`   `
`

شرحى بر سوره سجـــده (۱)


همانطور كه مي‌دانيد , در آغاز ۲۹ سوره از سوره‌هاي قرآن ، حروف مقطعه به كار رفته‌است. سوره‌هايي كه با حروف مقطعه مشترك آغاز مي‌شوند، مباحث مشتركي را عنوان مي‌كنند. حروف مقطعه خلاصه و عصاره‌اي از محتويات سوره‌ها و به اصطلاح "كد" آنها و رمزي بين خداوند و رسول محسوب مي‌شده‌است.

"تنـزيل الكتاب"، تنزيل يعني نازل كردن. تنزيل با انزال يا نزول فرق دارد. نزول، ناگهاني است ولي تنزيل( در باب تفعيل)، به معني نازل كردن تدريجي مي‌باشد. قرآن در طول بيست و سه سال به تدريج نــــازل شده ، امّا روح مطلب و كليّات آن در شب قدر بر پيامبر القاءگشته است.

"لا رَيْبَ فيه" در آن هيچ ريبي نيست (ريب يعني شك و ترديد). اين كتاب، قطعي و حقيقتي مسلم است.

چه كسي اين كتاب را فرستاده‌است؟ "مِنْ رَبِّ الْعالَمين" . رَب يعني صاحب اختيار، گرداننده، رئيس، اداره كننده. ذكر نام "الله" ، هنگام عشق و علاقه و عبادت است و ذكر نام رَب ، يادآور ربّوبيت، سروري و صاحب اختياري. شما ممكن است معلمتان را از زواياي مختلفي ارزيابي كنيد. از يك زاويه او را آدمي خوب و دوست داشتني ببينيد، از زاويه ديگر فردي داراي مسئوليت و اختياري كه دانش‌آموزان را قبول يا رد مي‌كند و از بُعد ديگر ممكن است او را مالك كلاس يا مدرسه هم ببينيد.

شناخت خدا هم از سه بعد است : "قَلْ اَعُوذُ برَبِّ النّاس. مَلِكِ النّاس. اله النّاس"، از سه زوايه به خداوند مي‌توان نگريست؛ ربوبيت ، مالكيت و الوهيت . "ربُوبيّت" اشاره به بُعد رياست دارد، بُعد قدرت و سروري است و با "الوهيت" كه جنبة احساسي و قلبي دارد فرق مي‌كند. بندگان در بعد "الوهيت" خدا را عبادت مي‌كنند، دوستش دارند، او را مي‌پرستند. ولي در بُعد "ربوبيّت" از او اطاعت و فرمان‌بري مي‌كنند. در قرآن بارها جمله "رب العالمين" تكرار شده‌است. بعضي معتقدند منظور از "رب"، صاحب همة عالم‌ها؛ يعني عالم گياهان، حيوانات، انسان‌ها يا عالم زمين و عالم آسمانها مي باشد، ولي اشاره قرآن به "رب العالمين" ، دراكثريت مطلق آيات ، رب انسانها مي باشد . يعني مردم عالم. چون خداوند صاحب اختيار و رئيس و اداره كنندة انسانها است، ربوبيت او ايجاب مي‌كند كه هدايتشان نمايد. مثل پدر و مادري كه موظفند فرزندانشان را رشد داده و تربيت كنند. يعني خدايي كه ربّ همه عالميان است، براي هدايت انسانها اين كتاب را نازل كرده‌است.

امّا مخالفين چه عكس‌العملي دارند؟ "اَمْ يَقُولوُنَ افْتريه"، آنها مي‌گويند پيغمبر اين مطالب را از خودش بافته است. "افتريه" چيزي از خود در آوردن است (من درآوري)، يعني اين حرفها ساخته خودش است. "بَلْ هُوَ الْحَقُّ" در حاليكه اين مطالب حقّ است. باطل و من در آوردي نيست.
از جانب كيست؟ "مِنْ رَبكَ". آن چه بر تو فرستاديم، از جانب پروردگارت است، از ذهنيات خودت تراوش نكرده است. برخي مي‌گويند پيغمبر نابغه اي بوده‌است كه در مشكلات و مسائل زمانة خودش مثل: قتل و غارت، جهل، بدبختي و بيچارگي و در خاك كردن دختران انديشه كرده و براي نجات آنها چنين كتابي را از خودش بافته است. اما قرآن تأكيد مي‌كند اين وحي است، الهام پروردگار است. نه زائيده ذهن نابغة پيامبر!

براي چه؟ هدف اين بوده تا(تو اي پيامبر) مردم را انذار بدهي. انذار يعني آگاهي دادن، بيم دادن از خطر: "لـِِتُنذِرَ". مثل اعلام وضعيت قرمز در حمله‌هاي هوايي. پيامبران آمدند تا اعلام خطر كنند و بگويند چنين زندگي، رفتار، دنياپرستي و تجاوز به حقوق يكديگر خطرناك است.

چه كساني را انذار بدهند؟ "قَوماً" مردمي را كه: "ما اَتيهُم مِن نَذيرمنْ قَبْلكَ". "ما اَتيهم" يعني نيامده براي ايشان، "مِن نذيــر"، هيچ نذيري، هيچ انذار دهنده‌اي، هشدار دهنـده‌اي ،"مِنْ قبلكَ" ، قبل از تو بر آنها نيامده‌است. اين هشدارها براي چيست و به چه هدفي است؟ "لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ" به اين هدف و اميد كه بفهمند و هدايت شوند.

"رَبّ العالَمين" آنكه براي هدايت انسانها اين كتاب را فرستاده‌است كيست؟ "الله الّذي،" همان الله است، مُشركين الله را قبول داشتند، امّا "ربّ" را نمي پذيرفتند . ستيز نمرود با حضرت ابراهيم و ستيز فرعون با حضرت موسي، تماماً درباره "ربوبيت" بود نه "الوهيت". همه انبياء آمدند تا "رب" را ثابت كنند، نه الله را. مردم عموماً الله را بعنوان كسي كه آدميان و جهان را خلق كرده‌ قبول داشتند، ولي سرسپردة رؤسا و قدرتمندان زمان خود بودند و از آنها بيم و به آنها اميد داشتند. در مفهوم "رب" ، سروري و سيادت و رهبري نهفته است كه نفي كننده اربابهاي دنيايي مي‌باشد. در اين آيه مي‌گويد "رب" شما همان الهي است كه "خَلَقَ السَّمواتِ و الْارضَ و بَينَهُما،" آن كسي كه آسمانها و اين عالم بينهايت و كهكشان‌ها را آفريده، زمين و هر چيزي را كه ميان زمين و آسمان است آفريده است.

جمله: "خلق السموات و الارض و ما بينهما في سِتَّة اَيّامٍ" ۷ بار در قرآن تكرار شده كه در هر مورد نتايج مختلفي از آن گرفته شده‌است..

در چه مدّتي خلق كرد؟ "في ستَّة اَيّامٍ". در شش "يوم". منظور از "يوم"، روز بيست و چهار ساعته نيست، در ۶ دوران و يا ۶ مرحله خلقت مزبور انجام شده‌است. از نظر زمين‌شناسي هم اطلاع داريد ادواري كه بر كرة زمين گذشته، چندين ميليارد سال طول كشيده‌است. درست مثل اينكه از مراحل دبستان، دبيرستان، دانشگاه سخن بگوئيم . خود دانشگاه هم مراحل مختلفي دارد ؛ مثل دوره ليسانس ، فوق ليسانس و دكترا. علاوه بر آن ،در اين مراحل تقسيم‌بندي‌هايي (ساليان تحصيلي) نيز وجود دارد كه مراتب تحوّلات كيفي را نشان مي‌دهد. در بعضي از سوره‌هاي قرآن به خصوص سورة فصّلت (آيه۱۰) جزئيات اين مراحل را بيان كرده كه چه تفاوتهايي با يكديگر داشته‌اند.

بعد از اينكه خداوند زمين و آسمانها را در شش مرحله آفريد، "ثم استوي عَلَي الْعَرش،" سپس بر "عَرش" قرار گرفت. "عرش" يك اصطلاح قرآني است، به ميز بزرگ پايه بلند ، مثل ميز پادشاهان و همچنين ميز مديريتي و فرماندهي هم عرش مي‌گويند. به داربست ساختمان‌هاي بلند نيز عرش مي‌گويند. اين يك كنايه و استعاره است. وقتي زمين ساخته شد، خداوند بر عرش قرار گرفت و آسمانها و زمين به جريان افتاد. گوئي مراحل قبلي مقدمه‌سازي‌هايي بوده است كه جهان به راه بيفتد و به كمال برسد. درست مثل اينكه بگوئيم در يك كارخانه‌ اتومبيل‌سازي موتور و اتاق اتومبيل را مي‌سازند و تجهيزاتش را به آن نصب مي‌كنند سپس راننده پشت ماشين مي‌نشيند و آن را به راه مي‌اندازد.

"ما لكم مِن دونه مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفيع" براي شما به جز خدا نه دوستي وجود دارد و نه شفيعي. يعني هر چه هست ولايت خدا است. در اينجا توحيد و ولايت را نشان مي‌دهد و تأكيد مي‌كند كه شفيعي به جز خدا نداريد. اين باورها مربوط به دوره‌اي است كه مردم معتقد به شفاعت فرشتگان بودند. مسئله شفاعت در زمان ما به عنوان نقش واسطگي پيامبر يا امامان در آخرت مطرح مي‌شود، در حالي كه آيات شفاعت در قرآن در ارتباط با اعتقادات مردم معاصر پيامبر مطرح شده است. بايد ديد ديدگاه آن مردم درباره شفاعت چه بوده‌است؟ آنها اصلاً باور به آخرت نداشتند كه معتقد به شفاعت در آن روز باشند. مي‌گفتند بشر نمي‌تواند با خدا ارتباط برقرار كند، چه رسد به آنكه به شفاعت پيامبر يا امامي اعتقاد داشته‌باشند. آنها به شفاعت فرشتگان اعتقاد داشتند، آن هم شفاعت در اين دنيا نه در آخرت، و تمام حرف قرآن با آنها همين بود كه آخرتي وجود دارد. منظور آنها از شفاعت در اين دنيا نجات از مشكلات و حوادث طبيعي بوده‌است . مثل: سيل، زلزله، كمبود و خشكسالي، مريضي و انواع گرفتاري ها. مي‌گفتند در اين گرفتاريها بايد به فرشتگان متوسل شد. امّا چون آنها قابل رؤيت نيستند، بُت‌ها را به نام آنها مي‌ساختند. قرآن از زبان مشركين نقل مي‌كند: "هوءلاء شُفَعائُنا عِند الله" اين بت‌ها شفيعان ما نزد الله هستند. پس الله را قبول داشتند و در مورد بت ها مي‌گفتند "ما نَعْبُدُهم" ما اينها را عبادت نمي‌كنيم، "الا ليُقرَبُونَها اِلي الله زلفاً" اينها وسيلة تقرّب ما به سوي الله هستند.

 آيات زيادي در نفي اين ارتباط در قرآن آمده‌است. از جمله در چهار سورة مي‌گويد اگر از آنها سئوال كني چه كسي آسمان و زمين را خلق كرده‌است ؟ حتماً مي‌گويند: الله! اگر سئوال كني چه كسي شما را خلق كرده‌است؟ حتماً مي‌گويند: الله (زخرف ۸۷) و يا چه كسي باران حيات بخش را نازل مي كند؟ حتماً مي‌گويند: الله (عنكبوت ۶۳). اينها در قرآن به تفصيل آمده‌است. قرآن مي‌گويد ولايت و شفاعت از آنِ خداست. خداست كه اين قوانين و مقررات را قرار داده‌. آياتِ شفاعت اغلب در رابطه با خلقت مي‌آيد. يعني خدا كمك و ياوري در خلقت نداشته و همه‌چيز را خودش آفريده و عوامل ديگر هم در خدمت خودش بوده‌اند.

"اَفَلا تَتَذَكَّرُون" آيا نمي‌خواهيد بيدار شويد؟ در برخي آيات آمده‌است كه "هيچ ولايتي و هيچ شفاعتي نيست مگر به وسيله خدا". يعني اگر شفاعتي هم براي فرشتگان قرار داده، به اراده خودش است. مي‌گويد: شفاعت به اختيار شما نيست. شَفْع به معناي واسطة وقوع (انجام) كاري است. خداوند براي نزول باران فرشتگان و نيروهايي قرار داده است. اينها شفيع باران هستند. اين قانون را چه كسي گذاشته‌است؟ چه كسي اين نقش و مأموريت را داده‌است؟ فرشتگان هر كدام مسئوليت كاري را در جهان به عهده دارند. در قرآن آمده‌است: "مَنْ يَشفَع شفاعه حَسَنَة" يعني هر كسي كار خوبي را شفاعت كند، بهره‌اي از آن نصيب خودش مي‌شود و بالعكس. شما شفيع شديد يعني چه؟ يعني كمك كرديد تا كار خيري انجام شود. چون در كار خيري شفيع شده‌ايد، بخشي از ثواب آن نيز به شما تعلق مي‌گيرد و يا برعكس. اگر مانع انجام كار خير شديد، در اين صورت شفاعت بَد كرده‌ايد. پس شفاعت يعني به يك عمل كمك كردن، كمك مثبت و يا منفي. در اين جهان فقط خداست كه همه‌چيز را مي‌گرداند. اگر عواملي هستند كه كمك مي‌كنند، خدا به اِذن خودش آنها را، كه در واقع همان فرشتگان هستند، قرار داده‌است. در فرهنگ ديني ما به غلط شفاعت انسانها مطرح شده‌است ، در حاليكه اولاً شفاعتي كه در قرآن آمده‌، شفاعت فرشتگان است ، نه شفاعت پيامبر و امام. ثانياً مربوط به دنياست نه آخرت. قرآن مي‌گويد: "كَمْ مِنْ مَلَكٍ في السموات و الارض لاّ تُغْني شَفاعَتَهُمْ ..." چه بسيار فرشتگاني در آسمانها و زمين كه شفاعتشان سودي براي شما ندارد، مگر خدا خواسته باشد، يعني نقشي كه ايفا مي‌كنند، خدا معين كرده‌است. شما نمي‌توانيد با دعا و درخواست از فرشتگان مشكلتان را حل كنيد. تنهااگر خداوند چنين توانايي را در آنها گذاشته‌باشد آن كار انجام مي‌شود. يعني به اختيار شما و فرشتگان نيست.

"يُدَبِّرُ الْاَمر مِن السَّماءِ اِلَي الاَرض" خدا تدبيـــر مي‌كند، اداره مي‌كند امـــر را، امر يعني ادارة جهان را. "مِنَ السَّماءِ اِلَي الارض" از آسمان به زمين. منظور اينست كه از آسمان تا زمين همه‌چيز را خدا اداره مي‌كند. اگر معناي "مِن" را آغاز بگيريد، يعني از بالا است كه افاضة فيض مي‌شود، يعني خورشيد است كه نور و حرارت مي‌تاباند و از بالاست كه امور زمين تدبير مي‌شود. از مقام بالا كه خدا و فرشتگان هستند و يا از موقعيت بالا. اينكه مي‌گويد از بالا به پائين. مثل مدرسه است كه از سلسله مراتب بالاتر، مدير و معلم به پائين آموزش داده مي‌شود.

"ثَمَّ يُعرجُ اِلَيْه" سپس اين امور بر مي‌گردد به سوي خدا. يعني آن جرياني كه از بالا اداره مي‌شود، به خدا بر مي‌گردد. در قرآن آمده‌است "يَوْم نَطوي الْسَّماءِ" روزي كه آسمان را در هم مي‌پيچيم. "كطي السجل للكتب" همانطور كه طومار كاغذ نوشته را مي‌پيچند و لوله مي‌كنند، همچون طومارهايي كه از طرف پادشاهان در دوران گذشته ابلاغ مي‌شد. "كَما بَدَأنا" همانطور كه آغاز كرديم ،دو مرتبه آن را بر مي‌گردانيم. تئوري "بيگ بنگ" هم مي‌گويد: انفجاري بزرگ صورت گرفت و ناگهان جهان پديد آمد. اتفاقات لحظه‌اي آن را هم محاسبه كرده‌اند كه مثلاً در ثانيه‌هاي اوليه چگونه كهكشان‌ها به وجود آمدند يا در يك دقيقة اوّل، در يك ساعت اوّل، چه اتفاقاتي افتاد. قرآن هم همينطور مي‌گويد: ما آغاز كرديم و دو مرتبه جمع مي‌كنيم و روز از نو ، روزي از نو.

"يُدَبِّرُ الْاَمر مِن السَّماءِ اِلَي الاَرض" خدا تدبيـــر مي‌كند، اداره مي‌كند امـــر را، امر يعني ادارة جهان را. "مِنَ السَّماءِ اِلَي الارض" از آسمان به زمين. منظور اينست كه از آسمان تا زمين همه‌چيز را خدا اداره مي‌كند. اگر معناي "مِن" را آغاز بگيريد، يعني از بالا است كه افاضة فيض مي‌شود، يعني خورشيد است كه نور و حرارت مي‌تاباند و از بالاست كه امور زمين تدبير مي‌شود. از مقام بالا كه خدا و فرشتگان هستند و يا از موقعيت بالا. اينكه مي‌گويد از بالا به پائين. مثل مدرسه است كه از سلسله مراتب بالاتر، مدير و معلم به پائين آموزش داده مي‌شود.

"ثَمَّ يُعرجُ اِلَيْه" سپس اين امور بر مي‌گردد به سوي خدا. يعني آن جرياني كه از بالا اداره مي‌شود، به خدا بر مي‌گردد. در قرآن آمده‌است "يَوْم نَطوي الْسَّماءِ" روزي كه آسمان را در هم مي‌پيچيم. "كطي السجل للكتب" همانطور كه طومار كاغذ نوشته را مي‌پيچند و لوله مي‌كنند، همچون طومارهايي كه از طرف پادشاهان در دوران گذشته ابلاغ مي‌شد. "كَما بَدَأنا" همانطور كه آغاز كرديم ،دو مرتبه آن را بر مي‌گردانيم. تئوري "بيگ بنگ" هم مي‌گويد: انفجاري بزرگ صورت گرفت و ناگهان جهان پديد آمد. اتفاقات لحظه‌اي آن را هم محاسبه كرده‌اند كه مثلاً در ثانيه‌هاي اوليه چگونه كهكشان‌ها به وجود آمدند يا در يك دقيقة اوّل، در يك ساعت اوّل، چه اتفاقاتي افتاد. قرآن هم همينطور مي‌گويد: ما آغاز كرديم و دو مرتبه جمع مي‌كنيم و روز از نو ، روزي از نو.

اين واقعه چه زماني خواهد بود؟ "في يَوْمٍ" در روزي كه "كانَ مِقداره الف سَنَةٍ ممّا تعدّون" مقدار آن روز، هزار سال شمارش شماست. يعني آن روزي كه اين تحوّل انجام مي‌شود، مثل هزار سال شما است. آيا منظور اينست كه پديده قيامت هزار سال طول مي‌كشد؟ يا تا وقوع آن روز هزار سال فاصله است؟ بعضي دنبال اين مسئله رفته‌اند تا بفهمند منظور از ۱۰۰۰ سال چيست؟ در حاليكه معلوم نيست منظور از هزار، الزاماً عدد هزار باشد. همانطور كه درباره عدد هفت در قرآن آمده‌است: اگر همة جنگلهاي زمين قلم مي‌شدند و همة اقيانوس‌ها هم مركب و هفت دريا هم به ياري مي‌آمدند، كلمات خدا تمام نمي‌شد. منظور از عدد هفت در اينجا كثرت است . آيا اگر هشت دريا مي‌شد مُشكل حل مي‌گرديد؟! ما در زبان فارسي هم مي‌گوئيم صد دفعه آمدم نبودي، منظور اين نيست كه واقعا صد بار آمده‌باشيم، چه بسا اينها اصطلاحات قومي باشد. شايد با عدد هزار مي‌خواهد عددي بزرگ و بي‌نهايت را نشان دهد. اگر مي‌گفت ميليون، بيليون سال، و يا بي‌نهايت، در آن دوران كسي اين اعداد را نمي‌شناخت. بهائي‌ها به اين عدد استناد كرده‌اند و گفته‌اند منظور از "اَمر"، مسئله دين و نبوّت است. يعني هر هزار سال ما يك پيامبري مي‌فرستيم. حالا كه "علي محمد باب" يا "بهاءالله" آمده اند، دورة محمد(ص) تمام شده‌است. در حاليكه اگر عُمر علي محمّد باب را هم حساب كنيم ،از موقعي كه دعوتش را علني كرد، هزار و دويست و هفتاد و خُرده‌اي سال مي‌گذرد ! همين طور دوران پيامبران سابق. فاصلة حضرت‌ابراهيم تا حضرت ‌موسي حدود ۵۰۰ سال بود. فاصلة حضرت موسي تا حضرت عيسي حدود ۱۶۰۰ سال بوده‌است. فاصلة حضرت عيسي تا پيامبر ما نيز حدود ۶۰۰ سال بوده است. مي‌بينيد كه با هيچكدام نمي‌خواند. بُعدِ زماني بُعدِ بسيار پيچيده‌اي است. شما با آن دنياي محدود خودتان قضاوت نكنيد. حالا براي ما دركش كمي ساده‌تر است. مثلاً اگر عظمت كهكشانها را در نظر بگيريم و بخواهيم به نزديكترين كهكشان ،آنهم با سرعت نور سفر كنيم (يعني سيصد هزار كيلومتر در ثانيه) ميليونها سال طول مي‌كشد تا از كهكشان راه شيري كه در آن قرار داريم، خارج شويم. فاصله كهكشان‌ها با يكديگر بعضاً ميليون‌‌ها سال نوري است. سال نوري كه ۸ دقيقه‌اش فاصله خورشيد با زمين است قابل تصوّر براي ما نيست.

 "ذلِكَ عالم الغيب وَ الشَّهادة" اينست آن دانايِ آنچه غايب است و آنچه مشهود است. "الْعَزيزُ الرَّحيم" هم صاحب عزّت است و هم رحيم است. اين خدايي كه بي‌كران هستي را اداره مي‌كند و قدرتمند است ، از آنجائي‌كه همة صاحبان عزّت و قدرت معمولاً خشن و سنگدل هستند، مي‌گويد خداوند رحيم است، يعني هم صاحب قدرت بي ‌نهايت است و هم رحمت بي‌نهايت .

"اَلَّذي اَحْسَنَ كُلَّ شئ خَلَقَهُ" همان كسي است كه هر آنچه آفريد، زيبا آفريد. يعني چيزي را ناقص و ناتمام نيافريد. هر چه خلق كرده، عالي و كامل ‌است. "اَحْسَنَ خَلْقَهُ" خلقش را اَحسـن كرد، به بهترين وضعيت ممكـن.

 انسان را چگونه خلق كرد؟ "وَ بَدَا خْلَقَ الاِنْسانِ مِن طينٍ" .آفرينش انسان را از گِل آغاز كرد. عقيده سنّتي اينست كه خداوند مثل مجسمه‌سازها گِلي برداشت ، ورز داد ،حالتي به آن بخشيد ،در آن دميد و آدم شد. ولي اگر به كتاب مرحوم دكتر يدالله سحابي، "خلقت انسان"، كه هم مستند به آيات قرآن است و هم به علوم زمين‌شناسي و زيست شناسي ، مراجعه فرمائيد، متوجه مي‌شويد كه ايشان بيان قرآن را تأييد ‌كننده قانون تكامل انواع مي‌شمارد. مي‌گويند آغاز آفرينش انسان از گِل بوده‌است. يعني حياتي كه در كرة زمين پديد آمده، مراحل اوليه و مقدمات حيات ما بوده‌است. بايد به گذشته‌هاي بسيار بسيار دور باز گرديم و ببينيم اين مراحل چگونه طي شده تا به ما رسيده‌است. به حيات اوّليه خودمان توجّه كنيم، اين نطفه‌اي كه به وجود آمد چطور شد كه به اين وضعيت عظيم و پيچيده امروزي رسيد كه در يك گرم DNA و كروموزوم‌هاي موجود در ژن هاي آن، به اندازه يك بيليون ديسك فشرده (كامپكت) كامپيوتري اطلاعات جمع شده‌است. در واقع در اين ذرة ناديدني، تمام اطلاعات جهان موجود است. اين اطلاعات در درون ژن يك مرتبه به وجود نيامده‌است، سلول اوّليه ، خود يك كُلني بود كه ميليون‌ها موجود زنده در خود نهفته داشت.

حيات و جرقة اوليه زندگي از كجا به وجود آمد؟ قرآن مي‌گويد خدا خلقت شما را از گِل آغاز كرد. دانشمندان طبيعي هم مي‌گويند در كناره‌ اقيانوس‌هاي اوّليه، در تركيبات آلي لجن‌هاي سواحل درياها، تحت تأثير رعد و برق و آذرخش‌هايي كه در دوران اوّليه اتفاق مي‌افتاد، حيات به صورت ساده اوليه خود به وجود آمد .البته ميليون‌ها سال گذشت تا تك سلّولي‌ها، ياخته‌ها و جلبك‌ها در درياها شكل گرفت تا به ماهي‌ها، دوزيستان ها و به مرور زمان به پرندگان و بالاخره به شاخه پستانداران رسيد. آنهم با صدها شعبه و شاخه. بر طبق نظريات دكتر سحابي و ديگر محققين، نوع آدم به هر حال ارتباطي به حلقة حياتي موجودات روي كرة زمين داشته‌ و شاخه و شعبه‌اي از آن بوده‌است .از آن زمان كه خداوند موهبت "اراده و اختيار" را عنايت كرد تاآدم بتواند راه مستقلي را طي كند، انسان پديدار شد و گرنه از نظر فيزيكي و جسمي ، ما روزگاري در عالم حيوانيت بوده‌ايم. حالا هر اسمي مي‌خواهيد روي آن بگذاريد جمجمه‌هاي انسان‌هاي اوّليه گواه نيرومندي بر اين ارتباط است. در اين آية آغاز آفرينش را مي‌گويد .

"ثُم جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالةٍ مِنْ ماءِ مَهينٍ" يعني: «سپس خداوند قرار داد نسل او را (نسل يعني ادامة اين نوع را). "مِنْ سُلالةٍ" يعني چكيده، كشيده‌اي "مِن ماء مهين" از يك آب پست». يعني اين آب پست كه از يك عصاره پيچيده‌اي تشكيل شده‌بود، وسيله و عاملي براي انتقال صفات ژنتيكي شد و نسل انسان را به وجود آورد. در سوره‌هاي مختلف قرآن با تعابير مختلفي به اين مرحله اشاره شده‌است.

"ثُمَّ سَوّنهُ" بعد خدا آن را تسويه كرد. تسويه يعني به كمال رساندن، همة روابط را منظم و متعادل كردن. وقتي به مرحلة تسويه كامل رسيد، "وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوجه" خدا از روح خودش در آن دميد. منظور از روح ، روح حياتي نيست ، چون اين موجود قبلاً حيات داشته‌است، پس خدا چه چيزي از خودش را در آن دميده‌است؟ همة موجودات بر طبق غرايز و فرمان ژنتيكي عمل مي‌كنند و هيچ اراده و اختياري ندارند، ايرادي هم به آنها در مورد اعمالشان نيست، ولي انسان‌ها به علت دارا بودن امانت خدايي، كه همان اراده است، با موجودات ديگر تفاوت بنيادين دارند.

 "وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمعَ وَ الابْصارَ وَ الاَفئدة" خداوند ابزار شناخت گوش، چشم و اَفئدة را به شما عطا فرموده‌است. در آياتي از قرآن به "سَمْع و بَصَر" و در بعضي به"سَمْع و بَصَر و فؤاد" اشاره شده‌است. "فؤاد" همان قلب يا عقل است كه معناي خاصّي از پختگي و كمال دارد. در مفهوم كلمه قلب، دگرگوني و تغيير نهفته‌است. اگر دقّت كنيد، ضمائر آيات اوّليه سوره، به صورت غائب مطرح شده‌است. "جَعَلَ نَسْلَهُ" نسل او را از سلاله‌اي از آب قرار داد. "ثُم َسَويهُ" او را تسويه كرد. "هُ" ضمير غائب است. "نَفَخَ فيه" نيز ضمير غائب است. از" وَ جَعَلَ لَكُم"، مخاطب مي‌شود: براي شما. يعني آن سلسله مراتب و مقدمات براي موجودات ديگري بوده كه پيش زمينه آفرينش شما انسانها شده است. از زماني كه كه خداوند از روحش در اين موجود دميد، نوع شما (انسان) پديد آمد. پس خداوند اينها را مقدمه آفرينش شما قرار داده‌است. منظور اينست كه گوش و چشم حيوانات ظاهري است ،ولي در مورد انسان، به چشم‌ها بصيرت، به گوش حق‌شنوي و به قلب تجزيه و تحليل و درك و فهم عنايت كرده است. يعني ما با چشم و گوشمان از محيط خارج اطلاعات دريافت كرده و با فؤادمان تَعقّل و تجزيه و تحليل كرده و مسير زندگيمان را انتخاب مي‌كنيم. در حاليكه هيچ حيواني اين كارها را نمي‌كند.

"قَليلاً ما تُشكُرون" خيلي كم است آنچه شما شكّر مي‌كنيد. منظور از شُكر، تشكّر لفظي نيست، شُكر يعني بهره‌برداري از نعمت ، يعني اگر خداوند از روحش در ما دميده و ما را با صفات خود آشنا كرده‌، اگر استعدادي در نهاد ما گذاشته‌ تا بتوانيم از فرشتگان برتر آئيم، اگر ما را خليفه زمين ساخته و فرشتگان را بالقوّه در خدمت ما قرار داده تا صفات خدايي پيدا كرده و پيش برويم،...ما از اين همه نعمات بهره درست نمي بريم . لذا مي گويد : "قليلاً ما تُشكُرون" چقدر كم از اين امكانات بهره مي‌بريد. در جايي خواندم كه اينشتين چهار درصد از مغزش را استفاده كرده‌بود! حالا تازه تازه به پيچيدگي‌هاي مغز پي برده اند. بعدها ممكن است با پيشرفت بيشتر علم بفهمند او حتّي چهار در ميليون هم از مغزش استفاده نكرده بوده‌!!اينقدر مغز ما پيچيده است. مثل اينست كه شما از آخرين كامپيوتر موجود فقط استفاده چُرتكه كنيد. در اين آيه مي‌گويد شما از استعداد عظيمي كه با دميدن روح خدا پيدا كرده‌ايد، خيلي كم بهره‌برداري مي‌كنيد و عمرتان را تلف مي‌كنيد. شما مي‌توانيد به مقام‌هاي والاتري برسيد.

"وَقالوا ءاِذا ضَلَلْنا في الارْضِ ءَانّا َْلفي خَلقٍ جَديدٍ" منكران مي‌گويند آيا وقتي ما در زمين گم شديم، يعني مُرديم، پوسيده و خاك شديم و باد و سيل روزگار خاك وجودمان را بُرد و هزاران سال از ما گذشت، " ءَانّاَْلفي خَلقٍ جَديدٍ" مگر ممكن است در يك آفرينش جديد و تازه متولد شويم؟

"بَلْ هُمْ بِلِقاءِرَبِّهِمْ كافِروُن" واقعيت اينست كه آنها لقاء پروردگار را قبول ندارند و باور نمي‌كنند كسي كه در آغاز آنها را از عَدَم آفريده بتواند دوباره بيافريند!

 شما وقتي آهن‌ربا را در سطح خاك قرار دهيد، همة ذرّات موجود در خاك راجذب مي‌كند. براي خدائي كه امثال اين آهن‌رباها، ژن‌رباها، سلول‌رباها را آفريده ، دشوار نيست همة آنها را، به هر كجا كه رفته‌باشند، با نيرويي يا فرماني جمع كند. مي‌گويد اينها كافر و منكر لقاء پروردگار هستند.

"قُلْ يَتَوَفيكُمْ" بگو آن فرشته‌اي كه موكل شماست، عملكرد و وظيفه آن فرشته اين است. مثل جاذبه كه ما را به اين وضعيت روي كره زمين نگه داشته‌، نيروي ديگري هم هست كه نگه‌دارندة حيات ماست و هر وقت ايجاب كند و عمر ما تمام شود، اين نيرو بازپس گرفته مي‌شود. "يَتَوَفيكُم". فوت يعني گرفتن كامل چيزي.

"ثُمَّ اِلَي رَبِّكُمْ تُرجَعُون" سپس برگردانده مي شويد به سوي ربّتان. اگر ملاحظه بفرمائيد، بسياري از مفسّرين يا مترجمين قرآن براي اثبات رستاخيز، پاي روح را وسط مي‌كشند. در حاليكه اينجا صحبت از روح نميكند. در آية قبل هم كه مي‌گويد خدا از روحش در شما دميده‌است. منظور از روح چيزي در مقابل جسم نيست، آن روح از صفات خداست. در اينجا مي‌گويد خدا شما را مي‌گيرد! ما نمي‌دانيم به چه نحوي مي‌گيرد ؟ در بعضي از آيات به جاي كلمه روح مي‌گويد نفس. ولي براي زنده شدن مجدد هيچ جا اسم روح نيامده‌است. چنين نيست كه كسي تصور كند كه با مردن و خاك‌شدن به عدم مي‌رود، نه عدم نيست. جان ما را خداوند مي‌گيرد و نيرويي كه آن را دريافت مي‌كند، "مَلَكُ المَوْت" ناميده مي شود.

البته در بعضي از آيات قرآن گفته خدا جانتان را مي‌گيرد و در بعضي ديگر فرشتگان جانتان را مي‌گيرند. در بعضي جاها نيز گفته مَلَكُ المَوت. اينها با هم تناقضي ندارند. ملك الموت هم يكي از فرشتگان است. پس در واقع خدا جان ما را مي‌گيرد. بعد به سوي خدا بر مي‌گرديم، به سوي ربّمان. مثل تآتر و فيلم، پرده عوض مي شود و صحنة بعد ظاهر مي‌گردد.

 به پيامبر مي‌گويد: "وَلَوْ تَري اِذِ المُجْرِمُون": كاش مي‌ديدي موقعي كه مجرمين، ... مجرم از جَرَم مي‌آيد، يعني انقطاع و بريدگي. مجرم كسي است كه باسيستم قطع رابطه كرده و از خداوند و مردم زمانه بريده است. درختي كه براي زنده ماندن بايد از خاك و آب و خورشيد و هوا تغذيه كند، اگر با يكي از آنها قطع رابطه كند، طبيعتاً خشك خواهد شد. مي‌گويد: كاش مي‌ديدي موقعي كه مجرمين، "ناكِسوا رُءُوسِهِمْ": سرافكنده هستند و سرشان را پائين انداخته‌اند، عِنْدَ رَبِّهِمْ. نزد پروردگارشان و مي گويند: "رَبَّنا اَبْصَرنا وسمعنا": پروردگارا بينا شديم و شنيديم. در آيه ديگري مي‌گويد كه چشم‌ها در آن روز "حديد" است. يعني تيزبين است و غفلت هائي كه مثل پرده جلوي چشم‌ها بود كنار رفته‌است. "فَاْرجِعْنا": پروردگارا ما را به دنيا برگردان. به عمر سابقمان برگردان. "نَعْمَل صالِحاً": كه اينبار كار صالح و شايسته انجام دهيم. "اِنّا مُوقنون": ما ديگر يقين آورديم.

در قرآن آمده‌است اين حرفي است كه از دهانشان در مي‌آيد. مثل دانش‌آموز مردودي كه در آخر سال مي گويد مرا به اوّل سال تحصيلي برگردانيد تا درس بخوانم. چنين چيزي ممكن نيست، عقربة زمان به عقب بر نمي‌گردد.

"وَلَوْشِئنا لا تَينا كُلَّ نَفْسٍ هُديها": اگر ما مي‌خواستيم، "شِئنا"، يعني مشيّت ما ايجاب مي‌كرد، لاتَينا، قطعاً مي‌داديم، كُلَّ نَفْسٍ هُديها: به هر انساني هدايتش را.

اينجا نمي‌گويد كه "من" اگر مي‌خواستم، مي‌گويد "ما" اگر مي‌خواستيم. منظور از "ما"، خدا، فرشتگان و كلّ اين سيستم و نظامي است كه در ج