`   `
`

«هــوٰى» يا «هــدٰى» در كلام وحى

. . . و راسخان ( ريشه داران ) در علم گويند:
بدان باور داريم ، همه كتاب از جانب پروردگار
 ماست ، و تنها خردمندان پذيراي اين پندند.
(آل عمران ۷)


استاد عاليقدر جناب آقاى دكتر سروش

مصاحبه خبرنگار راديو جهاني هلند با جنابعالي را كه تحت عنوان « كلام محمد » منتشر شده بود ، پس از مدتي از انتشار آن خواندم و استقلال رأي و شجاعت علمي شما را در بيان آنچه درست مي پنداريد ستودم ، بي ترديد نظريات شما در مواردي هم كه خلاف باورهاي عمومي است ، از آنجا كه حركت آفرين و انگيزنده ايمان هاي آرام گرفته و ساكت است ، بايد مورد استقبال و استفاده قرار گيرد و صاحبان انديشه را به ميدان تضارب آراء و تبادل افكار فرا خوانده و در جدالي احسن و دعوتي حكيمانه به سوي حقيقت ، فضاي فرهنگي بسته و بي نور جامعه ما را گشايشي بخشد.

اين قلم نيز كه همواره از آثار فكري شما سود برده و گهگاه نيز نقد و نظرياتي تقديم داشته است ، اين بار نيز مي خواهد با طرح سئوالاتي كه از تعارض استنباط خود از كتاب خدا با نظريات اخير جنابعالي ناشي شده است، به بارور شدن اين بحث با بضاعت مزجات خود مددي برساند ، باشد تا به ياري نازل كننده كتاب ، گامي به شناخت كلام وحي نزديك تر شويم.

عرايض بنده پراكنده و از زواياي مختلفي است كه ذيلاً به استحضار مي رساند:
 

گوينده و مخاطب قرآن كيست؟

پاسخ اين سئوال را خارج از بحث هاي كلامي و مجادله هاي لفظي ، به سادگي مي توان با يكبار مرور اين كتاب دريافت كرد. ظاهر قرآن آشكارا نشان ميدهد كه حتي يكبار هم پيامبر سخنگو نيست و حتي يك آيه هم در سراسر قرآن نمي يابيم كه گوينده اش رسول مكرم باشد ! البته ، در مواردي با ذكر : قال الرسول ، اذ تقول و . . . گفتار او نقل شده است ، ولي گوينده آن خداست نه پيامبر ! واين حقيقتاً شگفت آور است.

چند سال قبل ترجمه اي از قرآن را به يك معلم آمريكائي كه پس از وقايع يازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ كنجكاو به محتويات قرآن شده بود ، دادم . اولين سئوالي كه در ديدار بعدي بلافاصله از من كرد ، اين بود كه : « گوينده و مخاطب قرآن كيست ؟ !»

او كه در كتاب مقدس همواره حواريون و نويسندگان بخش هاي مختلف كتاب را « گوينده » مستقيم ( يا از قول حضرت موسي و حضرت عيسي ) يافته بود ، از تنوع و تغيير دائمي گوينده و مخاطب در قرآن ( كه كاملاً مغاير و متفاوت با كتابهاي متداول بشري است ) شگفت زده شده و اين تغيير مستمر ضمائر و زمان (گذشته ، حال و آينده) او را آشفته كرده بود!!

من البته در آنروز پاسخ مختصري به او دادم ، ولي سئوالش همچنان در ذهنم باقي مانده بود تا امروزكه به بركت مصاحبه شما توانستم پاسخ دقيق تري براي آن به شرح ذيل پيدا كنم:

الف : گوينده

قرآن البته « خداي نامه » است و يكسره از قول او با ضمائر متكلم وحده (من) ، متكلم مع الغير ( ما ) يا غائب و در زمان هاي مختلف روايت مي كند ، با اين حال گاهي فرشتگان گوينده مي شوند ، گاهي انبياء ، گاهي هم خود ما ( در سوره حمد ، يا در خلال ربناهاي قرآن ) و بالاخره گاهي هم ابليس !
از آن عجيب تر از آن ؛ در مواردي هم زمين و آسمان و پوست بدن ( فصلت ۱۱ ، ۲۱ و مشابه آن ) گوينده هستند.

ب : مخاطب

تنوع در مخاطبين قرآن به مراتب بيش از گويندگانش است و اين فراگيري و شمول را در هيچ كتاب ديگري نمي بينيم . خودِ همين تغيير دائمي زمان ( ماضي ، مستقبل و حال ) و ضمائر ( همه حالات ششگانه ) و تفاوت مخاطبين ، نشانه خدائي و فرا زماني فرا مكاني بودن آن است كه ديگران را از آوردن مشابهش نا توان مي سازد.

امّا انواع مخاطبين:

• مخاطب قرآن در مواردي ، بخصوص در سالهاي نخست ، شخص پيامبر است يا اهل بيت او . . .  (۱)
• گاهي مخاطب مومنين اند و خدا درباره پيامبر با آنها سخن ميگويد !! در اين حالت آورنده قرآن غائب فرض مي شود.  (۲)
• مردم معاصر پيامبر ( اعم از مومن و كافر و منافق ) مخاطب مستقيم آيات زيادي هستند.
• در بسياري از موارد ، اهل كتاب و بني اسرائيل مخاطب واقع شده اند ، به گونه اي كه انگار اين كتاب براي هدايت آنها و در تائيد و تصديق و تقويت تورات و انجيل نازل شده است.
• « ناس » ، يعني توده هاي مردم ، صرف نظر از ملت و آئين با خطابهاي : يا ايها الناس ( ۱۹ بار ) يا ايها الانسان، يا بني آدم و . . . مخاطبين آيه هاي زيادي هستند. قرآن خود را : « هدي للعالمين » (هدايت براي عالميان) ، « كافه للناس » ( فراگيرنده همه مردم ) ، « نذيراً للبشر» ( هشدار دهنده به بشريت ) و « رحمهً للعالمين » معرفي كرده است.
• مخاطب قرآن گاهي فرشتگان هستند (۳) ، گاهي هم ابليس  (۴)
• زمين و آسمان (۵) و حتي موجودات (۶) نيز گاهي مخاطب قرآن واقع شده اند!

در موارد فوق ، اعم از گوينده يا مخاطب ، خدا به عنوان يكي از دو طرف گفتگو و پيام مطرح است.
عجيب اين كه در آياتي از قرآن خدا نه گوينده است و نه مخاطب ، بلكه آنچه نقل شده « ديالوگ » يا گفتاري است در زمينه هاي زير:

• مكالمه اهل بهشت با يكديگر يا با جهنميان  (۷)
• مكالمه جهنميان با يكديگر يا با بهشتيان  (۸)
• مكالمه فرشتگان با بهشتيان يا جهنميان  (۹)
• مكالمه ابليس با جهنميان ( و بر عكس) (۱۰)

عالم قيامت هنوز رخ نداده است و جز خدا ، كه خالق زمان و مكان و خارج از آن دوست ، كسي نمي تواند ناقل اين احوال و اقوال باشد. چگونه پيامبر محدود در زمان و مكان مي توانسته گوينده اين سخنان باشد؟

همانطور كه گفته شد ، حتي براي نمونه ، يك آيه هم در قرآن نمي بينيم كه پيامبر به زبان خودش ( نه نقل خداوند ) مردم را مخاطب قرار داده باشد. در حاليكه اشعار مولوي و حافظ ، مگر در مواردي نادر ، تماماً سخن مستقيم آنان خطاب به مردم است.

آيات قرآن در پنج زمينه:

۱- گذشته ( تاريخ انبياء و امت هاي پيشين)
۲- حال ( معاصرين پيامبر )
۳ - آينده ( احوالات قيامت )
۴- طبيعت ( آيات خدا در آفاق و انفس )
۵- شريعت ( اصول و قوانين زندگي سالم )

نازل شده و هر سوره اي تركيب و آرايشي از اين هماهنگي را نشان ميدهد.

پيامبر اسلام به دليل « امّي » بودن ، به جز مختصري از مورد سوم ، هيچ اشراف و اطلاعي از اين مجموعه ، نداشته است تا گوينده اين شگفتي ها باشد.
قرآن اصرار دارد بر اين نكته تأكيد كند كه او ( قبل از نزول قرآن ) « نميدانست كتاب چيست و ايمان كدام است ». (۱۱) در عمر خود نه كتابي خوانده و نه خطي نوشته بود (۱۲) و «فقط» از «وحي» تبعيت مي كرد. (۱۳)
 

ديكته كردن قرآن

چگونه ممكن است قرآن كلام پيامبر باشد در حاليكه در اين كتاب ۳۳۲ بار فرمان « قل » ( بگو ) به پيامبر داده شده و او عيناً اين فرمان را با ذكر كلمه « قل » در قرآن آورده است!!
از قزافي ( راست يا دروغ ) نقل شده است كه گفته بود حال كه پيامبر همه اين اوامر را ابلاغ كرده است ، بهتر است براي خلاصه كردن قرآن همه « قل ها » را حذف كنيم !!
باز هم عجيب آن است كه ۳۳۱ بار در اين كتاب سخن ديگران و عموماً مخالفين ( با افعال : قالوا ، يقولون و . . . ) آمده و قرآن با آزاد منشي پند آموزي عيناً گفتار دشمنان خدا و رسول را نقل كرده تا يكطرفه به قاضي نرفته باشد!!

آيا مي توان گفت پيامبر شخصاً خلاف تعاليم خود چنين تصميمي را گرفته بود؟
 

لحن قرآن درباره پيامبر

آنچه برخي از خوانندگان قرآن را به شگفتي ، و برخي از مفسران را به توجيه و تغيير ظاهري برخي آيات وا داشته است ، لحن اين كتاب درباره پيامبران ، به طور اعم و پيامبر مكرم اسلام به طور اخص است ، به طوري كه بيش از تجليل و تمجيد و تحسين ، لحن تذكر و تربيت و تنبيه و حتي تهديد !! دارد. ما معتقد هستيم كه « متولي بايد احترام امام زاده را نگه دارد» ! راستي چرا خدا بندگان برگزيده اش را عتاب و خطاب مي كند و هشدارهاي هراس آور مي دهد؟

• حد اقل چهار بار در موضوعات مربوط به : قضاوت ميان مردم ، تحمل مخالفين ، توحيد و قيامت ، به پيامبر اسلام دستور «استغفار» داده است (۱۴) هر قدر هم در توجيه و تأويل و تغيير معناي متعارف « استغفار ذنوب » تلاش كنيم ، اصل آنرا نمي توانيم انكار نمائيم.
• نوزده بار در قرآن هشدار صبور بودن به پيامبر داده شده است. :
احقاف ۳۵- همچون رسولان داراي اراده صبر كن و بر( ايمان آوردن مخالفان يا عذاب آنان ) طلب شتاب مكن. . .
ص ۱۷- بر آنچه مي گويند صابر باش و بنده ما داود را بياد آر كه ( در تحمل گفتار مخالفين ) نيرومند بود.
قلم ۴۸- در تحقق حكم پروردگارت صابر باش و همچون صاحب الحوت ( يونس ) نباش كه . . .
• ۹ بار خداوند با فرمان « لا تطع » ( مبادا اطاعت كني ) پيامبر را از پيروي كافرين ، منافقان ، غافلان ، اكثريت گمراه و . . . هشدار داده است.
• سوره احزاب كه بخشي از آن درباره پيامبر و اهل بيت آن حضرت است ، با جمله : « اي پيامبر از خدا بپرهيز » « يا ايها النبي اتق الله . . . » آغاز مي گردد.
• اصلاً يك سوره در قرآن با اشاره به « محروم كردن پيامبر بر خود ، آنچه را كه حلال بود ) ! سوره « تحريم » نامگذاري شده است ، تا با مذمتي تلويحي نشان دهد پيامبر اسلام حتي در مورد شخص خود نيز اختيار اِعمال نظر نداشته است ، چه رسد به اصل كتاب ! :
يا ايها النبي لم تحرم ما احل الله لك . . . ( اي پيامبر چرا چيزي را كه خدا بر تو حلال كرده بود بر خود حرام كردي . . . )
• تنها مذمت فوق نيست ، كه در ارتباط حبيب و محبوب صادر مي شود ، سوره اي ديگر به نام « عبس » يك چهره در هم كشيدن ساده پيامبر را در برابر كوري كه مجلس هدايتي مهمي را با خطاب هاي بلند « يا محمد » خود مختل كرده بود ، نامگذاري مي شود و اين نقد را در تاريخ ابدي مي كند!
 

ابطال پذيرى اشارات تاريخى قرآن

جناب دكتر، از آنجائيكه شما در تأئيد نظريه تان اشاره اي به ديدگاه مرحوم طالقاني داشتيد ، عبارت ذيل را كه عيناً در تفسير سوره « عبس » و درباره روي در هم كشيدن رسول آمده باستحضارتان مي رسانم:

«شخص پيامبر اكرم (ص) در طريق رسالت و دعوت آنچنان محكوم و مقدور وحي بوده كه در كمترين انديشه و حركاتش مراقبت مي شده ، و همين دليل قاطع است كه وحي پيامبران از نوع كشف و الهامات عادي نيست و همچنين از مبدء لاشعور كه روان كاوان جديد براي توجيه هر پديده نفساني به آن روي مي آورند و آن را كليد رمز براي گشودن اسرار روحي مي شمارند نمي باشد . . .
مبدء وحي كه در طريق انجام رسالت الهي و پيشرفت آن ، مراقب رسول مسئوول رسالت بود آن چنان كه به انديشه ها و اطوار و حركات ، حتي نگاه ها و خطوط چهره اش عنايت خاص داشت»

جنابعالي اظهار داشته ايد :

« آن چه قرآن درباره وقايع تاريخي ، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني مي گويد ، لزوماً نمي تواند درست باشد.»

در جاي ديگري اضافه كرده ايد:

« اگر قرآن را بخوانيد ، حس مي كنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح ، در حاليكه گاهي اوقات پر ملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معولي است.»

امّا آن چه خداوند « درباره وقايع تاريخي و ساير اديان » در قرآن ذكر كرده است صريحاً مؤكد ساخته كه:

« اينها اخبار غيبي است كه بر پيامبر وحي مي شود ( ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ) نه نقل سينه به سينه مردم و اسطوره هاي تاريخي»

نگاه كنيد:

سوره هود آيه ۴۹ ( درباره داستان طوفان نوح )
اين از اخبار غيبي است كه بر تو وحي مي كنيم . نه تو و نه قومت هيچكدام قبلاً از آن آگاهي نداشتيد .

سوره يوسف آيه ۱۰۳ ( درباره ماجراهاي يوسف و برادرانش )
اين از اخبار غيبي است كه بر تو وحي مي كنيم ، تو نزد آنها نبودي آنگاه كه قرعه كشي مي كردند تا كداميك كفالت مريم را به عهده بگيرند و آنگاه ( نيز ) كه با يكديگر در اين موضوع مخاصمه مي كردند.

سوره هود آيه ۱۰۰ ( درباره ماجراهاي فرعون و قومش )
اين از اخبار مردم شهرهاست كه « ما بر تو مي سرائيم ) برخي همچنان بر پا و برخي از صحنه هستي درو شده اند .

به طور كلي قرآن همه قصص انبياء را « كلام خدا » و ذكر و ياد آوري مستقيم او بر رسول ناميده ( طه ۹۹) و آنها را « قصص الحق » يعني ماجراهاي تحقق يافته و راستين ، نه سمبليك و اسطوره اي شمرده است.

خداوند از اين كه پيامبر با حسن نيت و خوش بيني ذاتي خود همواره اجازه خواستن منافقان براي ترك جبهه به بهانه هاي مختلف را رخصت مي داد و حكمت و ضرورت «نه گفتن» را بعضاً ناديده گرفته بود ، او را « مشمول عفو خدا » مي شمارد:

توبه ۴۳ – خدا تورا ببخشد ! چرا به آنها اجازه دادي . . . (عَفَا اللّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ. . . )

جناب دكتر ، اگر « پيامبر آفريننده و توليد كننده وحي است » ، چگونه مي توان دلائل روشن و تهديدهاي بسيار شديد ذيل را ناديده گرفت:

حاقه ۳۸ تا ۴۹
«سوگند به همه آنچه مي بينيد و همه آنچه نمي بينيدكه اين قرآن قطعاً سخن رسول گرامي (جبرئيل ) (۱۵) است و سروده هاي يك شاعر نيست ، ولي اندكي باور مي كنند ! گفتار يك كاهن هم نيست ، هرچند اندكي پند مي پذيرند، بلكه نازل شده اي از جانب رب العالمين است . اگر او ( پيامبر ) سخناني بر ما بسته بود، قطعاً او را به چنگ قدرت مي گرفتيم ، آنگاه شاهرگش را قطع مي كرديم ، در حاليكه هيچيك از شما قادر به دفاع از او نبود.»


همچنين : اسراء ۷۳ و ۷۴
« نزديك بود از آن چه بر تو وحي كرديم غافلت كنند كه غير آن را به ما نسبت دهي ، تا در اين صورت تورا به دوستي گيرند، و اگر تو را ثبات قدم نبخشيده بوديم ، نزديك بود اندكي به آنان متمايل شوي .در اين صورت تو را دو چندان در حيات دنيا و دو چندان پس از مرگ مي چشانديم و در برابر ما هيچ ياوري براي خود نمي يافتي.»
 

پيامبرى و شاعرى

جنابعالي با استفاده از استعاره شعر براي تبيين مسئله وحي آورده ايد:

وحي « الهام » است. اين همان تجربه اي است كه شاعران و عارفان دارند. . . وحي بالاترين درجه شعر است ، شعر ابزاري است معرفتي . . . شاعر احساس مي كند منبعي خارجي به او الهام مي كند . . . شاعر مي تواند افق هاي تازه اي را به روي مردم بگشايد.

بنده مطلقاً منكر وجوه مثبت شعر و ادب و انواع هنرها در تلطيف روح انساني و تقويت اهداف آرماني آدمي نيستم ، و نيز ميدانم كه كاربرد و مدعاي شعر امروز با آنچه در روزگار جاهليت مرسوم بود بعضاً متفاوت است ، با اين حال از آن جائي كه شناسائي وحي از طريق استعاره شاعري را در تعارض با اصرار جدي قرآن در تفكيك اين دو مقوله مي يابم ، بيم دارم كه چنين تمثيل و تشبيه و استعاراتي محتواي خدائي وحي را در سطح ذهن پردازي هاي بشري نازل كند.

جنابعالي بهتر مي دانيد كه « شاعري » اتهامي بوده است كه منكرين پيامبر عليه او به كار مي بردند و قرآن اصرار داشته تصريح نمايد:

« پيامبر را شعر نياموخته ايم و ( شاعري ) شايسته او هم نيست ، آن ( چه عرضه كرده ) جز يادآوري و خواندني روشنگري نيست . تا هر آن كس را كه زنده است از خطرات هشدار دهد و گفتار را درباره ناسپاسان تحقق بخشد » ( ياسين ۶۹ )

شما شعر را در كنار علم و فلسفه ابزاري معرفتي تلقي كرده ايد ، كه از منبعي خارجي به شاعر الهام مي شود. امّا قرآن اين منبع را اوهام و خيالات و ذهنيات دور از عمل مي نامد كه موجب سرگرداني در وادي هاي بي مسئوليتي و دل خوشي به خيال پردازي هاي سرگرم كننده مي شود ، البته با استثناء شمردن كسانيكه هنر خود را در خدمت دفاع از محرومين و ظلم ستيزي قرار مي دهند:

سوره شعراء آيه ۲۲۴
شاعران را رهروان گمراهي ( نه رشد ) پيروي مي كنند، آيا نمي بيني كه در هر صحراي سخن سرگردانند و سخناني (به مبالغه) مي گويند كه به آن عمل نمي كنند؟

اگر شاعراني همچون سعدي و حافظ و مولوي و امثال آنها در سرزمين هاي ديگر سخناني نغز و نكته آموز گفته اند ، يا از منبعي الهي الهام گرفته و به « حبل الله » چنگ زده اند و يا به حبلي از مردم ( حبل الناس ) و حمايت از آنها در برابر ستمگران آويخته اند. وغير از آنها تاريخ ما ليست بلندي از شاعران مديحه سراي دربارى را نيز كه صله بگير سلاطين و سرپوش ستم كاريهاي آنها بودند پيش رو دارد.
 

وحى، مكانيسمى عام

جنابعالي در تبيين خود از مسئله وحي و با نقد ديدگاه سنتي ، در واقع دو نظريه مخالف را به سادگي تعريف كرده ايد:

۱- ديدگاه سنتي ، كه قرآن را به تمامه كلام خدا ، مصون از خطا ، و پيامبر را همچون ضبط صوت تكرار كننده الهامات مي داند .
۲- ديدگاه نو گرايان ، كه قرآن را كلام پيامبر، و در مسائل اين جهاني و جامعه انساني خطا پذير و قابل نقد مي داند.

اين قلم را گمان بر اين است كه ضمير به كاربرده شده در مكانيسم وحي، چه بسا راهنماي مفيدي براي نزديك شدن به فهم مسئله و رسيدن به تلفيقي از اين دو تلقي باشد و به خواست خدا برخي سوء تفاهم ها را مرتفع سازد .

توضيح آنكه خداوند در قرآن افعال خود را گاهي با ضمير « من » ( اني ، انا ، و . . . ) مطرح كرده است (۱۶) و گاهي هم با ضمير « ما » ( انّا ، نحن و . . . ) (۱۷) و عجيب اينكه مسئله وحي را ، به غير از يك استثناء (۱۸) ، همواره ( ۳۳ مرتبه ) با ضمير متكلم مع الغير ( ما ) عنوان كرده است ! (۱۹) مثل : اوحينا ( ما وحي كرديم ) ، نوحي ( ما وحي مي كنيم ) ، نوحيه ، نوحيها ، وحينا ( وحي ما ) .

براستي چه تفاوتي ميان « منِ » خدا با « ماي ِ» او در مكانيسم وحي وجود دارد و چرا مسئله وحي را مربوط به « ما » شمرده است ؟! اين ما چه كسي يا چه كساني هستند؟!
در مثالي ساده شايد بتوانيم به فهم مسأله نزديك شويم ، وقتي مدير مدرسه اي اعلام مي كند « ما » امسال يكصد نفر در دانشگاه قبولي داديم ، هيچكس فكر نمي كند كه اين موفقيت با دخالت شخصي و پارتي بازي شخص مدير حاصل شده است ، بلكه بديهي مي داند كه عملكرد مديران ، معلمان و كاركنان مدرسه تحت سرپرستي و برنامه ريزي مدير از يكطرف ، و همت و تلاش قبول شدگان از طرف ديگر اين پيروزي را بار آورده است.

در مدرسه هستي نيز پيامبران و اولياء الهي شاگردان ممتازي هستند كه توفيق ورود به دانشگاه سعادت و رضايت رب را پيدا مي كنند، با اين تفاوت كه نقش مدير در مدارس دنيائي محدود و معين و عاملي در كنار عوامل ديگر است و نقش «رب العالمين» مطلق و همه جانبه و مولد و موجد بقيه عوامل مي باشد.

جنابعالي با دخالت دادن احساسات و احوالات روحي پيامبر و حتي تأثير شاد و طربناك يا ملول و محزون بودن او در متن اين كتاب ، در حقيقت قرآن را به دو بخش خدائي (مربوط به خدا شناسي، آخرت و اخلاقيات) و بخش تاريخ و اجتماعيات و . . . كه ابطال پذير و در معرض خطا هستند تقسيم كرده ايد !؟ و پيامبر را شاگرد اولي شمرده ايد كه تنها بعضي از نظريات مدير مدرسه هستي را منتقل كرده است.

از آن جائي كه در مكانيسم وحي ، ضمير « ما » ، نقش پروردگار ( مشيت حكيمانه هدايت و رحمت او ) را در به كار انداختن انرژي ها و عوامل وحي ( جبرئيل امين ) نشان مي دهد، و شخص رسول جزئي از ضمير « ما » و ميوه و محصول اين فرآيند است ، اين جزء كه « امانت دار » پيام و مأمور ابلاغ آن به مردم است، نمي تواند حامل بخشي از پيام بوده و بخشي ديگر را « به زباني كه خود مي داند ، و به سبكي كه خود به آن اشراف دارد ، و با تصوير و دانشي كه خود در اختيار دارد منتقل نمايد.»

اگر شاگرد اول مدرسه هستي ، نقش كاملاً مشابه بقيه شاگردان (در مدارس دنيائي) پس از خاتمه تحصيلات داشت ، اشكالي پديد نمي آورد كه به راه خود برود ، اما از آنجا كه حامل امانتِ « نبوت » و آگاهي بخشي به ديگران شده ، منطقاً نمي تواند تعاليمش مخلوطي از «جنبه هاي كاملاً بشرى» و محصول طربناكي يا تلخكامي او از يك طرف و «جنبه هاي الهي» از طرف ديگر باشد.
 

«مـن ِ» محمّد در تسخير «وحى» الهى (۲۰)

آيا دين و كتاب الهي محصول تراوشات ذهني خّلاق پيامبر است ،كه پس از جستجوها و تجربياتي طولاني و تفكرات و تلاش هائي در حل معضلات اجتماعي ، تحت تاثير الهامات الهي به تدريج شكل گرفته است؟
آيا منشأ و محور و مقصود اصلي ، شخص پيامبر است و او آفريننده وحي و قرآن است؟

چنين باورى تناقض صريح با برخي آيات قرآن كه مكانيسم دريافت وحي را صد در صد مستقل از تجربه و تلاش و حتي اراده رسول معرفي كرده است دارد. از جمله:

قيامت ۱۶ الي ۱۹
لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ. إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ. فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ .ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ
( اي رسول ، به هنگام دريافت وحي ) زبان خويش حركت مده تا بر ( خواندن ) آن شتاب كني . جمع كردن آن ( در حافظه تو ) و خواندنش بر ماست، پس همينكه ما خوانديم آن را دنبال ( تكرار ) كن ، پس از آن نيز بيانش بر ماست.

مرحوم علامه طباطبائي ( ره ) در تفسير الميزان ، اين توصيه را به عنوان جمله معترضه اي براي « رعايت ادب الهي براي پيش نيفتادن در خواندن وحي قبل از اتمام آن » تلقي كرده است ، مثل اينكه معلمي به شاگرد خود كه در حين درس سئوال مي كند ، مي گويد حرف نزن بگذار من سخنم تمام شود و اضافه كرده است :

« جمع كردن آنچه به تو وحي مي شود و پيوسته كردن اجزاء آن بيكديگر و قرائت آن بر تو به عهده ماست و هيچيك از اينها از ما فوت نمي شود تا تو عجله كني و قبل از خواندن ما آنرا بخواني . . . نخست آنرا در ذهن تو از فراموشي و دگرگون شدن حفظ نموده و سپس با زبانت براي مردم مي خوانيم و بيان مي كنيم.»

هرچند توضيحات مرحوم طباطبائي مستقل بودن وحي را از تلاش ذهني و حافظه و حواس و حتي زبان گيرنده آن نشان مي دهد ، با اين حال جمله « رعايت ادب الهي » و مثالي كه زده شده ، قياسي بشري به نظر مي رسد.

برداشت دقيق تر و فني تر و علمي تر از اين آيه را در تحليل « مالك بن نبي » نويسنده نو گراي ِ متفكر و مبارزِ بزرگِ الجزائري در كتاب « پديده قرآني » مي توان يافت كه مناقضات بين وحي قرآني و « من ِ» محمد يا استعداد و گرايش طبيعي او را با آنچه وي را در حالت پذيرندگي وحي قرار مي داد به روشني بيان كرده است:

« در آغاز رسالت ، هنگامي كه پيامبر خود را در حالت پذيرش وحي مي يافت ، طبيعتاً حافظه اش را به كار مي گرفت تا آيات را به تناسب وحي شدنشان حفظ نمايد. اين عمل ، يك رفتار غريزي و ماشيني بوده مثل هركس كه به ديگري گوش مي دارد و مي خواهد گفتار او را حفظ نمايد و به همين دليل گفتار را در دل خود تكرار مي نمايد. تكرار كردن ، در واقع ، اجراي يك عمل ذهني غريزي و فطري اساسي است . . .
اين عمل به طور طبيعي از خود « من » در هر مرحله اي از آگاهي باشد سرچشمه مي گيرد. . . آيه بالا دقيقاً در جهت عكس و بر خلاف رفتار طبيعي محمد نازل مي شود ، چه وي براي تكرار و حفظ كلماتي كه در فضاي ذهن او پديدار مي شوند و ذهن او را با طنين آهنگين خود، تحريك كرده و متمركز ساخته اند تا حدي اراده خود را آزاد گذارده است . . . و به اين دليل ، آيه قصد دارد كه در وجود محمد فعاليت آزادانه حافظه را – كه مكانيسم آن دقيقاً در « تكرار منع شده » است ، حذف نمايد. . . بدين ترتيب ، آيه باز هم فراتر مي رود ، نه تنها قدرت اختيار و اراده انساني و تمايل موجود در محمد براي عمل ذهني غريزي ( حفظ آيات ) را ، بلكه حتي قانون رواني فعاليت « حافظه » را نيز در بر مي گيرد و منع مي نمايد . . . تضاد دوگانه اين آيه با تمايل طبيعي محمد و با قانون كلي حافظه ، به نحوي خاص غرابت و شگفت انگيزي پديده اي را مطرح مي سازد كه بدين ترتيب ، در زمينه اي مطلق و مستقل از عوامل مؤثر رواني و زماني جايگزين مي گردد، در نتيجه ، اين تضاد دوگانه ، ويژگي ماورائي و مطلق پديده قرآن را مشخص مي نمايد.» (۲۱)

پديده فوق شبيه نوشتن متني عالمانه به دست فردي عامي و بي سواد است كه به عنوان « مديوم » تحت تأثير هيپنوتيزم و القاي رواني در حالت خواب قرار گرفته باشد، يا كسي كه با چشمان بسته نيمه هاي شب از بستر خارج شده و مسيري مشخص را به راحتي طي كرده باشد. (۲۲) در اين مورد گوئي اندام و اعضاء و جوارح او در اختيار نيروئي بيروني است و به اراده او حركت مي كند. آيا مي توان گفت پيامبر در اخذ و انتقال وحي شبيه دستگاههاي ضبط و پخش عمل كرده است؟

ما هر قدر ذهن پيامبر را پاك و خالص و حافظه او را نيرومند و خطا پذير تصور كنيم ، نمي توانيم نسبي بودن ظرفيت درك و فهم انسان و تأثير زمينه هاي تجربي و تربيتي او را در آنچه مي فهمد ناديده بگيريم. در اين صورت جريان وحي همچون آب خالصي كه از منشآ جوشش و جريان خود به تدريج رنگ و رسوب بستر را مي گيرد ، سخنان پيامبر تلقي او از كلام الهي و درك و فهمي نسبي ، با توجه به امي بودن آن رسول ، محسوب مي گشت ، نه عين كلام الهي و آنچه براي هدايت بشر تا آخرت نازل شده است.
 

شكيب نه شتاب:

طه ۱۱۴
فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا
پس خداوندِ پادشاهِ حقِ برتر و بالاتر است و تو به خواندن ( آنچه بر تو وحي مي شود ) قبل از اتمام آن شتاب مكن و بگو پروردگارا علم مرا بيفزاي.

اين آيه نيز همچون آيه ۱۱۶ سوره قيامت رسول را از شتاب براي خواندن آنچه بر او الهام مي شود ، قبل از انقضاي وحي ، باز مي دارد و انگيزه اش را براي علم بيشتر افزايش مي دهد.
آيا چنين توصيه اي اگر محتواي وحي محصول تراوشات فكري و تجربه و تفكر و تلاش هاي سياسي اجتماعي پيامبر بود معنائي داشت؟

كدام منطق ممانعت از شتاب و شكوفائي ذهن خلاق و جرقه هاي جستجو گرانه را مي پذيرند؟
در اين صورت ، مطالبِ علميِ فراوان قرآن را كه دور از ذهن معاصرين پيامبر بوده است ، چگونه مي توان توجيه كرد؟

به قول « موريس بوكاي » پزشك عاليقدر فرانسوى:

« نمي توان پذيرفت كه بسياري از مطالب قرآني كه جنبه علمي دارند ، با توجه به درجه آگاهي و معلومات در زمان محمد(ص ) اثر يك انسان باشد. . . بدين ترتيب كاملاً معقول و صحيح است كه نه تنها قرآن را به عنوان يك وحي بپذيريم ، بلكه حتي به اصالت تضمين شده اي كه عرضه مي دارد، و وجود قضاياي علمي كه پس از تحقيق در زمان ما به عنوان يك شكست براي فرضيات بشري تلقي مي شود، براي « وحي قرآني » نيز مكاني كاملاً ممتاز قائل شويم.»
 

مكانيسم محافظت كننده از وحى ( در برابر عوامل بيروني و دروني ذهن پيامبر )

سوره جن ۲۶ تا ۲۸
عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا .
إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا .
لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيْءٍ عَدَدًا .

( خداوند ) ، دانايِ پنهاني هاي عالم است و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمي سازد.
مگر رسولي را كه پسنديده باشد ، ( در اين صورت حتماً ) رصدي ( نيروي نگهبان و مراقبي ) از پيش رو و پشت سر ( مسير بين گيرنده وحي تا مردم و بين مبدأ وحي تا رسول ) داخلِ ( سيستم ) مي كند.
تا بداند ( اطمينان حاصل نمايد ) رسالت پروردگارشان ( انتقال وحي به مردم را ) ابلاغ كرده اند يا نه ، خداوند به انچه در ( انديشه و دل ) آنان است ، احاطه كامل دارد و به شماره ( كميت ) هر چيز در عالم آگاه است.

از آيات فوق اجمالاً نتايج مهم زير استنباط مي شود:

۱- خداوند رصدي ( نيرو يا فرشته اي ) بر رسولان گيرنده وحي مي گمارد تا آنچه را بر آنان وحي مي شود ، بدون كم و كاست و دخالت ذهن و انديشه به مردم ابلاغ نمايند.
۲- اين رصد ، هم مسير ابلاغ به مردم را حفاظت مي كند و هم مسير مبدأ صدور تا گيرنده وحي ، يعني جبرئيل را (بين يديه و من خلفه )
۳-ظرفيت هاي ذهني گيرندگان وحي و ميزان معلومات و تجربيات زندگي آنها براي فرستنده وحي كاملاً آشكار است و او احاطه