`   `
`

شرحى بر سوره حَــديــدْ (۱)



نام اين سوره از آية ۲۵ آن گرفته شده است كه مي‌فرمايد:

ما رسولانمان را همراه با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و ميزان (يعني ترازو براي سنجش نيك و بد، زشت و زيبا و حق و باطل) نازل كرديم، تا مردم در راه عدالت و قسط قيام كنند.

و اَنْزَلْنَا الحََديدْ
:
در ضمن ما "حديد" را هم نازل كرديم. "حديد" يعني آهن. منظور از "حديد"، كه مفهوم تيزي و برندگي در آن است، شمشير و انواع وسايل جنگي، مثل نيزه و كلاه‌خُود و سپر و زره مي‌باشد.

در آيه ديگري مي‌فرمايد:

روز قيامت چشمهاي شما تيز(حديد) خواهد بود. "فَبَصركَ اليَومَ حديد". در دنيا پرده‌ها و حجابهاي ماديات جلوي چشمانتان را گرفته بود و نمي ديديد (ولي در قيامت اين حجاب برداشته شده است). همچنين زبانهاي تيز و نيش‌دار را هم در قرآن با صفت "حديد" وصف كرده‌است: "سََلقوكم بِالسِنَة حدادٍ" يعني با زبانهاي تيز شما را زخم زبان مي‌زنند.

بَأْسٌ شَدِيدٌ: آهن بسيار محكم است. صنايع بشري مديون آهن و انواع آلياژهاي آن است. علاوه برآن، منافع ديگري نيز براي مردم دارد.

وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيز
ٌ: خدا مي‌خواهد ببينيد چه كسي با آهن از (ارزشهاي معنوي) خدا و رسول حمايت و دفاع مي‌كند با آنكه خداوند نيرومند شكست ناپذير است

سال نزول اين سوره پنجم هجرت است، كه اوج درگيري‌هاي مسلمانان بوده است. همان سالي كه جنگ احزاب و خندق هم در آن اتفاق افتاده‌بود. "احزاب" يعني تشكّل و ائتلاف همة نيروهاي ضد اسلام كه در شبه جزيرة عربستان آن روز حضور داشتند. يعني قريش كه مكّه را در كنترل داشتند، يهوديان كه بسيار ثروتمند و مجهّز و مسلّح و صاحب دين و مكتب بودند، و نيز قبايل صحرانشين بدوي عربستان. اين اقوام با توطئه و تحريك يهوديان متّحد شدند و به مدينه حمله كردند. پيامبر هم به توصية سلمان فارسي كه ايراني و آشنا به تكنيك‌هاي جنگي ارتش ساساني بود، در شمال مدينه، كه امكان نفوذ دشمن وجود داشت، خندقي حفر كرد و مانع از ورود دشمن به شهر شد. آنها نزديك يك ماه در پشت خندق مجبور به توقف شدند وگرنه امكان داشت كه تا آخرين نفر مسلمانها را قتل عام كنند و اين نهضت را ريشه‌كن نمايند. ظاهراً صلح حديبيه نيز در همين سال روي داده‌است سالي كه مسلمانها عازم زيارت مكّه بودند ولي با ممانعت كافران، ناچار به انعقاد قرارداد صلح حديبيه و بازگشت به مدينه مي‌گردند.
در واقع سال پنجم هجرت سال سرنوشت سازي براي مسلمانان بوده است.

سال ششم، سخت‌ترين سال براي مسلمانان بود. در اين سال ۲۸ نبرد اتفاق افتاده‌است، ۲۴ سريه و ۴ غزوه، يعني هر ماه بيش از دو نبرد. مسلمانان مجبور بودند براي حفظ موجوديت خود با تمام نيرو در مقابل اتّحاد كلّيه احزاب مخالف، كه شامل : مشركين، يهوديان و كافران بود مقابله كنند. اقليتي كه همه به نابود كردن آنها همّت گمارده بودند. گرچه سال پنجم نيز سال بسيار سختي بوده‌ و مسلمانها مرگ را در دوران محاصره با تمام وجود احساس كرده بودند.

اين سوره در واقع زمينه‌سازي براي مقابله با تهاجماتي بوده است كه همه در انتظار آن بودند. در اين سوره بيش از ساير سوره‌ها در مورد تدارك مالي سپاه سخن مي‌گويد، كه به آن "انفاق في سبيل الله" گفته مي‌شود. در سوره‌هاي ديگر هم در خصوص جهاد و انفاق في سبيل الله، تدكّراتي آمده ‌بود و گويا ديگر نيازي نبود كه قرآن به ضرورت دفاع تأكيد كند، ولي چگونگي تدارك مالي سپاه همچنان مطرح بوده‌است. در آن زمان هنگام جنگ همة مردم بايد مشاركت مي‌كردند. زيرا بودجه، بيت‌المال، ارتش، سرباز يا اصلاً دولتي وجود نداشت. هر زمان جنگي رخ مي داد، همه مردم بايد بودجة جنگ و مخارج خانوادة آنها مجاهدان را تأمين مي‌كردند.

عنوان و واژه "سبيل الله" در قرآن يك واژة نظامي جهادي است. "انفاق في سبيل الله" يعني خرج كردن براي دفاع از موجوديت خود، در حاليكه بعضي‌ها فكر مي‌كنند كارهايي مثل تعليم علم و يا كمك به فقيران انفاق في سبيل الله محسوب مي شود، ولي از هفتاد و سه چهار باري كه جمله : "في سبيل الله" در قرآن آمده‌است، به جز يكي دو مورد، بقيه به طور واضح در متن آيات دفاعي قرار گرفته‌اند.

شأن نزول هر سوره در فهم محتواي آن تأثير به سزايي دارد. ۶آية ابتداي اين سوره در خصوص مباني توحيدي است. انسان زماني مي‌تواند دفاع و جانبازي كند كه ديدگاه مستحكمي در مورد انسان‌شناسي و جهان‌شناسي داشته‌باشد.

مولوي مي‌گويد:

نبرد عشق را جز عشق ديگر چرا ياري نجوئي زو نكوتر

اگر عشق قويتري در درون انسان شكل نگرفته‌باشد، مگر مي‌شود با عشق به همسر و فرزند و مال و منال از جان خود گذشت كرد؟

آغاز اين سوره از آن عشق سخن مي‌گويد:

آية۱: سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
تمامي آنچه در آسمانها و زمين‌اند براي خدا تسبيح مي‌كنند. در اينجا ضمير "ما" به كار رفته است، بعضي موارد "من في السموات" مي‌گويد. "مَن" موجودات صاحب شعورند، ولي "ما" كل سيستم و نظامات هستي را در بر دارد. تسبيح يعني شناوري و حركت به سمت يك هدف و مقصد مشخص، حركت و تلاش براي انجام كار مثبت و يا برطرف كردن عيب و نقصي از سيستم. پس در جهان هستي همة اعضاء، خدمتگزاران اين سيستم و در خدمت مشيت الله هستند.

وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ:
و او عزيز و حكيم است. در فارسي "عزيز" را مهربان ترجمه مي كنند، ولي در زبان عربي به زمين بلندي كه آب آن را فرا نمي‌گيرد "عِزاز" گفته مي‌شود. پادشاهان را هم "عزيز" مي‌گويند، يعني ابرقدرت و شكست‌ناپذير، يعني كسي كه قدرتش از همه بالاتر است. پس خدايي كه همه در خدمت مشيّت او هستند، از همه‌چيز فراتر است. اما از آنجايي كه معمولاً صاحبان قدرت و پادشاهان ظالم و ديكتاتور هستند، بعد از صفت عزيز، صفت حكيم را هم اضافه مي‌كند، يعني عزيزي كه كارهايش از روي حكمت است و ابرقدرتي كه فرزانه است.

آية۲: لهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
او تنها مالك آسمانها و زمين است، مرگ و حيات به دست اوست. خدا بر هر چيزي اندازه‌گذار است. "لام" در ابتداي آيه انحصار را مي‌رساند. يعني فقط خدا مالك هستي است و هيچكس مالكيت مستقلي ندارد. اگر اين جمله انحصاري به كار نرفته‌بود، تصور مي‌شد خدا تنها اداره‌كننده و نظام‌دهنده است، ولي خدا فقط مدير جهان نيست، بلكه مالك نيز هست. مالكيت او قراردادي است يا ذاتي؟ اگر كسي مالك تام‌الاختيار باشد، مي‌تواند هر تصرّفي در آن بكند ولي اگر آن را اجاره كرده‌باشد، حقي براي تغيير در آن ندارد.

يُحْيِي وَيُمِيتُ:
اين افعال مضارع است يعني به طور استمراري و دائم جريان مرگ و حيات به دست اوست.

وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
خدا بر هر چيز اندازه‌گذار است. "قدير" را قدرت داشتن تصور مي‌كنند، اما اندازه‌گذاري در روابط بين اشياء و قدر و اندازه قرار دادن صحيح‌تراست. همانطور كه مطّلع هستيد، ميليونها سال است كه ميليونها حيوان در درياها و خشكي‌ ها زندگي و همه از هم تغذيه مي‌كنند، ولي نسل هيچيك از آنها از بين نمي‌رود. همچنين نظم سلولي بدن ما هيچگاه به هم نمي‌خورد و روي اندازه و ميزان معيّني قرار دارد. مرگ و حيات نيز روي نظاماتي است. در واقع يك نظم شگفتي سراسر جهان را فرا گرفته‌است كه بر اساس قدر و اندازه و هندسه معيني است.
مرگ را هم خدا خلق كرده است. مرگ، مثل تاريكي نيست كه با خاموش كردن چراغ احساس شود. مي‌گويد: "خَلَقَ المَوتَ وَ الحَياةَ": يعني خداوند مرگ و حيات را خلق كرده‌است. مرگ، عدم نيست. مرگ مخلوق و براي خود يك مرحله است . كرم ابريشم مدّتي در پيله قرار دارد و بعد به پروانه تبديل مي‌شود، ولي ما مدّتي را كه در پيله قرار دارد مرگ تصور مي‌كنيم. در حالي كه ما از تحولات فيزيكي و شيميايي آن غافل هستيم

آية۳: هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ
خدا اوّل و آخر است. اوّل يعني چه؟ يعني آنچه قبل ندارد، ازل و ابد است. نه اوّلي كه ما تصور مي‌كنيم. خدا انتها و حدّي ندارد. احاديث زيادي اين مفهوم را كه شايد درك آن براي ما مشكل باشد باز كرده‌اند.

" وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ :
خدا هم ظاهر است و هم باطن. ظاهر است  نه به اين معني كه از جايي ظاهر شده‌باشد، مثل خورشيد كه پنهان بوده و حالا ظاهر مي‌شود. و باطن است نه به اين معني كه چيزي او را پوشانده‌باشد. اين نوع ظاهر و باطن در حدّ فهم و درك و در عالم ماست ولي اول و آخر بودن خدا وراي اين ظاهر و باطن‌هاست.

" وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ :
خدايي كه هم اوّل و هم آخر، هم ازل است و هم ابد، هم ظاهر است و هم باطن، پس همه‌چيز را مي‌داند و چيزي از او مخفي نيست. خدايي با اين ويژگيها، كه اداره‌كننده است، قدرت دارد، مالك است و دائماً ايجاد كننده و مولّد است، اندازه‌گذار و نظم دهنده است، بي‌نهايت است، از نظر زمان و مكان و ماده و روح و هر چيزي و به همه‌چيز نيز علم دارد، حالا مي‌آفريند.

آية۴: هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
خدا آسمانها و زمين را در شش مرحله و شش يوم آفريده‌است. منظور از "يوم" شبانه‌روز نيست، بلكه شايد اين ادوار ميليونها سال طول كشيده‌باشد. مثل مراحل آموزشي مدرسه يا ادواري كه جنين در رحم مادر ي مي كند، عَلَقه، و مضغه و غيره. ادواري است به هم پيوسته كه هر كدام با يك جهش انجام شده تا به مرحلة بعدي برسد.

ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ :
عرش به سقف مي‌گويند. "عريشه" يعني سقف بلند. از آنجا كه سقف، همه‌چيز را تحت پوشش خود مي‌گيرد، مفهوم سلطه و در برگيري دارد. به تختهاي سلطنتي نيز عرش مي‌گويند، يعني ميز بلند. اين يكي از تعابير اصطلاحي و كنايه‌اي قرآن است. يعني بعد از اينكه مراحل شش‌ گانة خلقت زمين و آسمانها گذشت، خداوند بر عرش مستولي شد، يعني خداوند ادارة اين جهان را كه به كمال وجودي خود رسيده بود ، بر عهده‌گرفت و به جريان انداخت.
بچه هم زماني كه در رحم مادر است مراحل تكاملي را طي مي‌كند و سپس به دنيا آمده و دوره‌اي را طي مي‌كند. خدا همين طوري خلق نكرده است.

يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ :
خدا هر چيزي را كه در زمين نفوذ مي‌كند مي‌داند. "يَلِجُ" از مصدر "ايلاج" مي‌آيد، يعني آب باران قطره قطره (نه ناگهاني كه خاك را بشويد) در دل زمين فرو مي‌رود و اين چيزي است كه ما نمي‌بينيم و تنها خدا به آن علم دارد.

وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا :
آبي هم كه از زمين بيرون مي‌آيد، چشمه، قنات و رودخانه، آنها را هم ميداند.

وَمَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاء :
و باراني را هم كه از آسمان فرو مي‌ريزد ميداند.

وَمَا يَعْرُجُ فِيهاَ :
 و آن چيزي را كه به آسمان عروج مي‌كند، يعني تبخير آب يا عناصر ديگر (اكسيژن، ازت و ...) آن را هم مي‌داند. يعني از بالا رفتن ذرات تبخير شده آب اقيانوسها است مطّلع است. خداوند با همة پديده‌هاي طبيعت همراه است. خدايي كه زير زمين و بالاي زمين را ميداند، نفوذ آب در پائين و عروج آب به بالا را مي‌داند. آيا با ما نيست و از كار ما خبر ندارد؟

و هُوَ مَعَكُم
خدا با شماست و در شماست و از شما جدا نيست. به علم خدا در تمام ذرات هستي نگاه كنيد. چطور خدا با شما نيست؟ يقين كردن به اينكه خدا با ماست، يكي از مراحل بالاي ايماني است. البته هيچكدام ما منكر آن نيستيم، ولي ناخودآگاه، همانطور كه اعمالمان از ديگران مخفي است، خداوند را نيز غايب تصور مي كنيم. حتي متوسّل به افراد ديگر مي‌شويم كه بين ما و خداوند واسطه شوند! نميدانيم كه خداوند از قلبمان به ما نزديكتر است و قبل از اينكه احساس كنيم، او احساس ما را فهميده‌است، ولي بايد آن را لمس كرده و باور كنيم كه خداوند ناظر بر همة اعمال ما هست.
خداوند فرموده هر وقت مرا احساس كرده و در ذهنت ياد كني، مرا يافته‌اي. يعني فاصله‌اي نيست. همين كه تو احساس كني، رسيده‌اي. فاصله، خود ما هستيم كه اين پرده و حجاب را گذاشته‌ايم. اگر پرده را كنار بزنيم، او را رؤيت مي‌كنيم. او هيچ وقت از ما مخفي نبوده كه حالا خودش را به ما نشان بدهد! اين ما هستيم كه مخفي شده‌ايم.

َاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
 و بدانيد كه خدا آنچه را كه شما انجام مي‌دهيد مي‌بيند. "بصير" مبالغة "بَصَرَ" است. يعني او به شدت بيناست. شما در منظر و مرآي خداوند هستيد.

آيه ۵ : لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
"لَهُ" انحصار را مي‌رساند، يعني منحصراً و فقط او مالك آسمانها و زمين و جهان هستي است. وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الأمُورُ ": همة كارها به سوي او بر مي‌گردد. اين جمله در آية دوّم هم تكرار شده‌بود، ولي با دو نتيجة متفاوت؛ در آية دوّم منظور از مالكيت، تصرّف حياتي است، يعني مرگ و حيات و اندازه‌گذاري جهان ،ولي در اين آيه نتيجة ديگـــري از مالكيت مطلق خداوند نشان مي‌دهد. نشان مي‌دهد كه همة امور به او برمي‌گردد. يعني فرمانها و نظامات همه يكجا به او برمي‌گردد و از اين سيستم بيرون نمي‌رود. در واقع تمركز سيستم مديريت جهان را بيان مي‌كند. حالا كه همه‌چيز به خدا برمي‌گردد آيا ما به خدا بر نمي‌گرديم؟ "اِنّا لِلهِ و اِنا اِلَيهِ راجِعونَ" نيست؟ يا "اِليَه تُرجَِعُ الاُُمورِ" نيست؟. وقتي كه همة امور و نظامات به او منتهي مي‌شود، پس كجا مي‌توان رفت؟ مگر راهي و مقصدي ديگر در دنيا وجود دارد؟ اينجا زمينه‌هاي مسئله بازگشت و معاد را براي ما مطرح مي‌كند.

آية۶: يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ
نه تنها باران قطره قطره در دل زمين فرو مي‌رود و آرام آرام بخارها و عناصر سبك‌تر بالا مي‌روند، شب و روز هم همين طور است.

"ايلاج" تدريج نفوذ شب و روز را مي‌گويد. ناگهان روز و ناگهان شب نمي‌شود. اين سيستم، آرام آرام تغيير كرده و بدون اينكه ما متوجه شويم روز و شب اتفاق مي‌اُفتد. اگر تغييرات شب و روز ناگهاني بود، حيات به كلّي متلاشي مي‌شد و طوفان تمام نظامات كرة زمين را به هم مي‌زد.

 وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
خدا عليم است به ذات صدور. ذات، يعني صاحب. سينه‌هاي ما صاحب چه خبرهائي ‌است؟ صاحب همة صفات مثبت و منفي، كه همان ذات الصّدور ماست كه خداوند به عمق آن آگاهي دارد. بعضي‌ها ذات را به معني فلسفي آن يعني ماهيت گرفته‌اند، ولي در قرآن به آن معني نيست. ذات، مالكيت و دارا بودن را مي‌رساند.
تا اينجا مقدمات توحيدي سوره بود.

وقتي اين پيامها به مسلمانان داده مي‌شد، تدارك مالي سپاه براي آنها آسان مي‌شد. پس ابتدا بايد افق ديد انسانها تغيير كند و بالا رود تا آمادة خرج كردن شوند.
رو
زي پيامبر در جمع مسلمانان دربارة ارزش ايمان صحبت مي‌كرد. پرسيدند آيا از ايمان فرشتگان سخن مي‌گوئيد؟ فرمود نه، آنها كه در تقرب خدا هستند. پرسيدند آيا ايمان پيامبران را مي‌گوئيد؟ گفتند خير، پيامبران كه وحي بر آنها نازل مي‌شد. پرسيدند شايد منظورتان ايمان ماست؟ گفتند من در ميان شما هستم. وقتي پيامبري معاصر آدمياني باشد، ايمان آوردن چندان دشوار نيست. پرسيدند پس منظور شما چه كساني هستند؟ گفتند كساني كه بعداً مي‌آيند و هيچكدام از اين آموزشها و تربيت ها را نديده‌اند ولي در اين كتاب تعمّق مي‌كنند و با تدبّر در آيات خدا و در طبيعت پيرامونشان، ايماني قوي پيدا مي‌كنند. "يتعمقون": آنها اهل تعمق هستند. اشارة پيامبر به آيندگان است كه با چراغ علم، آيات خدا را بهتر مي‌توانند باور كنند.

حال با آن مقدمات مي‌گويد: " آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ": ايمان بياوريد، باور كنيد خدا و رسول او را. نمي‌گويد من را، چون اينجا من مطرح نيست، رسول خدا كسي است كه از ناحية خدا مأموريت دارد و پيام او را مي‌گويد. مراسله يعني نامه‌نگاري. مي‌فرمايد: من و كسي را كه پيام او را مي‌آوردم، باور كنيد.
" وَأَنفِقُوا ": و خرج كنيد، " مِمَّا جَعَلَكُم مُّسْتَخْلَفِينَ فِيهِ ": از آن چيزهايي كه دست به دست مي‌گردد. "مُسْتَخلَف" باب استفعال خليفه است. يعني امكانات دنيوي دست به دست مي‌گردد. اين قدرتها و حكومتها نيز مي‌گذرد ولي هر كسي كه به قدرت مي‌رسد فكر مي‌كند كه براي هميشه مالك آنست. اگر اينها مي‌ماندند كه به او نمي‌رسيد.

اموال نيز براي ما خليفه هستند و در حال گردش‌اند و مال ما نيستند. اينها دست ديگري بوده و حالا چند صباحي به دست ما رسيده، بعد هم به ديگري خواهد رسيد. پس ما خليفه هستيم. خليفه به معناي "بعدي" است و از خَلَفَ مي‌آيد در مقابل سَلَفَ كه به معناي قبلي است.

فَالَْذينَ ءَامَنوُا مِنْكُم و اَنفَقوا لَهُم اَجرٌ كَبيرٌ
آنهايي كه ايمان دارند و انفاق مي‌كنند اجركبيري خواهند داشت. كلمة "لَهُم" كه در جلوي "اَجراً كبير" آمده، اجر كبير را به انسانهايي كه نه تنها ايمان دارند، بلكه انفاق نيز مي‌كنند، اختصاص داده است.
"انفاق" يعني خلل و فرج، شكاف‌ها و سوراخها را پر كردن. سوراخ موش را در زمين نَفَقَ مي‌گويند. به قول دكتر شريعتي ،"انفاق" يعني حفره‌ها و نيازهاي جامعه را پر كردن.

آيه۸: وَمَا لَكُمْ لَا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ
پس چرا به الله ايمان نمي‌آوريد؟ اين را به چه كساني مي‌گويد؟ به مسلمانان مي‌گويد. ولي آنها كه ايمان آورده‌اند، منظور كدام ايمان است؟ اينها را كه به كفّار نمي‌گويد. چرا ايمان نمي‌آوريد و در محيط امن نمي‌آييد؟

 وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكُمْ
رسول هم كه مرتّب شما را دعوت مي‌كند كه به ربّتان ايمان بياوريد.

وَ وَقَدْ أَخَذَ مِيثَاقَكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
اگر ايمان داريد، خدا از شما ميثاق گرفته‌است، ميثاق فطري و عقلي. يعني اگر تو ايمان داري بايد بداني كه هم خدا و هم رسول گفته‌اند و هم وجدانت مي‌گويد. اين موضوع در فطرت تو هست.

آيه۹:  هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ عَلَى عَبْدِهِ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ: او كسي است كه آياتي را بر بنده‌اش نازل مي‌كند. نه اينكه از بالا چيزي بر شما بفرستد، بلكه يعني حقايقي را در حدّ درك و فهم شما پائين مي‌آورد.

 لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور
تا دائماً شما را از انواع تاريكي ‌ها، مثل ترس، جهل، خوف، آز، طمع، رياكاري و ... به سوي نور واحد ببرد.

در اين سوره پس از سورة نور، از نظر آماري بيشترين تعداد واژة نور به كار رفته‌است. در سورة نور ۷ بار و در اين سوره ۵ بار كلمه "نور" آمده‌است.
منظور از نور، نور خورشيد نيست كه همه‌جا را روشن مي‌كند، بلكه نور اعمال نيك آدمي است. روشنيِ ناشي از هدايت است. اعمال نيك انسان نور دارد.

 وَإِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ
خدا خيلي به شما رئوف و رحيم است. چون مكانيزم‌هايي قرار داده كه شما را دائماً از تاريكي‌ ها به سوي نور هدايت مي‌كند. اين از رحمت و رأفت او ناشي مي‌شود. بار ديگر سئوال مي‌كند پس مشكلتان چيست؟ چه گرفتاري داريد؟ شما را چه مي‌شود؟

 وَمَا لَكُمْ أَلَّا تُنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ
چرا انفاق في سبيل الله نمي‌كنيد؟ در زمان پيامبر از چه كساني طلب انفاق براي تدارك جنگ تدافعي مي‌شد؟ از مهاجريني كه با دست خالي از مكّه به مدينه مهاجرت كرده‌بودند، از انصار كه هر چه داشتند با مهاجرين نصف كرده بودند. در يكي از جنگها جيرة هر نفر روزي يك خرما بود كه در روزهاي آخر آنهم نبود. آنها در آن زمان مأمور انفاق از هر چه داشتند ‌بودند.

 وَلِلَّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
ميراث آسمانها و زمين از آن خداست.

در سورة "الرحمن" مي‌گويد "يَرِثُ فِي الاَرضِ": همه‌چيز كه در روي زمين است در دست و نظام خداوند است. اوست كه به ديگري مي‌دهد. مي‌گويد مگر اموالت را با خود به گور مي‌بري؟ ميراث آسمان‌ها و زمين از آن خداوند است. اگر انسان‌ها به اين موضوع فكر كنند آيا باز هم مي‌توانند به مادّيات بچسبند؟ اين ماديّات از ديگري به من رسيده و از من به ديگري خواهد‌رسيد.

لَا يَسْتَوِي مِنكُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ
اين دو گروه با هم مساوي نيستند، آنها كه قبل از پيروزي خرج كنند، و بجنگند،

 أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا
آنها به مراتب درجة بالاتري دارند نسبت به كساني كه زماني مي‌آيند و مي‌جنگند كه ديگر مشكلات حل شده و نگراني وجود ندارد.
هميشه در شرايط سخت و بحراني است كه از خود مايه گذاشتن ارزش فوق‌العاده دارد.

 وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى
خدا هر دو دسته را پاداش نيك داده‌است.
اين از آيات عجيب قرآن است، دو بار اين مطلب در قرآن آمده‌است. مرحوم پدر مي‌گفتند اين آيات باعث تعجّب من مي‌شود كه چرا خداوند هم آنهايي را كه حاضرند از جان و مالشان در راه خدا بگذرند و همه‌گونه فداكاري كنند و هم مؤمنيني را كه قائد، يعني خانه‌نشين هستند و مبارزه نمي‌كنند، وعده پاداش نيك داده و دسته دوم را محكوم نكرده است ؟ ايشان اضافه مي‌كردند شايد دليلش دليلش اين باشد كه خداوند مثل ما انسانها مطلق‌نگر نيست. گرچه گروه اوّل اجر بسيار عظيم‌تري نزد خداوند دارند، ولي كسي را هم كه كمك ناچيز مي‌كند مي‌پذيرد. همين كه از مومنين هستند دست رد به سينه آنها زده نميشود.

 وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ

آيه۱۱: مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا
كيست كه به من قرض بدهد؟ خدا خودش همة‌چيز را به ما داده و حالا مي‌گويد آن چيزي را كه به شما دادم به من قرض بدهيد. "قرضاً حَسَناً": قرض الحسنه، قرضي نيكو كه منّت نگذاري و اذيت در آن نباشد.

 فَيُضَاعِفَهُ لَهُ
"اَضعاف" يعني خداوند هزاران برابر به تو مي‌دهد. اين تشويقي براي ماست كه ياد بگيريم و قرض بدهيم. "مقراض" يعني قيچي‌ كه با آن پشم گوسفندان را مي‌بُرند. منظور اينست كه چيزهاي اضافي را ببريد و خود را سبك كنيد.
خداوند نه تنها چند برابر مي‌دهد، " وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ ": بلكه اجر كريمي هم خواهد داد. اجر كريم با اجر مادي تفاوت مي‌كند كه در آيات بعد توضيح مي‌دهد.
تا اين آيه راجع به دنيا بود. از اين به بعد وارد آخرت مي‌شود.

آية۱۲: يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ
روزي كه مي‌بيني مردان و زنان مؤمن ... در اين سوره منافقين و منافقات هر دو با هم آمده‌اند. آنها افراد بي‌دين نيستند، بلكه مؤمنيني هستند كه انفاق نمي‌كنند. منافق يعني كسي كه سوراخ فرار دارد، مثل موش كه وقتي دنبالش مي‌كنند از يك سوراخ به سوراخ ديگري مي‌گريزد.

انفاق را در اين سوره صدقه مي‌گويد. يعني صدق ايمان تو با خرج كردن ثابت مي‌شود. اسم ديگر انفاق صدقات است. يعني آن چيزهايي كه صداقت ايمان تو را ثابت مي‌كند. اين سوره مؤمنين را به دو گروه تقسيم كرده‌است، يكي مصدّقات و ديگر منافقين كه چهرة ظاهري ايماني دارند ولي عملاً ايمان ندارند و انفاق نمي‌كنند. ما فكر مي‌كنيم انفاق فقط براي مردان است كه كار و درآمد دارند، ولي در اين سوره همه‌جا هر دو گروه مرد و زن را در كنار هم بيان كرده‌است. پس هر دو در تدارك انفاق، چه در جبهه و چه پشت جبهه و چه در تربيت فرزندانشان، مشاركت دارند.

 يَسْعَى نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِم
منظور از نور در اينجا مفهوم كنايي آنست. چون نور دلالت بر رهگشايي دارد و هميشه راه را باز مي‌كند تا انسان به اهداف خود رسيده و پيشرفت كند، در آخرت هم به گونه‌اي ديگر مي‌خواهد راهش روشن شود و جلو برود.
"يَسعي" به سرعت رفتن و شتاب را مي‌رساند. مثل نورافكن كه به سرعت جلو شما را روشن مي‌كند. مي‌گويد نور آنها راهشان را روشن مي‌كند. به هر حال انسان متوقّف نيست، آنجا هم حركت است.

"يَمين" واژه‌اي است كه خجستگي و پاكي را نشان مي‌دهد. سمت راستشان را روشن مي‌كند، يعني راه رسيدن به كمال و رشد را به آنها نشان مي‌دهد. بعضي مي‌گويند نور هر كسي به نسبت ايمانش است. خلاصه اينكه عدّه‌اي راهشان در آخرت روشن است.

 بُشْرَاكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا
آفرين بر شما، بشارت باد بر شما اين بهشتي كه نهرها از زير آن جاريست. منظور از بهشتي كه همواره از زير آن نهرها جاريست، اين است كه عامل حيات‌بخش اين شرايط هميشه وجود دارد و حيات سبز و خرّمي كه همواره آب آن جاريست . اين تشبيه در تناسب با شرايط سخت و كم‌آبي مردم عربستان بيان شده‌است.
پيام اين آيه مهّم است. پس اين بهشت جاويد و ابدي است.

 ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ
اينست آن فوز عظيم. "مفازه" به بيابان‌هاي سوزان و صحراي خشك عربستان مي‌گويند. عبور از بيابان را "فوز" مي‌گفتند. يعني كسي كه بتواند از اين بيابان با ريگ‌هاي روان و آفتاب استوايي آن بگذرد و زنده بماند به فوز رسيده است . براي زنده ماندن بايد با يك هادي و يا يك بلد كه راه را بشناسد از اين بيابان گذشت. قرآن نيز مي‌گويد پيامبران هادي و بلد راه هستند كه راه‌هاي آسمان را مي‌شناسند، پس از اينها تبعيت كنيد تا به مقصود برسيد.
پس در اينجا "فوز عظيم" يعني بيابان زندگي. يعني كسي كه بتواند به سلامت از شرّ انواع شياطين عبور كند. اين آن رهائيست.

آية يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انظُرُونَا
روزي كه ظاهر نمايان مرد و زن به كساني كه ايمان آوردند مي‌گويند: "انظُرونا"، يك نگاهي به ما بكنيد. يعني نظر لطف و عنايتي به ما بيندازيد. منظورشان اينست كه از نور مؤمنين مسير آنها هم روشن شود. ولي بعضي مي‌گويند: منظور اينست كه يك كمكي هم به ما بكنيد و دست ما را هم بگيريد. بعضي هم مي‌گويند: "انظار" به معني مهلت است. يعني صبر كنيد تا ما هم به شما برسيم. خلاصه اينكه عدّه‌اي كه ايمانشان با عملشان فاصله داشته، به مؤمنين واقعي كه اهل انفاق بودند مي‌گويند يك نگاهي هم به ما كنيد.

 نَقْتَبِسْ مِن نُّورِكُمْ
تا ما از نور شما اقتباس كنيم.

 قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُم
نمي‌گويد آنها مي‌گويند، مي‌گويد به آنها "گفته مي‌شود". بعضي مي‌گويند كه فرشتگان مي‌گويند، يعني محيط مي‌گويد و واقعيت خودش را نشان مي‌دهد.
پشت سرتان را نگاه كنيد، يعني دنيا را. " فَالْتَمِسُوا نُورًا ": نور را بايد از آنجا بخواهيد. التماس باب افتعال است ، يعني لمس كردن. مي‌فهمند كه آنجا مثل دنيا نيست كه پارتي‌بازي باشدو كسي به كمك بيايد. نور را بايد از قبل گرفته باشي. اين نور نور ذاتي است. نور وجود خودت و اعمال توست. اگر تو كار نيكي انجام نداده باشي ،نوري وجود نخواهد داشت. خود نور براي درك و فهم ما يك تمثيل است.

بين اين دو گروه وقتي در حال گفتگو با هم هستند، مانعي زده مي‌شود، " فَضُرِبَ بَيْنَهُم بِسُورٍ ": سور يعني قلعه، ديواري كه ما در فارسي بارو مي‌گوئيم. گردن بند و حلقه را نيز "اسوره" يا "اساور" مي‌گويند، هر چيز كه حالت حلقه داشته‌باشد و محدود كند.

آيا بين اينها ديواري زده‌ مي‌شو&#