچگي را با ديدن و دويدن لذّتبخش ميسازد؛ يعني با
تماس و آشنايي با اشيا و مكانها، هر چيز تازه برايش جالب است تا برسد به
سنين بعد از بلوغ و زماني كه انعكاس اشياي مكاني با جوشيدنِ عشق و احساساتِ
جنسي شروع شود، ذات شخص ميرود كه جهاني گردد.
اما مسئله چگونگي احساسِ زمان؛ متأسفانه آن طور كه طبيعت ما را به لحاظ
زندگي در مكان مجهز كرده و حواس پنجگانهاي به ما داده است كه از راهها و
زواياي مختلف اشياي موجود در مكان را ميبينيم و لمس مينماييم، بهلحاظ
زندگي در زمان؛ جز بيش از احساسِ گذشت آن، ثبت و ضبط در حافظه، با امكان
حدس در آينده (از طريق Extrapolation)، بهما وسايل و تجهيزاتي نداده است
تا مستقيماً زمان را درك بنماييم و از وقايع مربوط به آن متأثّر شويم.
چنين حاسّهاي را نداريم و اگر داشته باشيم، مكتوم و بالقوه يا در حالت
جنيني است و احياناً به طور استثناء در بعضي افراد ظاهر ميشود.
آنچه ما را نسبت بهگذشته حساس و تا حدودي شاهد و حاضر مينمايد، همان طور
كه گفته شد، حافظه است كه حيوان ظاهراً فاقد آن (يا داراي شكل ناقص و
محدود) ميباشد و بچه هاي خردسال عاري از آن بوده، به تدريج قادر بهحفظ
مشهودات و خاطرات و تعليماتگرديده، در پيري مجدداً از دست ميدهند.
حافظه چه در مغز انسان و چه در كامپيوترها، يك بايگانيِ پروندهايِ كهنه
است كه در مواقع لازم بيرون آورده و باز ميشود.ما حساسيت نسبت به آينده
خيلي ظريفتر و ضعيفتر بوده ، با دوريِ زماني سريعاً رو به خاموشي ميگذارد.
به نظر ميآيد، تصّور و تجسّمي كه انسان در ذهن خود با كمك حافظه از يك طرف
و عقل و اراده از طرف ديگر در باره احتمالات آينده مينمايد، او را رفته
رفته صاحب يك نوع حاسّه نسبت به «زمان» ميكند؛ بهطوري كه تحت تأثير آن
قرار ميگيرد. اگر حواسّ مكاني را طبيعت به ما ارزاني ميدارد، حواسّ زماني
را خودمان بايد بسازيم.
در ضمن اين نابينايي زماني و ناشناسي نسبت به آينده، يعني بيعلمي انسان در
زمينه «زمان» خالي از حكمت نيست. اگر بنا بود طومار روزهاي آينده مثل گذشته
در برابر ما گسترده ميشد، قيافه دنيا و انسانها بهكلي دگرگون ميبود.
زندگي با خالي شدن از ابهامها و پس رفتن پردهها از زيبايي و از تمام
تكاملهايي كه دچار آن هستيم، ميافتاد.
قسمت عمده تلاش انسان ناشي از بيم و اميد است و در راه كسب اطلاعات و پيشبيني
احتمالات و اقدام به تداركات مربوط بهآن صرف ميگردد. با تعطيل شدن ابهام
و اميد، درهاي تجسّس، تفكر و فعاليتهاي جسمي و فكري و رواني و راههاي
تربيت و تكامل بسته ميشد. جهل نسبت به آينده و عدم تملّك و تسلط بر
«زمان»، ملازم با خصيصه آزادي و اختيار است كه ميدانيم صفتِ مميزه انسان
از حيوان و كليد تكامل او ميباشد. اما با اطلاع و رؤيت وقايع آينده و
سرنوشتهاي حتميِ در انتظار، موردي براي فكر و فعاليت نخواهد ماند.
جلوه زمان در چهره
مادّيِ تمدن
اول به جنبه مادي پرداخته، ببينيم مدنيت و
حكومت و مديريت به معناي امروزي، در چه جهاتي سوق داده شده است.
مدنيت بهمعناي شهرنشيني و شهرسازي بهدنبال خانهسازي شهري در برابر
خانههاي روستايي و لانهسازي حيواني است.
لانه حيوان براي دوران كوتاه بچه گذاري است و هرسال معمولاً تجديد
ميشود. اما خانههاي ما براي چند سال از عمر است و ساختمانهاي
شهري در مقايسه با روستايي با مصالح محكمتر و شالوده استوار و پردوام،
جهت يك عمر و بيشتر بنا ميشود.
اگر بعضي از حيوانات مثل مورچه بنا بهغريزه خودكار طبيعي آذوقه يك
زمستان را ذخيره ميكنند ، هيچ يك از فعاليتهاي انسان متمدّن - چه
ساختمانِ خانه و تأسيسات شهري، چه تشكيلاتِ آموزش و پرورش و به
مدرسهگذاشتنِ فرزندان يا ايجاد كارخانجات و اقدامات نظامي و اقتصادي و
سياسي- نيست كه براي يك عمر و يا چندين نسل نباشد.
اصطلاح برنامه ريزيكه مد روز و كار اصلي كامپيوترها گرديده است، آيا چيزي
جز طرح و پياده كردن يك سلسله عمليات همه جانبه در يك دوران زماني معين كه
قابل توسعه و تكميل مكرر باشد، نيست؟
(۸)
مديريت نيز بهنوبه خود از يك طرف جمعآوري و دستيابي بهمقداري از اطلاعات
وسيع از امور و اشيا و اشخاص و از طرف ديگر برنامهريزي و اجراي طرح طويل المدت
براي آينده است كه اولي، احاطه به مكان محسوب ميشود و دومي تسلط در زمان.
هر جا كه داراييِ مكاني و بيناييِ زماني فراهم شد، قدرت پشت سرِ آن ميآيد.
يكي از وجوه شهرت لنين و استالين و افتخاريكه انقلاب كمونيستي احراز كرده
بود، اين بود كه نقشه هاي پنجساله براي شوروي داشتند و پس از آنها در
بسياري از كشورهاي ديگر برنامههاي چند ساله و هماهنگ ساختن فعاليتهاي
دولتي و خصوصي در سطح ملّي معمول شد.
قبل از كمونيسم نيز نبوغ بي سمارك صدر اعظم پروس را در اين ميستودند كه
پنجاه سال آينده امپراطوري پروس و ملّت آلمان را پيشبيني كرده است.
ويليام جيمز گفته است:
«در زندگي، هر كس دوربينتر باشد و در
فعاليتهايش مقاصدي عاليتر و وسيعتر در نظر بگيرد در سلسله مراتب
انساني ارجمندتر و در عين حال
مسئولتراست، چنانكه ولگرد، فقط در فكر يك ساعت است؛
كولي، به فكر يك روز است؛
مرد مجرد، در انديشه دوران عمر خودش ميباشد؛
پدر و رئيسِ فاميل، خود را مسئول زندگي تمام خانواده ميداند؛
يك رجل ميهنپرست و مردم دوست، براي چند نسل جامعه كار ميكند
و بالاخره دانشمندان و فلاسفه و پيغمبران، براي سعادت ابدي تمام بشريت
ميانديشند».
(۹)
اصولاً سياست مداران بزرگ و پايه گذاران
افكار و احزاب امروزيكساني بودهاند كه نه تنها نظري بلند نسبت به ملت و
فرهنگ و مسلك خود داشته و ابعاد مكاني وسيعي را در قلمرو تدابير خويش قرار
ميدادهاند؛ بلكه به لحاظ زمان نيز با توجه به ريشههاي تاريخي گذشته، به
فكر پيشامدها و پيشرفتهاي آينده و نقشه دهنده براي آن بودهاند. هر قدر
دوربينيِ آنها در مكان و دورانديشي آنها در زمان بيشتر بوده است، نبوغ و
رشدِ شخصيّتشان، بالاتر شناخته شده است.
بالعكس، فشار براي فوريّت كه در روحيه ما ايرانيها ريشه داشته و بر تاريخ
گذشته مان سايه افكنده است، نمونه بارزي از عدم رشدِ اجتماعي و از كيفيّتِ
ضدّ تكاملي است.
مردم ايران در طي
۲۵۰۰ سال حكومت استبدادي عادت كردهاند تنها شاهد اقدامات
و احياناً خدماتي باشند كه پشت سر آن، اراده و زوري از ناحيه سلطان، حاكم،
ارباب يا آقايي بوده است. چون صاحبان قدرت آنچه ميخواستند و ميكردند
براي منافع و نظريات شخصي بوده است و قهراً اصرار داشتهاند هر چه زودتر (و
تا بر سرير قدرت و در تمتع حيات هستند) بهرهمند از ثمرات آن شوند، رفته
رفته اين اعتقاد به وجود آمد كه هر چه شده است و شدني ميباشد، جنبه و
خواسته شخصي دارد و با فشار و فوريت انجام پذير ميباشد.
از آنجاكه نه تشكيلات و روحيّات اجتماعي وجود داشته و نه ملّت صاحب اراده
و ادارهاي در امور بوده، كمتر اتفاق افتاده است كه كاري روي حساب و منافع
عمومي و طبق برنامههاي طولاني با ميل و همكاري اجتماعي و تدريجي
انجام گردد؛ به طوري كه افراد و نسلهايي بكارند و نسلهايي ديگر بخورند.
حتي در خيرات و خدمات مذهبي نيز كه قصد آخرت در ميان (يا در زبان) باشد،
نيز كمتر همكاري و برنامهريزي ديده ميشده است.
روحيه فوق همان است كه عوامل مكان و زمان در آن نقش بسيار ضعيفي دارند.
از مظاهر و لوازم تمدن، تنها توجه به آينده دراز مدتتر نيست؛ بلكه مطالعه
در گذشته نيز بهصورت ثبت وقايع در تاريخ، جمعآوري و ارائه و احياي
ميراث گذشتگان، برپاداشتن مراسم و مجسّمه ها و به طور كلي آنچه گذشته را
محفوظ و حاضر و زنده نگاه ميدارد، نشانههاي ديگري از درجه تمدن و رشد
شخصيّتها بهشمار ميرود.
بهخاطر دارم روزيكه وارد عمارت سه طبقه مدرسه سانترال پاريس (مدرسهايكه
تحصيلات مهندسيام را در سالهاي
۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳ در آنجا انجام دادم) ميشدم،
هنگام بالا رفتن از پلّه هاي سرسرا، چشمم به اين عبارت افتاد كه آن را با
خط طلايي درشت به عنوان اولين درسِ شاگردان
به ديوار نوشته بودند.
Ce ń est qu avec le passé qu’on fait L’avenir
۱۰ .
و در طبقه بالاتر كه به تالار نمايشگاه دايمي آثار و عكسهاي فارغ التحصيلان
قديمي و مشهور مدرسه منتهي ميشد، جمله زير جلب توجه ميكرد:
Une terre sans mort est une terre inhabitable. )ander mourois
۱۱)
شواهد ديگري از لوازم تمدن و نشانههاي ترقي بياوريم: سرعت و قدرت در وسايط
نقليه، در محاسبات، ارتباطات، توليد، ساخت و غيره.
مثلاً مسافرت تهران به مشهد كه
۶۰ سال قبل با كجاوه و مشكلاتِ راه، دو ماه
طول ميكشيد، حالا با هواپيما يك ساعته انجام ميشود. مثل اينكه عمر مردم:
۱۴۴۰ = (۱ ساعت) ÷ (۲ ماه × ۳۰ روز ×
۲۴ ساعت)
مرتبه درازتر و به همان نسبت بزرگ تر شده باشد؛ همين طور در مورد وسايل كار
و ماشينهاي جديد. وقتي محصول عمل يك نفر در يك روز معادل صد روز يا هزار
روز كارگر سابق باشد، بههمان قرار ميتوان دامنه يا مدّتِ عمل و عمرِ شخص
را زيادتر حساب كرد.
پس بهطور خلاصه ارتقاء از مرحله نبات به حيوان، احراز «مكان» است و ارتقا
از مرحله حيوان به انسان، احراز «زمان».
البته غرض، احراز اختياري و مشعرانه زمان ميباشد، نه غريزي و اجباريكه در
حيوانات تا حدودي وجود دارد و عامل زمان را در زندگي خود وارد مينمايند؛
از قبيل لانهسازي قبل از تخمگذاري، مهاجرتهاي قبل ازحدوث فصل،
تخمگذاريهاي حساب شده به لحاظ رشد جنين و مساعد بودن محيط پرورش و تغذيه
و غيره.
بنا به گفته «آلكسيس كارل»:
(۱۲)
اصولاً طبيعت و حيات يك پديده چهار بعدي
است و بسياري از فعاليتهاي نسج زنده، تحت فرمان زمان و جلوتر از موعد
وقوع و حاجت انجام ميگيرد.
به اينترتيب ميدانِ ديدِ زماني آگاهانه را
ميتوان ميزان ترقي انسانيّت و رشد شخصيت دانست. رشدِ زماني هم
يعنيدورانهاي دور را درگذشته و آينده ديدن و حساسيّت در بارهآنها
داشتن؛ عيناً مثل اينكه عمرِ شخص بلندشده ودرگذشته و آينده دامنه پيدا
كرده باشد؛ يا شخصيتش در بعد ديگري عمود بر مكان، حضور و ظهور داشته باشد.
البته خيلي مشكل استكه از يك فرد يا شخصِ واحد، خواسته شود كه علاقه و
ديدش از حدود عمر خود و پيوندهاي موجود محسوس، تجاوز نمايد. رويِ حسابِ
مادّيات، در مرحلهي نهايي زميني يا دنيايي، انسانكامل كسي
استكه بُعدِ مكانياش كره زمين و بعدِ زمانياش عمر خود و حداكثر،
عمر فرزندان و وابستگانش باشد.
رشد بالاتر از اين و مرحله بعدي، يعني مرحله فوق انساني براي كسي يا
جامعهاي امكانپذير ميشود كه نسبت به زندگي و زمان عقيده ديگري داشته، پا
فراتر از حدود مشهود و معمول بگذارد و معتقد به ادامه حيات بعد از مرگ و
پيوستگي تمام جهان در يك وجود ازلي لامكان باشد. چنين انساني، انسانِ خدايي
است. تا خدايي وجود نداشته و اعتقادي بهاو در كار نباشد، انسان برتر با
ابعاد مكانيِ لايتناهي درست نخواهد شد.
متفكرين مادي مانند «كارل ماركس» كه نميخواهند اعتراف به وجود گرداننده
جهان و گذارنده زمان بنمايند، با عنوان كردن «جبر تاريخي» و محكوم دانستن
جريان تمدن و جوامع بشري به تبعيت از آن، يك نوع اصالت و حاكميت براي عنصر
زمان قايل شدهاند. همان گونه كه علمايِ طبيعيمسلك به جاي خدا، طبيعت را
حاكم و مدير همه چيز و سازنده و گرداننده جهان ميشمردند.
جلوه زمان در چهره
معنوي انسان
اگر اشخاصي بدكاره و پست و مطرودِ
اجتماعند و آزار و نفرت انگيزي آنها از خودخواهي سرچشمه ميگيرد، براي اين است كه
علايق چنداني در مكان ندارند و بهويژه زمان را درك نميكنند.
بالعكس اگر اشخاصي پاك سرشت، خوشرفتار، نوعدوست و نيكوكار هستند و در
ميان خاص و عام محبوبيت و مقام دارند، براي آن است كه نه تنها شخصيتِ مكاني
آنها رشد كافي پيدا كرده است و عملاً در محيط وسيعتري از اشيا و اشخاص
حضور و حلول و حيات دارند، بلكه «در زمان زندگي ميكنند» (روي غريزه و عادت
يا روي عقيده و اختيار و تربيت).
توضيح مطلب در بعضي از گفتارهاي گذشته آمده و نشان داده شده است كه عنصر
زمان ميتواند پل رابط ماديات و معنويات باشد. با پيش كشيدن عامل دورانديشي
يا عنصر زمان به جنجالِ كهنه فلسفه و اخلاقيّون و الهيّون كه افراد و
رفتارهايي را به نام مادي و مضر معرفي ميكنند و افراد و اعمالي را صاحب
صفات معنوي و اخلاقي ميشناسند و قايل به دو قلمرو مادي و معنوي در افكار
و اخلاق و عقايد هستند ، خاتمه داده ميشود.
در رساله «خدا در اجتماع»
(۱۳) توضيح داده شدهاست كه چگونه يك فرد شهوتران،
فريبكار، ستمگر و خطرناك كه خودخواه و صد در صد مادي است، با حساسيتيافتن
نسبت بهزمان و دخالت دادن آن در زندگي خود تبديل بهيك انسان پاكيزه
خدمتگزار يا خيرخواهِ معنوي خالص ميشود.
اولي چون شعاع ديدش مخصوص به خود و محصور به لحظه حال و «اكنون» ميباشد،
نه حد و حقوقي براي ديگران قايل است و نه به سلامتي و نيازهاي دقايق بعدي
خود ميانديشد. بنابراين براي نيل به حداكثر لذت آني:
اولاً ، هيچ گونه رعايت و احتياط در باره بهداشت خويش وروابطش با مردم
نكرده و مست و مغرور است؛
ثانياً ، به هرگونه تجاوز بهغير و تخلّف از حدود و آداب دست مياندازد.
اما همينكه در گوشه دلش تصوري خطور كند، مثلاً دردهايي را كه در گذشته از
پرخوري و قماربازي يا آزار مردم احياناً چشيده است، بهياد بياورد،
بلافاصله دگرگوني محسوسي در رفتار و اخلاقش بروز خواهد كرد. هر قدر كسان و
وابستگان جاي بيشتري در دل او داشته باشند و سوزي از ناراحتي آنها حس كند،
و هر قدر بيشتر به فردا و پسفرداي خود و پس از آن بينديشد و احتياجات و
ارتباطي را كه بهضرورت در طول مدت عمر با مردم بايد حفظ كند، در نظر
بياورد، به همان نسبت از فحشا و فساد و از دروغ و حيله و آزار عقبنشيني
كرده، در عين آنكه ممكن است ذرهاي از جاده سودجويي و منافع شخصي خارج نشود
، رفته رفته آدم معتدل و محترمي ميگردد. حال اگر شخصيّتش در مكان و زمان
آن قدر توسعه پيدا كرد كه همه كس و همه جا را متعلّق يا مرتبط با خود
دانست و سود و سعادتِ نفس را براي هدف بسيار طولاني- كه سرمنزل نهايي اش
آخرت و حياتجاودان ميشود - خواست ، در اين صورت شخصي ميگردد،
انساندوست و با تقوا كه مصداق يك انسان معنوي است. و در مرحله برتر، مؤمنِ
مجاهدي خواهد بود كشته راه خلق و خدا.
ميدانيمكه لذايذ موسوم به مادّي يا حيواني ، كه در مكاتب اخلاقي ،
شرعي ، اجتماعي يا قانوني ممنوع شناخته شدهاند، غالباً لذّتهاي لحظهاي
يا آني و در هر حال كوتاه مدت (يعني زودرس) هستند؛ مانند: تنپروري،
پرخوري، شهوتراني، عياشي، مستي، قمار، جلب تملّق، تعظيم و غيره يا دروغ و
خيانت و ستمگري كه بهخاطر مال و مقام چندين روزه انجام ميگيرد. اما در
مقابل، حالات و اعماليكه بهصفت معنوي، اخلاقي، انساني يا اخروي مورد
تحسين و تصويب قرار ميگيرند، در تمام آنها، صرفِ نظر از ارضاي غرايز
انساني يا خواستههاي وجداني و الهي، منافع و نتايج غير قابل تصور و
انتظاري هست كه حتي ميتواند چندين برابر قبليها و خرج و زحمت اوليه پاداش
عايد گردد. ولي مدتي بايد صبر كرد تا به ثمر برسند؛ از قبيل تشكيل خانواده،
تحصيل علم، درستكاري و وظيفهشناسي، جوانمردي، بذلِ مال، دفاع از حقّ و
جامعه و غيره. در چنين مواردي، بهره مندي بلندمدت و متّكي به زمان است.
خلاصه فصل
خلاصهي اين فصل آنكه انسان متكامل ضمن ترقي
و كسب تمدّن در جهتي سيركرده است كه احتياجات و اطلاعاتش او را بهتدريج
متوجه و متعلّق بهاشياء و اموريكه در ابعاد مكاني جهان پراكنده است و در
جريان زمان بوده و خواهد آمد، نموده است. اين توجه و تعلّق همچنين يك مسئله
صرفاً نظري و معلوماتي خارج از انسان نيست؛ بلكه جزئي از شخصيت معنوي مادّي
است كه جا در احوال و اعصاب دارد و خواص و حواسّ جديدي را در ساختمان ذهني
و جسمي ما بهوجود و به ظهور ميآورد.
به اينترتيب در سير تكامل عمومي، گياه نقطه نشين، چارپايِ تيزرو و عنقاي
بلند پروازي شده است كه صحنه گيتي را از آن خود شمرده و در پي تسخير آن
ميباشد. انساني است كه اكتفا به تسخير آنچه معاصر اوست نكرده، عليرغم
فرسودگي و فنا، پا به آن طرف عمر كوتاه خود، به سوي وادي بقا گذاشته و
ميخواهد بر آنچه پيشاپيش او بوده و در پس او خواهد آمد، مطّلع و مؤثّر
گردد و مالك زمان بشود.
فصل دوم
توجه به زمان در علوم
مطالب اين بحث ميتوانست ضمن فصل اول
بيايد. سيرِ علوم، جزئي از فعاليتهاي بشر و همراه با پيشرفت تمدن بوده
است. اما نظر به اصالت و اهميّتي كه علم دارد و قطعيّت و دقتيكه نظريات
علمي ميتواند به موضوع مورد مطالعه بدهد، فصل جداگانه اي را به سير تحوّلي
علم به لحاظ توجه به «زمان» اختصاص داديم.
در اين بخش جنبه اِشعار و آگاهي انسان بهتوسعه ابعاد مكاني و زماني
شخصيت و تمدّن او از طريق علوم بحث ميشود.
همانطوركه گفته شد انديشه يا تصوّر (notion)«زمان» بهطور كلي چيزي
نبوده است كه از اعصار كهن ناشناخته و خارج از ذهن بشر بوده باشد. اولين
راهنمايان انسان براي درك و بيان زمان به احتمال قويگردش زمين به دور خود
(يا به تصور آنها گردش خورشيد بهدو رزمين) بوده است كه با طلوع و
غروب متوالي آفتاب و سپس تبديل فصول به يكديگر احساس و اندازهاي از يك
پديده متغيّر مكرر به بشر داده و او را متوجه تحوّل و جرياني ميكرده
استكه همهجايي و همهوقتي است و نامي روي آن بايد گذاشته شود؛ از قبيل
روز، شبانه روز، ماه و سال.
از ذرع و پيمانه مصري تا كامپيوترهاي امروزي
بهنظر طبيعي و بديهي ميآيد كه اشتغالات ذهني انسانهاي
اوليه بيشتر روي احتياجات و حوادث روزمره زندگي بوده باشد؛ يعنيخوراك و
مسكن و چيزهايي كه به لحاظ زمان و مكان در حول و حوش نزديك افراد و قبايل،
ميرفته است. مسلماً حفظ جان و تأمين نيازمنديهاي فوري، مسئله و مشغوليت
اصلي آنها را تشكيل ميداده، كه نه چندان با گذشته كار داشتهاند و نه غم
آينده را ميخوردهاند. به قول سعدي:
عمر گرانمايه در اين صـرف شـد
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتاء
بنابراين در علوم و فنون كلده و بابل و مصر و فنيقي ها، در آنچه خارج از
سِحر و جادو و يا معارف مذهبي عصر است، آثار معماري، مجسمهسازي، كشاورزي،
اسلحهسازي، كتابت، دريانوردي، مقدمات طب، و حتي مساحي و قانوننويسي را
مشاهده مينماييم كه در هيچ يك عنصر زمان، محل و موقعيتي ندارد.
يونان از پايه گذاران علم و هنر و فلسفه و سياست و مادر فرهنگ غربي است و
فلاسفه و دانشمندان بزرگي بهدنيا داده است. در علوم آنچه افتخار بزرگ
يونان ميباشد، هندسه مسطّحه و حساب است (قضيه فيثاغورث و جدول ضرب)كه ميگويند
ريشه هاي آنرا از مصريها گرفته اند. در اعداد و ارقام نيز خيلي جلو
رفتند. علم جغرافيا و جهان پيمايي (هرودت) و اولين نقشه دنياي مسكون شايد
از آنها باشد.
ارشميدس اولين قانون فيزيكي مربوط بهاجسام غوطهور در آب را براي حلِ
مسئله جواهراتِ تاج بيانكرد و با توجه بهقوانينِ نورِ هندسي، آينههاي
مقعر را براي سوزاندن كشتيهاي دشمن اختراع نمود. بهطوركلي قدمهاي
اوليه يونانيها در فصول مختلف علم يعني هندسه و جغرافيا و مقدماتِ فيزيك و
حتي طبابت، توجه بهمكان و كميّتهاي ثابت در اشياء و حالات ساكن داشته است
(البته هنوز نور بهعنوان پديده متحرك شناخته نميشد). علم ديد بشر را در
ابعاد مكان و بهسوي اشياء و احوال جلو ميبرد.
روميها در علم و هنر و فلسفه پيشرفت بزرگي نسبت به يونان نداشته و
دنبالهرو بودهاند. فقط بهلحاظ كشورگشايي و عمران و اداره مملكت و نظامات
اجتماعي و علم حقوق حائز مقام ابتكاري شامخ شدهاند. در اين جهات، باز
توجه و توسعه مكاني ديده ميشود كه شامل ملل و ممالك ميگردد؛ ولي هنوز
عنصر زمان نقش بزرگي ندارد.
نوبت به مسلمانان و تمدن اسلامي ميرسد. آنچه مربوط به دين و اخلاق و عقايد
فلسفي ميشود، در بخش سوم صحبت خواهد شد. ولي در مورد فرهنگ و علوم، مسلمين
اضافه بر تعمّق در زبان و لغت عربي و در علوم قرآن و فقه، از ابتداي ظهور
اسلام توجه فوقالعادهاي به حفظ و ثبت حديث، جمعآوري روايات و شرح حال
بزرگان، نگارش و نقل وقايع روز و تفحّص در آفاق و انفس گذشتگان داشته اند و
به
مصداق:
«قُلْ سيُروا فِيالْاَرْضِ ثُمَّ
انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ.»
(۱۴)
به وجودآورنده يا لااقل توسعه دهنده بزرگِ
علمِ تاريخ محسوب ميشوند.
تاريخ همان جغرافياست (كه دنبال يونانيها را گرفتند) ولي جغرافياي همراه
با زمان (امثال ابنهشام ، طبري ، مسعودي ، ابنقطيبه و خيليهاي ديگر تا
«ابنخلدون» كه واضعِ علمِ جامعهشناسي بر مبناي تاريخ استدلالي و ملل و
نحل و پيشرفته تر از «اگوست كنت» فرانسوي قرن نوزدهم ميلادي است).
حقّ ابتكار و افتخاري كه مستشرقين اخير به دانشمندان اسلامي ميدهند، غير
از تكميل علوم يوناني، عمل تلفيق و تركيب است كه ميان افكار و علوم و
فرهنگهاي متنوعِ گسترده در مكانِ آن روزگار نمودند و صورت جامع و جهاني
بهدانش دادند و ديگر، دخالت دادن مشاهده و تجربه يا اصالتِ طبيعت كه نتيجه
هر دوي آنها قرنها قبل از رنسانس اروپا سبب تحرك علم و پيشرفت آن در زمان
شد.
در هيئت و نجوم و مطالعه افلاك و پيشبيني خسوف و كسوف، خيلي جلو رفتند.
بيمارستانها احداثكردند و اقدام «زكرياي رازي» كه جريان روز بهروزِ حال
مريض را در لوحهاي ثبت ميكرد، كار جالبي تشخيص داده شده است.
«جابربن حيّان» شيمي و جراثقال يا مكانيك را تدوين كرد كه در
اولي تحولات اجسام مطرح است و نفوذ در بطنِ مكاني اشياء ميشود و در دومي
پاي حركت و كار در ميان ميآيد؛ يعني عنصري كه يك جهت آنها زمان است.
اختراع ساعت نيز از آنهاست كه وقتي «هارون الرّشيد» براي «شارلماني» هديه
فرستاد، غوغايي از وحشت و نفرت در اروپايِ قرون وسطي بر پا گرديد. ساعت
شامورتي يونانيها از روي مدت ثابت، پديده زمان را ميسنجيد و از روي تعداد
دفعات تكرار شده، مدت زمان را تعيين ميكرد. ولي ساعت اعراب، داراي عقربه
متحرك با سرعت ثابت است كه بهطور اتصالي، طي مسافت مينمايد و از روي
مسافت، زمان تعيين ميشود؛ و تقسيمات دقيقه و ثانيه را نيز نشان ميدهد.
در قرون جديد در ميان علماي بزرگ ، « گاليله » ايتاليايي را مؤسس فيزيك
ميشناسند . فرقي كه فيزيك با هندسه و علوم نظري ديگر دارد ، توجه به
واقعيات طبيعت است كه از يك طرف خروج از معقولات ذهني و از محصولات خيال و
فكر مجرد بشر است كه مطلوب و معمول يونانيها بوده است و از طرف ديگر ملازم
با تحول و تحرّك بوده و به طور ضمني تكيه بر زمان مينمايد. با اين همه،
عنصر زمان با آنچه در سقوط اجسام و تأثيرهاي حرارتي و انتشار نور و غيره
حاضر و حاكم است، تا اين ايام هنوز عرض اندام چنداني ندارد و با صراحت
وارد معركه نميگردد.
علم مكانيك را كه نگاه ميكنيم، در مبحث تعادل يا استاتيك كه زمان وارد
نميشود؛ در علم الحركات يا سينماتيك كه بيشتر توجه به مسيرها ميگردد و به
هندسه شباهت دارد، و اگر نام و مفهوم سرعت به صورت خارج قسمت مسافت طي شده
نسبت به زمان صرف شده وارد علم ميگردد، سرعت متوسط است كه در نظر گرفته
ميشود و به زمان نقش تقريبي داده ميشود.
ديناميك نيز در آن عصر مراحل جنيني بعد از دوران اسلامي را طي ميكرد و
توجه به حركت و سرعت بود كه زمان را وارد زندگي انسان كرد. پيوند زمان و
مكان هم همين تحرك است، به شرط آنكه ماده و موجودات را در حال جريان و
تحوّل بگيريم؛ هر قدر سرعت بيشتر، اين ارتباط هم تنگ تر.
ميبايستي مدتها صبر كرد تا «لايبنيتز» و «نيوتن» (۱۶۸۷) بيايند و براي
تعريف سرعت در حركاتِ اجسام زميني و در گردشِ اجرام آسماني، خارج قسمت نموّ
مسافت به نموّ زمان، يعني لحظات بينهايت كوتاه را در نظر گرفته، با
تعريفكردن مشتق و پيشنهاد فرمول:
V= dL / dT
عنصر زمان را در ضعيفترين [جزئيترين] و
دقيقترين مقدار آن وارد فيزيك و رياضيات نمايند و سپس با گرفتن ديفرانسيل
و مشتق دوم، مسئله شتاب در عبارت:
a = dV / dT = d2L
/ dT2
صاحب فرمول دقيق و روشن گردد.
بهدنبال سرعت و شتاب، تكليف جرم و نيرو و وزن و رابطه آنها
باشتاب، روشن ميشود:
F = m.a = m . d2L
/ dT2
بنابراين و به تدريج عنصر زمان
ميداندار اصلي فيزيك ميگردد و آسمان و فضا از دريچه مكانيك نيوتوني ديده
و شناخته ميشود. بعدها «برتلو» از سرعت فعل و انفعالها صحبت كرده و جلوه
زمان در شيمي نيز ظاهر ميگردد.
ژئولوژي (زمينشناسي) و پالئونتولوژي
(۱۵) (ديرينشناسيCuvier ) دو زاييده ديگر
علم در قرون جديد است كه زمان را وارد علوم طبيعي مينمايند؛ ولي نظر
بهگذشته دور و دراز زمين و زمان داشته و تشكيل طبقات ارضي و تحول موجودات
زنده را نتيجهگيري ميكنند. با لامارك و داروين اساس نظريه تطور
و تكامل موجودات زنده اعلام ميگردد.
به اين ترتيب در گذشته چهره ثابت و ساكن دنيا مدّ نظر علم بوده است. ولي
رفته رفته طبيعت و جهان را در چهره ديناميك آن ، يعني در حال تحول و تغيير
نگاه ميكنند. زمانِ حاضر را وارث گذشته و سازنده آينده ميبينند. به عبارت
ديگر، علم آيندهبين و فن، آيندهساز ميشود.
در طب قديم حالت حاضر مريض را در نظر گرفته و درمان ميكردند؛ اما بعدها با
اكتشافات پاستور و نفوذ در اعماق ذرهبينيِ حيات و واكسيناسيون، فنّ پيشگيري
(Medecine Preventive) و علم بهداشت وضع و تعقيب گرديد؛ كه توجه بيشتر همه
آنها به آينده است و هدفشان جلوگيري از بيماري در زمان ميباشد.
مبحث تازه «Informatique» در رياضيات و محصول مزدوج آن با فيزيكِ
الكترونيك، اسبابهاي معجزهآسايي به نام كامپيوتر را به وجود آورده است كه
با دريافت اطلاعات و معلومات حال يا گذشته ، موفق به حلّ سريع مسائل عادي
يا كشف معمّاها و پارهاي پيشبينيهاي آينده ميگردد ؛ همچنين است علم
مديريت كه زاييده نيمه دوم قرن بيستم ميباشد.
علوم و وسايلي چون تلسكوپ، تلگراف، تلفن بيسيم، تلويزيون، تله
كومينيكاسيون (TéléCommunication) و غيرهكه با پيشوند Téléشروع ميشود،
تماماً ابزارهايي هستند كه شعاع درك و اثر انسان را در مكان ، پيشروي فوق العاده
داده و در ضمن، در زمان صرفه جويي مينمايند.
در فعاليتهاي سياسي و علوم اجتماعي نيز عنصر زمان تدريجاً براي خود جا باز
كرده است.
در اعصار قديم، سلحشوري و سلطنت دو فن ملازم يكديگر بوده كه هدف صاحب مشترك
آنها گشايش دژها و سرزمينها به قصد تملّك وتمتّع در حال بوده است. به
تدريج مسئله ميراث انحصاري حكومت و ولايتعهدي و سلسله هاي استبدادي
استقرار يافته و تملّك و تمتّع در حال از شخص به فرزندان و دودمان انتقال
يافته است. در دولتهاي رشد يافته و پادشاهان نابغه مانند حمورابي آشور است
كه قوانين و مقررات تدوين ميشود. فلاسفه يونان تدبير منزل مينگارند و
روميها كه نظام و حقوق وضع مينمايند. برزويه طبيب وزير انوشيروان به
هندوستان ميرود و كليله و دمنه را با ترس و خطر، به عنوان آيين مُلكداري
ارمغان ميآورد. و بعدها خواجه نظام الملك وزير ملكشاه سلجوقي كتابي به نام
«سياستنامه» تأليف ميكند.
تمام اين تفحصها ، تلاش براي قوام و دوام دولت است ؛ يعني حفظ قدرت حاكميت
حال و ادامه آن در آينده شخصيِ نزديك . نگاه و قلم وزراي دانشمند و حكيم به
پادشاه است و حداكثر به فرزند يا وليعهدِ پادشاه . ابنخلدون به عوامل
واقعي تاريخ يا مردم و تا حدودي به آينده نظر مياندازد . ماكياول نيز با
تيزهوشي و فكر سيستماتيك علمي خود در پي تحكيم قدرت براي دولت مركزي و
طرد ملوك الطوايفي بوده و به چيزي كه توجه ندارد ، مسائل اخلاقي يا اصول
پايدار كننده قدرت در زمانهاي آينده است.
پساز انقلاب هاي آزادي خواهي و بهكرسي نشاندن مردم بهجاي سلاطين، چون
حكومت بايد دست به دست بگردد و عليرغم حملات متقابل ارتجاع و استبداد
استحكام و دوام داشته باشد، هر قدر تكيه حكومت بر توده ملّت بيشتر ميشود و
بايد از گزند ضدانقلاب محفوظتر باشد، احتياج به عموميت يافتن زمان بارزتر
ميگردد و لازم است كه ايدئولوژي يا عشق و ايمان، به اسلحه علمي مجهز
گردد.
در قرون معاصر فلسفه هاي سياسي و مرامهاي اجتماعي رفته رفته صورتهاي
استدلالي و مطالعات كلاسيك پيدا ميكنند. استدلال و مطالعه نيز چون بايد
متّكي به تجربه و آمار باشد، قلمرو بحث و بررسي ناچار بايد در مكان و زمان
گسترش بيابد، تا به مصداق:
«قُلْ سيرُوا فِيالاَرضِ ثُمّ انْظُرُوا
كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ . »
(۱۶)
براي حال و آينده، نتيجهگيري بنمايند.
ماركس، فيلسوف اجتماعي آلماني قرن نوزدهم، اولكسي است كه با داعيه علميّت
و عينيّت، صراحتاً به سراغ زمان گذشته و تاريخ اجتماعات و حكومتها ميرود
و از ريشه طبقات و تضادها فلسفه جبر تاريخ را بيرون ميآورد.
شايد گسترش و پذيرش وسيعي كه افكار ماركس در دنيا پيدا كرده است، تا حدود
زيادي مديون همين پر و بال زماني و بُعد طولانيتر جديدي باشد كه به علوم
اجتماعي و سياسي داده است.
فيلسوف نامبرده با ديالكتيكِ به قول خودش علمي و اعتقاد جزمي كه به جبر
تاريخ، يعني جبر زمان، ابراز ميدارد و از بررسي پيدايش و مبارزات طبقاتي
در گذشته، حتمي بودن انقلاب و پيروزي طبقه پرولتر در آينده را عنوان
ميكند، در حقيقت براي عنصر زمان، اصالت و واقعيت قايل ميشود. نظر به
اينكه نميخواهد اعتراف به خالق جهان و مبدع زمان نمايد، به پناهِ چنين
فرضيهاي ميرود و بت تاريخ يا زمان را براي پيروان خود ميسازد. كما اينكه
همفكران مادي او نيز در عين آنكه معترف بهحكومت قوانينِ ثابتِ واحد در
جهان هستي بوده، نظام مستحكمي را برقرار ميدانند و اساس علم و عمل امروزي
مبني بر وجود قوانين همگاني و اطاعت از نظامات است، با اين حال واضعي براي
قوانين و ناظمي براي دستگاه نميشناسند.
چنين افكار سرسختانهاي، حالتكسي را مجسم مينمايد كه كارمند
مؤسّسه بزرگي بوده، مقررات سخت و منظم آنجا را رعايت كند و رفتار خود را
با انضباط مؤسسه وفق دهد ؛ با اين حال با قبول « مديريت مؤسسه » چون شخص
مدير را نديده و نميشناسد ، منكِر وجود مدير گرديده و اصرار داشته
باشد كه بگويد مؤسسه اصلاً ناظم ندارد.
پس سير تدريجي علوم و فنون مانند رشد شخصيت و تحوّل خود انسان، ابتدا در
جهت شناسايي و تسلط بر مكان ( در دو جهت بينهايت بزرگ زمين و فضا و
بينهايت كوچك سلولها و الكترونها) بوده است ؛ ولي به زودي ناچار شده است
عنصر زمان را به رسميت بشناسد و در تعبير و تفحصهاي علمي آن را وارد سازد.
علومي كه روي گذشته كاوش مينمودند، زودتر نضج گرفتند ، به هرحال رفته رفته
نوبت بهآينده رسيد كه يك نمونه آن علم هواشناسي و پيشگويي حوادث جوي
است كه روي جريانهاي فعلي و گذشته زمين ، حركت عمومي مراكز
هواسازي قارهها و اقيانوسها وهمچنين تشعشعات طبقات بالايي جو مطالعه
بهعمل ميآيد.
بهطور كلي دسترسي بشر به گذشته از روي تعمق و تفحص آثار موجود در زمان
حاضر است و پيشبينيِ آينده از نظاره و ادامه جريانهاي گذشته
(extrapolation) حاصل ميشود. در عينآنكه با رشد شخصيت يك نوع حساسيت
زماني در انسان پديدار ميشود، با رشد عمل و فن از طريق ديگر،آگاهي بر
زمان فراهم ميگردد.
اما كار انقلابي كه علم كرده و پا بهجايي گذاشته كه خود را از رشد شخصيت
انساني و تمدن و درك عقول جلو انداخته است، اعلام نظريه نسبيت در باره مكان
و زمان و واژگون ساختن همه تصورات ذهني و توجهات علمي گذشته بشريّت است.
نظريه نسبيّت اينشتين
(۱۷)
اساس تئوري نسبيّت اينشتين راجع به نسبي بودن
«زمان» است. براي اولين بار در تاريخ علوم «زمان» به طور مستقل و اصالتاً
مطرح ميشود.
قبل از اينشتين مسئله نسبي بودن بسياري از امور به طوركلي و نسبي بودنِ
مختصاتِ مكاني يك نقطه و حركات اجسام و سرعتها در رياضيات و فيزيك مورد
توجه قرارگرفته و فرمولهايي براي محاسبه آنها و تبديل از يك سيستم مختصات
به سسيستم ديگر وارد شده بود.
امروزه براي هر كس اگر حالت مسافري را كه در قطار نشسته و شاهد پرواز
مگسي در برابر صورتش باشد، مثال بزنيد، معناي حركت و سرعت نسبي را
بهراحتي درك ميكند و ميفهمد كه مسافر نسبت به واگن ساكن است، ولي
نسبت بهتماشاچي بيرون قطار حركت مستقيم الخط سريع دارد و مسير پرواز
مگس كه در نظر مسافر مستقيم الخط عرضي ميباشد، تصوير آن روي زمين، يك خطِ
طوليِ مورّب است.
همچنين غالباً اين تجربه را مشاهده كردهايم كه وقتي در اتومبيل هستيم،
قطرات باراني كه روي مردم كنار خيابان به طور قائم ميريزد، اثر آنها روي
شيشههاي طرفين ماشين خطوط مورب است؛ و هنگام شب در نور چراغ به نظر ميرسد
كه قطرات به سمت ما پيش ميآيند، در حالي كه ما هستيم كه به سمت آنها
ميرويم. با اين همه در قرن هفدهم وقتي گاليله مسئله نسبي بودن حركات را
عنوان كرد و حالت يك مسافر كشتي را مثال زد كه ناظر سقوط يك چلچراغ از وسط
سقف كابين به وسط كف اتاق است، ولي همين سقوط به ظاهر قائم را شخصِ ساكنِ
كنار ساحل با يك زاويهاي ميبيند كه بستگي به سرعت كشتي دارد ، اين مسئله
سبب اعجاب و انكار معاصرين ميگرديد.
نسبي بودن زمان نيز به اين صورت كه اگر براي ناظري دو واقعه همزمان تشخيص
داده شود، ممكن است براي ناظر ديگري همزمان نباشد، قبل از اينشتين شناخته
شده و قابل قبول و محاسبه بود.
يكي از مثالهايي كه براي تفهيم مسئله زده ميشد، چنين بود:
قطاري با سرعت فوق العاده در حال حركت است و از مقابل يك گروه سارق مسلح رد
ميشود. سارقي كه مواجه با لكوموتيو است، يك تير به راننده قطار خالي
ميكند و سارق ديگريكه روبروي آخرين واگن قطار قرارگرفته، با تير ديگر
مأمور ترمزبان عقب قطار را بهقتل ميرساند. قاضي مأمور رسيدگي بهماجرا،
اظهارات دو نفر شاهد حاضر در واقعه را يادداشت ميكند. شاهد اول مرد زارعي
است كه كنار قطار و تصادفاً روبروي واگن وسط ايستاده بوده است و ميگويد:
هر دو گلوله در يك لحظه شليك شد. شاهد دوم مسافري است كه در واگن وسط نشسته
بوده است و ميگويد: اول راننده مورد اصابتگلوله قرارگرفته است و بعد از
چند لحظه ترمزبان.
قاضي نميداند شهادت كدام يك را درست بداند. ولي اگر مختصر اطلاعات فيزيك و
توجه بهسرعت و كيفيت صوت و نسبي بودن سرعت انتقال امواج آن داشته باشد،
اين اختلاف شهادت را حمل بر دروغگويي يا عدم دقت شهود نكرده، حساب ميكند
كه مسافر وسط قطار چون بهطرف محل تيريكه لكوموتيوران را كشته است،
ميرفته و از محل تيرانداز دوم دور ميشده و اين دو امواج صوتي براي او
سرعتهاي مختلفي داشتهاند (بدون آنكه مرد دروغگويي باشد) اولي را زودتر از
دومي شنيده و آنچه را كه «براي او واقعيت و حقيقت بوده است» گزارش كرده
است.
حرف تازهايكه اينشتين زدوتصور آنحتي هنوز براي بشر غيرممكن
ميباشد، اين است كه اگر همين قضيه و احساس از طريق نور يعني رؤيت شعلههاي
تيرها صورت ميگرفت، هر دو عمل براي هر دو ناظر همزمان تشخيص داده ميشد.
مثال روشنتريكه براي تفهيم مسئله زده ميشود، چنين است:
قطاري را در نظر بگيريد كه طول آن
۶۰۰.۰۰۰ كيلومتر و با سرعتي معادل نصف
سرعت نور يعني
۱۵۰.۰۰۰ كيلومتر در ثانيه بهطور مستقيم الخط حركت
ميكند.
البته اين يك قطار خيالي است كه ممكن است از تعدادي واگن زميني يا كُرات
كوچك فضايي متصل به يكديگر تشكيل شده باشد. در دو طرف قطار صاعقهاي با
جرقه درخشان فرود ميآيد كه ناظر ساكن خارج قطار آنها را همزمان و به
فاصله يك ثانيه پس از وقوع ميبيند. ناظر مسافرِ وسط قطار، قاعدتاً و به
قياس مثال صوتي، ميبايد جرقه جلو قطار را پس از
۲/۱ ثانيه و جرقه عقب را
پس از ۲/۱ ثانيه رؤيت و احساس نمايد. اينشتين ميگويد: چنين نخواهد شد و
براي ناظر وسط قطار نيز هر دو حادثه مقارن هم رخ ميدهد.
بديهي است كه روي اين مثال تجربه و مشاهدهاي صورت نگرفته است؛ ولي صحّت
نظريه اينشتين را يك آزمايشي كه نيكلسون در سال
۱۸۸۱ انجام داده و بعداً
نيز چندين بار توسط او، با همكاري مورلي و بهوسيله دانشمندان ديگر فيزيك،
با اسبابهاي خيلي دقيقتر و طريقههاي مطمئنتر انجام شده، تأكيد كرده
است.
تجربه با اسباب «نيكلسون - مورلي» اسبابي است كه سرعت نور را در دو امتداد
عمود بر هم، يكي شمال به جنوب و ديگر از شرق به غرب يعني در جهت موافق گردش
زمين اندازهگيري مينمايد. اگر انتشار نور مانند صوت يا پرتاب گلوله و
غيره ميبود، سرعت دومي كه حاصل جمع سرعت نور به علاوه سرعت حركت وضعي
زمين است، بيشتر در ميآيد؛ ولي آنچه موجب اعجاب فيزيسينها و تكرار آن
آزمايش گرديد، همين بود كه هر دو اندازهگيري مساوي در ميآيد.
تئوري اينشتين جواب اين معمّا را داد و گفت: سرعت نور بهطور ثابت
۳۰۰.۰۰۰
كيلومتر در ثانيه و با حركت ديگري جمع و تفريق نميشود و اگر جسمي با سرعت
نور حركت كند در تمام وقايع حضور خواهد داشت يعني همه چيز همزمان بوده،
گذشته و آينده برايش وجود ندارد؛ اما رسيدن و رساندن به سرعت نور براي
اجسام محال است.
همين مطلب در مثال ديگري، باز هم در رابطه با قطار و راهآهن و با عبارت
ظاهراً متفاوتي، بيان شده است: قطار لندن به ادينبورگ ساعت ۱۰ صبح
حركتكرده و ساعت
۶:۳۰ بعد از ظهر طبق ساعتهاي ديواري ايستگاهها و
ساعتهاي همراه مسافرين، وارد ادينبورگ ميشود. يعنيمسافرت جمعاً۸:۳۰
ساعت طول ميكشد. اما اگر مسافري كه سرعتش ۷۵/0 سرعت نور باشد، از لندن
پروازكرده، پس از مقداري سير در فضا در همان لحظهاي كه قطار فوق الذّكر
وارد ايستگاه ادينبورگ ميشود، در آن شهر به زمين بنشيند ، در «ساعتي» كه
نزد مسافر موشك است (و عيناً مانند ساعت مسافر قطار است) مدت اين مسافرت را
فقط ۴:۳۰ ساعت نشان خواهد داد.
زمان فاصله بين دو لحظه معين براي دو مسافر كه يكي با سرعت ملايم و ديگري
با سرعت سرسامآور
۲۲۵.۰۰۰ كيلومتر در ساعت حركت مينمايد، معني و اندازه
يكسان ندارد. گذشتِ زمان و گردشِ عقربههاي ساعتِ مسافرِ فضايي، هر قدر
سرعت موشك بيشتر باشد، كوتاهتر و كندتر خواهد بود؛ تا آنجا كه اگر سرعتِ
سير مساوي نور باشد، زمان درجا خواهد زد.
به اين ترتيب زمان براي هر ناظر و دستگاه اندازهگيري مربوط به آن، تابعي
از سرعت حركت ناظر و دستگاه بوده، مطلق بودن خود را كه هزاران سال براي ما
امري بديهي قطعي تلقي ميشده است، از دست ميدهد.
در مقايسه دو واقعه يا رويدادي كه در عالم رخ ميدهد، نه فواصل معني مطلقي
دارند و نه زمانها. همان طور كه در مثال چلچراغِ كابين كشتي، فاصله سقوط
تا كف پاي مسافر داخل كابين كشتي
۳ متر است؛ ولي براي ناظر ايستاده در ساحل
به صورت خط مايل و به طول مثلاً
۴ متر ميشود و شخصي كه در كرهاي خارج از
زمين عكسبرداري مينمايد، مسير ديگر و طول سقوطِ خيلي بيشتري را خواهد
ديد. زمانهاي اندازهگيري شده ميان دو حالت يا دو لحظه از يك پديده نيز
مانند فواصل مكاني، بستگي به «نقطه ناظر» و «سرعت ناظر» دارد.
ناگفته نماند كه قلمرو عمل نظريه نسبيت اينشتين و آنجا كه محاسبات او به
كار ميرود و تأييد ميگردد، فضاي بيكران كرات شناور آسماني و جاهايي است
كه سرعتها قابل قياس با سرعت نور گردد. مثلاً در حركات الكترونها و درون
هسته ها؛ ولي در روي زمين و در حركتها و اعمال متداول ما، زمان عملاً حالت
مطلق دارد.
مفهوم جديدي به نام «جايگاه» و «فاصل» به جاي فاصله
اينشتين با تأكيد بر نسبي بودنِ مكان و اعلام
«نسبيتِ زمان» يا سلب معناي مطلق از مكان و زمان، هيچ يك از دو عنصر را
انكار نميكند. پارامتر يا مشخّصه جديدي را تعريف ميكند كه تركيبي از آن
دو و در عينحال مطلق و مستقل از موضع و حالت ناظر است و همه جايي ميباشد.
نام محّل وقوع حادثه را «time space» ميگذارد كه آقاي طلوعي با تعبير
زيبايي آنرا «جايگاه» ترجمهكرده است. يعني نه جا و نهگاه، بلكه تركيب
آن دو. (۱۸)
اينشتين نام فاصله واقعي و علي الاطلاق ميان دو حادثه را نيز
كه طبق نظريه نسبيّت نه مسافت مطلق است و نه زمان مطلق، «فاصل» گذاشته و
در عبارت رياضي ذيل چنين تعريف ميكند:
۲(فاصل) = ۲( مسافت مكاني اندازهگيري شده يا فاصله مكاني بيندو
واقعه بهچشم ناظر) -
۲(مسافت مكاني طيشده با سرعت نور در
فاصلهزمانياندازهگيريشدهتوسط ناظر)
به اين ترتيب و با نفي خاصيتِ مطلق بودن مكان و زمان و جانشين كردن آنها با
«جايگاه» و پيشكشيدن «فاصل» براي اينكه محل و موقع دو پديده يا واقعه نسبت
به يكديگر در جهان لايتناهي دقيقاً مشخص شود و ارتباط با نظر خاص و دستگاه
سنجش معين نداشته باشد، علاوه بر مختصات سهگانه مكاني طول و عرض و ارتفاع،
يك مختصه ديگر نيز كه زمان رؤيت آن واقعه باشد، لازم است و از همين جاست كه
چهار بعدي بودن فضا يا چهره ديگر از نظريه نسبيّت ظاهر ميشود.
چنانچه در فرمول «فاصل»، تفاضل فوق مثبت در آيد، يعني دو حادثه از نظر
مكاني از يكديگر خيلي دور بهنظر آيند و از نظر زماني نزديك صورت گيرند،
«فاصل» را «شبه مكان» ميگوييم. ولي اگر تفاضل منفي درآيد، يعني مدت زمان
بين دو واقعه آن قدر زياد باشد كه فاصله مربوط به آن به چشم ناظر كمتر
از فاصله مكاني به پاي نور در مدت مربوط درآيد، قدر مطلق فاصل را «شبه
زمان» مينامند؛ چون در اينجا بيشتر زمان است كه ميان دو واقعه را فاصله
انداخته است. در شبه زمان:
۲(فاصل) = ۲( مسافت اندازهگيري شـده توسـط نـاظـر ) ـــــ
۲(مسافت مكاني
بهپاي نور در مدت زمان اندازه گيري شده بين دو واقعه)
حال اگر مدت زماني را كه ناظر مفروضي ميان حدوث دو واقعه اندازهگيري
ميكند، با مدت زمانيكه نور از يك واقعه بهواقعه ديگري ميرود، مساوي
باشند، در اين صورت فاصله مساوي صفر ميشود. مثل اينكه خود امواج نور اين
دو واقعه را يكي بعد از ديگري بهوجود آورده باشد؛ يا آنكه ما بين آن دو
واقعه كه به چشم ما خيلي جداي از هم در مكان و زمان حادث شدهاند، فاصلي
وجود ندارد.
در كليه احوال ميبينيد كه «فاصل» ها بر معيار حركت نور كه تنها جريان مطلق
جهان است، سنجيده ميشوند و به اعتباري ميتوان گفت كه اينشتين زمان را
جانشين مكان ميكند و اسباب اندازه گيري او امواج نور است.
نظريه نسبيت عمومي
تا اينجا، تئوري نسبيّت خصوصي اينشتين بود كه
در سال ۱۹۰۵ اعلام گرديده و موجي از اشكال و اعجاب و اختلاف در دنياي علم
به وجود آورد.
(۱۹)
اما كار به اينجا متوقف نشد. در ظرف سالهاي بعد تا سال
۱۹۱۵، اينشتين
تئوري خود را به قضاياي ديگري تعميم داد و نظرياتِ علميِ حاكم بر حواس و
افكار و عقول را دگرگون ساخت.
هدف اول، قانون جاذبه عمومي نيوتون بود كه از دريچه آن، بشر جهان بينهايت
بزرگ افلاك و جهان بينهايت كوچك ذرّات را نظاره و توجيه ميكرد. چون در
فرمول نيوتون ( f = ) پاي فاصله ، فاصله هم زمانِ ميان دو جرم مادي در پيش
ميآيد و براساس نظريه نسبيت، همزماني و فواصل مكاني، امور نسبي و غير
قطعي هستند، قانون جاذبه نيوتون دقت و بنابراين صحت خود را از دست ميدهد.
اينشتين براي فرمول سقوط اجرام و بيان و ترسيم مدار سيارات، به جاي تبعيّت
از قانون جاذبه عمومي، تبعيت از قانون «تنبلي كيهاني» را ارائه ميدهد و
ميگويد:
هر جسمِ رها شده به حال خود، مسير و
مداري را اختيار ميكند، كه زمان طي آن كوتاهترين زمان و ساعتش
كندترين ساعات باشد و اين مدار يا مسير همان خطوط ژئودزيك است.»
پس از آنكه پنبه قانونِ جاذبه عمومي نيوتون
زده شد، اينشتين به سراغ يك عامل يا موضوع ثابت قطعي شناخته شده ديگر فيزيك
يعني «جرم» ميرود:
در فيزيك «جرم» را جوهر ماده ميشناسيم و در برابر وزن كه برحسب دوري و
نزديكي به توده جاذب تغيير ميكند (مثلاً در استوا كمتر و در قطب زيادتر
ميشود)، آن را كميت ثابت تغيير ناپذير ميگوييم. ولي نظريه نسبيت اينشتين
به جايي ميرسد كه ميگويد:
جرم جسم با سرعت آن زياد ميشود (و به همين دليل، رساندن اجسام به سرعت نور
يعني ۳۰۰.۰۰0 كيلومتر در ثانيه محال است؛ چون F = m.a و F بينهايت
ميشود) و نه تنها سرعت، بلكه تعادل انرژي جسم نيز افزايش پيدا ميكند.
همانطور كه تئوري نسبيت خصوصي، از مكان و زمان سلب اطلاق و استقلال نموده،
به تركيب آن دو تحت عنوان «جايگاه» اصالت ميدهد و «فاصل» را به جاي
فاصلههاي مكاني و زماني ميان دو واقعه معرفي مينمايد، در نظريه نسبيت
عمومي نيز دو قانون مستقل مورد قبول سابقين، يعني «ثبات ماده» و «بقاي
انرژي» دقت و صحت خود را در مقياسهاي كيهاني و اتمي از دست داده و حاصل
جمع (مادّه + انرژي) ثابت شناخته ميشود؛ و اين قانون، همان اساس فيزيك
هستهاي و مبناي رآكتورها و بمبهاي اتمي است.
سپس اينشتين از اين حد نيز پا را فراتر گذاشته، وجود جرم و جسم و اصالت
ماده را كه پناهگاه دفاعي و پايگاه حملات ماديون از قديم بوده است، انكار
كرده و ميگويد: آنچه در طبيعت وجود و ظهور دارد، اجرام و اجسام نيست، بلكه
«وقايع» است. واقعيتهايي حادث ميشود و استمرار و اتصال وقايع است كه به
چشم ما اندازه اجسام و مدارات و مناظري را مجسم مينمايد. عين عبارت
برتراند راسل را در ترجمه فارسي آقاي طلوعي بخوانيم (صفحات
۲۳۲ و ۲۳۴):
جهاني را كه تئوري نسبيت به ما معرفي
ميكند، جهان «وقايع» است؛ نه «مكاني» كه داخل آن «ماده» در «زمان»
معين در «حركت» باشد.
اين عناصر اربعه يعني مكان، ماده، زمان و حركت كه «عقل سليم مستعد»
براي آحاد مصالح ساختمان جهان معرفي ميكند، در پرتو نسبيت فقط به يك
چيز بهنام «واقعه» مبدل شده است... «وقايع» است كه «موجوديِ» فيزيك
نسبيت را تشكيل ميدهد.
فصل سوم
رابطه اديان با «زمان» و موضع خاص اسلام و قرآن
اديان؛ حتي باطل شدهها و تحريف شدههاي
آنها، قديمي ترين و اولين مكاتبي هستند كه به «زمان» توجه كردهاند. هم به
مكان در وسيعترين ابعادش نظر انداخته و اولين ديده بانان آسمان بودند، و
هم توجه به «زمان» داشته اند.
به لحاظ ديد بلند و رشد مكاني در اديان، ميدانيم كه پيدايش علم نجوم و بحث
روي افلاك از ميان كاهنان كلده و آشور سرزده و به قصد آشنايي با خدايان و
كسب خبر و خير از آنان، در پي نظاره و حساب ستارگان و بروج بوده اند.
هنوز هم نزد همه دينداران موقع دعا كردن دست به آسمان بلند ميشود. در نزد
روميهاي بتپرست و حتي در زبانهاي غربي كلمه آسمان (ciel) به صيغه مفرد
يا جمع مترادف با خدا و خدايان بود و سرنوشت خود را در دست فلك ميدانستند
و گاهي اوقات اديان الهي را اديان آسماني نيز ميگويند؛ انگار كه جاي خدا و
معبد اديان از ابتدا در آسمان بوده است.
در قرآن بيش از هركتابي توجه و تذكّر بهوسعت و عظمت آسمان بهعمل ميآيد و
در كمتر آيهاي نام زمين بدون آنكه قبل يا بعدش صحبت از آسمانها بيايد ،
برده ميشود:
« وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ
الاَرْضَ وَ لايَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِی الْعَظيمُ.»
(۲۰)
«خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ
بِالْحَقِّ»
(۲۱)
«اِنَّ فِي السَّمواتِ وَ الاَرْضِ لَاياتٍ لِلْمُؤْمِنينَ»
(۲۲)
«اَفَلا يَنْظُرُونَ...وَ اِلَي السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ. وَ اِلَي
الارْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ»
(۲۳)
آنجا هم كه بهشت به مؤمنين با تقوا وعده داده
ميشود و اندازه مكاني؛ لايتناهي است، مقياس از آسمان گرفته ميشود:
« ...وَجَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ
الاَرضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ»
(۲۴)
معلوم است كه مقياس و معيار، حساب ديگري است و مطلب از مقام يا منشأ
بالاتري فرود ميآيد.
اما به لحاظ زمان كه موضوع اصلي گفتار ميباشد، ديده ميشود كه در اديان،
بيش از هر جاي ديگر، گذشته و آينده بهخاطر آورده ميشود و با بُعدِ
بزرگ تري در كنار حال و مكان قرار ميگيرد. از روزگار كلده- و مسلماً خيلي
قبل از آنها- كار يا دعويكاهنان و متوليانِ معابد، پيش گويي، خبر از غيب
دادن و سركتاب بازكردن، يعني خواندن سرنوشت مردم بوده است. اين علوم، توأم
با كفبيني و خواندنگذشته اشخاص بهانضمام طلسم و جادو و رمّالي بهمنظور
رفع دردها و دشمنانِ حاضر و تأمين آينده بهتر بوده است.
بعدها ميبينيم عنوان عمومي پيغمبران در ميان بني اسرائيل، به طوركلي «نبي»
ميشود، نبي به معني خبر دهنده؛ خبر از بلاها و پيش آمدهاي در انتظار.
در پرستش ارواح و اجداد كه دين يونانيان و اقوام آريايي بوده است، شكل
ديگري از ارتباط مذهب با زمان را، منتها در تصوير و تصوّر گذشته،
مشاهده مينماييم.
در تمام اين اديان چه آنجا كه مصريان چون مردگان خود را زنده شونده در
آينده دانسته، اسلحه و خواروبار دركنارش مي گذاشتند و چه يونانيها كه روح
را جاويدان و مردهها را در ماوراي قبر زنده دانسته، به عنوان خدايان
خانوادگي مي پرستيدند، و رب النوعها را در بالاي كوه اُلمپ و پُشت ابرها
مكان ميدادند، همه جا قدرِ مشترك عمومي، اعتقاد به بقا براي خدايان بود.
انسان عليرغم شواهد زوال و فنا كه رنجش ميداد و عليرغم گذرانِ زمان كه
از دستش در ميرود، خواهان بقا و ابديت و اسير كردن زمان بوده است.
در قرآن يك نمونه در هم آميختگي زمان و مكان را در آيات مربوط به نماز
مشاهده مينماييم:
«فَسُبْحانَ اللهِ حينَ تُمْسُونَ
وَحينَ تُصْبِحُونَ. وَلَهُ الْحَمدُ فِیالسَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ
عَشِيًّا وَ حينَ تُظْهِرُونَ»
(۲۵)
همچنين در آياتي مانند:
«وَ سَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمسَ وَ اْلقَمَرَ وَ
النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِاَمْرِه ...»
(۲۶)
سر و كار قرآن با مكانِ بينهايت و زمان
بينهايت (خلود) ميباشد و طبيعي و بديهي است كه چنين بوده باشد؛ زيرا كه
اعتقاد اديان به وجودِ خداي حيِّ لايموت است.
دو انسان
ما از آن انسانِ چارپاصفت صحبت نميكنيم كه
پيوسته سربه زير در چراگاه است و حداكثر ارتفاعِ جست و خيز يا عروجهاي
عاشقانه و شاعرانهاش برگُرده جفت باشد. و اگر شاهينوار به اوج هوا پرواز
ميكند يا موشك و ماهواره به فضا پرتاب ميكند، عقابي است كه چشمش به
شكارگنجشگ هاي برخاسته از درختان يا خرگوشهاي دونده در بيابان است؛ يا
براي بهترجاسوسي كردن در كار ديگران و دورتر رساندنِ امواجِ شهوتانگيز
راديو و تلويزيون و زودتر پايگاهِ جنگي ساختن است و زير بناي زندگي را
اقتصاد و ماديات دانسته، ناگزير به خود و به دنيا برميگردد، و رجعت به سوي
خدا «... اِلَيْهِ الْمَصير ...»
(۲۷) را طلب نميكند. قدم در راه طولاني كردن
عمر خود از طريق افزايش سرعت حركات و حفظ سلامتي برداشته و خواهان خلود
است، اما خلود در اشتغالات حيوانيزمين به مصداق:
« وَلكِنَّهُ اَخْلَدَ اِلَياْلاَرْضِ
وَاتَّبَعَ هَويهُ فَمَثَلَهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ
عَلَيْهِ يَلْهَثْ اَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ »
(۲۸)
طيران مرغ ديدي تو ز پايبندِ شهوت
بـه درآي تا ببيـــني طيران آدمـيـت
خوروخواب وخشم و شهوت، شغب است وجهل وظلمت
حيــوان خبــر نــدارد ز مـكـان آدميـت
(۲۹)
ما ميخواهيم از انسان برتري صحبتكنيم كه مانند ابراهيم، سرخورده از
تاريكيهاي دنيا و سرگردانيهاي اين حيات پرغوغا بوده، بهخود آيد و لختي
بينديشد.
ابراهيم (ع)، نظر در آسمان بالاي سركرده و واله ستارگان پاك ميشود؛ عشقِ
به روشناييِ وسيعتر او را شيفته ماه ميسازد ؛ سپس طلوع خورشيد
كه بزرگي و درخشندگي و گرمي اصيل دارد، ماه را كنار ميزند. از يكي
به ديگري رو ميآورد. چون غروب و زوال و عمرِ كوتاه را دوست ندارد و
نارحت است، بالاخره رو به آن كس ميبرد كه غروب و فنا نداشته، ابدي و پديد
آورنده همه چيز است، «عَلَی الْحَي الَّذِي لايَمُوتُ»
(۳۰) و «يُحْيي وَ
يُميتُ» (۳۱)را طالب است و تسليم او ميباشد.
كاري نداريم كه چنين انتظار و اعتقاد درست است و تحقق يافتني، يا نادرست.
مسلماً خواستهاي طبيعي است كه در نهادِ انسان ريشه دارد و تصنّعي و
تحميلي نيست:
«لا اِكْراهَ فِي الدّين»
(۳۲)
همين قدر كه پرده هاي گمراهي و چهرههاي
دروغين محو گرديده و ظلمت فروزان معشوقِ والا تجلّي كند، عشق آتشين شعله
ور ميگردد.
همانطوركه تمام اشتهاها و عشقها وتحريكات انسان، صرف نظراز انحرافها
و افراط ها، بالاخره يك مصداق خارجي و منشأ دروني داشته، حد نهاييِ
اعتداليِ آن در جهت حفظ و كمال ميباشد، اين اشتياق نيز نميتواند بدون
پايه فطري و هدفِ خارجي باشد.
مذهب يا بُعدِ زماني انسان
شايد مقاله «حس ديني يا بعد چهارم روح انسان»
(۳۳)
را خوانده باشيد. نويسنده دانشمند آن مقاله ميگويد:
همانطور كه در نهاد انسان سه حاسّه
طبيعيِ زيبايي، كنجكاوي و سودجويي وجود دارد كه منشأ فعاليتهاي مختلف
او گرديده، خلاق آثاري به نامهاي هنر، علم، صنعت و تجارت ميباشد، يك
حاسه ديگر نيز بر طبق مطالعات و اكتشافات اخير روان شناسانِ بزرگ وجود
دارد كه عشق و احترام براي عظمت و قدس به طور مطلق است و جزئي از
ساختمان ما ميباشد. اين همان حسّ مذهبي است كه نامش را بُعدِ چهارم
انساني ميگذارند. پس انسان طبيعتاً دوستدار و جوينده ارزشهاي عالي و
پاك (سبحان) ميباشد و از اين راه به دنبال مذهب ميرود.
از نظر ديگري اين حس را كه توجه آن نه
بهاشياء است و نه بهاشخاص و نه تعلق بهمكان و ما في المكان ميگيرد،
ميتوانيم همان بُعدِ زمانيِ شخصيت بدانيم. زيرا عظمت و قدس و آنچه
ارزشهاي معنوي است، همان طوركه در بخش اول ديديم، تكيه بر زمان دارند ؛
يعني هر قدر در اثر رشد و تكامل ، حساسيت شخص روي زمان توسعه پيدا كند،
ادراك و علاقه اش نسبت بهارزشهاي برتر و جاويدان، زيادتر ميگردد.
از طرف ديگر ديديم كه مذهب در اساس و مقصد خود، از ابتداي پيدايش، پايه
زماني دارد و از همين نظر نسبت به زندگي عادي اختلاف و امتياز پيدا كرده
است. مردم وقتي ميخواسته اند بهعالم ماورايي حاضر و موجود برسند و دنياي
برتر و بهتري را بيابند، رو به معابد ميآورده اند.
كار مذهب در برابر برنامههاي اشتغالات و تلذّذهاي زودگذر، زنده
نگاه داشتن و بقا و ثبات قايل شدن براي گذشته هاست از يك طرف، و ترجيح
دادن باقيات الصّالحات و خدمات و خيرات برخواستههاي شخصي، با پيشآوردن
آينده و جاويد شناختن حيات از طرف ديگر؛ يعني انسان را در ظرف زماني
بينهايت قراردادن.
براي قطعيت و ارائه بهتر مطالب، دعوي فوق را در چند مورد اساسي تشريح
بيشتري مينماييم.
تهمت كهنه پرستي
دينداران متهم به كهنه پرستي هستند. اين
اتهام هم بجا و وارد است هم غير وارد. بنابراين ارزش دارد كه روي آن تجزيه
و تحليل بشود. اتهام وارد است از اين جهت كه در بين متدينين و متوليان
اديان، گاهي تعصبهاي خشك و يك نوع چسبندگي به آنچه قديمي است، وجود دارد
و ميل به توقّف درگذشته و مقاومت با هرگونه تجدد و تغيير ديده ميشود.
مذاهب خواه ناخواه ، چون ميراث گذشته هستند و محتوا و مقصد آنها در بدو
پيدايش و در طي عمر خود ناگزير در يك سلسله قالبهايي به لحاظ زمان تحرير،
مراسم و تشريفات ارائه شده است و معرفي و اجراي احكام توأم با يك سلسله
صورتها و عادات و حالات بوده است كه هيچ يك از آنها لازمه آن دين نيستند،
بلكه در اثر معاصر بودن و تقارن و تصور مردم، حالت تقدس يافته يا به صورت
شعائر در آمدهاند؛ مانند:
• زبان لاتين براي انجيل و صليب براي عيسويها،
• گنبد و كاشيكاري براي مساجد كه يادگار معماري خاصّ دورانهاي
معيني است،
• عبا و عمامه ، كفش و لباس و طرز رفتاري كه اولياي اوليه دين به
تبعيّت ازرسوم زمان خود داشتهاند و مانند مردم معاصر خود، اعم
از مؤمن و كافر اختيار ميكردهاند،
• سبك انشاء و آموزش و استدلال كه علماي سابق براي تفهيم و تبليغ دين
اتخاذ نموده بودند... .
بديهي است كه قيد بهاين گونه قالبها و صورتها، سدي در برابر رشد و تكامل
بوده و قيافه مندرس و متحجري به مذهب ميدهد و روي آن داغ باطل ميزند.
حالت پيرها را دارد كه در گذشته زندگي مينمايند و نقشي در زمان حال نداشته
و رو به مرگ هستند.
اما تمسك به اصول يك مذهب يا مسلك و پيروي از احكام آن، مادام كه حقيقت و
قائميت آن آيين با بينش و سنجش صحيح براي شخص مسلّم باشد، نه تنها پيروان
آن را نبايد كهنه پرست خواند، بلكه از جهت پايبندي به اصول و اراده و
استحكامي كه ابراز ميدارند، بايد مورد اعتماد و تحسين نيز قرار گيرند و
امتياز شمرده شود.
از جهت ديگر اتهام كهنه پرستي بجا و وارد نيست، بلكه افتخار و نشانه رشد
محسوب ميشود كه مذاهب قرنها قبل از آنكه موزهها در دنيا درست شوند، در
شهرها براي كاشفين، فداكاران و خدمت گزارانِ گذشته مجسمه بر پا نمايند و
يادبود از وقايع تاريخي بزرگ منعقد سازند و به طور كلي هر ملتي به احياي
سنن و آثار و افتخار باستاني بپردازد و ببالد، مذهب در صدد حفظ و احترام
مقدسات خود بوده، به گذشته نظر داشته و آن را حفظ ميكرده است.
شايد اولين تاريخ مدوّنكه در ميان بشر ظاهرگرديده است، سرگذشت
بني اسرائيل و تورات باشد . قوام و بقاي ملتها و مليّتها به اين چيزهاست
. خالي از هر گونه خرافه و پيرايه تكرار و تجليل ، در قالب و چهرهاي كه
معرّف و مؤيّد هدفِ اصيل و ارزندهاي باشد و از آن راه غايتِ مطلوب تأمين
گردد)، سنّتگرايي نه تنها مردود نيست، بلكه ضروري و مفيد ميباشد و به
لحاظ پيوند با گذشته و توسعه حيات در زمان وسيعتر، نشانه رشد و شخصيت هم
هست. بهعلاوه اگر قوانينِ ثابت و هدفِ ثابت در كار نباشد، نظام و حركتِ
تكامل وجود نخواهد داشت.
اسلام بيش از اديانِ شرك و بيش از يهوديت، نگاه دارنده و احياكننده سنن
اصيل است. مراسم حج و خاطره ابراهيم، بنيانگذار اسلام، عمده ترين آنهاست:
«اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ
لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكًا وَ هُدًي لِلْعالَمينَ. فيهِ آياتٌ
بَيّناتٌ مَقامُ اِبراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ امِنًا»
(۳۴)
«وَ اَذِّنْ فِيالنَّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلي كُلِّ
ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميقٍ»
(۳۵)
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي
القُلُوبِ»
(۳۶)
و عيد فطر، دومين روز بزرگ اسلام، در پايان يك ماه روزه است كه بسيار سفارش
و تأكيد شده است.
در تشيع بيش از ساير فرقه هاي اسلام توجه شايان به ايّام و اماكن و اعمال و
از اين قبيل اجتماعات شده است كه مسلّماً يكي از عوامل اصلي اشاعه و ترويج
آن، عليرغم دشمنيسرسخت خُلفا، تهمتهاي مخالفين و خطا وخرافات معتقدين
بوده است.
هر وقت كه در حضرت عبدالعظيم (س) ، قم يا حرمهاي ديگر زيارتهاي مخصوص را
ميخوانيم كه رديفوار به پيغمبران گذشته از آدم تا خاتم و سپس به ائمّه و
بزرگان دين سلام داده ميشود، با چنين پيوند زماني با گذشته و درود و تعظيم
بدون نياز و ريا به زبدگان انسانيت، در خود يك نوع احساس شخصيت ميكنيم.
البته شخصيت و فضيلتي كه به مصداق:
«اَلْحَمْدُ ِللهِ الَّذي هَدانا لِهذا
وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِي لَوْلا اَنْ هَدانَا اللهُ »
(۳۷)
به ما داده شده است، و اين برتري را نسبت
بهكساني كه چنين جاها نميروند و از منافع خود و مسائل زمان خود خارج
هستند، پيدا كرده ايم. انگار كه شخص با بال زماني پرواز ميكند و ساعتي از
آلودگيهاي آن خارج ميشود. سلام و صلوات بر آنها ميفرستيم كه ارتباط با
خداي پديد آورنده زمان و مكان داشته اند:
«اَلسَّلَامُ عَلي آدَمَ صَفْوَةِ اللهِ؛
اَلسَّلَامُ عَلی نُوِحٍ نَبِي اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلی اِبْراهِيمَ خَلِيلِ اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلی مُوسي كَلِيمِ اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلی عِيسي رُوَحِ اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ ياخَيْرَ خَلْقِ اللهِ ؛
اَلسَّلَامُ عَلَيْكَ يا صَفِي اللهِ »
(۳۸)
صبر و توكّل
رشدِ زماني
شخصيت فقط در توجه به گذشته و تأثّر از آينده نبوده، بلكه يك نوع مشاركت
داشتن با گذشتگان و آيندگان است و همچنين گسترش دادن زندگي در دوران زماني
بيشتر. به عبارت ديگر؛ با برنامه عمل نمودن و حساب كردن روي زمان، جلوه
ديگري از رشدِ زماني شخصيتِ انسان ديده ميشود.
حساب كردن روي زمان و گسترش زماني زندگي؛ يعني تحركداشتن و تحمل مشكلاتِ
حال،توأم با اميدواري بهآينده. چنين حالت ياخصلتيدر اصطلاح مذهبي و
قرآن، اولي «صبر» و دومي «توكّل» ناميده شده است. خصوصاً وقتي كه اميد به
آينده تنها از جهت اتكاء بهعمل شخصي نبوده، بلكهروي اعتماد مطلق بهگردش
و گذشت زمان و هدفِ خوب داشتن جهان باشد. جهانيكه بهدست گرداننده رحمن
ميگردد.
در دنيا ملت هايي كه در برابر پيشامدها و در راه هدفها هميشه اميدوار
بوده، مانند انگليسيها، شكستها را با خونسردي تحملكرده، مأيوس و
منصرف نميشدهاند و زمان را به امداد خود ميگرفتهاند، موفق و دست آخر بر
سايرين غالب بودهاند. همان طور كه ناپلئون ميگفت:
«انگليسيها در همه نبردها شكست
ميخورند جز آخري.»
بالعكس،
ملتهايي كه زير فشار قرنها استبداد، محكوم به اجراي خواسته هايِ شخصي
زورمندانِ خودخواه بوده، پيشرفت امور را تنها در جاهايي ميديدهاند كه
زورِ حاكم براي رسيدن به مقاصدِ فوري و شخصي دركار بوده و هيچ گونه
برنامههاي اجتماعي دراز مدت به دست و به نفع عامه اجرا نميشده و شعارشان
طبعاً دو كلمه «فشار» و «فوريت» بوده است، چنين ملتهايي فاقد حيثيت و قوام
و دوام بودهاند و به نام خود و براي خود هم هيچ افتخار و سعادتي كسب نكرده
اند.
صبر و توكّل نصيب كساني ميشود كه مالك خود و تا حدودي مطلع و مسلط بر زمان
باشند. حدِّ بالاي اين خصلت وقتي تحقق مييابد كه شخص يك مقام مسلطتر از
خود را، براي زمان بشناسد كه چرخ جهان را در جهت خير و كمال ميگرداند و به
مصداق:
«اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِي الصَّالِحوُنَ.»
(۳۹)
«اِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ.»
(۴۰)
معتقد به وجود و حضورِ چنين پشتيبان و ضامن نيكان پاك باشد و اگر خود را
براي او و بهسوي او ميداند، اين تحمّل و توكّلِ فوقالعاده را مينمايد.
بنابراين بسيار طبيعي است كه در اديان به طوركلي، و در قرآن بهحدِ وفور،
تشويق به صبر و توكّل شده باشد و مقياس موفقيت را در ظرفِ زماني بينهايت
وعده داده باشد.
وقتي كه قرآن ضمن اعلام همه گونه شدايد و گرسنگي و از دستدادن اموال و
نفوس، مژده پيروزي به صبرپيشگان ميدهد :
«وَ
لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنْ
الْاَمْوالِ وَ الاَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ»
(۴۱)
و وعده را تا
آنجا ميرساند كه ميفرمايد:
«وَ
لَاتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِاللهِ اَمْواتًا بَلْ
اَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
(۴۲)
در حقيقت عمر
مؤمنين و اثر وجودي آنها را تا آخرين سرحد زمان و دورانها گسترش ميدهد.
انتظار منجي و اعتقاد به آخرت
تحمّل و توكّل
علاوه بر مذهبي بودن، مسلّماً يك ريشه فطري در انسان دارد. خوشبيني امروز
و اميدواري ناخودآگاه به فردا، خُلق و خويِ هر انسانِ سالم و محيطِ سالم
است. بهخصوص در جوانها كه زندگي و نظرشان به آينده بوده و در ضرب المثل
گفته اند: آرزو بر جوانان عيب نيست.
ااگر غير از اين ميبود، آمار خود باخت هها و خودكشيها صد برابر آنچه هست،
ميشد. هر كس با مختصر توجه و محاسبه و با تجزيه و تحليل بيطرفانه درمييابد
كه عوامل نا مطلوبِ مخالف و موانع سر راه چه در زندگي خصوصي و چه در امور
اجتماعي، بهطور متوسط خيلي بيشتر از جهات مثبت و جريانهاي مطلوب است.
به تعبيرديگر، اين حقيقت و عادت عكس العمل غريزي قبلي در برابر مشكلات
واقعي و جلوه ديگري از تجهيز طبيعي انسان براي زنده ماندن فعال و زندگي
كردن در زمان است.
حال در اين مورد نيز اديان از دير زماني پيشتازان اميد و انتظار در مقياس
مكاني جهان بودهاند. كمتر ملت و مذهبي است كه نزد آنها اميد به پيروزي
نهايي و انتظار منجي كم و بيش جهاني به نحوي از انحاء وجود نداشته باشد. در
اسلام در مقايسه با مذاهب زرتشت و يهود و مسيحيّت، اين وعده قاطعيّتِ بيشتر
دارد و تشيّع با تصريح و تفصيل زيادتر از فرقه هاي ديگر اسلام و به صورت
مكرر، معتقد به مهدي موعود(ع) و منتظرِ ظهورِ كسي است كه در صدها روايت و
خبر به نقل از سنّي و شيعه گفته اند:
«يَمْلَأُ
الاَرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلًا كَما مُلِئَتْ ظُلْمًا وَ جَوْرًا.»
(۴۳)
عناويني نيز كه
به موعودِ منتظر داده شده، از نظر بحث ما جالب است:
«قائم آخر
الزّمان»، «وليِّ عصر» و «صاحب الزّمان»
و اتفاقاً
ميبينيم هر قدر دنيا جلو ميرود و عليرغم ترقيات عجيب و سريعي كه در علم
و تمدّن و تكنولوژي نصيبش ميشود و عليرغم تلاشهاي همه جانبه و وعدههاييكه
مكاتب مختلف دادهاند، در برخورداري از عدالت و مساوات بهطور دايم عقب
ميرود و روز به روز با وجود پيوندهاي ارتباطي گستردهتر و پيچيده تر كه
ممالك در شئون مختلف مربوطه با هم دارند، محروميت از عدالت و مساوات و
تشنگي وصال آن بيش از پيش جنبه بينالمللي يا جهاني پيدا ميكند.
عدالت كه شرط قبول شدنِ آن مساوات و قسط است، تأمين نميگردد، مگر آنكه
پرتوِ آن تمام زمين را پر كند. اين همان وعدهاي است كه چهارده قرن قبل با
يك روح جهانزيستي و زمانزيستي كامل اعلام گرديده است.
ما هنوز آن روز را درك نكردهايم، ولي وعده آن از هم اكنون نگاه دارنده
دلهاست و خواستنيترين داروي دوران براي جسم و روان؛ يعني بارقه اميد و
تازيانه تلاش و تقوا در روزگاري است كه شرايط و عوامل مشهود، مردم دنيا را
به يأس و وارفتگي و بيبندوباري سوق ميدهد.
در زبور است كه:
« وَ
لَقَدْ كَتَبْنا فِيالزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنّ الْاَرْضَ
يَرِثُهَا عِبادِي الصَّالِحُونَ .»
(۴۴)
در خود قرآن:
«وَعَدَ
اللهُ الَّذينَ امَنوُا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ
لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الّذينَ مِنْ
قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ
وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا يَعْبُدُونَنِي
لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا »
(۴۵)
اما در
مورد مسئله آخرت و قيامت و عقيدهاي كه از مختصّات اديان و در عين حال از
مشكلترين مسائل پذيرفتني براي بشر است، اتفاقاً اديان هر قدر جلوتر
آمدهاند، با صراحت و قاطعيّت بيشتر آن را اعلام كردهاند. سرآمدِ غير قابل
قياسِ همه آيينها اسلام است. در قرآن تقريباً يك ثلث آيات از قيامت و آخرت
است، در چهره هاي مختلفِ تنذير و توصيف و تفهيم و تنبيه.
چرا پذيرش قيامت براي بشر از هر چيز ديگر مشكلتر است؟ براي اينكه آثار آن
هنوز محسوس و مشهودِ ما نگرديده و راجع به زمان بينهايت دور ميباشد.
چرا با اين حال پذيرفتني و مسلّم است؟ براي اينكه اعلام آن اعجاز است. حدّ
اعلاي رشدِ زماني و نبوغ و دانايي در سطح فوق بشري لازم بوده است كه براي
واقعه بينهايت دور، چنين حساسيت شديدي حاصل و با چنان روشني و تفصيل و
اطمينان توصيف شده باشد. انگار ناظر دورانديش در جريان و بلكه حاضر در
واقعيتها بوده است.
«وَ
سارِعُوا اِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا
السَّمواتُ وَ الاَرضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقينَ»
(۴۶)
وسعت مكاني و
زماني مدعا، اصلاً خارج از ابعاد بشري است.
رشد تدريجي شخصيتِ زماني انسان، كه در بخش اول يك مرحله آن را بحث كرديم و
ابتدايش غيرت و عصبيّت هاي نژادي يا بُعدِ طولي بود، پس از آن وارد قلمرو
اخلاق و معنويات شده، بعد عرضي انساندوستي را پيدا كرده، آن زندگي و ديد
هنوز در فاصله هاي شِبه مكاني بود. اما اديان با به ميان آوردن آخرت كه در
فاصله زمانيِ بسيار دور است ، وارد منطقه شبهزمان ميشوند ؛ مجذور مسافتي
كه نوردر آن مدت طي ميكند، منهاي مجذور مسافتي كه به نظر ما ميرسد.
فصل چهارم
فهم قرآن از دريچه نسبيت
سنجشهاي مختلف زمان
قرآن آنجا كه پاي علم و عمل خدا در ميان ميآيد، يا از حدوث قيامت و
قضاياي آخرت گفتگو ميشود، غالباً به زبان نسبيت سخن ميگويد.
تئوري نسبيت در خارج از ابعاد زميني و اشتغالات زندگي نيز مورد استعمال
پيدا ميكند؛ آنجا كه سرعتهاي نزديك به سير نور در كار باشد.
آيات صدر مقال را ملاحظه نماييد. مدت زماني كه در اندازهگيري ما پنجاه
هزار سال به نظر يا به حساب ميآيد، براي عروج فرشتگان به سوي خدا يك روز
محسوب ميشود . قيامت كه مردم آن را خيلي دور ميبينند ، خدا نزديك
ميبيند. بهعلاوه خود قيامت و آخرت كه درآينده بينهايت دور بايد برسد،
واقعهاي است واقع شده.
در سوره هاي ديگر قرآن اين اختلاف اندازهگيري زمان، به عوض يك روز، برابر
پنجاه هزار سال؛ يك روز برابر هزار سال ميشود و خوب ميرساند كه زمان در
منطق قرآن؛ يك كميّت مطلق كه همه جايي و هميشگي باشد، نيست.
نسبيبودنِ زمانِ قرآني در زمينه قيامت، فقط از نظر خدا نيست. بشر هم وقتي
به آن روز و به آن حال ميرسد و صاحب علم ميشود، احساسش از زمان (يا ساعت
اندازه گيريش) عوض ميشود. عمرگذشته در نظرش چون روز و ماه و لحظهاي جلوه
ميكند:
« فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا
تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَاَنَّهُمْيَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ
يَلْبَثُوا اِلّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ»
(۴۷)
« وَ يَقُولُونَ مَتی هُوَ قُلْ عَسی اَنْ يَكُونَ قَريبًا.يَوْمَ
يَدْعُوكُمْ فَتَسْتَجيبُونَ بِحَمْدِه وَ تَظُنُّونَ اِنْ لَبِثْتُمْ
اِلّا قَلِيلًا.»
(۴۸)
«وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْكَاَنْ لَمْ يَلْبَثُوا اِلّاساعَةً مِنَ
النَّهارِيَتَعارَفُونَ بَيْنَهُمْ»
(۴۹)
«وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا
غَيْرَ ساعَةٍ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ.وَ قالَ الَّذينَ اوُتُوا
العِلْمَ وَ الْايمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ في كِتابِ اللهِ اِلی يَوْمِ
الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَلكِنَّكُمْ كُنْتُمْ
لاتَعْلَمُونَ»
(۵۰)
«كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ عَشِيَّةً اَوْ
ضُحيها» (۵۱)
«قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِی الاَرْضِ عَدَدَ سِنينَ .قالوُا لَبِثْنا
يَوْمًا اَو بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادّينَ»
(۵۲)
«يَوْمَ يُنْفَخُ فِيالصُّورِ وَ نَحْشُرُالْمُجْرِمينَ يَومَئِذٍ
زُرْقًا.يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلّا عَشرًا.نَحْنُ
اَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ اِذْ يَقُولُ اَمْثَلُهُمْ طَريقَةً اِنْ
لَبِثْتُمْ اِلّا يَوْمًا»
(۵۳)
در آنجايي هم كه خدا به نقلِ قرآن ميخواهد بهعنوان نمونه و امتحان با
ميراندن يا در خواب كردن، قيامت را بهبعضي از پيغمبران ارائه كند، مثل
اينكه باز روي زمان بازي ميشود. صد سال در حكم يك روز و كمتر جلوه ميكند؛
زمان گم ميشود و اندازهاش تار و مبهم ميگردد؛ نمونه قيامت با كوتاه شدن
زمان ارائه ميگردد:
«اَوْ
كَالَّذي مَرَّ عَلي قَرْيَةٍ وَ هِي خاوِيَةٌ عَلي عُرُوشِها قالَ
اَنَّي يُحْي هذِهِاللهُ بَعْدَ مَوْتِها فَاَماتَهُاللهُ مِائَةَ
عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْمًا اَوْ
بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ»
(۵۴)
«فَضَرَبْنا عَلي اذانِهِمْ فِيالْكَهْفِ سِنينَ عَدَدًا.ثُمَّ
بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ اَي الْحِزْبَيْنِ اَحْصي لِما لَبِثُوا
اَمَداً.وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ
قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْمًا اَوْ بَعْضَ
يَوْمٍ...وَ لَبِثُوا في كَهفِهِم ثَلثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ اَزْدادُوا
تِسْعًا.قُلِاللهُ اَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْب ُالسَّمواتِ وَ
الاَرضِ...»
(۵۵)
ملامت قرآن نسبت به عجول بودن
انسان
اما در اين
دنيا قرآن قبول دارد و بسيار هم روي ايننكته، تكيه ميكند كه انسان به
لحاظ بُعدِ زماني، بسيار ناتوان و عجول است؛ نزديك نگر است و دورخواهي
نداشته و گناهانش از همين جا ناشي ميشود. و دنيا در برابر آخرت، عاجله
خوانده ميشود:
«خُلِقَالاِنْسانُ
مِنْ عَجَلٍ سَاُوريكُمْ اياتي فَلا تَسْتَعْجِلُونِ»
(۵۶)
«بَلْ يُريدُالْاِنْسانُ لِيَفْجُرَ اَمامَهُ. يَسئَلُ اَيَّانَ يَوْمُ
الْقِيامَة. كَلّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ.وَ تَذَرُونَ
الاخِرَةَ»
(۵۷)
«بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيوة َالْدُّنْيا. وَالاخِرَةُ خَيْرٌ وَ
اَبْقي.» (۵۸)
«اِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَرائَهُمْ
يَوْمًا ثَقيلًا.»
(۵۹)
«اَتی اَمْرُاللهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا
يُشْرِكُونَ.»
(۶۰)
«وَ يَدْعُ الْاِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كانَ الاِنْسانُ
عَجُولًا.»
(۶۱)
«وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ.»
(۶۲)
«مَنْ كانَ يُريدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فيها ما نَشاءُ لِمَنْ
نُريدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْليها مَذْمُومًا
مَدْحُورًا.وَ مَنْ اَرادَ الاخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْيَها وَ هُوَ
مُؤمِنٌ فَاُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُورًا.»
(۶۳)
«وَ يَسْتَعجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَنْ يُخْلِفَ اللهُ وَعْدَهُ وَ
اِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ.»
(۶۴)
«وَ يَسْتَعجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَوْلا اَجَلٌ مُسَمًّی لَجاءَ
هُمُ الْعَذابُ وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا
يَشعُرُونَ.»
(۶۵)
«وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللهُ لِلْنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ
بِالْخَيْرِ لَقُضِي اِلَيْهِمْ اَجَلُهُمْ فَنَذَرُ ُالَّذينَ
لايَرْجُونَ لِقاءَنا في طُغْيانِهِمْ يَعْمَهوُنَ.»
(۶۶)
آن گاه بهعنوان عكسالعمل و در برابر خصلت تعجيل، دستور صبر داده
ميشود:
«فَلا
تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ اِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا.»
(۶۷)
«قالَ مُوسي لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللهِ وَ اصْبِرُوا اِنَّ
الْاَرْضَ للَّهِِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَ الْعاقِبَةُ
لِلْمُتَّقينَ.»
(۶۸)
درآميختگي زمانها
شاهد ديگر بر
اين مطلب و تأييد اينكه آيات قرآن در زمينه قيامت را بايد با توجه به نظريه
نسبيّت دريافت نمود، طرز بيان مطالب و صيغه و زماني است كه قرآن به لحاظ
ابعاد و احوال مربوط به خبرهاي قيامت و آخرت بهكار ميبرد. اينطرز بيان
عجيب و جالب است كه شايد در نوشته ها و گفته هاي معمول بي نظير باشد و
در خودِ قرآن نيز تنها در مورد قيامت و پارهاي اعمال منسوب به خدا استعمال
گرديده است.
در مرحله اول، چون قيامت پديده هنوز نيامدهاي است و در آينده خيلي دور
انتظارآن ميرود، كاملاً طبيعي است كه بهصيغه مضارع از آن صحبت شود،
ازجمله در آيات ذيل:
«يَوْمَ
نَحْشُرُ الْمُتَّقينَ اِلَي الرَّحْمن وَ فْدًا .وَ نَسُوقُ
الْمُجْرِمينَ اِلي جَهَنَّمَ وَرْدًا .لايَمْلِكُونَالشَّفاعَةَ ...»
(۶۹)
«قُلْ يُحْييهَا الَّذي اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ
خَلْقٍ عَليمٌ .»
(۷۰)
«اِنّ الْاَبْرارَ يَشْرَبوُنَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورًا .»
(۷۱)
«يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ المَلائِكَةُ صَفًّا لايَتَكَلَّمُونَ
اِلاَّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ...»
(۷۲)
«يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجًا.»
(۷۳)
« اِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحًا فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ
الْجَنَّةَ وَ لايُظْلَمُونَ شَيْئًا.»
(۷۴)
«فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِن كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلي
هؤُلاءِ شَهيدًا. يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذينَ كَفَروُا وَ عَصَوُا
الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّي بِهِمُ الْاَرْضُ وَ لايَكْتُمُونَ اللهَ
حَديثًا.»
(۷۵)
«يَوْمَ تَرَونَها تَذهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اَرْضَعَتْ وَ
تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النَّاسَ سُكاري وَ ما
هُمْ بِسُكاري وَ لكِنَّ عَذابَ اللهِ شَدِيدٌ»
(۷۶)
در مرحله دوم،
در بعضي آيات شايد از نظر حتميخواندن قضيه و قاطعيتدادن بهخبر، مطلب
بهصيغه حال و بهصورت مبتدا و خبر ادا ميشود؛ مثلاً:
«اِنَّ
الْمُتَّقينَ في مَقَامٍ اَمينٍ.في جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ.»
(۷۷)
«اِنَّ الاَبرارَ لَفي نَعيمٍ.»
(۷۸)
«اِنّ الَّذينَ آمَنُوا و عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ
تَجري مِن تَحْتِهَا الاَنْهارُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْكَبيرُ.»
(۷۹)
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ اَهلِالْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في
نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها اُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ.»
(۸۰)
در مرحله سوم و
آنچه انتظارش نيست، اينكه در بسياري از آيات اصلاً از قيامت و آخرت
بهصيغه ماضي، يعني بهصورت واقعه رخ داده و داستان گذشته ياد ميشود:
«وَ نادي
اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابَ النَّارِ اَنْ قَد وَجَدنا ما وَعَدَنا
رَبُّنا حَقًّا...»
(۸۱)
«وَ نادي اَصْحابُ الْاَعْرافِ رِجالًا يَعْرِفُونَهُم بِسيماهُمْ...»
(۸۲)
«وَ نُفِخَ فِيالصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِيالسَّمواتِ وَ مَنْ فِيالْاَرْضِ
اِلّا مَنْ شاءَاللهُ ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اُخْري فَاِذاهُمْ قِيامٌ
يَنْظُرُونَ»
(۸۳)
«اِنّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا اَنَّهُمْ هُمُ
الفائِزُونَ.»
(۸۴)
«وَ لَوْ تَری اِذْ وُقِفُوا عَلی رَبِّهِمْ قالَ اَلَيْسَ هذا
بِالْحَقِّ قالُوا بَلی وَ رَبِّنا قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِماَ
كُنتُمْ تَكفُرُونَ.»
(۸۵)
انگار كه نزد
خدا ماضي و مضارع و حال به لحاظ قيامت يكسان است. حتي ديده ميشود كه
بهطور خيلي عادي و سهل و در چند آيه متوالي، هر سه اين زمانها
بهكار برده شده است.
«وَ نُفِخَ
(ماضي) فِي الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ الاَجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ
يَنْسِلُونَ (مضارع).قالُوا (ماضي) يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا (ماضي)
مِنْ مَرْقَدِنا (ماضي)...»
(۸۶)
«اِنْكانَتْ اِلّا صَيْحَةً واحِدَةً (حال) فَاِذا هُمْ جَميعٌ
لَدَيْنا مُحْضَرُونَ.»
(۸۷)
«فَالْيَوْمَ لا تُظلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَ لا تُجْزَوْنَ اِلّا ما
كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.»
(۸۸)
«اِنَّ الْمُتَّقينَ في مَقامٍ اَمينٍ.في جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (حال).
يَلْبَسُونَ (مضارع) مِنْ سُنْدُسٍ وَ اِسْتَبْرَقٍ
مُتَقابِلينَ.كَذلِكَ وَ زَوَّجْناهُمْ (ماضي) بِحُورٍ عينٍ. يَدْعُونَ
(مضارع) فيها بِكُلِّ فاكِهَةٍ آمِنينَ.»
(۸۹)
«وَ يَوْمَ يُعْرَضُ (مضارع) الَّذينَ كَفَرُوا عَلَي النَّارِ
اَلَيْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا (ماضي) بَلي وَ رَبِّنا قالَ (ماضي)
فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ.»
(۹۰)
در سوره ص/ ۵۴
تا ۶۴:حال و مضارع و ماضي. همچنين:
«يَوْمَ
يَجْمَعُ (مضارع) اللهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ (مضارع) ماذا اُجِبْتُمْ
قالُوا (ماضي) لا عِلْمَ لَنا اِنَّكَ اَنتَ عَلّامُ الغُيُوبِ.»
(۹۱)
«اِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنَّاتٍ و عُيُونٍ (حال).اُدْخُلُوها بِسَلامٍ
آمِنينَ.وَ نَزَعْنا (ماضي) ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اِخْوانًا
عَلي سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ.لا يَمَسُّهُمْ (مضارع) فيها نَصَبٌ وَ ما
هُم مِنْها (حال) بِمُخْرَجينَ.»
(۹۲)
همچنين: نحل/
۱۶ تا ۳۱ و صافات/ ۶۰ تا ۷۱ و زمر/
۶۷ تا ۷۵ و مؤمن/ ۵۰ تا۵۵ . و در سوره
عنكبوت:
«يَستَعْجِلونَكَ بِالعَذابِ وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ
بِالْكافِرينَ.»
(۹۳)
طبيعي است كه
چنين باشد، پس و پيشيِ زمان براي كسي كه موجد آن است از بين رفته و
زمانها و جريانها و وقايع حالتِ يكسان دارند و به لحاظ موقع و جريان ،
مثل اين است كه دفعتاً صورت گرفته و امر واحدي باشند.
تعبير و توضيح را ميتوان از خود قرآن نيز دريافت نمود:
«بَلِ
السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السَّاعَةُ اَدْهي وَ اَمَرُّ.اِنَّ
الْمُجْرِمينَ في ضَلالٍ وَ سُعُر (ماضي).يَوْمَ يُسْحَبُونَ(مضارع)
فِيالنّارِ عَلي وُجُوهِهِمْ ذُوقُواً(حال) مَسَّ سَقَرَ.اِنَّا
كُلَّ شَيءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ.وَ ما اَمْرُنا اِلّا واحِدَةٌ
كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.»
(۹۴)
خلقت به روي
اندازه و اجل و قرار ميباشد، ولي طرز كار خدا چون چشم بههم زدني، يك دفعه است.كما آنكه درجاي ديگر، قرآن آفرينش و برانگيخته شدن انسان را هم
«نفس واحده» اعلام ميفرمايد:
«ما
خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ اِلّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ اِنَّ اللهَ
سَميعٌ بَصيرٌ.»
(۹۵)
«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللهَ يُولِجُ الَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ يُولِجُ
النَّهارَ فِي الَّيلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ
يَجْري اِلي اَجَلٍ مُسَمًّي...»
(۹۶)
واقعهاي به سوي مقصد مشخص و يا
برنامه اي ثبت شده
صفت يا اصطلاح
«واقعه» براي قيامت، غيرازآيات صدرمقال، مكرردر قرآن آمده است. همچنين
براي بلاها و جريانهايي كه در گذشته بر سر اقوام گنهكار و فاسد ميرسيده
است؛ از جمله در آيات ذيل:
«اِذا
وَقَعَتِ الْواقِعَةُ.لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»
(۹۷)
«اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ.مالَهُ مِنْ دافِعٍ.»
(۹۸)
«اَثُمَّ اِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ الانَ وَ قَدْ كُنْتُمْ بِهِ
تَستَعْجِلُونَ.»
(۹۹)
«وَ اِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ اَخْرَجْنا لَهُم دابَّةً مِنَ
الاَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ اَنَّ النّاسَ كانوا بِآياتِنا لايُوقِنُونَ.»
(۱۰۰)
«فَاِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ. وَ حُمِلَتِ
الْاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً. فَيَوْمَئِذٍ
وَقَعَتِ الْواقِعَةُ.»
(۱۰۱)
«تَرَی الظَّالِمينَ مُشْفِقينَ مِمَّاكَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ
بِهِمْ...» (۱۰۲)
«وَ اِنَّ الدّينَ لَواقِعٌ .»
(۱۰۳)
«اِنَّما تُوعَدُونَ لَواقِعٌ ،»
(۱۰۴)
اصطلاح واقعه
يا حادثه همان است كه آقاي طلوعي در ترجمه كتاب برتراند راسل بهكار ميبرد
و از قول اينشتين ميگويد كه: اصلاً نقطه و جسم و ماده با منظره ثابت و
حالت راكد در جهان وجود ندارد؛ آنچه هست «توالي وقايع» است كه ما در هر
لحظه از زمان شاهد يكي از مراحل آن هستيم. ولي اگر حوادث و وقايع مانند
صاعقه و جرقه مخلوق نور باشد، خود نور ناظر و حاضر بر سراسر آن جريان است .
(۱۰۵)
در آيات فوق و نظاير فراوان آنها نيز از قيامتِ موعود و از عذاب جهنّم به
عنوان وقايع ياد ميشود كه براي ما پس از شهود و رؤيتمان كه غالباً ناگهاني
و غير منتظره است، حالت وقوع پيدا ميكند. در حالي كه به خودي خود يا براي
خدا پديدهاي است «واقع»، يعني وقوع يافته. مثل بلاهاي مربوط به امم گذشته
كه بيشتر در سوره اعراف آمده و به پيغمبر آن قوم گفته ميشود كه بلا، يا
امر خدا فرستاده شده و عنقريب بر سر فرعون و قوم او واقع ميشود؛ يا آنكه
واقع شده است و قوم بايد منتظرش باشند:
«قالَ قَد
وَقَعَ عَلَيكُم مِن رَبِّكُم رِجْسٌ وَ غَضَبٌ اَتُجادِ لُونَني في
اَسماءٍ سَمَّيتُمُوها اَنتُم وَ آباؤُكُم ما نَزَّلَ اللهُ بِها مِن
سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا اِنّي مَعَكُم مِنَ المُنتَظِرينَ.»
(۱۰۶)
عيناً مثل
اينكه اداره هواشناسي بگويد: مركز فشار ضعيفي روي مديترانه تشكيل شده، از
راه تركيه بهطرف ايران در حركت است و پس فردا هواي نواحي شمالغربي
و دامنههاي البرز باراني خواهد شد.
اداره هواشناسي بهلحاظ ما كه حاضر و ناظر در تهران هستيم، غيب گويي
ميكند. ولي براي مؤسسهاي كه از تشكيل و تحرك آثار جوي باخبراست، پديده
موجدِ جبهه باراني، امر واقع شدهاي است كه او از طريقدستگاه هاي اندازه گيريِ
پراكنده در مناطق مختلف زمين آگاه به جريان امر است و علم دارد؛ ولي ما
خبرش را شنيده و بايد انتظارش را بكشيم.
به نظر ميآيد واقعه قيامت هم در تعبيرهاي قرآن امر مشابهي باشد كه از
«نقطه نظر» خدا تماماً وقوع يافته است و براي ما وعدهاي است برايآينده و
واقع شونده.
اتفاقاً در دو سوره ذاريات و مرسلات كه سلسله آيات ابتداي سوره منتهي به
اعلام خبر «وَ اِنَّ الدّينَ لَواقِعٌ.»
(۱۰۷) يا «اِنَّما تُوعَدُونَ لَواقِعٌ.»(۱۰۸)
ميشود، قسمهاي مقدمه كه به اعتبار يا به تشابه با آنها اين خبر باور
نكردني براي كفّار اعلام ميگردد، روي پديدههاي جوّي رفته است. پديدههاي
جوّي و مراحل مختلف بادهايي كه منتهي به انقلابهاي شديد طولاني ميشوند.
در سوره انعام (آيه
۱۳۴) به جاي «اِنَّما توعَدُونَ لَواقِعٌ»، «اِنَّ ما
توعَدُونَ لَاتٍ...»
(۱۰۹) آمده است. قيامت پديدهاي است وقوع يافته و آينده
بهسوي ما. در سوره طه «ساعت» آينده است، ولي خدا ميتواند آنرا مخفي نگاه
دارد، تا پاداش مساعي داده شود:
«اِنَّ
السَّاعَةَ آتِيَةٌ اَكادُ اُخْفيها لِتُجْزي كُلُّ نَفْسٍ بِما
تَسعی.» (۱۱۰) |