`   `
`


مجموعه آثار (۱۱) امام و زمان ۱

مقدمه

در شب نيمه شعبان 1398 (برابر با شب سي‏ام تيرماه 1357)، از مردم دعوت شده بود كه در مجلسي كه به‌مناسبت تولد امام قائم (ع) در زميني محصور واقع در تقاطع خيابان‌هاي پهلوي [ولّي عصر فعلي] و تخت‏ جمشيد [آيت‏الله طالقاني فعلي]، به طور منظم و آرام تشكيل مي‌شد، شركت نمايند.

مردم در روز مقرر به محل آمدند ولي با ممانعت خشن و باتوم‌هاي پليس مواجه شدند پليس از تجمّع مردم براي شركت در اين مراسم مذهبي به وحشت افتاد و از تشكيل آن جلوگيري كرد. عده‏اي را دستگير و ديگران را متفرق نمود به اين ترتيب ثابت‌كرد كه نه ادعاهاي رژيم خودكامه و مستبد، مبني بر طرفداري از مذهب، حقيقت دارد و نه فضاي باز سياسي؛ و حتّي تحمّل يك سخنراني آرام را هم ندارد.

متن زير، سخنراني آقاي مهندس مهدي بازرگان است كه قرار بود در آن مجلس ايراد شود.

بسم ‏الله الرحمن الرحيم

«وَعَدَاللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي ‏الاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئًا وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ. وَ اَقيموُا الصَّلوةَ وَ آتُوالزَّكوةَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ » (۲)

آيات 55 و 56 سوره نور خبر از وعده الهي و رسيدن روزگاري است كه خداوند، جامعه مؤمنين شايسته‏كار را جانشين پيشينيان در جهان ساخته و امكان اجراي آيين پسنديده خود را به‌آنها مي‏دهد . در ميانشان ترس و نگراني را برطرف و امنيت و آزادي را برقرار مي‏سازد؛ تا آنجا كه جز خدا، چيز ديگري را اطاعت و پيروي نخواهند كرد.

مضامين فوق در دعاي افتتاح شب‌هاي ماه مبارك رمضان كه منسوب به حضرت قائم(ع) است نيز آمده است.

امشب به اعتبار اين آيات، به اميد وعده‏هاي ديگر قرآن و روايات و به انتظار ظهور امام دوازدهم مهدي موعود، قائم آل‏محمد، حضرت ولي‌‏عصر، عَجَّلَ‏اللهُ تَعَالَي فَرَجَهُ، در اين محوطه بزرگ دور هم جمع شده‏ايم. اجتماعي است ديني و در عين حال ملّي، با توجه به گذشته و حال و آينده.

وقتي صحبت از حضرت ولي‏عصر به ميان مي‏آيد، ناچار به دين و دنيا، به امروز و فردا، به عدل و ظلم، به قيام و پيروزي و به حكومت، نه تنها ايراني، بلكه جهاني اشاره ‏مي‏شود. قهراً صحبت‌هاي روز پيش مي‏آيد و دين، رنگ سياست مي‏گيرد... كه يقيناً به مذاق صاحبان سياست خوش نخواهدآمد.  (۳)
 

عزا و اميد

به گفته حافظ:

مدعي خواست كه از بيخ كند ريشه ما                       غافل از آنكه خدا هست در انديشه ما

مدعي آزادي و حيثيت و آيين، يعني استبداد «كه مستظهر به استيلاي خارجي است»، با كشتارهاي بي‏رحمانه قم و تبريز و يزد و جهرم و شيراز و نجف‏آباد و شهرها و دهات ديگر ايران، و با فشارها و فجايع چند ماهه خود، تلاش بسيار كرده ‏است تا جرئت و جسارت و غيرت و به طور كلي حيات ملت را بگيرد و ما را براي ابد مرعوب و منكوب خود سازد؛ اما بحمدالله توفيق نيافت. از هر ضربه‏اش، ضربه‌ زنندگاني تازه و از هر كشته‏اش، زنده ‏شدگاني فراوان در پايتخت و در اقصي‏ نقاط كشور جوشيدند و خروشيدند.

اين اوضاع همه را عميقاً متأثر و عزادار ساخت؛ تا آنجا كه به توصيه پيشواي عالي‌قدر، آيت‏ الله‏ العظمي خميني، و تأييد مراجع تقليد داخلي حضرات آيات عظام شريعتمداري، گلپايگاني و مرعشي نجفي، جشن و شيريني و چراغاني موقّتاً كنار گذارده شد. امشب شما همه جا را از بازار و خيابان و دكان‌ها، برخلاف عادت و نشاط همه ‏ساله، خاموش و خفته مي‏بينيد. فقط عمارات دولتي است كه ريسه چراغ‌هاي طوقِ اسارت را به سينه آويزان كرده‏اند و جدايي حساب دولت با ملت را به طور آشكار روشن ساخته‏اند.

اما ديو استبداد با شاخ‌هاي استعمارش نتوانست و نخواهد توانست اجتماعمان، اميدمان و انتظار پيروزي‌مان را كه پرتوهاي چنين ميلادي است، از بين ببرد.

امام غايب موعودِ منتظر، و خاطره ولادت و مژده ظهورش، چيزي نيست كه از صحنه ايران و از دل آتشين شيعيان زدوده گردد. با گذشت ‏زمان و با گسترش ظلم و فغان بر عمق و عظمت آن افزوده خواهد شد.
 

انتظارفرج، مسئله جهاني قرن

چرا چنين است؟ چرا فرموده‏اند: انتظار فرج براي امت آخرالزمان بزرگ‌ ترين عبادت و ثواب است؟ يا عبادت و ثواب بزرگ است؟

شايد از اين جهت كه يأس؛ سم مهلك اجتماعات و افرادي است كه مي‏خواهند زنده بمانند و به سعادت برسند. و اميد ؛ ضروري ‏ترين خوراك براي انسان ‏است. انساني كه موجود صاحبِ ‏اختيار يا حيوان مختاري است كه احتياج مبرم به اتخاذ هدف، و اميد رسيدن به آن را دارد.

خصوصاً در اين دوره و زمان كه همه‏جاي دنيا، از شرق و غرب، زير امواج تيره و ترسناك نارضايتي و سرخوردگي فرو رفته است و مسير عمومي به‌سوي نااميدي وسرگرداني است.

جلال و جبروت‌هاي افسانه‏اي‌كه افراد يا خاندان‌هايي را در روزگاران‌ كهن سرافراز و برخوردار از خوشي و نعمات مي‏نمود، فرو ريخته است. از قدرت و شوكت‌هاي تاريخي قرون وسطي و جديد كه دولت‌هايي را مسلط بر همسايگان و نيكبخت مي‏ساخته است و ثروت و عيش و امنيت به‌ متمكنين ملت‌ها مي‏داد، ديگر نام و نشاني نيست. قرن نوزدهم ميلادي ‌كه آن را عصر تمدن طلايي و تسلط جهاني انگلستان مي‏دانستند و اروپائيان در آقايي و آزادي نسبي، و آسيا و آفريقا در اسارت و اعتدال مي‏زيستند، جاي خود را به‌قرن جنگ و عصيان‌ها و ترورهاي فراوان داده ‏است. آنان كه ثروتمندتر و نيرومندترند، درگيري‌ها و تلاش‌هاي‌شان شديدتر است؛ زيرا:

«هركه بامش بيش، برفش بيشتر»

مكاتب فلسفي و اجتماعي و اقتصادي و انساني كه هركدام ادعاي نجات‏بخشي و جلوه و جلال و شيفتگاني داشتند، يكي بعد از ديگري ميدان را خالي كرده‏اند. اخلاقيات و الهيات قرون وسطاي مسيحيت، آبرو و اميدي براي خود حفظ نكرده است. نه ستاره‏هاي درخشان اكتشافات، و نه نظريات علمي كه به زعم روشنفكران پوزيتيويست و مادي، كليدِ مشگل‏ گشاي بشريت بود، و نه صنعت و فن و مديريت با همه توليد و توان و تدبير، جوامع پيش‌ افتاده را خوشبخت و خالي از دردهاي بي‏درمان كرده‏است.

اگر درهايي به روي انسان‌ها باز شده‏ است، درهاي بسته تازه‏اي پيدا شده ‏است.

خلاصه آنكه زور، علم، پول، فكر، فلسفه، اسلحه، فن، سياست، بحث، مكتب و خيلي ‏چيزهاي ديگر آمده و مسائل و مشكلات زيادي را حل كرده و به زندگي و دنيا چهره ‏هاي درخشان و زيباتر از سابق داده، ولي نتوانسته‏اند راحتي و رضا و سعادت مطلوب بشريت را تأمين نمايند.

بالعكس ، در سطح جهاني ، به طور متوسط و با شدت و ضعف‌هاي مختلف، ناراحتي‌ها و ناله‌ي ناشي از ناروايي‌ها و فشارها بيشتر گرديده است. از نشانه‏هاي اين اوضاع و احوال، افزايش مبتلايان بيماري‌هاي عصبي و رواني، بي‏حوصله شدگان و حيرت‏زدگان در زندگي، پشت‏ كنندگان به مصرف و لذت، خودكشي كنندگان و گمراهان از يك‌طرف، و شورش‌ها و نزاع‌ها و ترورها و اختلافات خارجي و داخلي،از طرف ديگر است.

البته مسئله نوظهوري نيست. از ابتداي خلقت و پيدايش تمدن، زندگي افراد و اجتماعات، خالي از نارضايتي نبوده است؛ ولي به لحاظ كميّت و كيفيّت توسعه يافته است.

از قرن 17 ميلادي به ‌بعد ، كليه مكاتب ناسيوناليسم ، ليبراليسم ، سوسياليسم ، كمونيسم ، اومانيسم و غيره ، برنامه مبارزه و هدف مشتركشان محو ستمگري‌ها و تبعيض‌ها و برقراري آزادي و عدالت و مساوات بوده ‏است . در حالي كه با وجود توفيق‌هاي نسبي آنها، قرن به قرن، اعتراض بر وجود ظلم و اجحاف در زمينه‏هاي اجتماعي ، سياسي، اقتصادي و انساني، و احساس و اصرار براي اخذ آزادي و عدالت و مساوات بالا گرفته است.

به‌طور كلي بشريت در قلمروهاي علمي، اقتصادي، فرهنگي، نظامي، عمراني، فني و غيره به موفقيت‌هاي غيرقابل انكار و حتي غيرمنتظره رسيده ‏است و از اين جهات مسائل خود را حل‏كرده و يا خواهد كرد. ولي در قلمرو عدل و قسط و صلح عقب رفته و تشنه‏تر و دردمندتر شده ‏است.

گويي كه بشريت براي امروز خود يعني براي حيات و بقايش احتياج به اميد دارد و براي فردايش خواهان عدالت و مساوات است. اميد براي زنده‏ماندن و عدل و مساوات براي فعاليت و شكوفايي و سعادت.

حال اگر مكتبي از 14 قرن قبل، آن زمان كه اين دو مسئله تحت‏ الشعاع مشكلات و مسائل ديگر بود و كمتر مطرح مي‏شد، از يك طرف دلگرمي و دستور انتظار و اميد را داده باشد و از طرف ديگر وعده قاطع «يَمْلَأُ الاَرْضَ قِسْطًا وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلمًْا وَ جَوْرًا» (۴) را اعلام كرده ‏باشد ، آيا چنان پيش‏بيني و چنين دور نگري خود دليل بر اصالت و حقيقت مكتب نمي‏شود؟

خصوصاً كه دستور و وعده را، كساني داده‏اند كه جريان امور و اوضاع و احوال خود و پيروانشان در جهت آزار و ضعف و شكست بوده، نشانه‏هاي پيروزي در افق آن روزشان، به هيچ وجه پديدار نبوده است.

از افتخارات و سرمايه‏هاي عمده شيعه، همين اعتقاد و انتظار امام غايب است.

در جاي ديگر گفته‏ام و اين مطلب را قلم‌هاي ديگر نيز نقل كرده‏اند. روزي در مجلس ماهيانه‏اي كه بيست، سي سال قبل براي طرح و بحث سؤالات، با حضور پرفسور كُربَن (Corbin) فرانسوي، استاد شيعه‏شناس، در محضر علامه طباطبائي تشكيل مي‏شد، نظر پرفسور را راجع به وضع بعد از جنگِ مسيحيت در اروپا پرسيدم. اظهار داشت:

«كاتوليك‌ها رونق و بازارگرمي بيش از پروتستان‌ها دارند (۵) و در گوشه و كنار اروپا، كليساهاي نو ساخته و اجتماعات فعالي تشكيل مي‏شود.»

سپس درنگي كرده و گفت:

« مسيحيت با عيسايِ مصلوب شده‏اش ، دين مرده‏اي است كه پيام و داروي تازه‏اي براي دنيا ندارد. برخلاف اسلام كه دين عام (Univeresel) و مكتبِ باز است. در اسلام نيز مذهب تسنن در خاتميت متوقف شده ‏است. تنها تشيع است‌ كه با انتظار امام دوازدهم روح و حيات و جواب اميد براي آينده دارد... .»

در كلام استاد صراحت و صداقت ديدم و احساس نكردم كه روي مصلحت و قصدي خاص، به بنده چنين جوابي را داده باشد.

البته نمي‏خواهم بگويم تنها نشانه حقيقت وعده فرج و دليل بر حقانيت مكتب ما، جهاني بودنِ احتياج به اميد و مسئله قرن بودن انتظار، با شاهد عيني فوق‏الذكر است.

موضوع غيبت و ظهور آخرين امام، مدارك نقلي و شواهد تاريخي و دلايل عقلي فراوان براي خود دارد كه از حوصله مجلس و صلاحيت ناطق خارج است. كتاب‌ها و كسان ديگري اين مهم را به عهده گرفته و مي‏گيرند. و انجمني هست كه با منكرين و مدعيان دروغين مصاف لازم را مي‏دهد.

آنچه مي‏خواهم به اقتضاي زمان و مكان مطرح سازم، با توجه به واقعيت داشتن محيط خودمان است كه احتياج و انتظار فوق را حس مي‏كند و كشوري است كه اكثريت مردم آن چنين اعتقادي را دارند.
با اجازه و اعتذار از حضار محترم، يك تجزيه و تحليل تاريخي مختصر روي پديده غيبت و يك مرور اجمالي به آثار و نتايج مذهبي و اجتماعي آن در جهان اسلام و ايران خواهم كرد.
 

دو نوع توجيه براي انتظار و وظيفه شيعيان در دوران غيبت

بايد‌گفت كه عملاً در نزد بسياري از معتقدين به‌غيبت و منتظرين ظهور، چنين سرمايه حياتبخش مايه افتخار، برخلاف آيه:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا ِللهِ وَ لِلْرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ...» (۶)

در اثر طبيعت راحت‏طلب بشر، فرار از فعاليت و زحمت و القاي وَساوس شيطاني؛ راكد و بي‏حاصل مانده و حالت ترمز و قرص خواب‏آور را پيدا كرده است.

انتظار فرج به معناي دست روي دست گذاشتن، مانند بني‏اسرائيل جنگ را به عهده خدا و موسي انداختن، كاري نكردن، همه‏چيز را حواله امام دادن و بلكه خوشحال شدن و لازم دانستن اينكه ظلم و فساد شدت پيداكند، در آمده ‏است.

اين يك نوع توجيه قضيه بود؛ تعطيل دين و توقف تكليف تا ظهور صاحب شريعت. توجيهي كه برخلاف حكم:

« حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ اِلي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُ مُحَمَّدٍ حَرَامٌ اِلي يَوْمِ الْقِيمَةِ » (۷)

بوده و لازمه‏اش تعطيل نماز و روزه و حج و تعطيلِ فريضه امر به معروف و نهي از منكر است؛ در صورتي كه در باره آن تأكيد فراوان به عمل آمده و فرموده‏اند:

«اگر آن را ترك كنيد، خداوند اشرارتان را برشما مسلط مي‏سازد و دعايتان مستجاب نخواهد شد.»

مگر ائمه‏ اطهار كه همگي با اصرار و تكرار، دستور انتظار فرج را مي‏دادند و در نهايت عسرت، با ممانعت و مزاحمت دشمنان به سر مي‏بردند، دست از فعاليت و تربيت و تشكُّل و مبارزه برداشتند؟
مگر با خلفاي غاصب و حكامِ ظالم توافق كرده و كناري نشسته بودند؟

اگر چنين بود كه خود و پيروانشان دايماً تحت‏نظر و فشار قرار نمي‏گرفتند و شهيد نمي‏شدند.

آيا وعده‏اي كه خداوند در آيه صدرِ كلام (نور/ 55) داده‏ است، خطاب به جامعه مؤمنينِ بي‌كار است؟ يا خطاب به‌كساني است كه عمل صالح انجام مي‏دهند و به‌طورشايسته اداي وظيفه مي‏نمايند؟

اصلاً اسلام كه به حكم «اِنَّ الّدينَ عِنْدَاللهِ الاِسْلَامُ» (۸)، آيين ابراهيم و موسي و عيسي و همه انبياست و شعار آخرش « لا اِلهَ اِلاَّ الله» (۹) و شعار اولش در زمان پيغمبران گذشته «... اَنِ اعْبُدُوا اللهَ مالَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ...» (۱۰) بوده است (همان «لااِلهَ اِلاَّ الله» با جا به‌جا شدن جنبه‏هاي اثباتي و نفيي)، مگر اعراض و انكار تمام معبودهاي وهمي، جهلي، خرافي، تصنعي و تحميلي، از جمله سلاطينِ طاغوت‏صفت كه جاي خدا مي‏نشينند، نيست؟

كلمه طيبه «لااِلهَ اِلاَّ الله» در جنبه منفي آن، آزاد شدن بشريت از اطاعت اشياء و افكار و عوامل و افرادي است كه او را به اسارت خود در آورده‏ اند؛ يعني همان مفهومي كه به وجه ناقص و ابتدايي، در مكاتب آزادي‌خواهي وجود دارد.

وقتي رستم فرخ‏زاد، سپهسالارِ ارتشِ يزدگرد، از ربعي‏بن عامر يكي از سربازان اسلام مي‏پرسد: براي چه آمده‏ ايد؟ مي‏گويد:

«تا مردم را از پرستش مردم به پرستش خدا ببريم و از ستم اديان به عدل اسلام و از تنگي معيشت دنيا به فراخي آخرت.»

اما توجيه دوم كه با سنتِ پيغمبر، عملِ امامانِ برحق، روش پيروان و آيات قرآن انطباق دارد، اين است كه انتظار را لازمه اعتقاد به‌تحول مطلوب دنيا در جهت پذيرش و پيروزي حق دانسته و مترادف با صبر و توكل و اميد در اجراي برنامه‏هاي طويل ‏المدت بگيريم . علاوه بر آن ، نقش خود را همگامي و كمك به‌ تدارك زمينه‏هاي جهاني و تأمين شرايط لازم براي ظهور و پيروزي امام منتظر بشناسيم.

درك بهتر و قبول توجيه دوم ايجاب مي‏نمايد كه برگشتي به قرآن و به مكتب امامان بنماييم.
 

نام امام و نقش زمان

از القاب حضرت، آنچه متداول‌تر است و بيشتر در زبان‌ها مي‏آيد، «امام زمان»، «صاحب‏الزمان» يا «وليِّ‌‏عصر» است.‌گويي امام غايب، پيشوايي است كه عصر و زمانه را در اختيار دارد و رهبري را در طي زمان جاري مي‏نمايد.

كلمه «عصر» نيز كه فقط يك بار در قرآن آمده‏ است، سوره كوتاه سه آيه‏اي:

«وَ الْعَصْر. اِنَّ الاِنْسَانَ لَفي خُسْر. اِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» (۱۱)

را در ذهن تداعي مي‏نمايد.

خداوند به عصر قسم مي‏خورد تا در قالب زمان و مقياس وسيع آن، زيانكار بودن انسان را اعلام نمايد. خارج از حساب‌هاي دراز مدت، بسياري از مردم و ملت‌ها واقعاً موفق و خوشبختند؛ ولي در طول زندگي (دنيايي و اخروي) با جمع‏بندي گذشته و حال و آينده و پس از رسيدگي به‌عواقب كارهاست كه معلوم مي‏شود كه آيا وصول به خواسته ‏ها و لذت‌ هاي زودگذر با توجه به سرمايه‏ گذاري ‌هايي كه شده (كه يكي از آنها عمر و زمان است)، برد بوده است يا باخت.

پس از اعلام قاطع و كلي حقيقت تلخ فوق، قرآن اقليتي را مستثنا مي‏كند: كساني هستند كه به لحاظ هدف راه خدا را پيش گرفته ‏اند، مردانِ عملِ به‌جا و شايسته هستند و با هدف و به صورت اجتماعي زندگي كرده، يكديگر را به حق و به صبر سفارش مي‏كنند و سوق مي‏دهند. حق يعني آنچه خالق اشياء و حاكم به امور است و صبر يعني تحمل مشكلات و تدارك و قبول فرصت لازم براي رسيدن به آمال و اميال با توكل به خدا و احتساب نقش زمان به مصداق:

«... وَ مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا. وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي‏اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ‏اللهُ لِكُلِّ شَي‏ءٍ قَدْرًا» (۱۲)

يكي از وجوه توصيه به حق و به صبر كه ملازم با تقوا و توكل براي خروج از گرفتاري و وصول به روزي است، اميدواري و انتظارِ فرجِ آل محمد مي‏باشد كه در آخر الزمان قسمت خواهد شد.

اما توجه و تكيه بر زمان، خصلتي است كه ما ايراني‌ها معمولاً فاقد آن مي‏باشيم. كم ‏حوصله و دستپاچه ‏ايم و نسبت به برنامه‏هاي ريشه‏دارِ طويل ‏المدت، بي‏عقيده و بي‏علاقه. 2500 سال زندگي با نظام استبدادي ما را عادت داده‏است كه شعارمان شرط «زود و زور» باشد. (۱۳) تنها اقداماتي را كه اجبار يا زور پشت آن باشد و نتيجه ‏اش فوري عايدمان‌ گردد و به‌چشم ببينيم، مي‏پسنديم و كمتر به‌كارهاي اساسيِ تداركاتي و تشكيلاتي و اجتماعي مي‏پردازيم. غافل از آنكه جهان چهار بعدي است و زمان در ناموسِ خلقت از عواملِ اصلي تشكيل و تكامل مي‏باشد.

در آيه ديگري (سوره بلد) به جاي حق، توصيه به مرحمت (محبت و خدمت) آمده ‏است. مرحمت مكمل صبر شده ‏است:

«ثُمَّ كانَ مِنَ‏الَّذينَ آمَنُوا وَ تَواصَوْا بِالْصَّبْرِ وَتَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ.» (۱۴)

يعني غير از پايداري و مقاومت، بايد محبت و خدمت نيز كرد.

با چنين تداعي و تعبير، هم تا حدودي فلسفه غيبت روشن مي‏شود و هم وظيفه دوران انتظار: از يك طرف تحولات دنيا و مسير افكار و احوال در اثر تكاپو و تجربيات زندگي و تصادم‌هاي حق و باطل، به طوري كه ناظر پيشرفت منظم آن در جهت پذيرش حقايق و حق هستيم، و از طرف ديگر مشاركت فعال و مبارزه مؤمنين براي سمت و سرعت‏دادن به روشنايي‌ها و رشدها و ارائه نمونه‏ها و شاهدها. جريان فوق رامي‏توانيم در سيره امامان و در شيوه شيعيانِ اصيل ببينيم.
 

امامان و شيعيان

ائمه‏اطهار و شيعيان نيك كردار يك دم آرام ننشستند؛ علي‏رغم شدت و حدت‌هاي طاقت‏فرساي ايامِ حيات از راه‌هاي گوناگون با صبر و تصميم و توكل، به تبليغ و تربيت مردم در راه خدا و به دعوت و تشكيلات و تداركات مي‏پرداختند.

رأساً داعيه حكومت و در دست گرفتن قدرت را نداشتند، ولي حضور و وجود و مكتبشان چون جلوه حق و عدل و پرچم قيام خلق بود، با‌ خلافت غاصبينِ جابرِ بدكار منافات داشته و غيرقابل تحمل بود. بنابراين دست‏بسته و شهيدشان مي‏كردند. در عوض هر دم حريف رو سياه‏تر و حقيقت روشن‌تر شده، حق پابرجا و حجت تمام مي‏گرديد. رهبران باطل يكي بعد از ديگري سرنگون مي‏گرديدند و نقشه و مكرِ شيطاني تازه‏اي پديدار مي‏گشت تا نوبت به دوازدهمين رسيد و دوران غيبت پيش آمد.

علي بن ابيطالب(ع)، شاگردِ اوّلِ مكتبِ رسالت است و استادِ اوّلِ امامت، شاهد كامل ايمان و خدمت و شجاعت، فضل و علم و تقوا، اخلاق و فداكاري و وحدت، صبر و عدل و خلافت... .از او اخلاص عمل مي‏آموزيم، اولين امتناع از انحراف دين خدا به سوي دنيا را مي‏بينيم و قيام پيگيرش براي استقرار دين در ميان امت و دنيا را مي‏ستاييم.

در چهره امام حسن (ع) حلم و بزرگواري و صبر در برابر ناپختگي مردم و مصائب پشت پرده ظاهر مي‏گردد. شش ماه خلافتش، اولين تجربه او در روشدنِ باطلِ نابكار و خارج شدن حقِ ناسازگار در گير و دار است.

معاويه ، پرچمدار كفر و نفاق پس از فتنه‏انگيزي‌هاي زمان علي (ع) و پيروزي و پيمان با حسن (ع)، جسارت را به آنجا مي‏رساند كه خلافت غاصبانه قبل از علي و بعد از حسن را تبديل به سلطنت خودكامه نموده و براي موروثي كردن آن برخلاف عهدنامه امضاء شده، بي‏شرمانه به حسين بن علي (ع) تكليف بيعت مي‏نمايد.

فاجعه كربلا كه آن را در عناوين عديده‌ي نهضت، شهادت، انقلاب، قيام، رستاخيزِ عدالت، حق، حكومت و غيره توصيف مي‏كنند، در آغاز چيزي جز امتناع سيّدالشهداء از قبول سلطنت و موروثي كردن آن در اسلام نبود.

سلطنت استبدادي موروثي، اتفاقاً سنت عادي دولت‌هاي شيعي به‌دنباله‏روي از نظام باستاني ايراني گرديد؛ بدون آنكه از ناحيه مردم و فقها تعجب و تعرضي به‌عمل آيد.

مردم ‌كوفه نيز كه مي‏خواستند زير بار حكومت غاصب بدكار ستمگر نروند، براي استقرار حق و عدالت از امام دعوت‌كردند. وقتي جنگ در‌ گرفت و جريان‌كار به‌شهادت و اسارت منتهي شد كه حضرت مي‏فرمود:

«اِنَّ هذَا الدَّعِي بْنَ الدَّعِي قَدْ رَكَزَني بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّة، هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةِ. » (۱۵)

يعني ابتدا و انتهاي اقدام سيدالشهداء امتناع و استواري در برابر حكومتِ سلطنتي خودكامه فاسد، به بهاي فداكردن مال و جان و فرزندان بود.

سلطنت استبدادي ضد خدا و خلقِ يزيد براي استقرار خود، آن فاجعه عظيم و ننگ تاريخ را به وجود آورد و سه‏سال بيشتر نتوانست دوام بياورد. پشت سر كربلا، انتقام‌ها و خروج‌ها را مي‏بينيم كه از ناحيه پيروان و فرزندان اهل بيت برپا مي‏گردد و سپس خون‌هاي بي‏حساب علويان و شيعيان به دست خلفا و اعمال شان ريخته مي‏شود.

پس از سيد الشهداء(ع)، مقابله حق‌ و باطل و مبارزه عدل و علم با ظلم و جهل، در حيات امامانِ سوم تا يازدهم و علي‏رغم مشكلات و خطرات، ادامه دارد. همه امامند و استفاده‏ كنندگان از فرصت‌ها و امكانات و اجراكنندگان برنامه‏ها و ضرورت‌ها و اداكنندگان وظايف رهبري.

غير از امامان و شيعيان آنها، حتي فقها و علماي تسنن هم در برابر خلفاي اموي و عباسي ساكت نمي‏نشستند.

دكتر علي وردي (۱۶) در كتاب « وعاظ السلاطين »، كه در نيم قرن اخير تأليف شده است، مي‏گويد:

«فقها و بزرگان اهل حديث ، (۱۷) معايب و زشتي‌هاي بني‏اميه و فضايل دشمنانشان را ثبت مي‏كردند و با آنكه عباسيان توجه بسياري مبذول داشته، اهل حديث را محترم شمرده، به دست‌هاي آنان بوسه مي‏دادند و به وعظ و پندشان گوش فرا مي‏دادند... به حال اول خود باقي ماندند؛ دعوت به قيام و اصلاح مي‏كردند و فضايل و مبادي اجتماعي علي را كه براي آن قيام كرده بود و پس از او اولادشآن روش را پيش گرفته بودند، ميان مردم نشر مي‏دادند.»

مؤلف شواهدي مي‏آورد كه ابوحنيفه ملقب به امام اعظم و ساير امامان اربعه اهل سنّت، يعني محمد شافعي، مالك بن انس و احمدبن حنبل، همگي به ‌اهل‏بيت احترام و ارادت داشتند. براي آنها و علوياني كه عليه خلفا و از جمله منصور قيام مي‏كردند، تبليغ مي‏نمودند و از مفاسد و مظالم خلفا انتقاد مي‏كردند و از قبول مقامات عاليه قضا و همكاري با خلفا امتناع مي‏ورزيدند.

اوضاع بدين منوال ادامه داشت تا متوكل عباسي خليفه‏ شد. متوكل با معتزله، كه طرفدار عقل و فلسفه و به‌‌كار بردن استدلال در دين و قرآن بودند (و مأمون و معتصم و واثق طرفداران آنها شده ‏بودند)، در افتاد و مذهب اعتزال را بدعت نهاد و پراكندگي دين را اعلام كرد. «اهل حديث» كه تا آن زمان عنوانِ فقها و مجتهدين بود ، «اهل سنت» ناميده شدند و پيروان آنها را «اهل جماعت» گفتند . هر كسي قائل به تجددي در دين مي‏شد، او را صاحب بدعت دانستند و به اين ترتيب باب اجتهاد در نزد «اهل سنت و جماعت» مسدود گرديد.

متوكل، معتزله را به شدت آزار مي‏داد و ضمن‏آنكه:

ستم‌كارترين خلفا ... و از همه عربده كش‏تر و فرومايه‏تر و خونريزتر بود ، اقدامي كه براي احياي سنت و از بين بردن بيعت كرد، فقها را وادار ساخت كه او را بستايند و از اعمال زشت او صرف‌نظر كنند... .

متوكل دوره جديدي را در تاريخ اسلامي شروع كرد؛ زيرا دين و دولت يك رژيم را تشكيل دادند . دين با قلم خود ، دولت را تقويت مي‏كرد و دولت با شمشير، مؤيد دين شد. مردم نيز دست دعا به سوي خدا برده و فرياد مي‏زدند: خداوندا دين و دولت را نصرت بده! به اين ترتيب قدر دين پايين آمد و قدر دولت بالا رفت.

دكتر علي وردي در مقايسه روابط «شيعه» و «اهل حديث» با خلفاي اموي، نظر مي‏دهد كه:

آنها با شمشير و اينها با قلم قيام كردند و عاقبت اين دو فرقه توانستند دولت اموي را براندازند.

نكته‏اي‌كه در اينجا بايد بر‌كلام دكتر علي وردي اضافه نماييم، اين است كه «اهل حديث» يا «اهل سنت‌ و جماعت» علاوه بر ميانِ راه‏ماندن و انصراف از قيام عليه خلفا، اين اختلاف اساسي را داشتند كه شيعه با اصل خلافت غاصبانه و حكومت مستبدانه مخالف بود و آنها تنها به‌اَعمالِ جابرانه خلفا خرده مي‏گرفتند.‌ تشيع علوي نمي‏تواند با سلطنت استبدادي، چه اموي و عباسي،‌ چه صفوي و قاجاري و چه پهلوي آن سازگار باشد.

دكتر علي وردي در همين فصل دهم كتاب خود كه آن را اختصاص به موضوع سني و شيعه داده است، اعلام مي‏نمايد كه شيعه در اسلام يك اقليت مبارز بوده است و بعد از صفويه حالت آتشفشان خاموش (بركان الخامد) را پيداكرده كه گاه ‌گاه به جوش و خروش در مي‏آيد.

در شيعه عدالت و امامت، تقليد و تَقِيِّه ، عصمت و اجتهاد، عيد و عاشورا، دعا و خيرات، محراب و منبر،... با يكديگر هماهنگي دارند و با فعاليت‌هاي ديني و اجتماعي اعم از آشكار و زيرزميني آن متناسب است . دين و سياست يا دين و حكومت ، علي‏رغم آنكه دومي را فُقهاي قديم فراموش كرده و يا لااقل به اغماض و اجمال گذرانده و خود را بركنار از جامعه و اداره آن مي‏گرفته ‏اند و فُقهاي معاصر نيز توجه چنداني به مسئوليت و تخصص و صلاحيت در آن ندارند، انفكاك ‏پذير از هم نيستند و شيعه نمي‏تواند و نبايد زيربار حكومت ظلم برود.

در كتاب «اصول كافي» از معصوم (ظاهراً از حضرت صادق عليه‌السلام) آمده‏ است كه خدا مي‏فرمايد:

هر ملتي از اسلام كه پيرو امام ستمگري شود، معذب خواهم كرد؛ اگرچه خود ملت در اعمالش نيك و پرهيزكار باشد... .

دكتر علي وردي نظريه ذيل را هم در باره روحانيت شيعه در اواخر فصل دهم كتابش مي‏آورد:

فقهاي شيعه به هيچ وجه چيزي از دولت نمي ‏پذيرند و شايد خواننده تعجب كند كه فقهاي ايران در حال حاضر در اداره زندگي خود بر مساعدت ملت اعتماد دارند...

نفرت از دولت در شيعه غريزه ثانوي شده و براي فقهاي شيعه بسيار سخت است كه به دولت نزديك باشند و در عين حال وجهه ديني خود را در ميان مردم حفظ كنند. بدترين تهمت‌ها براي فقهاي شيعه اين است كه گفته شود از دولت مقرري مي‏گيرند.

با اين تحليل، وضع استثنايي تشيع و روحانيت آن، در مقايسه با مذاهب ديگر بهتر آشكار مي‏شود.

مثلاً زرتشت، به‌طوري كه گفته‏اند، اول دفعه از طرف گرشاسب استقبال و پيروي گرديد و زرتشتي، آيين شاهنشاهي ايران شد.

همين طور مذهب تسنن كه از خلافت سرچشمه گرفت، در زمان متوكل عباسي رسميت و تابعيت دولتي يافت.

در تاريخ كليساي قرون وسطي و جديد اروپا، همكاري و همراهي كشيش‏ها با نجبا را در مجلس قديم فرانسه مي‏بينيم كه ملت را در اقليت مي‏گذارد. مضافاً به ‌اينكه نضج و قدرت مسيحيت پس از گرويدن كنستانتين امپراطور روم شرقي و گروندگان از تابعينش شروع گرديد. در حالي كه نامه ‏هاي دعوت پيغمبر اسلام را پادشاهان و امپراطوران پاره كرده يا بدون جواب گذاردند. بعدها مذهب پروتستان كه قيام و اصلاح عليه خرافات و مفاسد و سلطه كليساي كاتوليك و جزئي از رنسانس اروپا بود، در آلمان و مخصوصاً در انگلستان مقام و رسميت دولتي يافت. مذهبِ صاحب اكثريتِ كاتوليك، با آنكه در زمان حاضر شبكه وسيع منظم نيرومندي را تشكيل مي‏دهد كه مستقل و احياناً مدعي دولت‌هاي اروپاست، اما دستگاه پاپ براي خود دولتي و درباري است جدا و مافوق امت‌ها، با‌ پيوند سنتي قوي با نژاد و سياست ايتاليا.

ماركس و كمونيست‌ها نيز كه نفي‌كننده خدا و دين و در عين ‏حال تأسيس‌ كننده مكتب و مذهبي شدند، از ابتدا ايدئولوژي و حزب خود را در سياست ادغام و جزء لايتجزاي دولت حاكم قرار داده و در حقيقت راهشان را از ملت و از مردم جدا ساختند.

فقط شيعه است كه صراحتاً زيربار دولت (ولو صفوي و قاجاري ظاهراً مروج شيعه) نرفته ، در كنار امت و ملت مانده ‏است و روحانيت آن با انتخاب و انبعاثي كه بيشتر از شهرستان‌ها و دهات و كشاورزان ايران است و اتكايي كه به بازاريان دارد و سنت الهي «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي‏ الاُمِّييّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ» (۱۸) را به خاطر مي‏آورد، معمولاً جانب ملت را گرفته‏ است.
 

رابطه مذهب و ملت در ايران و نقش روحانيت

به ‌طوري ‌كه مي‏دانيم تشيع برخلاف آنچه بعضي از مستشرقين سابق گفته ‏اند و مقلدين ايراني تكرار و افتخار كرده‏اند، نه اكتشاف و اختراع ايراني به‌عنوان عكس‏ العمل ملي و ضديت با اسلام و اعراب است و نه ظهور آن با دولت صفوي يا آل‏بويه تقارن دارد.

نطفه تشيع يا مذهب اهل‏بيت و اسلام اصيل بلافاصله پس از بعثت در ميان اولين گروندگان به اسلام يعني خديجه(س) و علي(ع) در خانه رسالت منعقد گرديد و اولين جدايي و مخالفت با آن در بستر رحلت پيغمبر ابراز شده و در سقيفه بني‏ ساعده رسميت و حاكميت يافت. ابوذر و مقداد و سلمان، اولين چهره‏هاي درخشان تشيع در امت بودند. تاريخ صدر اسلام و دسته‏بندي‌هاي سياسي و فرقه‏اي و عقيدتي تماماً در حولِ محورِ تشيع و بر مباني وصايت و عصمت دور مي‏زند و شيعيان علي(ع) از ابتدا اقليت مبارز مظلوم جامعه عربي را تشكيل مي‏دادند.

ايراني‌ها مانند ساير اقوامِ مسلمان شده، با آيين رسمي و دولتي آن زمان، يعني اسلامِ خلفا، اداي فرايض مي‏كردند و بسيار به آن علاقه‏مند بودند. به دليل اينكه بيشترين و بزرگ ‌ترينِ برجستگان علم و دين و مردانِ عشق و معرفت را تحويل امت دادند. پس از خروج بر حكومت خلفا، موفق به اخراج عُمالِ ستمگرِ مغرور آنها و احراز استقلال ملي شدند؛ ولي اسلام را رها نكرده، كماكان نسبت به آن (كه هنوز اسلام رسمي دولتي بود) وفادار و دلبند ماندند.

مسلماني ما نسبت به اعراب اين امتياز را دارد كه آيين آنها از ميان خودشان بوده، جوشش و پيوند با زبان و نژاد و قوميَّتشان داشت و عامل استقلال‌ و عظمتشان‌ گرديد؛ به‌ طوري ‌كه هنوز هم بسياري از مللِ عرب، اسلام و عربيت را ملازم و متكاي يكديگر مي‏گيرند و قرآن و پيغمبر را به چشم تعلقِ ملّي و ملكيّتِ اختصاصي خود مي‏بينند. اما اسلام آوردنِ ايراني‌ها در جهت معكوس يا خلاف استقلال و دولت و مليتشان بود.

ايراني‌ها با چشم اعتقاد و اصالت به اسلام نگاه كردند و نگاهش داشتند. ديانت ما خالص‌ تر و «محضاً لله» تر بود و مستقل از مليت و منافعمان اتخاذ شد و نشانه آزادي فكر و اراده روح بوده و به اسلام واقعي كه آيين ازلي مافوق نژاد و قوم و رنگ و منافع است، نزديك‌تر مي‏باشد.

اسلام ايراني‌ها چون استدلالي بود، طبعاً در جهت اصالت و خلوص سير كرده و روز به روز از پيرايه‏هاي خرافي و اغراض سياسي بيشتر اعراض مي‏نمود و نسبت به دودمان وحي و نمونه‏هاي فضيلت و تقوا، و به‌پرچمداران علم و عدل، توجه و تمايل زيادتر ابراز مي‏داشت و از اسلام خلفا به‌اسلام خدا رو آورد و تسنن را تدريجاً به تشيع تبديل نمود.

از سال 1932 كه در دانشگاه سوربن پاريس پاي درس پرفسور ماسينيون مي‌رفتم، اين خاطره را حفظ كرده‏ ام كه در تعليل شيعه بودن ايران مي‏گفت:

چون ايراني‌ها فارغ از تعصب عربي و منافع قبيله‏اي بودند و با تجربه و تحقيق دريافته بودند‌ كه حقيقت و حق در علي و فرزندانش بيشتر است و اسلام واقعي را نزد اينها مي‏توان يافت، با كمال حسن نيت رو به اهل‏بيت آوردند.

آقاي مطهري در كتاب خود، «خدمات متقابل اسلام و ايران» را با ذكر شواهد فراوان نشان داده‏اند. بنده مي‏خواهم اضافه‌كنم كه مابين مذهب و مليّت ما نيز خدمات متقابلي صورت گرفته است. همان‌طور كه مليت و خصال ملي ما، اسلام سنتي رسمي آن زمان را از اسارت سياسي و حكومتي و تعصبات نژادي بيرون آورد و سعي نمود چهره اصيل اسلام را اتخاذ و ارائه نمايد، مذهب انتخابي ما نيز از نظر تاريخي و مخصوصاً در قرون جديد وسيله تقويت و تحكيم مليت و سازنده ملت به معناي اجتماعي و سياسي امروز گرديد.

وقتي به تاريخ كشورمان نگاه مي‏كنيم، شهرهاي ايران و قسمت‌هاي مسكوني و متمدن را يا پيوسته در معرض تاخت و تاز مهاجمين خارج، چون: مغول، ترك، تاتار، اسكندر، چنگيز و تيمور مي‏بينيم يا در معرض حمله و غارت ايلات و عشاير داخلي، چون: كرد، افشار، تركمن و قاجار... .

استقلال دولت و آزادي نسبي مملكت با حملات و استيلاهاي خارجي به سهولت بر باد مي‏رفت و پادشاهان با همه فَرّ و كَرشان سرنگون و اسير مي‏شدند. زيرا كه جداي از ملت و منفور بوده و مردم رمق و رغبتي در خود نمي‏ديدند كه از آنها دفاع نمايند. استيلاي خارجي پيروز مي‏شد و استبداد تازه‏اي به‌جاي استبداد قبلي به‌چپاول و تسلط و تعدي مي‏پرداخت. استبداد جديد اگر چه بر استبداد قديم غلبه مي‏كرد و تخت و تاج را مي‏گرفت، ولي در برابر فرهنگ و مذهب مردم تسليم شده و تدريجاً رنگ آن و عنوان ايران را به خود مي‏داد.

برخلاف اواخر دوران خلفاي عباسي و سرتاسر دوران عثماني كه به گفته دكتر علي وردي دين و دولت در يكديگر ادغام شد و قدرت و عقيده را بر ملت تحميل مي‏نمودند، در ايران شيعي، دين و ملت با يكديگر در آميخته، به طوري كه مي‏دانيم، خوراك دهنده و نگاه ‌دارنده هم شدند. دولت‌ها به‌ظاهر قبول دين و حتي تبليغ آن را مي‏نمودند تا با كسب وجاهت و مشروعيت، ملت را در اسارت و استفاده خود درآورند و به عيش و عشرت بپردازند.

جريان بدين منوال مي‏گذشت تا در قرن 18 ميلادي مبدأ تهاجم از مشرق و شمال ايران به مغرب و جنوب منتقل شد و استيلاي خارجي در كسوت و شوكت مدرن ومتمدني كه بعداً نامش را استعمار(۱۹) گذاردند، ظاهر گشت.

استيلاي جديد به‌ لحاظ برتري علم و فن و فرهنگ با عمل مهاجمين قبلي تفاوت‌هاي فاحش داشت . خيلي چيزها را با خود مي‏آورد و خيلي چيزها را مي‏برد . از جمله مذهبش با ما اختلاف داشت و به زعم بسياري از مؤمنين و روحانيون ، كفر محسوب مي‏شد و شديداً بيم آن مي‏رفت كه نه تنها دولت و ثروت و حكومت ما را ضعيف و زايل نمايد، بلكه مذهب و حيثيت و مليت ما را هم نابود سازد.

نسبت به‌اولي‌ها مردم‌ كم و بيش بي‏تفاوت بودند، چون آنها را از خود نمي‏دانستند و يك‏پا مزاحم و مخالف مي‏شناختند، ولي درباره دومي‌ها كه متعلق و مرتبط با خود مي‏دانستند، حساسيت به خرج مي‏دادند.
 

دو جبهه‌ي رو در رو ، در تاريخ معاصر ايران

در اينجا بود كه مردم به وحشت افتادند و به حركت درآمدند. تهديد مذهب موجب تحكيم و تشكيل مليت و وحدت شد. از طرف ديگر استيلاي غربي  (۲۰) براي رخنه و تسلط خود بنا به ضرب‏المثل قديمي كه مي‌گويد «كدخدا را ببين و ده را بچاپ»، چاره‏اي جز كنار آمدن با شاه و دربار و باج‏گرفتن از آنها نداشت . باج و امتياز مي‏گرفت ، پشتيباني و پول مي‏داد. استبداد نيز كه هيچ گاه اتكايي به ملت نداشت ، براي حفظ خود، چاره‏اي جز توجه به‌خارجي و جلب حمايت استيلاي غربي، روسي يا انگليسي و بعداً امريكايي را نمي‏ديد و به‌اين ترتيب جبهه‏اي از استبداد و استيلا در برابر ملت و مذهب برقرار شد.

در بيان نقش ملي و خدمتي كه روحانيت به استقلال و آزادي ايران داشته‏ است، مرحوم دكتر شريعتي ، كه با شعار سه‏جانبه «زور و زر و تزوير» روحانيت را رنجانيده و عليه خود برانگيخته بود ، با روشن‏بيني و انصاف قابل تقديري مي‏گفت:

عهدنامه ‏هاي اسارت ايران و خيانت به‌ملك و ملت را، فرنگ‏رفته ‏ها و دكترها و مهندس‌ها، صحه‌گذاشته‏ اند و هيچ‏ جا، امضاي يك روحاني را پاي آنها نمي‏بينيم.

ناصرالدين شاه قرارداد تنباكو را با انگليسي‌ها به نمايندگي رژي ، امضا كرد . واگذاري توتون و تنباكو به خارجي براي مردم و روحانيت تنها مسئله اقتصادي و رخنه سياسي نبود. ورود و حضور اين بيگانه نامسلمان، آنها را بيشتر ناراحت مي‏كرد.

با راهنمايي سيدجمال‏الدين اسدآبادي و فتواي تحريم تنباكو از طرف ميرزاي شيرازي، پيوند عميق مذهب و ملت آشكار گرديد. استبداد قاجاري و استيلاي انگليسي، ناچار به تسليم شدند و اولين قيام ملي ايران پيروز گرديد.

همين طور بود انقلاب مشروطيت و نقشي كه مذهب و روحانيت در قيام عمومي در زمينه عدالت طلبي و آزادي‌خواهي ايفا نمودند. به طوري كه در تاريخ ثبت شده است، احساساتِ عدالت‏طلبي و افكار آزادي‌خواهي در روشنفكران آن زمان، پاشيده شده‏ بود، ولي جرقه انقلاب و بهانه‌ي هيجان مردم تمسخر و توهيني بود كه مستشاران بلژيكي گمركخانه دولتي به روحانيت كرده‏ بودند و در يك شبِ جشن و شادي، مستانه با عبا و عمامه و تسبيح ظاهر شده و عكسي انداختند كه منتشر شد. همچنين حمله‏اي كه نوكرهاي عين‏الدوله به طلاب مدرسه صدر دم بازار نمودند.

در دوره‏هاي نزديك‌تر به خودمان، نهضت مصدق براي ملي كردن نفت را مي‏بينيم. غرض اصلي، كوتاه كردن دست انگليسي‌ها از دخالت در شئون و استقلال مملكت بود و بيشتر جنبه ضد استيلايي داشت تا ضد استبدادي. ملت و مذهب با ورود آيت‏الله كاشاني در صحنه مبارزه، دوشادوش يكديگر پيش مي‏روند و پيروز مي‏شوند. همين كه جدايي در صفوف داخلي مي‏افتد، استيلاي خارجي با احيا و اعاده استبداد، موفق مي‏شود منافع و موقعيت از دست رفته را نجات دهد.

با پس رفتن نقاب از چهره استبداد و آشكارشدن نقش ديرينه و دستِ ‏اوّل آن در سياست مملكت، ملت به مقاومت و مبارزه برمي‏خيزد. ايدئولوژي‌هاي تر و تازه و درخشنده ماركسيستي و عواطف با سابقه‌ي ملي و وطن‌پرستي، توفيق عمده‏اي در مصاف با جبهه متحد نيرومند «استبداد + استيلا» پيدا نمي‏كنند. مذهب بار ديگر به استمداد و احياي ملت و مليت مي‏آيد. به دنبالِ افكار و انجمن‌ها و فعاليت‌هاي گذشته و مجاهدت‌هاي شهيدان و با استفاده از فرصت تازه‏اي كه حمايتِ ضعيفِ حقوق بشر در برابر استبداد‌ پيش ‏مي‏آورد، جبهه مذهب و ملت، صفوف اصلي قيام را تشكيل مي‏دهند. تاريخ تكرار مي‏شود و اهانت به‌روحانيت، احساسات مذهبي و ملي را در تمام وسعت و عمق مملكت به غليان مي‏آورد.

آيت‏الله العظمي خميني- كه در سرسختي و نفي سلطنت، كاري جز پيروي از جد بزرگوارش حضرت سيد الشهدا نمي ‏نمايد- پرچمدار متبع و محبوبِ جبهه «مذهب + ملت» مي‏شود. مراجع بزرگ و علماي داخل نيز مكتب و رسالتشان جز سنت شيعه و جانب‌داري از اسلام و مردم، عليه كفر و ظلم و فساد استبداد غاصب نمي‏تواند باشد.

چنين است وضع حاضر، با جمعيت و معرفت و تَفَرُقِمان در برابر استبدادِ ستمگرِ ريشه‏ دار و معامله ‏گر با استيلاي نابكار.

به اسلام گرويده و تشيع را برگزيده، به اميد و عشقِ قائم غايبمان در صحنه پهناور جهان و زمان،‌ مي‏خواهيم مخلصانه در تدارك و انتظارِ فرجِ محمد و آل‏محمد باشيم.

با معذرت از تصديع و تشكر از عنايت و استماعتان، آيات صدر كلام را تكرار مي‏نماييم كه نور و نيرويي برايمان باشد.

«وَعَدَاللهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی‏ الاَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْنًا يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بی شَيْئًا وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ.وَ اَقيموُا الصَّلوةَ وَ آتُوالزَّكوةَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»  (۲۱)
 


۱) اين اثر با استفاده از چاپ اول آن‌كه با شماره 1874 مورّخ 14/6/16357 در كتابخانه ملى به ثبت رسيده و با شمارگان 5000 توسط نشر حقيقت در قطع جيبي چاپ و منتشر شده است، تقديم مي‌گردد.

۲). نور/ 55 و 56: خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند وعده داد كه در روى زمين جانشين ديگرانشان كند همچنان كه مردمى را كه پيش ‏از آنها بودند جانشين ديگران كرد و دينشان را - كه خود برايشان پسنديده است - استوار سازد و وحشتشان را به ايمنى بدل كند، مرا مى‏پرستند و هيچ چيز را با من شريك نمى‏كنند و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند، نافرمانند. و نماز بگزاريد و زكات بدهيد و از پيامبر اطاعت كنيد، باشد كه بر شما رحمت آورند.

۳). و به همين دليل ترسيدند و پيشاپيش جلويش را گرفتند. درهاى محوطه را به روى ده‌ها هزار نفر شركت‏كننده بستند و پذيرايى خصمانه كردند. معلوم شد كه آزادىِ عبادت و اجتماع و صحبت با دستگاهِ حكومت حاضر، على‏رغم تبليغات پر سر و صدايي كه مى‏كنند، دمساز نيست. شاعرِ عارفِ بزرگمان راست گفته‏ است كه:منظر دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

۴). روايت: زمين را كه پر از ناروايى و ستمگرى شده ‏است، پر از برابرى و عدالت خواهد كرد.

۵). پرفسور كُربَن خود پروتستان است.

۶). انفال/ 24: اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، دعوت خدا و پيغمبر را در آنچه شما را زنده مى‏سازد، اجابت كنيد ... .

۷). حكمِ فقهي: حلالِ محمد تا روز قيامت حلال است و حرامِ محمد تا روز قيامت حرام.

۸). آل‏عمران/ 19: هر آينه دين نزد خدا دين اسلام است... .

۹). محمد/ 19: ... هيچ خدايى جز الله نيست... .

۱۰). مومنون/ 32: ... خداى يكتا را بپرستيد، شما را خدايى جز او نيست... .

۱۱). عصر/ 1 و 2 و 3: سوگند به زمان. كه آدمى در خسران است. مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و يكديگر را به‌حق سفارش‌كردند و به‌صبر سفارش كردند.

۱۲). طلاق/ 2 و 3: ... و هر كس از خدا پروا نمايد (خدا) راه نجات برايش فراهم مى‏سازد. و از محلى كه احتمال نمى‏دهد، روزى نصيبش مى‏كند و آن كس كه توكل به خدا كند، همان كفايتش مى‏نمايد؛ به‌درستى كه خداوند امر خود را بِه‌سر منزل مى‏رساند و براى هر چيز اندازه‏اى مقرر داشته است.

۱۳). تفصيل و توضيح بيشتر را در كتاب «سازگارى ايرانى» و در مقاله «بينهايت‌كوچك‌ها» و در كتاب «انسان و زمان» ملاحظه ‌فرمائيد.
«بينهايت‌كوچك‌ها»، ابتدا به‌صورت سلسله مقاله در مرداد‌ 1328 در روزنامه‌كيهان به‌چاپ رسيده و سپس به‌صورت‌كتاب جيبي منتشر شده است و اكنون از آثار مندرج در مجموعه آثار(8) است‌كه با نام «مباحث علمي، اجتماعي، اسلامي)، در سال 1378 توسط شركت سهامي انتشار چاپ و در اختيار علاقه‌مندان قرار گرفته ‌است (ب.ف.ب).

«سازگاري ايراني»، در سال 1343 در زندان قصر تأليف شده و به‌صورت كتاب جيبي منتشر شده است و اكنون از آثار مندرج در مجموعه آثار(4) است كه با نام «مقالات اجتماعي و فني»، در سال 1380 توسط شركت سهامي انتشار چاپ و منتشر شده است (ب.ف.ب).

«انسان و زمان»، تفصيل و تدوين سه جلسه سخنراني در مسجد دبيرستان كمال در سال 1353 است كه در سال 1357 توسط نشر ميثاق چاپ و منتشر شده و اكنون يكي از آثار مندرج در همين مجموعه آثار است كه تقديم علاقه‌مندان گرديده است (ب.ف.ب).

۱۴). بلد/ 17: آنگاه [از اين رهگذر] در زمره مؤمناني قرار گيرد كه يكديگر را به‌شكيبايي و مهرباني [به‌خلق] توصيه مي‌كنند.

۱۵). از امام حسين(ع): اين پست فطرتِ پست فطرت‏زاده مرا ميان شمشير و ذلت مجبور (به انتخاب) كرده است، دور باد از ما كه تن به ذلت بدهيم!

۱۶). دكتر على ‏وردى، ظاهراً استاد جامعه‏شناسى در دانشگاه بغداد، قبل از انقلابِ عراق و سنى مذهب بوده ‏است. ترجمه فارسى‌كتاب تحت عنوان‌«نقش وعاظ در اسلام» به‌قلم آقاى محمدعلى خليلى منتشر شده ‏است.

۱۷). مقصود نويسنده از «فقها و بزرگان اهل حديث»، علماي تسنن است.

۱۸). جمعه/ 2: اوست خدايى كه از ميان مردمِ امّى، پيغمبرى از خودشان برانگيخت... .

۱۹). اروپائي‌هاى غرب و شرق و بعداً امريكايي‌ها با وجود مطامع و دخالت‌هاى ناروا كه در ايران داشته‏اند و دارند، هيچ گاه قصد تصرف و استعمار ايران را بنا به مصالح و رقابت‌هاى بين خودشان نداشته‏اند. بنابراين به كاربردن اصطلاح فوق كه اقتباسى از تبليغات كمونيستى است و تنها دول غرب اروپا را مقصر قلمداد مى‏نمايد، با واقعيت و شرايط ايران تطبيق ندارد.

۲۰). مقصود از غربى، غرب ايران است نه اروپا.

۲۱). نور/ 55 و 56: خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند وعده داد كه در روى زمين جانشين ديگرانشان كند همچنان كه مردمى را كه پيش‏از آنها بودند جانشين ديگران كرد و دينشان را - كه خود برايشان پسنديده است - استوار سازد و وحشتشان را به ايمنى بدل كند، مرا مى‏پرستند و هيچ چيز را با من شريك نمى‏كنند و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند، نافرمانند. و نماز بگزاريد و زكات بدهيد و از پيامبر اطاعت كنيد، باشد كه بر شما رحمت آورند.
 

`