`   `
`


مجموعه آثار (۱۱) آفات توحيد(۱)


«اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَيْطانِ الرَّجيم. بِسْمِ ‏اللهِ‏ الرَّحْمنِ ‏الرَّحيمِ»

«قُلْ اِنِّ صَلاتِي وَنُسُكِي وَ‌ مَحْياي وَ مَمَاتِي للهِ رَبِّ الْعالَمينَ . لاَشَريكَ لَهُ وَ بِذلِكَ اءَمِرْتُ وَ اَنَا اَوَّلُ الْمُسلِمينَ» (۲)
 

محل اجتماع‌مان خانه خدا و شب‌هاي ماه مبارك رمضان است. ماه رمضاني كه بهار قرآن ناميده مي‏شود. چنين زمان و مكان اقتضا مي‏كند از خدا حرف بزنيم و محور صحبتمان قرآن باشد.
آيات روزه كه در سوره بقره آمده است همان طور كه مي‌دانيد با:

«كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي‏ الّذِينَ مِنَ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقوُنَ» (۳)

شروع مي‏شود و با :

«ثُمَّ اِتَمُّوا الصِّيامَ اِلي الَّلَيْلِ كَذلِكَ ‏يُبَيِّنُ ‏اللهُ آياتِهِ لِلِناسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقوُنَ» (۴)

ختم مي‌گردد. و در وسط آيه به طور عجيبي اين عبارت مي‏آيد:

«وَ اِذا سَئَلَكَ عِبادي عَنّي»

غرض القاء و ايجاد تقوا در ما است و رشد دادن و رساندنمان به خدا، خدا است كه ما را به سوي خود دعوت مي‏كند:

«وَ اِذا سَئَلَكَ عِبادي عَنّي فَاِنّي قَريب اُجيبُ دَعْوَةَالّداعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبوُلي وَ لْيُؤْمِنوُا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدوُنَ» (۵)

برخلاف آيات زيادي از قرآن كه مردم از پيغمبر پرسش مي‏كنند و خدا جواب مي‏دهد: از قبيل:

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامی»  (۶)

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ»  (۷)

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْشَهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فيهِ»  (۸)

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَهِلَّةِ»  (۹)

«يَسْئَلُونَكَ مَاذا يُنْفِقُونَ»  (۱۰)

«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَنْفَالِ ...» (۱۱)

در اينجا، خدا است كه به استقبال - و به نحوي به استدعاي - درخواست بندگان رفته، مي‏گويد:

اگر احياناً سراغ مرا از تو گرفتند نگران نباشند و نترسند ، من در دسترس و نزديكشان هستم و اگر خواهان و طالب من بودند مطمئن باشند كه درخواستشان را مي ‌پذيرم ، پس حتماً آنها هم دعوت مرا بپذيرند و حتماً به‌من ايمان بياورند، اميدوار باشند كه رشد و تكامل و تقرب خواهند يافت.

در اينجا،يك ‌نوع پيمان متقابله مي‌بينيم و در واقع معشوق است كه عاشق را صدا مي‌كند و راه پيش پايش مي‌گذارد، و آنچه قرآن از ما مي‌خواهد همين است.
به گفته سعدي:

دوست نـزديك‌تر از من به من است                         وين عجب‌تر كه من از وي دورم

چه كنم با كه توان گفت كه دوست                            در كـنــار مـن و مـن مهـجــورم

پس برنامه ماه رمضان، نزديك شدن ما به خدا و دور شدن‌مان از غير خدا است. البته كار مشكلي است كه تقوا و اراده قوي و يقين لازم دارد. ما هم مي‏خواهيم در اين چند شب اگر خدا بخواهد و شيطان يا «شياطين» بگذارند اين برنامه را روي دل و دماغمان پياده كنيم. حال اگر انتظار و اشتياق آقايان و خانم‌ها كه بعضي از راه‌هاي بسيار دور تشريف آورده ‏اند و تجمع‌شان عنايت و مِنَّتي نسبت به‌برنامه مجلس و دعوت ‏كنندگان و سخنران است برآورده نشده باشد يا نشود بسيار متأسفم و پوزش مي‏طلبم. اميدوارم خدا از موضوع انتخاب شده‌ و مطالبي‌كه عرض خواهد شد راضي باشد و براي بندگان خدا مفيد فايده‏اي بشود.

در قرآن همان طور كه در سخنراني آقاي مهندس صباغيان در آخرين جشن مبعث انجمن اسلامي مهندسين و در جزوه «انگيزه و انگيزنده» (۱۲) ارائه شده است بيش از هر‌ چيز و بلكه ۷/۹۷ درصد آيات تكيه روي پرستش خدا دارد. همان‌طور‌كه كتاب فردوسي را، «شاهنامه» گفته ‏اند قرآن را بايد «خدانامه» يا «توحيدنامه» ناميد.
 

عنايت قرآن به شرك
 

وقتي در اين : «توحيدنامه» نظر مي‏كنيم و آيات را تجزيه و تحليل مي‌نمائيم مي‌بينيم تأكيد بر بندگي خدا بيشتر از جنبه منفي است تا مثبت. مبارزه با شرك و نفي معبودهاي بشري بيشتر به چشم مي‏خورد تا اثبات صانع و اعتقاد به خدا.

قرآن از سرگذشت و دعوت پيغمبران پيشين در سوره‏هاي متعددي از جمله در اعراف، هود، مؤمنون، و شعراء صحبت مي‏كند. همه جا ترجيع بند كلام «...يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَالَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْرُهُ...»  (۱۳) است نه اثبات صانع و عرضه كردن خداي خالق. به پيغمبرِ خودمان هم گفته مي‏شود به رب‏ النوع پرستان بگو:

«اَغَيْرَ اللهِ اَبْغي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَئٍ» (۱۴)

آيات مبارزه با الحاد و دهري مسلكي در سراسر قرآن از عدد انگشتان دست تجاوز نمي‏كند در حالي‌كه رو در روئي و جدال با شرك و مشركين كه خداهائي را با خداي يگانه هم‌ساز مي‏كرده‏اند، تقريباً در تمام سوره‏ها ديده مي‏شود. شعار رسالت پيغمبر اكرم و كلمه طيبه قرآن نيز «لا اِلهَ ‏اِلاَّ الله» است كه با حرف نفي شروع مي‏شود. فرض بر اين است و واقعيت نيز چنين بوده است كه مردم خدا را كه وجودش بديهي است قبول داشته‏اند و بي‏خدا و لامذهب در دنيا نبوده يا كم بوده است. بحث و دعوي بر سر اين مي‏رفته است كه كسي و چيزي را با خدا شريك و همتا قرار ندهند.

انبياءِ گذشته و قرآن، خواهان پرستش خالص براي خداي واحد هستند. در سوره زمر مي‏خوانيم:

«وَ لَقَدْ اُوحِي اِلَيْكَ وَ اِلَي الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.  بَلِ‏اللهَ فَاعْبُدْ وَ‌كُنْ مِّنَ الشَّاكِرِينَ » (۱۵)

در دعاي دخول ماه رمضانِ صحيفه سجاديه، شايد اين مضامين را خوانده باشيد كه:

«وَ اَعِنّٰا عَليٰ صِيٰامِهِ بِكَفِّ الجَوٰارِحِ عَنْ مَعٰاصِيكَ وَ اسْتِعْمٰالِهٰا فِيهِ بِمٰا يُرْضِيكَ... ثُمَّ خَلِّصْ ذٰلِكَ كُلَّهُ مِنْ رِيٰاءِ المُرٰائِينَ وَ سُمْعَةِ الْمُسمِعِينَ لا نُشْرِكُ فِيهِ اَحَدًا دُونَكَ وَ لا نَبْتَغِي بِهِ مُرٰادًا سِوٰاكَ» (۱۶)

«اگر صحيفه سجاديه را نداشته باشيد حتماً هر شب يا بعضي از شب‌ها در دعاي افتتاح براي دولت امام زمان از خدا مي‌خواهيد كه:

«مَكَّنْ لَهُ دينَهُ الَّذي ارْتَضَيْتَهُ لَهُ... يَعْبُدُكَ لا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئًا» (۱۷)

(و مرحوم نائيني روي اين نكته تذكر بسيار جالبي در كتاب «تَنْبيهُ‏اُلْاُمَّة وَ تَنْزيهُ‏ الْمِلَّة» دارد).

از اين قبيل نمونه‏ها و شواهد پافشاري قرآن و اولياي اسلام در منع شِرك، فراوان است كه فهرست آنها سبب اطاله كلام مي‏شود . به اين آخرين اكتفا مي‏كنيم كه مي‏فرمايد:

«اِنَّ اللهَ لا يُغْفِرُ اَنْ يُشْرِكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ » (۱۸)

شركاي خدا كه قرآن مي‏خواهد از حوزه پرستش انسان‌ها بيرون بريزد يكي و دو تا و يك نوع و دو نوع نيست و پيغمبران در يك جبهه نمي‏جنگيده‏اند.

اين علل و عوامل و عوارض كه در ذهن و فكر و ايمان و عمل انسان‌ها رخنه مي‏كنند و تمام آنها در منطق و تعبير قرآن از ناحيه شيطان و ضديت با رحمن است، اسم آنها را آفت مي‏گذارم و مجموعه ‏شان را «آفات توحيد» ناميده‏ام.

همان طور كه شاهنامه فردوسي بيشتر اشعارش نبرد پهلوانان در صحنه‏هاي جنگ شاهان است آيات كثيري از قرآن نيز داستان‌هاي ستيزه شيطان و پيروان او با خداي رحمن و بندگان خدا بوده، تاريخ همه جا شاهد تضاد و تنازع مذاهب بشري با مذاهب الهي است كه سير تحولشان به طوري كه در كتاب «درس دينداري» (۱۹) تشريح شده است، به سوي يكديگر بوده است (يا به قول مرحوم دكتر علي شريعتي هميشه «مذهب در برابر مذهب» (۲۰) قد علم مي‏كرده‌ است) و بي‏مذهبي‌كمتر وجود داشته‌است.

بديهي است كه برنامه اصلي پيغمبران و منظور از بعثت آنان سوق دادن مردم به سوي خداي واحد بوده است و مبارزه با دشمنان و انجام عمليات جنبي به هيچ وجه هدف نبوده است. ولي انبياء مانند كشاورز كاركشته كه بذر مي‏پاشد و قصدش درو كردن و برداشت محصول است فراموش نمي‏كنند كه از تهيه بذر تا جمع‏آوري محصول، يك سلسله طولاني عمليات «دفع آفات» ضرورت دارد كه بيشتر از شخم زدن اوليه و باد دادن خرمن وقت و كار مي‏گيرد و اگر «دفع آفات» نكنند بذر و كار و آب و محصول، هدر خواهد رفت.
 

سرِّ اين همه اصرار

شايد براي شما تعجب و اعتراض باشد كه در اين دور و زمان، دم از بديهيات و مسلمات زدن و بت‏پرستي كهنه شده را براي هزارمين بار روكردن چه خاصيت و چه لطفي دارد؟

اتفاقاً اين پرسش به نحو ديگري هم به ذهن و به زبان خيلي از ماها مي‏آيد كه صد بار و هزار بار خواندن قرآن كه از فرط تكرار آياتش را حفظ مي‏شويم و مضامين آن تازگي و اثر خود را از دست مي‏دهد، براي چيست؟

خدا چه اصرار داشته است كه وجود و وحدانيت خود را اين‌قدر به‌رخ ما بكشد و به‌مسئله ساده‏اي چون «لا اِلهَ ‏اِلاَّ الله» اين اندازه طول و تفصيل بدهد؟

در جزوه « خدا در اجتماع » ( ماديگري و خداشناسي) (۲۱) و در مقدمه كتاب « نقش پيامبران در تمدن انسان» (۲۲)، سعي شده است كه جواب مسئله اخير داده شود و تأثير عظيمِ عقيده توحيدي بر جامعه بشري و ضرورت روزافزون آن براي انسان‌هاي متمدن و متكامل تشريح گردد.

در اين سه جلسه سخنراني مي‏خواهم به‌ياري او وسعت و حاليت آفات توحيد را مطرح‌ كرده ، و مسئله هشدار شرك را كه به‌ لحاظ كميت و كيفيت ، اهميت درجه اول در قرآن دارد، بررسي نمائيم.
خصوصاً در اين ايام كه خوشبختانه جوانان ما به اسلام رو آورده‏اند و مي‏خواهند در قرآن غور نمايند. چه بهتر كه آنچه را كه پيش از هر چيز مورد اصرار قرآن است مطرح كنيم و عشق و تحرك و سازندگي كه برنامه بعضي از مطالعه‏ كنندگان در قرآن است با اصالت اسلام و استقامت آن پي‏ريزي شود.
 

هدف‌داري در جهان و كِشتي حيات

جواب اول و كلي مسئله از اينجا داده مي‏شود كه در جهان‏بيني اسلام و بنا به منطق قرآن، انسان از روي هوا و هوس و تصادف آفريده نشده، بلكه براي هدف و مسئوليّت و وظيفه‏اي به دنيا آمده است. چون مختارِ متحير است احتياج به انتخاب هدف و راهنمايي دارد و چون بازگشت و سر و كار و تحول يا شدنش (مصير) به سوي خدا است حركت و سمت و اعمالش بايد به طرف و براي خدا باشد كه:

«اِنَّا لله وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ» (۲۳)

مسير و برنامه و مسئوليّت بسيار جدي است. در غير اين صورت زندگي به هدر مي‏رود و آينده جاويدان ما، زيان و هلاك خواهد بود.

كلام قرآن از اين جهت بسيار قاطع و صريح است و مكرر اعلام مي‏دارد كه هيچ عمل صالح و خدمت و خير تا همراه با ايمان به خدا و آخرت و تنها به خاطر خدا نباشد مقبول درگاه و موجب رستگاري و ثواب براي صاحبش نخواهد گرديد. (۲۴) و خواهيد ديد كه اگر غير از اين گفته شده بود خلاف منطق بود.

در صورت قبول اين عقيده يا فرض، هدف نداشتن يا هدف انحرافي اتخاذكردن، منطقاً و قطعاً سبب هلاكت و محروميت و بيچارگي مي‏گردد.

دنيا را دريائي بگيريد متلاطم و پهناور، كشتي وجود من و شما در اين درياي با كرانه‏هاي دور از نظر و گيج‏كننده، به طور وحشتناكي رها شده است!

براي آنكه كشتي‌ها از خود اختيار و در برابر هوسِ امواجِ آب و جريان‌ها، استقراري داشته باشند، به آنها سكّان بستند و دريانوردان زماني توانستند از سواحل سنگلاخ پر پيچ و خم دور شده، به‌زودي و به‌راحتي‌ خود را به‌بنادر دور دست نامرئي برسانند كه قطب‏نما را اختراع كردند. در حالي كه پارو زنان سطح آب را مي‏شكافند يا موتورها پروانه ‏ها را در داخل آب فرفره‏وار مي‏چرخانند دست ناخدا به سكان و چشمانش به نقشه و قطب‏نما است و هر زمان‌كه خود را وسط دريا گم‌كند از روي ساعت و خورشيد يا ستارگان موضع گيري كرده، عرض و طول جغرافيائي محل را به دست مي‏آورد.

همين مسئله، منتها به شكل دقيق‌تر و قوي‌تر از ابتدا براي هواپيما كه چون پَرِكاهي در جوّ سه بعدي پرواز مي‏كند (و بعداً براي موشك‌ها كه در فضاي چهار بعدي سير مي‏نمايند) مطرح بوده و حل شده است:

بر لبه بال‌ها و در منتهاي دُمِ طياره، تيغه ‏هائي است كه كار سكان را در عرض و طول و ارتفاع انجام مي‏دهد. علاوه بر آن از ژيروسكپ استفاده مي‏شود كه به جبران معلق بودن در هوا مقاومتي در برابر هر گونه تغيير جهت ناگهاني ابراز نمايد.

براي پروازهاي اوليه نزديك سطح زمين به‌فواصل كوتاه، به چشم خلبان و آشنائي‌ها و عوارض اراضي زير پا كافي بود ولي براي پروازهاي بلند و دور، نقشه و قطب‏نما (مانند كشتي) و ارتفاع‏سنج ضرورت پيدا كرد.

در فاصله دو جنگ جهاني كه مرتب بر بُرد و مدت و سرعت پرواز اضافه مي‏شد و مراقبت شخص خلبان و دقت نقشه و قطب‏نما قابل اطمينان نبود، شيوه‏هاي جديد هدايت به وسيله امواج راديو و رادار را اختراع كردند. (۲۵) خلبان (و بعدها خود هواپيما) به‌وسيله‌ پست‌هاي زميني فرستنده ساده‏اي در مسير معين به‌سوي مقصد مطلوب هدايت مي‏شد. خلبان حلقه گوشي ‏داري به دور سر دارد و نوار ثَبّات گيرنده امواج تكراري به كار مي‏افتد. مادام كه هواپيما در مسير صحيح پيش مي‏رود از برخورد و تركيب امواج صادره از پست‌هاي زميني، صداي ممتد ملايمي شنيده و خط مستقيمي روي نوار تابلو ديده مي‏شود. اگر به راست منحرف شود صدا مقطّع مي‏گردد و ترسيم، روي نوار خط‌ چين مي‏شود و اگر انحراف به چپ پيش آيد خلبان ضربه ‏هاي متوالي مي‏شنود و منحني را نقطه ‏چين مي‏بيند.

به‌اين ترتيب هوش و گوش و چشم و دست خلبان، بايد پيوسته بيدار و فرمانبردار بوده، اگر از مسير و مقصد تخطّي ورزد سر درگمي و سرنگوني حتمي خواهد بود.

عمليات فوق، خصوصاً با ورود موشك‌ها، تكميل‏تر و كامپيوتري شده، دستگاه‌ هاي خودكاري با گوش و چشم بيدارتر و دست قوي ‌تر جاي انسان‌هاي ضعيف را مي‏گيرد.

آنچه مسلم است، و منظور ما از شرح و بسط طولاني اين بود كه معلوم شود، هر قدر مقصد دورتر و بالاتر، و هر قدر بار سنگين ‌تر و موانع و خطرات سفر بيشتر و بالاخره حركت يا تحول تكامل دستگاه و شخص سريع‌تر باشد، ضرورت توجه دائمي به هدف و تحفظ در مسير صحيح بيشتر مي‏شود.

پس نبايد تعجب كنيم كه چرا در جهان‏بيني اسلام براي رساندن آدم خاكيِ نادانِ ناتوان به آستان بينهايت عظمت سبحان، چنين پافشاري يا تأكيد و تكرار فراوان به منظور توجه دائم انسان، به‌هدف اعلي و پرت نشدن در مسير دشوار، به‌عمل آمده است.

اگر سهل‏انگاري و خلافِ اين مي‌بود بي‏پايگي مكتب، ثابت مي‏شد و خود اين اصرار مي‏تواند تأييدي بر واقعيت وحي باشد.

مسير دنيا تا آخرت پل صراط است كه گفته‏اند از مو باريك‌تر و از شمشير تيزتر بوده، خيلي حواس جمع لازم دارد و هر دو طرفش پرتگاه حسرت و هلاكت است.
 

مسئوليّت و شناخت

اينك كه مسئله هدف‌داري مطرح شد اگر حوصله شنوندگان (خوانندگان) عزيز اجازه دهد قبل از ورود به اصل مطلب، يك پرانتز نسبتاً طولاني كه تا حدودي براي بحث بعدي مفيد خواهد بود باز كرده، از مسئوليّت و گروه‏بندي مردم بر حسب هدف‌هاي اتخاذي، صحبتي بنمائيم.

با رواج بعضي از فلسفه‏هاي اخلاقي و سياسي قرن معاصر ، دو كلمه‌ي « مسئوليّت و شناخت»، مُدِ روز روشنفكران شده است در حالي كه اگر هدف و حقيقتي علي‏ الاطلاق در دنيا وجود نداشته، همه چيز وابسته به شخص يا جامعه و تابع خواسته‏ هاي زمان و مكان باشد، براي اشخاص صحبت از مسئوليّت و الزام كردن، پوچ است و هيچ‌ گونه پايه علمي و عقلي نمي‏تواند داشته باشد. مسئوليّت وقتي تحقق پيدا مي‏كند كه شخص به اعتبار معتقدات يا علائق انتخابي خود وظيفه‏اي احساس و اختيار نمايد. در غير اين صورت يا چيزي وجود ندارد يا تحميل شده خارج و اجبار است. حال اگر معتقدات و علايق مردم متوجه مقام و موضوع مشترك و هدف واحدي نباشد ناچار مسئوليّت برحسب منافع و عقايد و عواطف و اميال اشخاص تغييرخواهد كرد و نمي‏تواند حالت مطلق و شخصي داشته باشد و لوث خواهد شد.

اما همين‌كه در مكاتب جديد صحبت از مسئوليّت مي‏شود (و بعضي از‌گويندگان و نويسندگان ديني نيز تقليد و تكرار مي‏نمايند) و افكار به اين مرحله رسيده است كه لازمه «انسان بودن» مسئوليّت داشتن و متعهد بودن است، بايد گفت كه بشريت راه زيادي در جهت اديان توحيدي - كه چيزي جز هدف و مسئوليّت و وظيفه نيست - طي كرده است.

آيه‏اي در سوره اسراء آمده است كه دامنه مسئوليّت مسلمان را تا حدود اعضاء حواس و دل او براي قصور در كسب اطلاع و معرفت و تصميم مي‏كشاند و پيروي كردن قبل از آگاهي يا شناخت را ممنوع مي‏سازد:

«وَ لاَتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفؤَادَ كُلُّ اُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً» (۲۶)
 

دسته‏بندي مردم بر حسب مسئوليّت و هدف

اگر خواسته باشيم در يك بحث كلي همه مردم را در بر گرفته باشيم در مرحله اول مي‏توانيم آنها را به دو گروه تقسيم كنيم:

۱) بي‏ هدف‏ها

۲) با هدف‏ها

گروه اول به نوبه خود قابل تجزيه به دو دسته است:

الف) افراد نسبتاً سالم و اعتدالي صفت كه مانند حيوانات، از غرائز طبيعي صحيح پيروي مي‏نمايند و راه انحراف افراط و تفريط پيش نمي‏گيرند.

ب) انسان‌هاي سركشِ آزاد كه از هوي و هوس پيروي مي‏نمايند.

در گروه دوم نيز به دو دسته برمي‏خوريم:

الف) نزديك نگرهاي دنياطلب كه هدفشان زندگي كردن مطبوع است.

ب) دورنگرهاي آخرت‏طلب كه هدفشان خدا و زندگي جاويد است.

پس به طور خلاصه:



۱- بي‏ هدف‏ها

الف- نزديك نگرهاي دنيا طلب

 ب- انسان‌هاي آزاد سركش يا پيروان هوي و هوس مردم روي زمين


۲- باهدف‏ها

الف - سالم‏ هاي اعتدالي يا حيوانات كامل مردم روي زمين

ب- دورنگرهاي آخرت طلب يا خداپرست


به گفته قرآن، خداوند به هر دو دسته هدفدار ياري مي‏كند و امكان مي‏دهد:

«كُلاًّ نُّمِدُّ هؤُلاءِ وَ‌هَؤُلآءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّكَ وَ‌مَاكَانَ عَطَآءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا» (۲۷)

اما همين‌كه هدف، «آخرت و خدا» باشد يك سلسله مسئوليت و وظايفي پيش مي‏آيد و رفتار شخص ناچار بايد بر وفق قرار و «حكمت» باشد كه قسمتي از آنها در آيات ۲۳ تا ۴۰ همان سوره اسراء بر شمرده مي‏شود:

• قبل از هر چيز «وَقَضَي رَبُّكَ اَلاَّ تَعْبُدُواْ اِلَّآ اِيَّاهُ...»  (۲۸)

• و پس از آن نيكي و خوش‌رفتاري با پدر و مادر و خويشاوندان و درماندگان و واماندگان،

• تبذير نكردن و اعتدال در احسان و انفاق،

• نكشتن فرزند از ترس فقر،

• دوري از فحشاء و زنا و قتل نفس و انتقام‌جوئي،

• رعايت يتيم و مسئوليّت در برابر عهد و پيمان‌ها،

• صحت در معادلات،

• پيروي نكردن كوركورانه،

• و بالاخره فروتني در حركات و اعمال.

كه جمعاً در يك آيه خلاصه و مجدداً تأكيد مي‏شود كه:

«... وَ لَا تَجْعَلْ مَعَ اللهِ اِلهًا اَخَرَ فَتُلْقَي فِي جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحوُرًا» . (۲۹)

تقسيم‏بندي چهار دسته‏اي فوق، نظري و كلي بود. با واقع‏بيني و در عمل، دو دسته آدم بيشتر نمي‏تواند وجود داشته باشد. زيرا كه اصلاً انسان بي ‏هدف پيدا نمي‏شود. به قول دانشمندان «نظام ‏شناس» (۳۰)نه تنها انسان‌ها بلكه هر سيستم و نظام طبيعي، هدفدار يا «هدف‏جو»(۳۱) است. انسان صد در صد آزادِ رهائي‌يافته، از هر‌گونه قيد و بند و محدوديت يا عشق و علاقه به ندرت ممكن است يافت شود. هر كس بنا به غريزه يا به اختيار براي خود، قطب‏نما انتخاب و مسير و وظايفي اتخاذ مي‏نمايد.

اينكه ماديّون ايراد به دينداران و به دينداري گرفته، مي‏گويند ايمان و آداب ديني سبب محدوديت و اسارت و سلب شخصيت مي‏گردد و «از خود بيگانگي» مي‏آورد حرف بي‏جائي است. زيرا هر عقيده يا مسلك كه شخص داشته يا متعلق به اجتماعي باشد (و فرد خارج از اجتماع امروز ديگر قابل قبول نيست)، بالاخره براي خود يك مكتب، مقصد، ايدئولوژي، برنامه و به طور كلي «مسئوليّتي» اتخاذ نموده و خودش را به نوعي محدود و مقيد و يك جهته مي‏سازد.

انقلاب‌هاي آزادي ‌خواهانه و مكاتب طرفدار دموكراسي هم كه به دنبال آزادي رفته ‏اند، هيچ‌ گاه منظورشان آزادي به‌معناي بي‏بند و باري نبوده، بلكه آزاد شدن انسان‌ها را از اسارت و اطاعت و استثمار همنوعان طلب كرده‏اند.

آزادي مطلق را فقط بي‏ هدف‌ها و بي‏مسئوليت‌ها مي‏توانند ادعا كنند.

از اين جهات فرقي بين اديان توحيدي با افكار ماديگري فلسفي و مكاتب سياسي دموكراتيك وجود ندارد. انسان نه خلقت و ساختمانش بي‏حساب و بي‏قيد و بند درست شده است كه مجبور به رعايت حدود و قيودي نباشد - و فقط به طور موقت با استفاده از ذخائر موروثي و اكتسابي مي‏تواند، چنين اجازه‏اي به خود بدهد- و نه محيط زندگي يعني جهان طبيعت و اجتماع او را خالي از وظايف و اعمال مي‏گذارد.

بحث سر اين است، حال كه انسان آزاد نيست و علاوه بر مقيد بودن، محتاج هم هست از چه چيزي پيروي نمايد و به خدمت و عبادت چه كسي درآيد؟

قرآن مي‏گويد خدا را انتخاب كن.

وقتي فرمانده سپاه اسلام (مغيره بن شعبه) پيش هرمزان، سپهبد ايران رسيد و هرمزان دليل اين حركت را پرسيد جواب داد:

«لِتَخرُج النّاس مِن عِبادة النّاس اِلي عِبادة الله»

(ما آمده‏ايم مردم را از بندگي مردم آزاد كنيم تا بنده خدا بشوند).
 

گروه‏بندي قرآن

بنابراين، همه مردم هدف يا مطلوب و معبودي دارند كه بر حسب آنها گروه‏بندي مي‏شوند. قرآن دو گروه يا دو حزب در دنيا قائل است:

حزب‏الشيطان

حزب‏الله

و گفته است:

«... اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَ.»  (۳۲)

«... اَلا اِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» (۳۳)

حالا شيطان چگونه موجودي است و چطور روي انسان عمل مي‏نمايد، بحث قابل مطالعه و لازم ‏الجواب جداگانه ‏اي است.

پيروان اديان توحيدي قهراً آن‌را قبول دارند، چون در كتب ديني‏شان آمده است. قضيه، براي مسلمان‌ها روشن‌تر است و قرآن با صراحت و با تفصيل‌ها و تكرار، شيطان را به رسميت مي‏شناسد و معرفي مي‏نمايد.

شيطان كه در عين ملعون و مطرود بودن، محرك عصيان و بيچارگي‌هاي آدميزاد شناخته شده است، عامل ضروري تكامل و اختيار (۳۴) نيز مي‏باشد.

ما به‌حكم آيات قرآن و به‌تعبير ادعيه و احاديث، شيطان را مظهر ضد خدا و منشاء آفات توحيد مي‏شناسيم. از روز خلقت انسان و بلكه قبل از آن به‌عنوان رقيب، دشمن و قرين كه منحرف كننده بسيار نيرومندِ مسلطِ حيله‏گر مي‏باشد، معرفي شده است.

نظر به اهميت نقش شيطان و توجه خاص قرآن به آن ذيلاً چند آيه را نمونه مي‏آوريم. در سوره اعراف:

«قالَ فَبِما اَغْوَيْتَني لَاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ. ثُمَّ لَاتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ...» (۳۵)

«يا بَني آدَمَ لايَفْتَنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَمَّا اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ اِنَّا جَعَلْنا الشَّياطِينَ اَوْلِيآءَ لِلَّذينَ لايُؤمِنوُنَ» (۳۶)

در سوره حجر:

«قالَ رَبِّ بِمآ اَغْوَيْتَني لَاُ زَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي‏الْاَرْضِ وَ لَاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. اِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصينَ» (۳۷)

با چنين دشمنِ حاضرِ بيدارِ مسلطِ مكار، جز پناه بردن به خدا و دائماً به‌ياد و ذكر او بودن چه مي‏توانيم بكنيم؟

حضرت سجاد (ع) در دعاي راجع به فرزندان به ما چنين تلقين كرده است:

«وَ اَعِذْني وَ ذُرِّيَتي مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم فَاِنَّكَ خَلَقْتَنا وَ اَمَرْتَنا وَ نَهَيْتَنا وَ رَغَبْتَنا في ثَوابِ ما اَمَرَتْنا بِهِ نَهَيْتَنا عِقابِهِ وَ جَعَلْتَ لَنا عَدُوِّاً يَكيدَنا سَلَّطْنَتُه مِنَّا عَلي مالَمْ تُسَلِّطَنا عَلَيْهِ مِنْهُ اَسْكَنْتَهُ صُدُورَنا وَ اَجْرَيْتَهُ مَجارِي دِمائَنا لا يَغْفَلَ اِنْ غَفَلْنا وَ لا يَنْسيٰ اِنْ نَسينَا... يَتَعرِّضَ لَنا بِالشَّهَواتِ وَ يَنْصِبَ لَنا بِالشُّبَهاتِ وَ اِلاَّ تَصْرِفْ عَنَّاكَيْدَهُ يُضِلَّنا وَاِلاَّ تَقِنا خَبالَهُ يَسْتَزِلَّنا اَلَّلهُمَّ فَاقْهِر سُلْطانَهُ عَنَّا بِسُلْطانِكَ حَتَّی تَحْبِسَهَ عَنَّا بِكَثْرَةِ الدُّعاءِ لَكَ فَنَصْبِحُ مِنْ كَيْدَهُ فِي الْمَعْصُومينَ بِكَ» (۳۸)

پس در هر حال وظيفه داريم آفات توحيد را بشناسيم و از عمل و فكرمان دور كنيم چون همگي و هميشه در معرض اغواي او هستيم. حتي به‌پيغمبر گفته شده است:

«فَاِذا قَرَاْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ. اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلي رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِه مُشْرِكوُنَ» (۳۹)

راه نجات، ايمان و توكل به خدا و شرك نورزيدن به او است.

ايمان به خدا - البته ايمان واقعي - و توكل به او نيز كار آساني نبوده، با گفتن «لا اِلهَ ‏اِلاَّ الله» و «تَوَكَّلْتُ عَلَي‏الله» تمام نمي‏شود. توحيد و توكلي كه قرآن مي‏خواهد يك دگرگوني كلي عظيم در وجود ما است.

بعد از اين مقدمات وارد متن مطلب مي‏شويم.
 

انواع آفات توحيد


نبايد انتظار داشته باشيم كه آفات توحيد يا افزار كارهاي شيطان، محدود، معدود و مخصوص به‌زمان و مكان معيني باشد، بلكه خواهيم ديد زاينده و مشمول قانون تكامل است.

ذيلاً آنها را بر حسب پيشرفت زمان و رشد تمدن و ايمان، دسته‏بندي و مختصراً بررسي مي‏نمائيم. اما پيشرفت با زمان نه به‌اين معني‌كه تصور نمائيم شكل‌هاي قديمي و كهنه، از بين‏رفته بايد محسوب شود و تجديد حيات و فعاليت نداشته باشند.
 

قديمي‏ترين شكل شرك و تكامل امروزي آن

قديمي‏ترين حالت شرك كه مقارن با اقوام بدوي بوده و در ظهور اسلام هنوز شيوع و قدرت فوق ‏العاده داشته است، پرستش بت‌هاي مجسم گِلي و سنگي و چوبي و فلزي ساخته و پرداخته هنرمندان و خيال ‏پردازان مي‏باشد. به انضمام فروع و عوارض مربوطه. مانند: طلسم، جادو، كهانت و ساير خرافات.

آفت، آفتِ جاهليت و وهم است، توأم با روح سمبليسم.

خيلي به نظر احمقانه و عجيب و غير قابل تصور مي‏آيد كه مردمي به دست خود مجسمه‏هائي بسازند و به همان‌ها سجده و از آنها طلب حاجت نمايند . ولي علاوه بر آيات صريح قرآن، تاريخ نيز شهادت به چنين واقعيت داده است؛ به طوري كه هنوز هم در هندوستان و آفريقا بتخانه ‏هاي زيادي دائر است. البته خواص مي‏گفته ‏اند و جواب مي‏دهند كه اينها مظاهر و ارباب انواع‏اند، سمبل‏اند.

در حقيقت، نخستين مذاهب شرك و منشاء مفهوم بت‌ها، طبيعت‏پرستي بوده است كه با ديد و تجربيات آن روزي بشريت كاملاً قابل دفاع مي‏نمايد. عوامل بزرگ طبيعت كه عملاً در زندگي روزمره مردم مؤثر بوده، مورد توجه و ترس و نيايش واقع مي‌شده است. مانند خورشيد، ماه، فيل، گاو، دريا و غيره و همچنين پرستش اجداد و ارواح. در برابر تعليمات انبياء كه پرستش خداي يگانه را تعليم داده و مي‏دادند، جواب مي‏گفتند كه اينها واسط و شفيع ما در نزد خدا هستند:

«اَلا لله الدّينُ الْخالِصُ وَ الَّذينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِه اَوْلِيآءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاَّ لِيُقَرِّبُونآ اِلَي اللهِ زُلْفي اِنَّ اللهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ في ما هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ.» (۴۰)

به اين ترتيب ما به آفت شفاعت و واسطه ‏تراشي برمي‏خوريم كه قرآن در آيات فراوان شديداً با آن مبارزه و نفي مي‏نمايد و اصرار دارد كه هيچ واسطي بين خدا و خلق به لحاظ پرستش و درخواست و دعوت قرار نداده، آنها را بي‏اثر و بي‏فايده معرفي مي‏نمايد؛ از جمله در سوره يونس، آيه ۱۸:

«وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دوُنِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقوُلوُنَ هَؤُلاءِ شُفَعآؤُنا عِنْدَاللهِ قُلْ اَتُنَبِّؤُنَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي‏السَّمواتِ وَ لا فِي الاَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَمَّا يُشْرِكوُنَ» (۴۱)

خدائي كه: «يَعَلْمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ...» (۴۲) است، چه احتياج به معرفي و كمك و شفاعت كساني دارد كه علم و اطلاعشان كمتر از خود خدا است؟

« مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاَّ بِاِذْنِهِ» (۴۳)

مگر آنكه از طريق و اذن و امكانات خود خدا باشد.

نه چنين بايد تصور كرد كه اعتقاد به‌بت‌هاي مجسم يا آفتِ شركِ جسماني خيلي احمقانه و بي‏پايه است و نه آنكه قديمي و از بين رفته است. طبيعت‏پرستي به صورت «دهري‏مسلكي» در زمان ظهور اسلام و مخصوصاً پس از ورود فلسفه و علوم يونان در زمان ائمه اطهار عليه ا سلام طرفداران و مدعيان زيادي داشته است.

در قرن ۱۸ ميلادي «طبيعت‏مسلكي» (۴۴) بدون آنكه مقابله قاطع با مسيحيت و خداپرستي داشته باشد يكي از مكاتب فلسفي و سياسي مهم بود و پس از آن «ماديگري»(۴۵) كه از دوران يونان باستان مطرح شده بود از طرف امثال «فوئرباخ» و «ماركس»، تجديد حيات و كسب شهرت زياد كرده، تحت عنوان «ماديگري جدلي»(۴۶)مبناي فلسفي و دست‏آويز علمي كمونيسم و ماركسيسم گرديده است.

ازلي شناختن و اصالت دادن به ماده و اعتقاد به جبر تاريخ، چيزي جز پرستش يا خدا دانستنِ طبيعت نيست : طبيعت‏پرستي ، بدون بت‌هاي ساختگي كه ضمناً رنگ علمي و فلسفي و سياسي هم به آن داده‏اند.
 

علت گرايش به بت‏پرستي و زيان آن

به‌نظر مي‏آيد علت گرايش بشر قديم و جديد به ‌پرستش مظاهر طبيعت و توقف روي طبيعت و‌ ماده، ميل به‌تحليل سطحي قضايا و اصرارِ توسل به ‌آنچه ظاهر و محسوس است باشد. كما آنكه تكرار و افتخار مي‏كنند كه ما فقط آنچه ملموس و قابل رؤيت و آزمايش در آزمايشگاه باشد قبول داريم، در حقيقت مي‏خواهند از آنچه در عمق و پس پرده است، يعني «غيب» و رسيدن و پذيرفتن آن زحمت دارد، فرار و اعراض نمايند. عامل نفساني قضيه، يك حالت تنبلي و عدم تكامل رشد فكري است.

برخلاف آنچه مي‏گويند، علم مبتني و منحصر به‌محسوسات و آزمايش‌هاي عيني نيست بلكه غالب نظريات علمي و عناصر فيزيك و شيمي را فرضيات و استنباط‌ها و نامحسوس‌ها و ناديدني‌ها تشكيل مي‏دهد، و از راه آثار و حوادث، پي به دخالت و به وجود آنها مي‏برند. از قبيل:

قانون جاذبه،

نسبيت زمان،

قوانين ترموديناميك،

قوانين تشعشع و الكترومانيتيسم و غيره.

حتي خود الكتريسيته و الكترون و امواج بيسيم كه هيچ چشم و اسبابي مستقيماً آنها را نه ديده، نه لمس كرده و نه وزن و اندازه گرفته است.

بالعكس، سراسر علوم و تحقيقات علمي چيزي جز رسيدن به علل و عوامل و پذيرفتن آنچه نامرئي ولي مؤثر است نمي‌باشد. علم هميشه به سراغ و كشف آنچه پنهان و مجهول است مي‏رود يعني عملاً و اساساً معتقد به «غيب» مي‏باشد.

البته قرآن مخالف توجه‌كردن و تكيه بر محسوسات و مشهودات و به‌كار انداختن حواس و تجربه نبوده، نام آنها را آيات مي‏گذارد و اصرار دارد كه مردم در آيات و طبيعت، تفكر و تفحص نمايند و از آن راه به ايمان خدا برسند. ( از جمله آيات ۱۸ تا ۲۶ سوره روم). مع‏ذلك سئوالي پيش مي‏آيد كه مگر بت‏پرستي يا طبيعت و ماده‏پرستي چه ضرر مي‏رساند؟

چون در حقيقت نه خورشيد و ماه و نيل يا عوامل دست اول طبيعت هستند كه خالق و مدبر جهان بوده، شايسته پرستش و عشق و اتكاء و بندگي كردن ما باشند، و نه از ناحيه آنها دستور زندگي و راهنمائي و ايدئولوژي براي بشريت صادر مي‏شود؛ مگر آنكه پرستندگان‌ از پيش خود چيزي به ‌آنها نسبت دهند و ببندند و سپس به ‌عنوان آئين و آداب و قانون به خورد پيروان بدهند.
چنين خداهاي تصريحي يا تلويحي انتخاب شده از طرف انسانها كه به مصداق:

«وَاتَّخَذوُا مِنْ دُونِه آلِهَةً لايَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لِاَنْفُسِهمْ ضَرًّا وَ لانَفْعًا وَ لايَمْلِكُونَ مَوْتًا وَ لاحَيوةً وَ لانُشُوراً» (۴۷)

آفريننده چيزي نبوده، خود آفريده هستند و حتي مالك سود و زيان براي خودشان و صاحب اختيار مرگ و زندگي و برانگيختگي نيستند، چگونه مي‏توانند مفيد فايده و راهنمائي براي بشر باشند؟

آن آئين يا ايدئولوژي و آداب و قوانيني هم كه زبدگان يك قوم يا كَهَنِه و دانشمندان دين و دنيا، آگاهانه و غيرآگاهانه، به‌نام اين بت‌ها عرضه نمايند ناچار يا مبتني بر جهل و خرافات است يا از هواي نفس و منافع مختلف به مصداق:

«...مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ...» (۴۸)

الهام مي‏گيرد و يا بنا به خاصيت نسبي و ناقص خود جلوه موقت داشته ، خلايقي را چندي دلخوش و اسير مي‏نمايد و سپس سرگردان و پريشان . يعني در هر حال زيان‌بخش‏اند و عامل توقف و بدبختي.قرآن تصريح مي‏نمايد كه دعوت به حق فقط از ناحيه خدا مي‏تواند باشد و سايردعوت‌ها و خواسته ‏ها به گمراهي منتهي مي‏شود:

«لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَي اِلاَّ كَباسِطِ كَفَّيْهِ اِلَي الْمآءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ماهُوَ بِبالِغِه وَ ما دُعآءُ الْكافِرِينَ اِلاَّ فِي ضَلالٍ.» (۴۹)


انسان متكامل چون مختار و متحير است، نه مي‏تواند بدون هدف و معشوق مناسب، تحول صحيح و تكامل و راهيابي كند، و نه بدون ضوابط و مقررات مي‏تواند زندگي سلامت و باامنيت داشته باشد. اگر اين دو نياز از راه صحيح و انتخاب و اعتقاد خودش‌ به‌او نرسد ديگري آنها را تحميل خواهد كرد و طاغوت درست مي‏شود.

اعراض از خداي واحد و انصراف از پرستش مظاهر طبيعت، يك سلسله خداهاي جانشين يا شريك براي بشريت به ارمغان مي‏آورد.
 

بت‌هاي ضد طبيعت يا طاغوت‌هاي ساخته انسان

در بحثي كه چندي قبل تحت عنوان «توحيد - طبيعت – تكامل» (۵۰) به عمل آمده بود، گفته مي‏شد كه تكامل انسان مترادف با عصيان و رهائي او از اسارت طبيعت و متضمن جستجوي استقلال و خلاقيت، همراه با تصرف و تسخير طبيعت است.

حيوانات كه به فرمان غريزه يكسر در جاده طبيعت و اعتدال و فطرت زندگي مي‏كنند، و از خود آزادي و اختيار ندارند و شايد آگاه به اعمال خود نيز نباشند، به جستجوي هدف و خدا نمي‏روند. فقط انسان است كه چنين احتياج و امتياز را دارد.

در آنجا هم‌كه انسان از بت‌هاي مظهر طبيعت اعراض مي‏نمايد و خدا مي‏سازد اين «خود خدائي» را يك گام تكاملي بايد محسوب كرد و ذيلاً به تقسيم‏بندي و بحث روي آنها مي‏پردازيم.

اولين گام انسان متكامل در طريق رهائي از اسارت و پرستش طبيعت و براي اتخاذ معشوق با معبود اختصاصي، رفتن به‌سراغ چيزي است كه از هر چيز ديگري برايش نزديك‌تر و مأنوس ‌تر و مطلوب‌تر باشد. يعني زندگي، زندگي با تمام وجه ها و جاذبه‏ هايش.

البته زندگي در حد اعتدال طبيعي الزامي، در زمينه بقا و رشد و توليدِ مثل كه مشترك ميان تمام موجودات زنده و خواسته طبيعت است منظور نظر ما نيست؛ بلكه توجه خاص به زندگي و تمتع از آن در حدِ افراطي لذت‏جوئي و محبوب و معشوق شدنِ زندگي است . يعني موضوعيت يافتن زندگي و هدف شدنِ اَكل و شُرب و شهوات و تفريحات و تملكات و انواع كِشش‌ها ، از قبيل جاه و جلال و قدرت و شهرت و غيره. چنين حالت و طلب، در اصطلاح ديني و در برابر اعتقاد و علاقه‌مندي به آخرت و خدا، «دنياپرستي» ناميده مي‏شود.

«دنياپرستي» ممكن است به‌صورت فردي، لذت‏ جوئي از زندگي شخصي بدون توجه به ‌ديگران و حتي با استفاده و استخدام آنان باشد كه مرحله خالص و پست خودپرستي است، يا در‌ مرحله عقلائي و انساني به‌صورت جمعي با برنامه تدارك و بهبود زندگي اجتماعي قبيله، ملت و نوع انسان‌ها. در هر دو حال، زندگي چند روزه دنيا است كه هدف شخص يا اجتماع قرار مي‏گيرد و مطلوب و خداي او مي‏شود.
 

دنياپرستي فردي (آفات نفساني و اخلاقي)

هدف قرار گرفتن زندگي دنيا به شكل‌هاي مختلف در آيات چندي از قرآن مورد ملامت و مقابل آخرت قرار گرفته است. در چند آيه به عنوان بازيچه و سرگرمي آمده و گفته شده است كه حيات واقعي در آخرت است و آخرت براي پرهيزگاران برتر مي‌باشد. از جمله :

« وَ ما هذِهِ الْحَيوةُّ الدُّنْيا اِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدَّارَ الاخِرَةَ لَهِي الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَموُنَ»  (۵۱)

در جاي ديگر تفضيل بيشتري از كشش‌هاي فريبنده دنيا داده و به روئيدن گياهان در فصل باران تشبيه شده است كه كشاورزان را دلخوش مي‏كند ولي عاقبت كار پلاسيدگي و زردي و خشكيدن و رنج‌هاي دردناك آخرت است:

«اِعْلَمُوآ اَنَّمَا الْحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْاَمْوالِ وَ الْاَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ اَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطامًا وَ فِي الْاخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانٌ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ.» (۵۲)

دنياپرستي فردي يا خودپرستي فصل جديدي از انواع بسيار قديمي و ريشه‏دار شرك و گسترده در تاريخ بشريت است كه پا به پاي تمدن و تدين تكامل يافته، دامن‌گير موحدين و معتقدين نيز مي‏شود. اتفاقاً اين دسته به اعتبار اينكه خود را هدايت شده و نجات يافته مي‏دانند، دچار غرور و غفلت بيشتري مي‏گردند و به‌شكل زننده‏تري آن را ابراز مي‏دارند.  (۵۳)

مقصود آفاتي است كه از هواي نفس انسان و رهائي به‌خود در سطوح افراطي خاص انساني در چهره‏هاي مختلفِ:‌ شكم‏پرستي، شهوت‏پرستي، مال‏پرستي، جاه‏طلبي، برتري‏جوئي، فخرفروشي، فزون‏طلبي، خوشگذراني و بازيگري و امثال آنها ظاهر مي‏شود. عكس اين حالت، برخورداري از تقوا و اخلاقيات است كه از اراده، تربيت، عقل و ايمان سرچشمه مي‏گيرد.

صاحب آفات فوق باكي ندارد كه اگر دستش برسد تمام مردم را در خدمت خواسته‏ها و هوس‌هاي شخصي بگيرد. يعني عملاً خود را بزرگ و بي‏نياز از رعايت نظامات دنيا ديدن و طلبكار و برتر از سايرين دانستن.

همين احساس بي‏نيازي و بزرگ و برتر انگاري است كه سركشي و ظلم آورده، شخصِ خودپرست تبديل به طاغوتي براي خود و مردم مي‏شود، كه:

« كَلاً اِنَّ الْاِنْسَانَ لَيَطْغَي. اَن رَّأَهُ اسْتَغْنَي .» (۵۴)

خود را بزرگ ديدن و مافوق طبيعت و مردم دانستن همان گناهِ شيطان و علت رانده شدن از درگاه بود:

«قالَ يا اِبْليسُ ما مَنَعَكَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَي اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالَمينَ. قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ. قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّكَ رَجيمٌ.» (۵۵)

طمع‏ها، تجاوزها، حسادت‌ها، بخل‏ها، كينه‏ها، و فسادها و بلاهاي ناشيه «لاتُعَدُّ وَ لاتُحْصي »  (۵۶) از اين مبداء نفساني و اخلاقي سرچشمه مي‏گيرد.

نبايد تصور كرد كه اين نوع آفات - آن طور كه ماركسيسم مدعي است - اختصاص به نظام‌هاي سرمايه‏داري دارد و ذمائم اخلاقي مردم ناشي از مالكيت است و نه آنكه انحصار به كافرها و منكرهاي خدا دارد.

قرن‌هايِ قرن، قبل از آنكه سرمايه و سرمايه‏دار و مالكيت به معناي ارضي و اقتصادي و صنعتي امروزي در دنيا به وجود آمده باشد و از اولِ پيدايش انسان كه خلعت اختيار و قدرت افراط و تفريط به او داده شد، صفات اخلاقي اعم از بد و خوب در سرشت و روش انسان‌ها وجود و حاكميت داشته است و خداپرستان و مؤمنين اديان و حتي مقدسين و روحانيون، آلوده به آن بوده‏اند.

ماركسيست‌ها اصرار دارند بگويند نفع‏پرستي و آزاديِ ناشي از مالكيت سرمايه‏داري باعث ايجاد مؤسساتي از نوع قمارخانه و فاحشه‏ خانه و به‌ طور كلي فساد و فحشاء مي‏گردد و اخلاق ، موضوعيت و اصالت‌ ندارد . درست است كه از اين راه افراد بي‏وجدان و مؤسسات بي‌شماري سودهاي سرشار مي‏برند و به‌اقتضاي سودپرستي‌شان عامل اشاعه و توسعه چنين مراكزي مي‏شوند. عيناً همان طور كه از طريق آشپزي و رستوران‌داري يا صنايع غذائي، خيلي اشخاص و بنگاه‌ها كسب معاش و درآمد مي‏نمايند و سرمايه‏ گذاري‌هائي به‌عمل مي‏آيد، ولي هيچ‏كس نمي‏گويد كه سرمايه‏ داران و سودجويان‏اند كه مسئله تغذيه را اختراع كرده‏اند و احتياج طبيعي نبوده است كه آنها را به مال و حال رسانده است.

آن مصائب و صدمات كه در دنياي موسوم به سرمايه‏داري به زيردستانِ محروم و مزدور وارد مي‏شود و گناهش را به گردن مالكيت مي‌اندازند، در حقيقت از ناحيه دنياپرستان و از روح و آئين دنياپرستي ناشي مي‏شود. دنياپرستي كه يك چشمه ‏اش مال‏اندوزي و شهرت‏طلبي است و چشمه ‏هاي ديگري چون جاه‏طلبي، برتري‏ جوئي و شهوت‌راني نيز دارد‌كه بلاهاي فراوان به‌شخص و اجتماع مي‏رسانند. نه آنكه مالكيت در حد معقول آن امر خلاف طبيعت و ضرورت و زيان‏آور باشد. (۵۷)

در مورد فحشاء و فساد هم مسخره است كه نگويند احتياج غريزي و هوا و هوس‌هاي نفساني عامل اصلي قضيه است.

محرك‌هاي نفساني فوق و از جمله شهوت، از اول خلقت آدم بوده و خواهد بود و افراط در آن حالت شيفتگي و يك‌نوع پرستش را به وجود آورده است. حتي در هندوستان معابدي هست كه از آلات تناسلي بت ساخته، مردم آنها را مي‏پرستند.

تعجب نبايدكرد كه در هندوستان چنين است. امروزه در دنياي متمدن، شهوتراني كه عنوان «سِكْس» روي آن‌‌گذاشته اند، از سرگرمي ‌هاي جاذبِ ‏جاري و از هدف‌هاي عادي بشريت شده است؛‌ ‌انگار كه تمدن، «سِكْس» را كشف كرده، اصرار دارد هر چه بيشتر عريانش نمايد. (۵۸)

اتفاقاً در داستان آفرينش انسان و عصيان از فرمان خدا و هبوط از بهشت، ضمن اعلام اينكه در زمين مرتكب خلاف‌ها و مشمول مرگ و ولادت‌ها خواهد شد، اشاره‏اي هم به توجه يافتن آنها به كشف عورت خود و پوشاندن آن و به فتنه‏ انگيزي شيطان به عمل مي‏آيد:

«... بَدَتْ لَهُما سَوْاتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ.»  (۵۹)

«يا بَني آدَمَ لايَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَمآ اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْاتِهِما... اِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ اَوْلِياءَ لِلَّذينَ لايُؤْمِنُونَ.» (۶۰)
 

دنياپرستي‌هاي اجتماعي

دومين گام تكامل انسان بعد از طرد بت‌هاي ساختگي مأخوذ از طبيعت، رو آوردن به ‌زندگي در شكل اجتماعي آن و اداره كردن دنيا به دست خود انسان‌ها بوده است.

اين گام را از آن جهت تكاملي مي‏دانيم كه تنها خواسته ‏هاي افراطي يك فرد مطرح نبوده، و پاي جمع و خواسته‏هاي معقول و مطلوب در ميان مي‏آيد. يعني احتياجي كه اجتماع مردم به امنيت و حكومت و شريعت دارند، و احياناً به نعمت و راحت و لذت‌ها.

بشر به دنبال ناظم يا نظامي مي‌رود كه از آنِ خود بداند. حال بر حسب آنكه نظام اتخاذ شده تابع چه مقام يا اصولي باشد و به اصطلاح قرآن چه چيز طاغوت جامعه شود، صورت‌هاي ذيل را خواهيم داشت:

الف) نظام استبدادي و طاغوت‌هاي شخصي،

ب) آزادي‌خواهي و طاغوت‌هاي ملي و مالي،

ج) نظام‌ها و طاغوت‌هاي اجتماعي،

د) اُومانيسم و طاغوت‌هاي عاطفي.
 

الف) نظام استبدادي و طاغوت‌هاي شخصي

اولين عكس‏العمل بت‌هاي سنگي مظاهر طبيعت، و با توجه به اينكه اجتماع، احتياج به امنيت و حكومت و شريعت دارد، چنانچه دعوت پيغمبران و عبوديت آفريدگار جهان را نپذيرند و نظام و روابط سالمِ با بركتي ميان خود برقرار ننمايند، گردن نهادن به حاكميت زورمندان زميني و قبول فرمان و آئين‌هاي تحميليِ افرادي از بشر، به‌نام «خان»، «امير» يا «سلطان» و «خليفه» است. فرمان و آئيني كه قهراً به ميل و به اقتضاي منافع و مطامع شخصي يا قبيله‏اي آنان مي‏باشد.

اطاعت مردم از فرد و تسلط فرد بر مردم، ناچار قدرت مي‏آورد و به دنبال قدرت، ستمگري و اطاعت خلق. يعني طاغوت يا حكومت‌هاي استبدادي سراسر تاريخ كه از آفت‌هاي عمده توحيد است و جبهه‌ي نيرومند ضد رسالت پيغمبران را تشكيل مي‏داده است.

طاغوت اصطلاح عمومي سركشان ضد خدا است و استبداد نوعي از آن مي‏باشد.

در آيه ۱۸۸ سوره بقره اشاره‏اي آمده است كه وقتي استفاده و اداره اموال به صورت غلط بود مردم به سوي حكامي رانده مي‏شوند و خود شاهد خواهند بود كه اموال آنها را به زور و زيان خواهند خورد:

«وَ لا تَاْكُلُوا اَمْوالَكُم بَيْنَكُم بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها اِلَي الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَريقًا مِنْ اَمْوالِ النَّاسِ بِالْاِثْمِ وَ اَنْتُم تَعْلَمُونَ.» (۶۱)

يكي از برنامه‏هاي پيغمبران مقابله با بندگي طاغوت‌ها بوده است:

«وَلَقَدْ بَعَثْنا في كُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَي اللهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسيرُوا فِي الاَرْضَ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ.» (۶۲)

ولي بسياري از اهل‌كتاب و منافقين يا مؤمنينِ آفت‌زده، تمايل‌ داشته‏اند كه قضاوت و حكومت از طاغوت‌ها بخواهند:

«اَلَمْ تَرَ اِلَي الَّذينَ يَزْعُمُونَ اَنَّهُمْ آمَنُوا بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ اَنْ يَتَحَاكَمُوا اِلَي الطَّاغُوتِ وَ قَدْ اُمِرُوا اَنْ يَكْفُرُوا بِه وَ يُريدُ الشَّيْطَانُ اَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعيداً.» (۶۳)

قرآن مكرر از رودررو شدن طاغوت‌هاي بشري با فرستادگان خدا صحبت مي‏كند. يك‌جا داستان اصحاب كهف را مثل مي‏آورد كه جوانان هدايت‌يافته‌ي ايمان آورده به خدا و برخاسته از قوم نامؤمن، مجبور مي‏شوند به غاري پناه ببرند:

« وَ اِذِا عْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ اِلاَّ اللهَ فَاْوُآ اِلَي الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْرَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِه وَ يُهَيِّي‏ءْ لَكُمْ مِنْ اَمْرِكُمْ مِرْفَقًا.» (۶۴)

سپس خواب چند ساله در غار آنها را از كشف شدن و گزندي كه در كمينشان بود نجات مي‏دهد. وقتي بي‏خبر از گذشت طولاني زمان و رفع خطر، از خواب بيدار مي‏شوند سعي دارند كسي متوجه آنها نشود تا مبادا سنگسار گردند يا به‌آئين طاغوت واردشان نمايند.

ولي نمونه روشن‌تر و با تفصيل گوياتر كه مي‏تواند شمائل كاملي از طاغوت‌هاي استبداد باشد فرعون در برابر موسي است:

«اِنَّ فِرعَونَ عَلا فِي الاَرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طآئِفَةً مِنْهُمْ ... اِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ.» (۶۵)

فرعون برتري‏طلب و تسلط‌جو بوده، مردم را به دستجات متفاوت تقسيم نموده، عده‏اي را ضعيف و زبون مي‏كرد... و از فسادانگيزان بود. براي آنكه فرعون مردم را ضعيف و مجبور به‌اطاعت خود نموده، پايه ‏هاي حكومتش را استوار سازد شخصيت‏كشي و بي‏ارزش كردن ملت را پيشه گرفت:

«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ.» (۶۶)

خداوند بنا به‌اراده خود و وعده‏اي كه به ستم ‏رفتگان داده است، به‌موسي و هارون مأموريت مي‏دهد به ‌نزد فرعون سركش بروند و با زبان خوش خواستار آزادي و مرخصي بني اسرائيل از زندان گردند:

«اِذْهَبآ اِلي فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغي» (۶۷)

« فَأْتِيَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلا تُعَذِّبْهُمْقَدْ جِئْنَاكَ بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكَ وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى » (۶۸)

فرعون از گستاخي‏ موسي به خشم درآمده ، پرورش دوران كودكي موسي و خدمات و نعمت‌هاي خود و نافرماني موسي را به ياد او مي‏آورد...

فرعون‌ها هميشه در برابر ملت‌ها طلبكارند و منت‏گذار، و نمي‏فهمند به فرض كه همه چيز بدهند ولي آزادي را بگيرند و مردم را بنده خود بكنند ، باز هم خيانت كرده‏اند و چيزي جبران‏كننده آزادي نيست. موسي جواب مي‏دهد:

«وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَي اَنْ عَبَّدْتَ بَني اِسْرائيلَ» (۶۹)

طوري فرعون را غرور قدرت و مالك الرقابي گرفته است كه صاحب اختيار و ارباب و آقا و خدائي غير از خود در دنيا تصور ننموده، با تعجب و تحقير مي‏پرسد:

«... وَ مَا رَبُّ الْعَالَمين» (۷۰)

و موسي را كه از اين حرف‌ها مي‏زند ديوانه مي‏شمارد و مي‏گويد اگر خدائي غير از من اختيار كني، به زندانت خواهم انداخت.

«قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ اِلهًا غَيْري لَاَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ» (۷۱)

بي‏نيازي و بي‏مسئوليتي بشر، به‌سركشي و طاغوتي مي‏رسد و آخر كار سركشي و استبداد به ادعاي خدائي و خدايگان شدن! سپس جريان ارائه آيات و اژدها شدن عصا و مغلوب شدن فرعون و ايمان آوردنِ بي‏اجازه ساحران پيش مي‏آيد.

فرعون و درباريان دم از دفاع از تماميت ارضي و آئين اعلاي باستاني مي‏زنند:

«قالوُا اِنْ هذانِ لَساحِرانِ يُريدانِ اَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبا بِطَريقَتِكُمُ الْمُثْلی» (۷۲)

و در برابر ارائه حق، به بهانه اينكه مي‏ترسند موسي دين آنها را خراب كند يا اخلال و فساد در‌كشور به‌پا سازد، فرمان‌كشتار و خشونت بيشتر مي‏دهد (سوره مؤمن، آيات ۲۴ تا ۲۸). وقتي فرد روشنفكرِ روشندلي از قوم او به دفاع از موسي مي‏پردازد فرعون صريحاً اعلام مي‏دارد كه تنها من حق رأي و نظر در باره شما دارم و تنها آئين و حزب من است كه شما را به مراتب اعلي خواهد رساند!

«...قالَ فِرْعَوْنُ ما اُريكُمْ اِلاَّ ما اَري وَ ما اَهْديكُمْ اِلاَّ سَبيلَ الرَّشادِ» (۷۳)

بعد از ظهور اسلام اولين حكومت طاغوتي تمام عيار، خلفاي بني‏اميه و بني‏عباس بودند كه ديديم چگونه با حفظ ظواهر اسلام و احترام به وحدانيت خدا و نبوت خاتم‏ النبيين(ص) مردم را به اطاعت خود و اسارت و به دشمني اهل بيت كه جانشينان بر حق رسول و صاحب ولايت بودند وا مي‏داشتند.

حديثي از حضرت صادق(ع) در اصول‌كافي آمده است كه اشاره پرمعني به‌اهميت مسئله شرك دارد و علت اصرار بني‏اميه را در جلوگيري از تعليم آيات توحيد بيان مي‏نمايد:

«عن سليمان بن عينيه ابيعبدالله(ع) قال ان بني‏اميه اطلقوا للناس تعليم الايمان ولم يطلقوا تعليم الشرك لكی اذا حملوهم عليه لم يعرفوه» . (۷۴)
 

ب) آزادي‌خواهي و طاغوت‌هاي ملي و مالي

طاقت ملت‌هائي از دست طاغوت‌هاي بشري خودي و بيگانه كه همه را بنده خود و بي‏بهره از‌ زندگي مي‏نمايند طاق مي‏شود. اگر موسي‏ه ائي پيدا نشوند يا مردم نخواهند زير آئين آنها بروند قيام و انقلاب‌هائي راه مي‏اندازند تا ضمن آزاد شدن از بندهاي اسارت ، خود عهده‏دار دفاع از وطن و اداره زندگي و دنياشان گردند . مالكيت و حاكميت را به‌ملت مي‏دهند و اصول و قوانيني وضع مي‏نمايند

. افكار و حكومت‌هاي ناسيوناليستي و ليبراليسم به وجود مي‏آيد. در سايه آزادي و دموكراسي تمدن و اقتصاد و علم و رفاه رونق شايان پيدا مي‏كنند. فعاليت و پول، سرگرمي جاذب و ارزش و وظيفه زمان مي‏شود. ولي همين توليد و تفوّق، تسلط و تسخيرِ كم درآمدها و ناموفق‌ها را به دنبال دارد و طاغوت ديگري در قرن ۱۹ و ۲۰ از دنياي ناسيوناليسم و ليبراليسم سر در مي‏آورد كه خودشان لعنتشان مي‏كنند: كاپيتاليسم و امپرياليسم.
 

ج) نظام‌ها طاغوت‌هاي اجتماعي و برگشت از آزادي

اعتراض و انقلاب‌ هائي عليه طاغوت‌هاي ملّي و مالي برپا مي‏شود. ناراضيان و روشنفكران به اينجا مي‏رسند كه مي‏گويند قوانين و نظام نبايد آزاد باشد تا راه براي طاغوت‌هاي فردي و صنفي و ملي باز شود. جامعه بايد خداي فرد و فرد خدمت گذار و فداي جامعه باشد. به اين ترتيب آئين‌هاي سوسياليستيِ گوناگوني ظاهر و حاكم مي‏گردند . سپس از ناحيه كسان ديگري اعلام مي‏شود كه جامعه بايد بي‏طبقه و بي‏حاكم باشد: ماركسيسم، كمونيسم، آنارشيسم... .

در اين مكاتب دم از آزادي و مساوات و حقوق بشر و انسانيت مي‏زنند، ولي در عمل مي‏بينيم قوام و دوامشان جز با تحميل و تسلط و انحصار (ديكتاتوري رنجبران) امكان‏پذير نيست. جاي استبداد فردي و استبداد صنفي و مالي را استبداد حزبي مي‏گيرد و حزب و ملت و دولت، آلتِ اجرائي يك فردِ نيرومندِ خودكام مي‏گردد، (استالين، اروپاي شرقي، مائو، خروشچف و غيره) و چه كشتارها و فجايع و خفقان‌ها! گوئي هر جا كه حكومت و ولايت با خدا نشد، تا راه و چاه را روشن نمايد و صراط كمال را ارائه دهد، تالي فاسد آن تاريكي و طاغوتي است:

«اَللهُ وَلِي الَّذينَ آمَنُوا يُخْرجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَي النُّورِ وَ‌الَّذينَ كَفَرُوا اَوْليائُهُمُ الْطَاغُوتُ يُخرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَي الظُّلُمَات...» (۷۵)

دليل ستمگري و صفت طاغوتي مكاتب غير الهي هم روشن است. وقتي بشر تدوين كننده ناموس و قانون باشد، قهراً با ديد محدود و خودخواهي طبيعي و نزديك‏ نگري خاصش تنها به آنچه مورد احتياج فوري و علائق شخصي ( يا قبيله‏اي، ملي و طبقاتي و حداكثر نوعي) است توجه نموده، غير خود را فراموش و فدا مي‏نمايد. سود رساني به‌خودش مشكوك و زيان‏رساني به‌غير مسلم است. فقط حقايق و اصول و احكامي كه از منبع اعلاي بصيرت و بي‏نيازي نازل شود كه همه را به يك چشم - چشم رحمانيت - بنگرد مي‏تواند خالي از خطا و زوال و زيان باشد.

در اين زمينه ويكتور هوگو داستاني آورده و مي‏گويد:

روزي عقاب تيزبال بلندپرواز طعنه به‌آفتاب زد كه، با وجود او چرا به پشه‏ هاي ناچيز و به‌كرم‌هاي كثيف پرتوافكني مي‏كند. خورشيد او را به نزد خود طلبيد. عقاب بالا رفت و بالا رفت و چون به زمين نظر مي‏انداخت مي‏ديد هر چه اوج مي‏گيرد، موجودات‌ كوچك و بزرگ روي زمين و بالاي زمين به‌ نظرش يكسان مي‏آيند.

چند نوع بت‏پرستي يا شرك‌هاي فوق را مي‏توان‌– همان‌ طوركه گفتيم - در آفتِ «دنياپرستي» خلاصه نمود. هدف مشترك آنها بهبود دنيا و عشق و پرستش زندگي فعلي فردي يا صنفي و ملي و اجتماعي است.
 

د) اُومانيسم و طاغوت‌هاي عاطفي

بشريت متمدن مترقي از طاغوت‌هاي جسماني و مادي فوق و فشاري كه در هر حال به خودشان و يا به افرادي از انسان‌ها وارد مي‏شود و او را در استخدام و استفاده ديگران (اعم از فرمان ‌روايان، مال‌داران، اجتماعات و دولت‌ها) گذارده، از خود بيگانه ‏اش مي‏سازد؛ بالاخره به‌تنگ آمده، عكس العمل در برابر مرام‌هاي ناسيوناليستي، ليبراليستي، كاپيتاليستي، سوسياليستي، و لنينيستي اين شد كه انسان و انسانيت بايد آزاد و سعادتمند باشد. حتي خود ماركس كه بهشت موعودش كمونيسم بي‏طبقه و دنياي بي‏دولت و بي‏قيد بود، صريحاً حقوق فردي انسان و رهائي و آزادي او از خود بيگانگي را عنوان و تعقيب نموده، مكتبش را مكتب اُومانيسم - البته اُومانيسم ماترياليست - و انسانيت‏پرستي اعلام مي‏كند. مي‏گويد:

انسان را از سلطه سرمايه و مصرف و استعمار و استثمار و عواملِ بيگانه‏ كننده آزاد سازيد و بگذاريد خود به‌خود رشد‌كند. انسانيت ايده‏آل همان خواهد بود.

مكاتب ديگري چون اگزيستانسياليسم سارتر ضمن اينكه اُومانيسم را هدف قرار مي‏دهند و براي آن اصالت قائل‏اند انسان را متعهد و مسئول نيز مي‏شناسند. غير از وجود و خواسته انسان، براي چيز ديگري اصالت قائل نيستند و مي‏گويند خوب مطلق و وظيفه‏اي خارج از آنچه شخص به آن تحقق مي‏دهد وجود نداشته، خوب همان است كه انسان مي‏خواهد و مي‏كند.

خلاصه آنكه به‌فلسفه‏هاي مادي و خشك خود رنگ و هدف معنوي مي‏دهند.

البته نام خدا و پرستش روي چيزي نمي‏ گذارند، ولي همين كه براي انسان و انسانيت‌ حق و مسئوليت و منزلت مطلق قائل بوده، وظيفه خود و هدف انسان را تكامل يافتن در جهتِ خود شدن مي‏دانند، اصالت به‌انسانيت مي‏دهند و يك پا انسان را به‌ عنوانِ خداي انسان معرفي مي‏نمايند ؛ ضمن اينكه درست و حسابي ، انسان و انسانيت را از نظر علمي و مستقلاً تعريف نمي‏كنند.

بديهي است كه چنين مكاتب نمي‌توانند به جائي بند بوده، پايه و اساس داشته باشند؛ زيرا كه صفات و كمالاتي كه به انسان مطلوبشان نسبت مي‏دهند، يا مشخص نيست و يا مأخوذ از خواسته‏ هاي عاطفي، معتقدات قلبي و احياناً احتياج و انتظارهائي است كه خودشان دارند و بر حسب اشخاص و محل و موقعيت فرق مي‏كند. بنابراين مطلوبشان حالت نسبي و تبعي داشته، خالي از اصالت و عموميت است. مگر آنكه انسان را آن طور كه هست و آن طور كه دست طبيعت حيواني و آنچه را كه لازمه زيستن و پيروزي در تنازع حيات و تسلط و تسخير سايرين است، يعني با تمام خصوصياتي كه اخلاقاً و عادتاً مذموم شناخته مي‏شود بپذيريم.

اگر، به قول اريك فروم خودانگيختگي، شرط كمال انسانيت و هدف باشد، هم «علي» را كه خودانگيخته بود بايد ارزنده بدانيم و هم معاويه را و فرقي از اين جهات ما بين ماركس و لنين با هيتلر و موسوليني نگذاريم.

نكته ديگر آنكه مكاتب اُومانيسم يا انسانيت‏پرستي و جستجوي خودانگيختگي، در مرحله نهائي چيزي‌ جز بازگشت به‌‌خود يا «خود خدائي» و در جا زدن نبوده، چون هر‌ گونه هدف اعلاي خارج از نفس و مقصد مشخص را نفي مي‏كند. هدايت و حركتي از آنها، جز آنچه واضعين مكتب، روي تشخيص و تمايلات خود ترسيم كرده‏اند، سر نمي‏زند ؛ بلكه مجال و موقعيت بيشتري براي غرور و سركشي يعني خودخواهي به انسان داده، گرفتار گمراهي و تباه يش مي‏سازد.  (۷۶)
 

رابطة شرك‌هاي طاغوتي با مذهب

همان ‌طور‌كه گفتيم پيدايش طاغوت‌ها و توجه انسان به آنها لازمه روح تكاملي عليه طبيعت و به‌منظور خودكفائي حتي در زمينه هدف‌ گيري و خداسازي بود. بنابراين در سير تكاملي شرك‌هاي طاغوتي شاهد يك حالت استغنا و اعراض از شرك‌هاي طبيعي مي‏شويم و به طور كلي آنچه به تدريج احساس خواهد شد، مخالفت و انكار مذاهبي است كه از بالا - خواه طبيعت و خواه خدا - بر انسان عرضه يا تحميل شده باشد.

البته در گام نخستين كه طاغوت‌هاي بشري است، چنين حالت كمتر مشاهده مي‏شود و خلاف آن احساس مي‏گردد. به‌دليل اينكه اعتقاد به بت‌ها و اسارت طبيعت هنوز به قوت خود باقي است و طاغوت‌ها براي استقرار و تسلط خود شديداً نيازمند اتكاء به آن و استفاده از معتقدات و مذاهب حاكم هستند. اين است كه مي‏بينيم در هر عصر و زمان، غاصبين مقام ربوبيت و داعيان «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» (۷۷) به جستجوي پيوندهاي محكم با خدايان و متوليان مذاهب بر آمده، عناوين و وظائفي چون: پسر آفتاب، سايه خدا، خليفه خدا، خليفه رسول، سگ استان ولايت، شمشير اسلام، پاسدار كليسا، باني مسجد و بارگاه، ناشر قرآن و غيره روي خود مي‏گذارند.

شاه نشاهان ساساني با مغ‏هاي زرتشتي، مانند فرعون و ملاءِ مصر تقسيم وظائف و تحكيم مناصب مي‏نمايند.

حجاج بن يوسف ثقفي خون‌خوارترين حاكم دوران اموي و جلادِ آل علي، تنظيم‏كننده قرآن و مبتكرِ اِعْراب و انشاء آن مي‏شود.

خلفاي عباسي به استناد قرابت و وراثت پيغمبر، حكومت را از دست بني‏اميه مي‏گيرند و مذاهب اربعه تسنن را رسماً تحت حمايت خود قرار مي‏دهند.

اصولاً ما به ‏الاختلاف اساسي و عامل اصلي تمايز و تفرقه سني و شيعه در اسلام ازهمين نياز شديد طاغوت‌هاي بشري به استمداد و استيلاي بر مذاهب عامه ناشي شده است.

سركوبي‌هاي وحشيانه و آن همه دشمني‌ها و كشتارهاي شيعه و شهادت‌هاي پي در پي اهلِ‏بيت براي آن نبود كه در چند مسئله فقهي كوچك يا اصول فلسفي و علمي با ديگران اختلاف داشتند؛ زيرِ بارِ بيعت و اطاعت كوركورانه از خلفا نرفتنِ ائمه اطهار و پيروان آنها موجب چنين خصومت‌ها و كينه‏توزي‌ها بود.

علي(ع) در شوراي خلافت، در جواب اينكه آيا پيروي از سنت شيخين خواهد كرد، «نه» گفت.

همه داستان كربلا نيز علي‏رغم حواشي و فلسفه‏سازي‌ها كه براي آن مي‏نمايند ، با مسئله بسيار ساده امتناع سيد الشهداء از بيعت با معاويه و يزيد و از مخالفت او با موروثي شدن حكومت شروع شد.
پس از آن امامان ديگر و علماي واقعي شيعه اعراض و استقلال خود را از غاصبين خلافت حفظ نموده، حكومت را از آنِ خدا و رسول و واليان شايسته امر مي‏شناختند و همكاري و تقرب با دستگاه‌ هاي جور را گناه و ننگ مي‏دانستند.

اما در مذاهب عامه از ابتدا، زعامت ديني و امامت، توأم و تابع خلافت گرديد و روحانيت به صورت تشكيلات مزدورِ دست نشانده‌ي حكومت در آمد و چه در دوران بني‏اميه و بني‏عباس، و چه در دولت آل عثمان، به عنوان اسباب كار قانوني و قدرت معنوي و بين‏ المللي از آن استفاده مي‏شد.

در ايران نيز وقتي تشيع به حكومت رسيد، سلاطين صفويه و قاجاريه نهايت كوشش را در چسباندن خود، به اسلام و مخصوصاً به اهل بيت و احترام گذاردن به سادات و علماء و اختصاص دادن بعضي از آنها به خود، به خرج مي‏دادند. شاه عباسِ سفاكِ شرابخوارِ بي‏پروا و هم ‏پيمان با پادشاهان مسيحيِ دشمنِ اسلام، پاي پياده به زيارت حضرت رضا(ع) مي‏رود، شيخ بهائي را همه كاره دستگاهش مي‏نمايد و مجلسي را منزلت و وسيله مي‏دهد تا بزرگ‌ ترين جامع احاديث آل محمد و نويسنده مجموعه عظيم بحار الانوار و كتاب‌هاي ديگر شود... .

به‌طور خلاصه ، طاغوت‌هاي بشري نيّت و جهتشان در اين پيوستگي با مذهب مخلصانه نبوده، ابتدا استقرار خود و استفاده از متوليان مذهب را مي‏خواستند و به تدريج ، به‌ دست‌ گرفتن و كنترل معتقدات مردم به منظور تكميل و انحصار قدرت مطلقه براي تسلط بر تمام شئون دولت و ملت.

استبداد، همان‏طور كه سعدي مي‏گويد: «ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند»، نمي‏تواند دوگانگي و رقيب براي خود بشناسد. در مراحل اخير و دوران جديد نيز مابين دو حد ظاهراً متقابل و مخالف كه يكي از بين بردن مذهب و روحانيت است و ديگري حمايت كردن از خرافات و تشريفات و آن اندازه از معتقدات و روحانيت كه مزاحم سلطه ‏اش نباشد، نوسان مي‏نمايد.

در اروپاي مسيحي ‌كه نگاه‌ كنيم، مي‏بينيم‌ كنستانتين- امپراطور روم شرقي- به‌آئين مسيحيت كه مذهب بردگان و زيردستان بود در مي‏آيد، پاپ مقرّ خود را در پايتخت امپراطوري قديم روم قرار مي‏دهد، تاج ‌گذاري پادشاهان مثل‌ عقد ازدواج‌ها در كليسا به‌دست اسقف‏ ها وگاهي به‌دست پاپ صورت مي‏گيرد،‌ جنگ‌هاي صليبي عليه اسلام با همكاري نزديك پاپ‌ها و امپراطورها راه‌ مي‏افتد، ناپلئون در صدد تسلط بر واتيكان برمي‏آيد، انگلستان مذهب پروتستان خود را رسميتِ درباري و قانوني مي‏دهد... .

اما نوبت به‌ناسيوناليسم اروپا كه مي‏رسد، تفكيك مذهب از سياست كوك مي‏شود. استقلال ملي كه خود فصلي از داستان طولاني و تكراري خروج از اسارت طبيعت و خلاصي از اطاعتِ غيرِ خود است ، نمي‏تواند آمريت بي‏چون و چراي كليسا و روحانيت متحد با استبداد را قبول نمايد و خواهان بريدگي دولت از مذهب مي‏شود.

قدري كه جلو مي‏آئيم، ليبراليسم انتقاد از مذهب و مذهبي‌ها را شروع مي‏نمايد و خواستار رهائي از قيود آنها مي‏گردد.

راديكاليسم آشكارا پرچم مخالفت و استهزاء كليسا را برپا مي‏كند و مبارزه با كلريكاليسم را در مرامنامه خود مي‏آورد.

سوسياليسم معارضه را شديدتر مي‏سازد و بالاخره ماركسيسم و كمونيسم نه تنها زير مذهب و خدا مي‏زنند، بلكه با جهان‏بيني مادي خود و اعلام اينكه مذهب «ترياك» جامعه بوده، خدا و دين مخلوق و متحد مالكيت و طبقات استثمارگر است، جنگ با آنها را در سرلوحه برنامه انقلاب مي‏گذارند.

به طوري كه مي‏دانيد، شيطان نيز از همين خاصيت عصيان‏گري انسان كه لازمه تكامل است استفاده مي‏نمايد و چنين وانمود مي‏كند كه بشر راه آزادي و رشد را پيش مي‏گيرد؛ در حالي كه خبر ندارد به دامِ اسارت و به طوقِ عبوديت او مي‏افتد.

جريان درگيري رقيبانه و گاه همكارانه طاغوت‌هاي ساخته انسان با مذاهب توحيدي و بشري به اينجا كشيده شد كه امروزه در دنيا دو مكتب و دو پرچم رو در روي هم برافراشته است و هر يك داعيه و رسالت دارند كه:

اولاً، آئين اتخاذي را به‌حد اعلاي اصالت و خلوص و استقلال نگاه داشته، معتقدين ناخالص باقي‌مانده‌ ازگذشته را از افكار اوتوپي‌يا آلودگي‌هاي شرك بيرون آورده، منهدم يا منضم به صفوف خود بنمايند.

ثانياً، رهبري همه جانبه عقيدتي، فكري، عاطفي، اقتصادي، سياسي و نظامي جهان بشريت را به عهده بگيرند.

شرط پيروزي و رهبري آنها نيز بازگشت به اصل و اثبات حقيقت و حقانيت و اخلاص و اصالت است و به همين دليل است كه در يك‏جا شرك، گناه نابخشودني حساب مي‏شود و در جاي ديگر «تجديد نظرطلبي» (۷۸) و «سازشكاري و فرصت ‏طلبي»(۷۹) كفر محسوب مي‏گردد.

پيروزي از آن مكتبي خواهد بود كه بتواند دامن خود را واقعاً از ناخالصي‌ها و الحاق‌ها پاك كرده، بي‏نياز از آنها با قوّت و شدّت زنده شود و پيش رود. در غير اين صورت وهمي و جلوه موقتي بيش نبوده و نخواهد بود.
 

آفات توحيد در نزد ايمان‏آوردگان

ملاحظه شد كه بشر اعراض‏كننده از خدا و از مكتب انبياء و روآورنده به بتها و به طبيعت، به‌بلاي طاغوت‌ها دچار شده، از خود بيگانه و فاقد صفات عالي انسان‌گرديد. كما اينكه قرآن هم مي‏گويد:

«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ ... » (۸۰)

بنابراين به خود و به معنويت رو آورد. به اين ترتيب رشد عمومي و سير تكامل بشريت و اعراض از بت‌ها و طاغوت‌ها، با توجهِ مذاهبِ بشري به مذاهب الهي، ادامه يافت ولي معنويت خالي از خدا و خود دور از خدا.

بالعكس در آن دسته از مذاهب كه بر مبناي تعليمات پيغمبران و اعتقاد و توحيد به خدا ساخته شده است سير انحطاطي مشاهده مي‏گردد.

شيطان به سهم خود آرام ننشسته و انواع آفات توحيدِ تازه‏اي بيرون مي‏ريزد و اغواي گروندگان به مكاتب الهي با فعاليت تام و تمام ادامه دارد. در عين آنكه اين دسته خيال مي‏كنند به خدا ايمان آورده‏اند، به صورت‌هاي گوناگون براي خدا شريك مي‏گيرند.

به اين نوع شرك نيز قرآن اشارات مكرر و هشدارهاي لازم دارد و در مورد شاخه اول آن به عنوان شاهدِ مثالِ زنده و آزمايش و عبرت، سرگذشت اهل كتاب و روحيات و اعمال آنها را آئينه‏وار فرا روي ما مي‏نمايد و اختلاف و انحراف‌هاي آنها را شرح مي‏دهد :

«اِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلي بَني اِسْرآئيلَ اَكْثَرَ الَّذي هُمْ فيهِ يَخْتَلِفُونَ». (۸۱)

ما ذيلاً نمونه ‏هائي از آن آفات درهم و غالباً توأم را به صورت تفكيكي و در جهت تكاملي ارائه مي‏نمائيم.
 

شخص ‏پرستي

شاخه اول و حالت آشكار آفت‏زدگي اهل توحيد، انحراف از خدا به فرستادگان و اولياي خدا و به پيشوايان ديني به صورت شخص‏پرستي است كه قرآن تصريح‌هاي فراوان به آن مي‏نمايد : پسر خدا گرفتن عيسي (ع) در نزد مسيحي‌ها و عزيز در نزد يهودي‌هاي معاصر پيغمبر و همچنين علي ‏الله ي‏گري و غلات شيعه يا تعصب‌هاي سني و شيعه در باره بزرگان و پيشوايان و مقدسات اختصاصي هر دسته كه در واقع يك پا خودخواهي و برتر داني قومي و ملي بوده، يكي از آثار شومِ آن، اختلافات و دشمني‌ها است و خروج از امت واحد . در اين‏باره آيه نهائي دعوت و حداقل توقع قرآن از كليه اهل كتاب چنين است:

«قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلي كَلِمَةٍ سَوآءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اَلاَّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللهَ وَ لانُشْرِكَ بِه شَيْئًا وَ لايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضًا اَرْبابًا مِنْ دُونِ اللهِ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنَّامُسْلِمُونَ.» (۸۲)

و يا آيه:

«وَ لا يَأْمُرَكُمْ اَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلآئِكَةَ وَالنَّبِيّينَ اَرْبابًا اَيَاْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ اِذْ اَنْتُمْ مُسْلِموُنَ»  (۸۳)

و براي اينكه خود مسلمان‌ها نيز دچار آفت نشوند، اصرار به اعلام و تكرار «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ » قابل توجه است ، و اينكه پيغمبر هم بشري است و فقط دريافت وحي مي‏نمايد و شما رو به خدا راست شويد:

«قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي اِلَي اَنَّمَا اِلهُكُم اِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا اِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشرِكينَ» (۸۴)

در زمينه شخص پرستي ، اهل كتاب نه تنها براي انبياء و بزرگان دين شخصيت خدائي و قدوسيت قائل مي‏شوند بلكه براي خود نيز انتساب الهي در روابط اختصاصي و شخصي با خدا تصور مي‏نمايند :

«خود را قومِ خاصِ خدا دانستن»،

«...اَوْلِيَاءُ للهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ...»  (۸۵)

«يگانه امت نجات يافته» ،

«تضمين بهشت و غرور در دين خود»

«وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ اِلاَّ اَيَّاماً مَعْدوُدَةً قُلْ اَتَّخَذْتُمْ عِنْدَاللهِ عَهْدًا فَلَنْ يُخْلِفَ اللهُ عَهْدَهُ اَمْ تََقُولُونَ عَلَي اللهِ ما لاتَعْلَموُنَ» (۸۶)

مي‏دانيد كه ما مسلمان‌ها نيز علي‏رغم توبيخ‌هاي فراوان به اهل كتاب و تذكرها چقدر آفت‏زده شخص‏پرستي، تعصب‌هاي آئيني و امتي هستيم.

هر جا كه پرستش غيرخدا و شريك كردن چيزهاي خاص در ميان آيد، قهراً دسته‏بندي و تمايز و تفاخر و خودخواهي و اختلاف پيش خواهد آمد؛ در حالي كه توحيد براي وحدت امم و انسانيت آمده و پيغمبران ضمن مبارزه با شرك به نفي و پاك كردن آن هم پرداخته ‏اند:

«كانَ النَّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ اِلاَّ الَّذينَ اُوتُوهُ مِنْ بَعْدَ ما جآئَتهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَي اللهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيِه مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِه وَ اللهُ يَهْدي مَنْ يَشآءُ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ.» (۸۷)

حال، اين اختلافات ظاهراً عقيدتي ولي آلوده به تعصب‌هاي خصوصي شخصي و فرقه‏ اي و قومي چه دشمني‌ها و جنگ و جدال‌ها را در دنيا راه انداخته است، خدا مي‏داند.
 

خدمت ‏پرستي و نوع ‏پرستي

مرحله رشد يافته ‏تر و به ‌حق نزديك‌تر بعد‌ از شخص‏پرستي، نوع‏پرستي است و خدمت و نيكوكاري به ‌كسانِ نزديك و به‌محرومان و به ‌طور‌كلي به‌اجتماع و انسان‌ها.

طبيعي است كه خدمت به خلق و نيكوكاري و نوع‏دوستي علاوه بر آنكه از خودبيني و خودپرستي مبّري و ضد آنها است، صفت برتر انساني مي‏باشد و در اخلاق و مذهب نيز بسيار تأكيد شده است، تا آنجا كه سعدي مي‏گويد:

عبادت بجز خدمت خلق نيست                      به تسبيح و سجاده و دلق نيست

مادام كه خدمت و خير در سايه خواست خدا و اطاعت از دستور و در جهت او باشد مزيد و مؤيد توحيد و ثواب است، اما همين كه به خودي خود و اصالتاً هدف و مقصد قرار گرفت و احياناً معتقدات ديني به كمك و تأييد آن آمد شرك و آفت مي‏شود و چه بسا، چون از جهت و نيت خدائي خالي است، تعارض هم حاصل شود. به علاوه وقتي براي خدا و پاي خدا در كار نبود، عمل خير و خدمت، ملاك و مفهوم خود را از دست مي‏دهد و شخص بلاتكليف مي‏شود. به‌اين اعتبار اصلاً خير و خدمت و اخلاقِ خالي از خدا و مستقل از خدا، بي ‏پايه و بي ‏معني از آب در مي‏آيد.

يك شاهد مثال از اين كه معلوم نبودن يا پيروي نكردن از هدفِ مشخصِ برتر، چگونه باعث تعارض مي‏شود و گاهي عملاً خدمت را تبديل به خيانت مي‏كند، جريان واقعيتي است كه بيست، سي سال قبل در مدارس شيراز رخ مي‏داد. مرحوم مرتضوي برازجاني كه در آن زمان رئيس فرهنگ فارس بود، تعريف مي‏كرد يك آقاي تاجر خوش‏نيت و خدمت ‌گزاري داشتيم كه عنايت خاص به فرهنگ و معلمين و به دانش ‏آموزان بي‏ بضاعت ابراز مي‏كرد و انواع كمك‌هاي مالي و خدمات شخصي انجام مي‏داد. تا آنجا كه به‌كلاس‌ها مي‏رفت و با حق احترام و رعايتي كه داشت كسي به خود اجازه نمي‏داد جلوي او را بگيرد. در ايام امتحانات كتبي وارد سالن شده، دلش براي بچه ‏هاي وامانده مي‏سوخت و براي كمك به آنها جواب سئوالات را از بچه ‏هاي زرنگ گرفته ، به دستشان مي‏داد.

ولي هرگز فكر نمي‏كرد كه اين عمل خلاف انضباط و منافي با اساس و برنامه تعليم و تدريس است ... .

همچنين است محبت‌ والدين ‌به‌فرزندان ‌و صله ‌رحم و به‌طور‌كلي خدمات خانوادگي كه تماماً از سجاياي اخلاقي و دستورات اكيد شرع است:

«وَقَضي رَبُّكَ اَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانًا.» (۸۸)

ولي همين كه قرار شود محبت و بستگي به آنها با توحيد و بندگي خدا معارضه پيدا كند، شرك و معصيت و مانع هدايت حساب مي‏شود:

«وَ وَصَّيْنَا الْاِنْسَانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ اُمَّهُ وَ هْنًا عَلي وَ هْنٍ وَ فِصالُهُ في عَامَيْنِاَنِ اشْكُرْ لي وَ لِوالِدَيْكَ اِلَي الْمَصيرُ. وَ اِنْ جاهَداكَ عَلي اَنْ تُشْرِكَ بي مالَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما في الدُّنْيا مَعْرُوفًا...» (۸۹)

از اين بابت مال و معاش هم كه در حد ضرورت و اعتدال نه تنها مجاز بلكه واجب و عبادت است ، همين كه شخص را سرگرم و واله نمود و معشوق و هدف قرار گرفت، شديداً ممنوع مي‏شود:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ اَمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِاللهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ»  (۹۰)

«قُلْ اِنْ كانَ ابآؤُكُمْ وَ اَبْناؤُكُمْ وَ اِخْوانُكُمْ وَ اَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ اَمْوالُ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وُ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها اَحَبَّ اِلَيْكُمْ مِنَ‏اللهِ وَ رَسُولِه وَ جِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّي يَاْتِي ‏اللهُ بِاَمْرِه وَ اللهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» . (۹۱)
 

اصول‏ پرستي

محبت و خدمت به خانواده، حفظ مال و كسب معاش و خدمت به خلق، به سهولت ممكن است به عواطف و اميال شخصي و يك نوع خودخواهي آلوده گردد، ولي گاهي اوقات اصول و وظائف كلي و اعلي نيز كه چيزي جز فداكاري نيست، آنها هم آفت‏زده به شرك و موجب ضعف يا محو توحيد مي‏گردد.

مثلاً مبارزه با ظلم و ظالم، بديهي است كه نه تنها مستحب و خوب، بلكه فريضه واجبه است. حضرت امير (ع) مي‏فرمايد:

«كونوا لِلظَّالِمِ خَصْمًا وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنًا» (۹۲)

اما همين‌كه هدف و اصل قرار گرفت و اتكاء و نشئت از حكم خدا نداشت، علاوه بر اينكه خالي از تشخيص دقيق و تحديد مي‏گردد و احتمال خطا و اختلاف در تشخيص ظالم و مظلوم و مبارزه پيش خواهد آمد، چه بسا كه سبب اعراض از دين و زوال ايمان گردد.

نظير چنين كيفيت را ما در دوران خودمان زياد ديده‏ايم . ده دوازده سال قبل كه براي ايام عيد به اصفهان رفته بودم، پسر يكي از منسوبين كه مقيم آنجا و دانشجوي پزشكي و جوان مسلمان ارزنده‏اي بود، استمداد كرده گفت، در دانشكده ما با بعضي از چپي‌ها درگير و عاجز از جواب ‌گوئي‌شان شده‏ ايم. قرار گذاشتيم و در يك مجلس چند نفري كه عده‏اي از دوستان دانشگاه شيرازشان هم آمده بودند رفتيم.

يكي از آنها آغاز سخن‌‌كرده،‌گفت براي ما صحبت از اثبات خدا و پيغمبر نكنيد.

ما اينها را قبول داريم، ولي مي‏گوئيم مكتبي كه شاگرد اولش علي و علي چنان كسي باشد كه با علم به قاتل بودن ابن ‏ملجم، به اعتبار اين كه قصاص قبل از جنايت جايز نيست، از كشتن او خودداري‌كند، چنين مكتب به‌درد مبارزه نمي‏خورد. ما به دنبال مكتب استالين و مائو مي‏رويم كه بنا به مصلحت مبارزه و بدون رعايت ضوابط و اصولي دستبرد به‌بانك‌ها مي‏زدند و مخالفين را مي‏كشتند... .

طبيعي است كه وقتي مبارزه و جنگ و خصومت علي الاطلاق و عليه استعمار و استثمار و احياناً استبداد هدف قرار گرفت، هر كس زير پرچم مكتبي خواهد رفت كه در اين كار تخصص و تجربه بيشتري داشته، به طور سيستماتيك و در مقياس وسيع جهاني روي آن كار كرده و پايه و برنامه ‏اش جنگ طبقات و انقلاب باشد.

اول تاريخ عمليات آن ‌را فرا مي‏گيرد، بعد تاكتيك‌ها، سپس تعليمات ايدئولوژيك را، و اين نكته‌ كه با كي بايد انقلاب و مبارزه‌كرد، چرا بايد كرد، چه اشخاصي و چه طبقه‏اي دوست‏اند و چه اشخاصي و افكاري دشمن... و قس علي‏ ذلك. تا بالاخره يك مبارز مسلمان، همان طور كه ديديم، يك كمونيستِ دشمنِ اسلام و خدا در مي‏آيد.

نه تنها مورد فوق چنين است، بلكه علم پرستي ممكن است هم سر از بي‏ديني در بياورد.

علم چيزي نيست كه اسلام مخالف آن باشد، به عكس، آيات و احاديث فراوان و سنت پيغمبر (ص) و ائمه عليه ‏السلام در جهت تشويق و توصيه و در فضايل علم آمده است و بر مسلمان واجب كرده‏ اند دنبال شناخت و دانش برود. به اين ترتيب در سايه ايمان، علم و معرفت تأمين مي‏شود، اما عكس قضيه درست نيست.

يعني اگر دانش و تحقيق، هدف اصلي قرار گيرد و از معتقدات و دستورات اسلام بخواهند به سود آن استمداد نمايند، توحيد دچار آفت شده، خدا و قرآن در اولين معارضه كنار گذارده خواهد شد.
زيرا وقتي اصالت به علم داده شد ناچار هر چيز كه با تجربه و تشخيص مستقيم درك نگردد، مشكوك و خارج از متن بايد تلقي گردد. در حالي كه مي‏دانيم در كليه اديان ولو آنكه اصول آنها از نظر عقلي و تجربي مورد قبول و يقين واقع شده و فروع آن كلاً يا جزء قابل تأييد و تحقيق باشد، مقدار زيادي موضوعات غير قابل لمس و اثبات مستقيم وجود دارد كه تا امروز، بيرون يا دور از دسترس بشر است؛ مانند وجود و عمل شيطان يا معجزات انبياءِ گذشته و خودِ مسئله آخرت.

اصولاً يكي از پايه‏ هاي اسلام، ايمان به‌غيب است و ورود دين در دل و ديد انسان، از راهي كاملاً مغاير با ورود دانش و فن است. دين از بالا به پائين مي‏آيد و سپس به تأييد و تحقيق مي‏رسد ولي علم از پايين به بالا مي‏رود و از طريق تحقيق و تأييد حاصل مي‏شود و ديني كه همه چيزش هم‏سطح بينش و خواهش و دانش ما باشد محصولي از محصولات بشري است و مشمول اشتباه و اختلاف و تغيير و تكميل.
 

تمايلات فرعي و ولايت‏ گيري اغيار

در قرآن آيات عديده‏ اي است كه مؤمنين را از سرپرست گرفتن و دوستي كردن و اتحاد با دشمنان خدا بر حذر مي‏دارد و آن را ظلم مي‏شمارد:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاري اَوْلِيآءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ اِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ » (۹۳)

«اِنَّما يَنْهيكُمُ اللهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلوُكُمْ فِي الدّينِ وَ اَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی اِخْراجِكُمْ اَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَاُلئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (۹۴)

« يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَ دُّوامًا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضآءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفی صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ...»  (۹۵)

«ها اَنْتُمْ اُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ...»  (۹۶)

«لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ يُوآدُّونَ مَنْ حآدَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَلَوْ كانُوآ ابآئَهُمْ...» . (۹۷)

نه تنها آنها را سرپرست و متحد گرفتن و محرم اسرار و بطانه دانستن و سمپاتي نشان دادن منع شده است، بلكه مداهنه و ابراز تمايل عقيدتي به اميد تفاهم و توفيق در برنامه نيز ممنوع گرديده. خدا مي‏خواهد دين او خالص و خالي از هر نوع آلودگي و اتكاء به غير باشد. تا آنجا كه به خود پيغمبر نهيب مي‏زند كه:

«وَ لَوْ لا اَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ اِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلاً. اِذًا لَّاَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَيوةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيرًا» (۹۸)

از اين بالاتر، مشابهه نيز منع شده:

«وَ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ» (۹۹)

و اصراري هست كه شعارها و سنت‌ها يا برچسب‌ ها و شكل‌ها از خودمان باشد. حج و قبله يكي از اين شعارها و وسايل تفكيك و تشخيص است:

«... وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ»  (۱۰۰)

«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّه...»  (۱۰۱)

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللهِ...» (۱۰۲)

و عجيب است قرآني كه تكرار و تصريح مي‌كند كه:

«لَيْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ...» (۱۰۳)

و مي‌گويد:

«... فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ...» (۱۰۴)

مع ‏ذلك در برابر:

«قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمآءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضيهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ...» (۱۰۵)

تسليم خواسته پيغمبر مي‏شود و قبول دارد كه:

«وَ لَئِنْ اَتَيْتَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ ايَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ مآ اَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ ...» (۱۰۶)

و بالاخره به اينجا مي‏رسد كه:

«وَ لِكُلٍّ وَجْهَةٌ هُوَ مُوَليّها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ اَيْنَ‏ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللهِ جَميعًا اِنَّ اللهَ عَلي كُلِّ شَئٍ قَديرٌ» (۱۰۷)

دليل هم مي‏آورد:

«... وَ حَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ ...» (۱۰۸)

اصولاً در دنيا شعارها و علائم و برچسب‌ها، در نزد ملت‌ها، هميشه نقش بزرگ بازي كرده است، با اينكه به نظر بي‏اهميت و جاهلانه مي‌آيد (رنگ اختصاصي سبز بني‏هاشم و سياه بني‏اميه، گيسوي بلند علوي‌ها، شارب صوفيان، و اخيراً در نزد ما، ريش و پشم هيپي‏ گري كه جوان‌ها را از ريخت و رؤيت و از دنيا و آخرت انداخته است.) كسي كه شعار و مسلك و علامت قومي را قبول كرد، در نظر سايرين و خودش تمايل و چسبندگي و دنبال ه‏روي از آنها را پيدا مي‏كند.

وقتي شعار و علائم و اختصاصات سمبليك چنين نقش و اهميت را داشته باشد، اتخاذ منطق و مباني استدلالي ديگري و اصطلاحات انتخابي يك مكتب - ولو مبنا و مقصد آن رها شده ‌باشد - به‌سهولت مي‏تواند سبب انحراف و انحلال در آنها گردد.

چنين خطرهاي انحرافي هميشه دامنگير مسلمان‌ها و مؤمنينِ با حسن‌نيت بوده‌است، درحالي‌كه خيال مي‏كنند با تشبه و تلبس به‌حريف و به‌كار بردن اسلحه و منطق آنها، برتري و حقانيت خودمان را ثابت مي‏كنيم و مكتب و منطق آنها را استخدام مي‏نمائيم.

مثلاً فلسفه يونان؛ مي‏دانيد در عين آنكه اقتباس و استفاده بسيار لازم و مطلوب بود و خدمت زيادي به‌اشاعه علوم در نزد مسلمان‌‌ها نموده، مسلمان‌ها (و همچنين مسيحي‌ها) به استناد اصول و فلسفه يونان و فلسفه هند كه بعداً وارد شد خدا و اصول دين خود را اثبات و بت‏پرستي و دهري‌مسلكي را رد مي‏كردند و در الهيات و كلام به‌ كار بردند؛ مع ذلك همين استفاده و اتخاذ تقليدي همراه با خود باختگي و غرب‏زدگي چه صدمات به‌مسيحيت و‌ اسلام زد (انجيل و مسيحيت و انحراف پطروس) و چگونه اسلام را از توجه به طبيعت و مشاهده و از مسير صحيح و اصيل باز داشت، چه اشتباهات و انحرافات وارد ما نموده و اسلام را در بيراهه‏هاي رهبانيت و تَركِ دنيا و رياضت يا وحدتِ وجود و تناسخ و ايده‏ آليسم و روحي ‏مسلكي و غيره انداخت.

در روزگار خودمان نيز سيل شعارها و اصطلاحات و استدلال‌ها و اصول درجه دوم مكاتب غربي مانند ماركسيسم وارد فرهنگ و منطق و فكرِ ديني‏‌ مان گرديده، كار را به ‌انحراف و نفاق و جدائي و دشمني‌ها مي‏كشاند. به‌طور مثال چند نمونه ذكر كنيم:

كلمه استعمار يا امپرياليسم و شعار «مبارزه با امپرياليسم» كه اختراع لنين بعد از ماركس در مبارزه با دشمنان غربي را در چهره جهان ‌گشائي و قدرت‏طلبي جلوه‏گر مي‏ساخت، يكي از آنها است. كمونيسم به وسيله اين شعار با يك تير دو نشان مي‏زد:

اولاً، تحريك طوائف و ملل زير استعمار به انقلاب، قبل از طي دوره ‏هاي پنجگانه ماركس.

ثانياً، تضعيف داخله ممالك استعماري از طريق احزاب چپ.

مسئله يك مسئله ايدئولوژيك و حزبي است و مخصوصاً رقابتي و سياسي. شعار كلنياليسم و امپرياليسم همان اندازه حربه تبليغاتي و جنگي و سياسي آن روز و امروز شوروي در صحنه رقابت با غرب اروپا و آمريكا است كه شعار اخير حقوق بشر براي كارتر و امريكا در انتقام و پيش افتادن از شوروي.

اما ما با قبول و استعمال اين شعار، فهميده و نفهميده، آب به‌آسياي بلوك شوروي مي‏ريزيم. در ايران شعار استعمار به‌سرعت و وسعت رسوخ‌كرد؛ حتي در جناح مذهبي‌ها و بلكه در ميان روحانيت.
اول دفعه مرحوم كاشاني آن را به طور جاري به كار برد و البته هيچ‏گونه قصد بد نداشت و احتمال زيان نمي‏كرد؛ خود را به‌اين ترتيب، در مبارزه، مدرن هم مي‏دانست.

ولي از نظر تأثير فكري و عملي: همين كه گفتيم «استعمار» و خود را وارد اردوي «ضد استعمار» كرديم، اطاعت و اسارت يك اردو و دشمني اردوي ديگر را خريده ايم. استفاده از اولي ( آن‌ هم به شرط اسارت و انقياد بعدي ) نسيه است و برانگيختگي دومي و مصمم كردن آنها بر مخالفت با خودمان نقد و مسلم.

به خاطر بياوريد كه در مبارزات ملي شدن نفت ، انگليس‌ها چگونه در داخل و خارج از اين‌ جريان و شهرت دادن اينكه پيروزي «جبهه ملي» تسلط يافتن «كمونيسم» در ايران است ، در برگرداندن امريكائي‌ها به طرف خودشان براي ساقط كردن حكومت ملي و حربه تبليغاتي دادن به دست عمالشان استفاده كردند . سپس ضرر مهم‌تر اينكه از شعار مربوط و مورد احتياج و ملي خودمان كه مبارزه با استبداد يا بلاي ۲۵۰۰ ساله است، غفلت و انصراف ورزيده، در حول يك شعار بيگانه كه براي ما چندان موردي هم ندارد به جنگ داخلي پرداخته‏ ايم... .

بديهي است كه غرض ما انكار وجود و آثار استعمار يا تسليم به‌آن نيست. آنچه غلط مي‏دانيم موضوعيت دادن و مفهوم مطلق شناختن استعمار است و يك‌كاسه كردن آن به‌عنوان يگانه عامل ضد استقلال ملت‌ها و مسبب تمام خرابي‌ها و بيچارگي‌ها.

اروپائي‌ها از دو سه قرن قبل به‌اكتشافات‌ جغرافيائي و به‌كشورگشائي و بازارجوئي و به‌استفاده‏هاي نظامي و سياسي در قاره‏هاي امريكا و افريقا و آسيا و استراليا پرداختند و به دنبال منافع و مطامع زيادي رفتند كه قهراً با موجوديت و با مصالح ما و همچنين با منافع خود آنها در رقابت‌هاي مربوطه تعارض پيدا مي‏كرد. ولي پيش از آنكه استعمار به‌صورت فعلي بيان شود انواع طمع ‏ورزي‌ها و تجاوزها و مزاحمت‌ها در روابط همسايگي ‌كشورهاي جهان وجود داشته است كه تحت عنوان‌كلي سياست‌هاي خارجي نام برده مي‏شده ، نقش عمده‏اي در حيثيت و آزادي‌كشورهاي ضعيف داشته است و طبيعي است‌ كه از وظائف هر دولت و ملت ، دفاع از حقوق و تماميت خودشان در برابر تحريك‌ها و تجاوزهاي خارجيان مي‏باشد.

همين طور وقتي ‌گفتيم استثمار- استثمارِ يك طبقه از طبقه ديگر مصرع دوم شعر را نيز‌كه جنگ طبقات و قبول اصالت طبقه است با تبعات مربوطه‌كه دشمني‌هاي داخلي و تضاد و قهر خانگي است ، پذيرفته‏ايم و تعلق الزامي هر فرد و تبعيت او از خصال طبقه مربوطه را دربست قبول كرده‏ايم. يعني افتاده‏ايم در سلسله طبقات و مشروط ساختن مبارزه به منحل شدن و مخلوق شدن افراد مبارز در طبقه مخصوص و طرد نمودن و جنگيدن با طبقه مخالف داخلي به عنوان قسط نقدي معامله. خلاصه مبارزه را از حريف‏هاي واقعي اصلي منحرف ساختن و تبديل كردن به حريف‌هاي خيالي يا فرعي داخلي، اعم از روحانيت و مليّون و متدينين، و سرگرم شدن به ايرادگيري‌هاي فرعي از قبيل منزل و لباس و غيره.

همچنين وقتي نفي علي ‏الاطلاق سرمايه‏داري و مالكيت و ارث را به تبعيت از اصول و هدف‌هاي جنبي آنها وارد منطق و مكتب خودمان كرديم و دنياپرستي را كه تمام‌تر و كامل‌تر است، پس زديم يا دشمن را در خارج خود قرار داده، از دشمن دروني و از جهاد اكبر‌ يعني اصلاح نفس و اخلاق كه ريشه مفاسد است حرفي نزديم، خود را از هدف اصيل و مسير صحيح خارج مي‏سازيم.

اصولاً همه جا مقصر شناختن آنچه در خارج ما است. (استعمار در آن طرف مرز، استثمار در داخل كشور ، سرمايه‏داري و مالكيت در آن طرف عقيده و اخلاق و شخصيت ) و منكر عوامل دروني و مسئوليت و تقصير شخصي شدن، يك بهانه تن‏پروري و گناه تربيتي بوده ، مانع ابدي براي اصلاح فرد و جامعه مي‏باشد و برخلاف نص صريح قرآن در مي‏آيد :

«اِنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّروا مَا بِاَنْفُسِهِمْ» (۱۰۹)

و موقعي هم كه اصل موضع طبقاتي را قبول بنمائيم و اين كه پيغمبران وظيفه ‏اي جز در افتادن با طبقه اشراف و سرمايه‏داري نداشته‏اند، رسالت و بعثت انبياء را كه در مرحله اصلي و كلي، مبارزه با شرك و اعلام و اشاعه و اجراي توحيد است، قلب و ضايع كرده‏ايم.

كسان زيادي بوده و هستند كه روي دلسوزي و حسنِ نيّت به قصد تحريك و تقويت جناح خودمان، ندانسته خيانت به خلوص توحيد و به اصالت و به استغناي قرآن و اسلام مي‏نمايند در حالي كه نمي‏دانند از اصالت انداختن مكتب، يكي از بزرگ ‌ترين آفات است.

داستان آن طفل به‌مكتب گذاشته را به‌ياد مي‌آورد كه استنكاف و سرسختي براي گفتن «الف» داشت براي اينكه‌ مي‏دانست بالاخره به‌گفتن «ي» خواهد رسيد وگرفتار «عَمِّ جُزو» و درس و مشق و مشكلات بعدي كه شاهد حال برادرش بوده است، خواهد شد!

جريان انحرافي و آفتِ توحيدي فوق، كار را بدان جا مي‏كشاند كه علي‏رغم خواسته خود ماركس و ماركسيست‌ها كه مبارزه با اردوي‌ غرب و با استعمار و استثمار بوده است، و بدون آن كه تعمد و سوء‌نيتي از ناحيه خودي‌ها در ميان باشد، عملاً و نهايتاً ماركسيسم اسباب پيشرفت مقاصد استعمار و استثمار و استبداد از آب درآيد. يعني جناح مسلمان‌ها متلاشي و دشمن از دست چنين حريف بالقوه و بالفعل نيرومند خلاص شود . واقعيتي كه شاهد اجراي آن بوده ، مي‏بينيم چگونه جناح‌هاي تند رويِ چپ و تبليغات ماركسيستي تقويت مي‏گردد.

شعارها و اصطلاحات و تعبيرهائي كه از آنها تقليد و وارد زبان و فرهنگ مان كرده ‏ايم، زياد است. از آن جمله و غير از آنچه در بالا شرح داديم، مي‏توان اينها را ذكر كرد:

خلق به جاي ملت و مردم، مردمي، قهر انقلابي، پي‌گير...

روش « نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ » ، (۱۱۰)
 

يا تقطيع امر و يك بعدي ساختن و بي‏قواره كردن آئين

از جاهائي كه قرآن سخت ايستادگي مي‏كند و زير بار آن نمي‏رود، قسمت كردن و سبك سنگين نمودن دين است:

اِنَّ الَّذينَ يَكْفُروُنَ بِاللهِ وَ رُسُلِه وَ يُريدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللهِ وَ رُسُلِه وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدوُنَ اَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً.

اوُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ حَقًّا وَ اَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذابًا مُهيبًا (۱۱۱)

يا در جاي ديگر:

«وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِه كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا...» (۱۱۲)

اسلام دين كاملِ جامعِ واحدِ بينهايت ‏بُعدي است و نمي‏تواند يك بُعدي يا چند بُعديِ محدود باشد.

جلوه اسلام را وقتي در چهره علي(ع) مي‏نگريم، مي‏بينيم. او مرد درجه يك ايمان و اخلاص و عبادت است، هم شجاع‏ترين مرد ميدانِ جنگ و جهاد به مال و جان و تدبير، بي‏همتا در مهرباني و درمانده ‏نوازي و دستگيري، نمونه اعلي در قضاوت و عدالت و در رحم و عفو... .

كسي‌كه بنا به‌مصلحت، ۲۵ سال خانه‏نشين مي‏شود و سپس به‌تقاضاي امّت، زمام خلافت را به دست مي‏گيرد. فصاحت و بلاغتش كمتر از قرآن و بالاتر از هر كلام بشري است ولي اهل حرف نيست، بابِ علم و استادِ عمل و كاسبِ معاش نيز هست و در روزگار خليفه بودن، بر دوش خود هميانه نان براي يتيمان مي‏برد... .

صفات علي(ع) از يكديگر تفكيك‏ پذير نيست ، كما اينكه علي(ع) از اسلام جدانيست. مظهر كامل و جامع قرآن است.

اما اين علي (ع) را مرشدهاي زورخانه با دمبك و كباده ياد مي‏كنند ، دراويش با نادعلي گفتن و ترك نماز و فرائض كردن ، به‌يادش رقص و سماع راه مي‌اندازند. ما هم كيف مي‏كنيم كه دعاي كميلش را شب‌هاي جمعه مي‏خوانيم . همه ما خود را پيرو علي و شيعه‌ي علوي مي‏شناسيم ، سلاطين صفويه هم با همه ظلم و سفاكي و شراب‌خواري و فساد و ننگ ، خود را طرفداران و مبلغان علي (ع) مي‏دانسته‏اند . اما علي(ع) هيچ يك از اينها نيست... .

ملاحظه كنيد هميشه نقاشي بد‌كشيدن در اين نيست كه تصوير مطابق اصل در نيايد و چشم و ابرو و دهان را به‌شكل ناجور بكشند. ممكن است هر يك از اعضاء و خطوط كه نقاش روي تابلو مي‌آورد، سر جاي خود درست باشد ولي تناسب را رعايت ننمايد. مثلاً دماغ و گوش‌ها به مقياس ۱۰ برابر چشم و دهان باشد. در اين صورت از چهره زيباي دلرباي معشوق، يك كاريكاتور وحشتناك مسخره بيرون خواهد آمد.

متأسفانه جريان فوق در شمائلي كه بعضي از معرفين اسلام در گذشته و حال ارائه مي‏دهند، ديده مي‏شود.

اسلام و قرآن را از يك ديد و از ابعادِ محدودِ منظور ديدن، خيانت به قرآن و آفت زدن به توحيد است. مثلاً، تنها به جنبه فقهي، و احكام فرعي پرداختن و اخلاق و علم و اجتماع و جهاد و اقتصاد و حتي اصول و اعتقادات را فراموش كردن (۱۱۳) ، يا به ذكر و دعا و تسبيح اكتفا نمودن همان اندازه خيانت است كه دينداري را در كلاهِ خُود و شمشير و گرز مبارزه و جهاد محصور نمودن.

بيست و چند سال قبل، در سفر به‌خانه خدا (خانه مردم) كه خشونت‌هاي سعودي‌ها در نظرم و خاطره قتل بيچاره ابوطالب يزدي در ذهنم مي‏آيد، متذكر علامت رسمي روي پرچم شان شدم كه «لا اِلهَ اِلاَّ الله، مُحَمَّدً رَسُولَ الله» است، به‌انضمام يك جفت شمشير در هم رفته، حاضر و آماده براي گردن زدن. ناراحت مي‏شدم كه آخر، در قرآن «وَ مَا اَرسَلْناكَ اِلاَّ رَحمَةً لِلْعَالَمين» (۱۱۴) را هم داريم، چرا اين يكي را انتخاب‌كرده‏اند؟

مي‏گفتم چنان عمل و چنين شعار، به مسيحي‌ها حق مي‏دهد كه گفته باشند اسلام به زور شمشير تحميل شد...

از اين قبيل تخصيص‌هاي اسلام و تحريف‌هاي نسبي قرآن در بعضي از گفته‏ها و نوشته‏هاي مؤلفين اخير خودمان گاه‌گاه ديده مي‌شود. آيه:

«لَقَدْ اَرْسَلْنا بِالْبَيِّناتِ وَ اَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَاْسٌ شَديدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ اِنَّ اللهَ قَوِي عزيزٌ» (۱۱۵)

را مي‏گيرند و سپس حكم صادر مي‏كنند كه يگانه منظور خدا از بعثت پيغمبران اسلحه به دست مؤمنين دادن و هياهوي جنگ و مبارزه راه انداختن (آن هم صرفاً عليه طبقات استثمارگر و دولت‌هاي استعماري) است. در حالي كه:

اولاً، در خود اين آيه اگر از «بَاْسٌ شَديدِ» آهن صحبت مي‏شود به‌منافع آن نيز (كه سر منشاء صنايع و مصارف است ) اشاره مي‏شود.

ثانياً، در چند آيه بعد درباره عيسي بن مريم(ع) گفته مي‏شود :

«و آتَيْناهُ الاِنْجيلَ وَجَعَلْنا في قُلُوبِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً...» (۱۱۶)

به علاوه صدها آيه در قرآن داريم كه آن انحصار را برمي‏دارد، و مأموريت‌ هاي ديگر پيغمبر خودمان و گذشتگان را بيان مي‌كند، از قبيل:

« وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ اِلاَّ نُوحي اِلَيْهِ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ اءَنَا فَاعْبُدُونِ .»  (۱۱۷)

«وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسي وَ هرُونَ الْفُرْقَانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْرًا لِلْمُتَّقينَ.» (۱۱۸)

«تِلْكَ آياتُ الْكِتَابِ الْحَكيم. هُدًي وَ رَحْمَةً لِلْمُحْسِنينَ»  (۱۱۹)

«هُوَ الَّذي يُنَزِّلُ‏ عَلی عَبْدِه آياتٍ ‏بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ ‏مِنَ ‏الظُّلُماتِ اِلَی‏ النُّورِ...»  (۱۲۰)

«وَ جَعَلْنا هُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَيْنَا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءَ الزَّكوةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ»  (۱۲۱)

«وَ مَا اَرْسَلْنَاكَ اِلاَّ كافَّةً لِلنَّاسِ بَشيرًا وَ نَذيرًا...»  (۱۲۲)

«كانَ النَّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ اَنْزَلَ مَعَهُمْ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ...»  (۱۲۳)

از طرف ديگر، اگر « اَشِدَّاءُ عَلَي الْكُفَّارِ » (۱۲۴) داريم، « رُحَماءُ بَيْنَهُمْ » (۱۲۵) و همچنين «تَريهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوانًا» (۱۲۶) را هم داريم . (۱۲۷)

بديهي است كه كسي منكر وجوب جنگ و جهاد نيست و دفاع از حق و شهادت جزئي - جزء مهمي- از اسلام است ، ولي همه اسلام ، جنگ و خصومت و مبارزه نيست.‌گفتن اين هم كه در سراسر قرآن صحبت از جهاد است صحيح نمي‏باشد. فقط ۴ درصد آيات در زمينه جهاد نازل شده است.
 

رياكاران و خودپسندان

يك مرحله جلوتر و گول‏زننده‏تر اينكه شخص نه منكر خدا باشد، نه مكذِّب آيات و كافر، نه پرستنده و پيروي‏ كننده از طاغوت‌هاي گوناگون و نه فاسقِ ستمكار.

هدف‌هاي جنبي و شيفتگي به غير خدا نيز نداشته و دين خدا را تقطيع نكند، حتي اعمال خوب هم به‌جا آورد؛ مع‏ذلك در عداد اهل شرك و آفت ‏زدگان ايمان درآمده، ايمانش توخالي و بي‏ارزش باشد. اينها كيانند؟

دسته اول رياكاران‏اند كه مي‏خواهند اعمال خود را، مردم هم ببينند و آنها را نيكوكار بدانند .

از خوش‏بيني و شهرت و ستايش مردم خوششان مي‌آيد و احياناً مي‏خواهند منفعت و پاداش هم ببرند.

چون در دل و نيّت، چيز ديگري را با خدا شريك مي‏سازند، عملشان از خلوص مي‌افتد و مقبول نخواهد شد، شايد‌گناهكار هم محسوب شوند. چند آيه به‌عنوان شاهد:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُو لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْاَذي كَالَّذي يُنْفِقُ ماَلَهُ رِئآءَ النَّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الاخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ واِبلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لا يَقْدِرُونَ عَلی شَی مِمَّا كَسَبُوا ...» (۱۲۸)

در آيه ديگر شيطان قرين آنها است :

«اِنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعوُنَ اللهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ اِذا قامُوا اِلَي الصَّلوةِ قامُوا كُسالي يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لايَذْكُرُونَ اللهَ اِلاَّ قَليلاً.مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا اِلي هؤُلاءِ وَ الا اِلي هؤُلاءِ ...» (۱۲۹)

«وَ لا تَكوُنُوا كَاَلَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَرًا وَ رِئاءَ النَّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيل‏اللهِ ...»  (۱۳۰)

«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ. الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ سَاهُونَ. اَلَّذِينَ هُمْ يُرَآؤُنَ. وَ يَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ. » (۱۳۱)

در مقابل نمونه مخالف و سرمشق اخلاص در سوره دهر(انسان) تشريح شده است كه مي‏گويند تصويركننده چهره علي(ع) و اهل بيت است :

«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّه مِسْكينًا وَ يَتيمًا وَ اَسيرًا. اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزآءً وَ لا شُكُورًا... اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزآءً و كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورًا» (۱۳۲)

رياكاري كه به نظر يك عمل ساده مي‌آيد و در قيافه يك حاجي‌آقاي مقدس سالوس جلوه مي‏كند، پديده بسيار دامنه ‏دار و پرشاخه و شعبه است كه نشو و نما و تحول آن ارزش تجزيه و تحليل را دارد.

ريا از اينجا شروع مي‏شود كه شخص عمل خوبي را انجام مي‏دهد، چه بسا از روي اخلاص و به خاطر خدا، اين عمل يا حالت پسنديده توجه و تحسين عده‏اي را جلب مي‏كند، البته آن هم از روي كمال حسن نيّت و عشق به حق كه در مردم وجود دارد. شيطان از ميان اين دو قدمِ پاك، وارد جريان مي‏شود. توجه و تحسين مردم، طبع بشري شخص نيكوكار يا نيكوسرشت را نوازش مي‏دهد و قلباً از ادامه آن حالت و اشاعه چنين شهرت خوشش مي‏آيد. احساس لذت، يك خداي ثانوي كوچك مي‏شود، يك بچه شيطان. تمايلي بروز مي‏كند كه بيش از پيش آن حُسن را نشان دهد و بلكه جلاء و جلوه‏اش را زياد نمايد. رفته رفته جلب توجه و تحسين بيشتر مردم و احساس لذت در خودِ شخص زيادتر مي‏گردد. طرفين مسئله در احساس و عمل خود تشويق مي‏گردند و كار از روي حسن نيت به ابراز ارادت معنوي و اهداي خدمات مادي و نذورات مي‏كشد. خداي معبود بزرگ اوليه كه نظرش مستور و پاداشش نسيه است، در جنب خداي ‌كوچك‌ كه هم لذت محسوس مي‌بخشد و هم فوائد مادي و بي‏نيازي مي‏دهد، فراموش و محو مي‏شود. دكان زرق و ريا كه اين همه مورد انتقاد و نفرت قرار‌گرفته است، براي شكار مشتري و مراد،‌گرم مي‏شود. از يك طرف فريب و تظاهر با همه شيّادي و زرنگي، و از طرف ديگر اخلاص و خدمت توأم با ساده ‏لوحي.

براي آنكه بازار گرم بماند، لازم است اولاً ساده‏لوحي و جذبه و بي‏خبري مشتري ادامه يافته و تقويت گردد و از طرف ديگر جبران هزينه و هدايائي كه مريدان تقديم مراد محترمشان مي‏نمايند، به عمل آمده، درآمد و دوام آنها تأمين گردد. فرقه‏اي تشكيل مي‏شود كه افرادش هر قدر ممكن است در داخل با يكديگر مرتبط و متحد بوده، صميمانه و عميقانه تحت تلقين و تعليمات حلقه قدس قرار گيرند و تعاون و توليد سرشار داشته ‌باشند. ضمن آنكه ديواري آنها را از نفوذ آسيب‌ها و روشنائي‌هاي خارج، يعني دريافت اطلاعات و تبليغاتي كه سبب بيداري و انصرافشان گردد، جدا نمايد و حمايت دفاعي هم به عمل آيد.

به اين ترتيب نه تنها بازار ارادت و استفاده برقرار مي‏ماند، بلكه توسعه و تكامل نيز يافته شيخ يا مريد از قطب بودن و نايب امام شدن به پيغمبري و خدائي ارتقاء پيدا مي‏كند و مؤمنين ساده‏دل اوليه به همت تعزيه ‏گردانانِ نابكارِ معركه، تبديل به مريدان خرافاتي و اغنام الله متعصب مي‏گردند... .

چنين بوده است پيدايش و جريان فتنه‏ها و فرقه‏هائي مانند حسن صباح ، آقا خان محلاتي، قطب و قبيله‏هاي بعضي از متصوفه، بهائيت، قادياني‌ها و غيره.

از شرايط و لوازم اوليه اين قبيل فرقه ‏سازي‌ها، همان طور كه كار طاغوت‌هاي استبداد و احزاب ديكتاتور مآب بود، نگاهداري افراد در جهل و تاريكي و جلوگيري از بيداري و ارتباط آنها با خارج مي‏باشد. يعني همان‌طور‌كه قرآن مي‏گويد :

«وَ الَّذينَ‌‌كَفَرُوا اَوْلِيائُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ‌النُّورِ اِلی‌الظُّلُماتِ » (۱۳۳)

آنها سعي دارند چشم و گوش و دل‌ها را ببندند و مردم را در تبليغات و تعليمات انحصاري خود حبس نمايند در‌ حالي‌كه قرآن نه تنها به ‌كساني ‌كه گوش فرا مي‏دارند و مي‏شنوند و آنچه نيكو است پيروي مي‏نمايند، بشارت مي‏دهد :

«فَبَشِّرْ عِبادِ. الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعوُنَ اَحْسَنَهُ...»  (۱۳۴)

بلكه گوش دادن به خارج و ديدن و سنجيدن به چشم را واجب دانسته و گوش و چشم و دل انسان را مسئول مي‏شناسد و فقط از آنچه كه انسان علم و آگاهي لازم پيدا كرده باشد اجازه پيروي مي‏دهد:

« وَ لاَتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ اُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤلاً.» (۱۳۵)

به‌دنبال رياكاران و انشعاب‌هاي آنان، به‌گروهِ خودپسندانِ انحصارگران مي‏رسيم. كساني كه ميان خود و آئين، پيوند تعلق و اختصاص زده، خودشان را فرزندان آئين و آئين را پدر انحصاري خويش مي‏دانند. سپس از روي بخل و حسادت به ديگران، ولو همان را بخواهند يا بگويند، اجازه اعتقاد و الحاق نمي‏دهند.

انصاف نداشتن و حق را به دليل اين‌كه از خارج قلمروي اختصاصي آمده است نپذيرفتن، يك پا كفر و آفت توحيد محسوب مي‏شود.

اين همان بيماري و تعصب نژادي است كه قرآن، اهل كتاب را مبتلاي به آن مي‏دانست و مي‏گفت :

«... يآ اَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلي شَئٍ حَتَّيٰ تُقيمُوا التَّوْريةَ وَ الْاِنْجيلَ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرًا مِنْهُمْ مآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْرًا فَلا تَأْسَ عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرينَ .» (۱۳۶)

البته مسلمان‌ها نيز چندان مبراي از آفت نبوده و نيستند. در ميان خواص‌مان ديديم كه چگونه يك سخنرانِ مذهبيِ مؤثرِ مفيد، ولي كلاهي را، متهم و طرد مي‌كردند و وقتي جمعي از طرفداران او صريحاً از آقاي موجهي، براي دعوتش، كسب تكليف مي‏كردند، جواب دادند:

«به شرط آنكه در لباس روحانيت درآيد»

يعني جزو مسلك ما شود.

صف متحدي هم كه امروز شاهد وسعت و شدت تشكيل آن، عليه نويسندگان و متفكرينِ دلسوختة درس‏خواندة مسلمان هستيم، نيز ناشي از همان آفت‏خوردگي توحيد خواص است و آنها كه انصاف حق‏ پرستانه زاه دانه دارند و مغرور به‌علم و مقام خود نيستند از اين صف مستثني بوده ، در مجموع ، ما را به ‌ياد رفتار يهود ونصاريٰ با مؤمنين صدر اسلام مي‏اندازند كه:

«وَ لَتَجِدَنَّ اَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنوُا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ اَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ اَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الِّذينَ قالُوآ اِنَّا نَصاري ذلِكَ بِاَنَّ مِنْهُمْ قِسّيسينَ وَ رُهْبانًا وَاَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِروُنَ» (۱۳۷)

در قرآن مي‏بينيد گاهي اوقات همين صف‏بندي و فرقه‏سازي‌هاي اختصاصي براي جدا كردن ديگران، در حكم شرك آمده است:

«مُنيبينَ اِلَيْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ اَقيمُوا الصَّلوةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكينَ. مِنَ الَّذينَ فَرَّقُوا دينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحوُنَ»  (۱۳۸)
 

فراموش‌كاران

دسته ديگر‌كه به‌نظر مي‏آيد گناهشان از قبلي‌ها خفيف‏تر باشد، يا اصلاً گناهي نداشته باشند، دسته فراموشكاران‏اند. آنها كساني هستند كه سرگرم فعاليت‌ها و جاذبه ‏هاي زندگي دنيائي شده، آخرت و خدا را به ياد نمي‏آورند:

«يآ اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُلْهِكُمْ اَمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِاللهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ» (۱۳۹)

چنين اشخاص كه كوشش و دانششان براي دنيا است از هدف حيات و وظائف مربوطه غفلت ورزيده؛ شيطان، همدم و رهبرشان خواهد شد و طبيعي است كه مورد ملامت‌هاي سخت قرآن قرار گيرند:

«فَاَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّي عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ اِلَّا الْحَيوةَ الدُّنْيا. ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ... »  (۱۴۰)

«وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ»  (۱۴۱)

« اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَاَنَسهُمْ ذِكْرَاللهِ اُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ اَلآاِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَ» (۱۴۲)

در آيات ديگر، فراموش كردن خدا مترادف با فراموش شدن خود شخص آمده، از خدا بيگانگي موجب از خودبيگانگي و كار خلاف و كفر شناخته شده است:

«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»  (۱۴۳)

«فَاذْكُرُوني اَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لي وَ لا تَكْفُرُونِ» (۱۴۴)

اتفاقاً آفات توحيد را كه نگا