

فقط يكى، بازرگان
از مسعود بهنود
اقتباس از
سايت مسعود
بهنود
۲ ژانويه ۲۰۰۸
تاريخ دویست ساله اخير ایران – قرن نوزده و
بیست میلادی - نام ها و یادها دارد از انقلابيون، رادیکال ها، جان باختگان
بر سر آرمان و قدرت، به قدرت رسیدگان با احساس رسالت تاريخی، زندان کشیده
های سرشار از اطمينان به نفس. اما نامداران مصلح و مصلحان اهل مدارا که
مجالی يافته و مقامی گرفته باشند ، به تعبیری، سه تن بیش تر نبوده اند:
امیرکبیر، دکتر مصدق و مهندس بازرگان.
اگر سه سالی را که میرزا تقی امیرنظام در ارز روم به چالش استخوان شکنی با
روس و عثمانی و بريتانيا، سه امپراتوری و قدرت بزرگ زمان مشغول بود برای
حفظ حقوق ایرانیان، مرحله ای برای آشنا شدن وی با فرهنگ اروپائی بدانیم، که
سخنی نه گزاف است، آن گاه می توان گفت هر سه مصلح تاريخ معاصر، شیوه عمل و
رفتار خود را از غربيان آموخته بودند. در شرق، این گونه انديشيدن نادر بود
و تدریس نمی شد. چنان که هنوز هم اگر دانشگاه ها استثنا شده باشند، در بیش
تر شرق، در خانه و خیابان و در زندگی، جوانان جز رادیکالی نمی آموزند. و
اگر استادانی باشند که اين ها بیاموزند،جز آن نصیب نمی برند که دکتر حسین
بشیریه برد.
چه عجب اگر که امیر و مصدق و بازرگان، تدبیر و درایت توام با نرمی و مدارا
را که آموخته بودند در عمل پای منافع ملی گذاشتند، و عجب نیست اگر هر سه با
غربی ها درگیر شدند – بیش از همه با بريتانيای استعماری و سلطه جو- . دومين
مشترکه بين این سه، در مشترکات مخالفان و رقیبانشان بود. در تراژدی پایان
کار امیرکبیر همزمان با ملاقات های سفیر بريتانيا با درباریان و پیام هائی
که بين سفارت و مهدعلیا - مادر مغرور شاه جوان - رد و بدل شد، متحجرانی
مانند حاج میرزا آغاسی و رادیکال هائی مانند میرزا آقاخان نوری اولين [و
شايد آخرين؟] رییس دولت ایرانی دارای تابعيت خارجی هم دست داشتند. در کار
نهضت ملی کردن نفت و دولت مصدق، ديگر چیزی در پرده نیست، باز تفاهم دو قطب
درباری و متحجر [و مخالفت های به غلط سیاست گذاری شده حزب توده، نماينده
صنف مترقی رادیکال] در کار بود.دولت ۲۷۵ روزه مهندس بازرگان هم از همین راه
رفت تا دوره ای تازه از زندگی مرد بزرگ آغاز شود. و بازرگان چکیده دانش همه
مصلحان ایرانی بود.
بازرگان هم قصه پرغصه قائم مقام می دانست که روزگاری پاسخ بدکاران را به
مردم تبریز چنین نوشته بود "اگر حضرات از آش و پلو سیر نشوند به جا، شما را
چه افتاده است که از زهد ریائی و نهم ملائی سیر نمی شوید. کتاب جهاد نوشته
شد نبوت خاصه به اثبات رسید. قیل و قال مدرسه دیگر بس است، یکچند نیز خدمت
معشوق و می کنید. اگر صدیک آن چه که با اهل صلاح حرف جهاد زدید با اهل سلاح
صرف جهاد شده بود امروز کافری نمی ماند که مجاهدی لازم آید"
او هم خوانده بود که با امیر مکر استعمار و خدعه تحجر چه کرد تا میرغضبان
همچنان که در ماجرای قائم مقام، نه رحمی به زاری زوجه اش از بنات سلطنت
کردند، و نه رعایتی به آن همه خدمت که کرده بود. این بار رگ امیر گشودند و
خون در پای سروهای فین جاری شد تا ایرانی ترین باغ مرکز ایران تا ابد
سوگوار بماند.
بازرگان ماجرای نهضت ملی و مصدق را هم به چشم دیده بود. از اتحاد متحجران و
رادیکال ها خبر داشت. اما پشتش به انقلابی بود که در عظمتش جهانی به شهادت
آمده بود. چنین بود که کوله بار تجربه و سال ها زندان را برداشت و چنان که
خود گفته است از کتاب خدا استخاره کرد و وارد میدان شد. شد اولین رییس دولت
بی شاه در صدها سال تاریخ ایران. انقلاب به نفس ضدسلطه ای که داشت، غم
دخالت بیگانه نداشت. پس روایت پایان کار مهندس بازرگان، تفاوت داشت با
پایان قائم مقام و امیر و مصدق. دیگر سفارتی در کار نبود. و هر چه بود همان
اتحاد دیرینه تحجر و رادیکالی بود.
اما دو تفاوت عمده سرنوشت بازرگان با امیر و مصدق. اول آن که بازرگان مجال
یافت تا بعد از پایان دولتش بنویسد و بگوید و خطاهای خود و دیگران را گواهی
دهد. و از این فرصت معلمانه بهره گرفت و انگار تکه هائی از سرنوشت را در
پیچ راه گذاشت تا آنان که به دنبال می آیند راه بدانند. اما تفاوت دوم آن
جا بود اگر جنازه قائم مقام در سکوت نگارستان، در گوشه باغ دفن شد، اگر تن
بی خون و سرد امیرکبیر را همسر و فرزندانش مجال نیافتند غسل دهند. اگر دکتر
مصدق را – وقتی نپذیرفت به خارج رود مبادا که بیرون از این خاک در بگذرد –
اذن آن ندادند تا جائی که می خواست دفن شود، و در حیاط همان خانه اش در
روستای احمد آباد دفن شد.
اگر درگذشت و این حادثه یک سطر خبر شد در روزنامه های وطن و نه بیش. زمانی
که مهندس بازرگان خرقه تهی کرد، که راهی است که همه می روند. چهارصد هزار
نفر، او را بدرقه کردند. و این بزرگ ترین بدرقه کسی بود که نه روحانی بود و
نه سیادت داشت. آن روز داریوش فروهر با پا دردی که داشت، به اصرار، تابوت
مهندس بازرگان بر دوش گرفته بود.
و در سکوت سردی که در تعظیم بر جنازه بازرگان همه را در برگرفته بود،
داریوش خان گفت بازرگان نادره ای بود که پاداش خود از مردمی گرفت که هرگز
به آنان دروغ نگفت. و مصلحت مردم را به چیزی نفروخت.
فروهر هی می گفت افسوس... و تا نگاه پرسانم را دید گفت کاری نکرده داشت
مهندس، یک آرزو به دلش ماند و آن آزادی امیرانتظام بود. به گفته فروهر
مهندس در لحظات آخر به جز این تمنائی از جهان نداشت. می خواست اعاده حیثیت
و آزادی امیرانتظام را هم دیده باشد
آنان که در زلزله های بزرگ بالاتر از شش در مقیاس ریشتر گرفتار شده اند می
گویند که در لحظه ای انگار زمين چهارجهت را گم می کند، گوئی خورشید نه که
از گرما می افتد که از بالا به زیر می آید، گم کرده مکمن ازلی. و اين شبيه
ترين مثال است به حال آدميان هنگام انقلاب. این واژه که گفتن و نوشتنش چنان
آسان می نمود که در شعرها و مقاله ها می گشت. وقتی فعليت گرفت از هیبت خود،
انقلابیون را هم ترساند.
به باورم مهندس مهدی بازرگان را اگر هيچ صفت ديگر نتوان داد، همين که در
روزهای بهمن سال ۵۷ تنها کسی بود، که در آن موج کین جوئی و خون خواهی، که
طاقت از همگان می ربود، او و تنها او بود که سخن از حقوق انسان ها، حقوق
زندانيان و حقوق متهممان می گفت، یگانه اش می کند. می توان گفت که چندان
محکم ایستاده بود که جهت گم نمی کرد.
در مدرسه علوی، از اولین لحظات روز بیستم بهمن، آرام آرام، تاريخ به وعده
گاه رسید. یک هفته ای بود که رهبر انقلاب آن جا بود و مردم تمام روز و شب
می آمدند و رقصی چنان میان آن میدان داشتند. بیعتی گویا بود برگرفته از سنت
های هزاران ساله. و چنین بود که به همان آهنگ که نظام پیشین فرو می ریخت و
به همان آهنگ که نظام تازه شکل می گرفت، از لای کاغد ها و پوشه ها بیرون می
زد، همه چیز وارد آن مدرسه می شد. مدرسه انگار کش می آمد و وسعت می گرفت.
در شهری که سال ها و سال ها گرفتن یک خط تلفن جز با دستوری از بالاترین ها
ممکن نبود، در یک روز چند سیم از سردیوارهای همسایه رسید و در یک شب بیست
خط تلفن اعتصابیون مخابرات رساندند. و چنین بود که روز بیست و دومم از
بامداد مردمی مسلح می رسیدند و کسی را دست بسته یا باز، نشانده بر ترک
موتورسیکلت یا بالای وانت، و یا نهان کرده عقب ماشینی آوردند که امیری است
از ارتش شاهنشاهی یا وزیر، عضوی از دربار یا ساواک. این ها ابتدا در یک
کلاس در طبقه همکف جا شدند. در این حال رهبر انقلاب در طبقه دوم در اتاق
معاون مدرسه نشسته بود روی قالیچه کوچکی، در اتاق های دیگر جلسات برپا می
شد. در یک اتاق صحبت از آینده ارتش بود و در اتاق دیگر سخن از سیستم آموزشی
جانشین. جائی از قضاییه گفتگو می شد. آوردن اسلحه را به مدرسه از دو سه شب
قبل منع کرده بودند، اما چه کس می توانست جلوگیری کند از کسی که از قم تانک
آورده بود و در میدان شوش گرفتار شده بود و حالا اصرار داشت که رهبر انقلاب
سوار بر آن شوند راهی زیارت حضرت معصومه. خواست ها و برنامه ها تمامی
نداشت.
در همین حال وانت ها می رسید و بار می آورد. به سرعتی واژه "مصادره" کشف
شد. کسی را نگاهی به ارزش مادی اموالی نبود که می آمد و یکی تحویل می گرفت،
به چند دقیقه انباری مدرسه علوی پر شد. حیاط پشت به این کار اختصاص داده
شد. ولی مگر تا کجا می شد این ها را روی هم تلنبار کرد. پس یکی با صدای
بلند فریاد زنان بود: اموال مصادره ای رانیاورید. جا نداریم. بماند تا
تکلیفشان را روشن کنند آقا. در این لحظه صندلی های طلائی. تابلوهای گونه
گون از اصل پیکاسو تا باسمه ناشیانه از ون گوک و رافائل. در کوچه باريک
نهاده شد.
تا غروب روز، هشت تائی شعبان جعفری در مدرسه بود، همه با ریش توپی و قوی
اندام کت بسته، برخی سپید مو و پهلوان مسلک. صدای حاج مهدی عراقی در
بلندگوی دستی پیچید که می گفت نه شعبان جعفری و نه اردشیر زاهدی نیارین...
همان شبانه معلوم شد که فقط تهرانی ها نیستند بلکه از شهرستان ها هم مردم
دارند اموال و دارائی های درباریان و به قول آن روزها طاغوتیان را به سمت
همین مدرسه می آورند.
آن مدرسه که تا دو روز قبل تنها صدای درس و معلم از آن به گوش حاج موسائی
می رسید که خانه اش درهمسايگی بود، از روز یازده بهمن شده بود مرکز و ملجا
و مامن انقلاب. و می خواستند همه دار و ندار کشور را در آن جا دهند
امیدواران خوش خیال. از همین جا شايد بتوان دريافت که انقلاب چقدر احساساتی
بود و چقدر خوش خیال. شبش دیگر جائی و هیچ سوراخی خالی و مخلا نمانده بود،
احمد آقا و آشیخ علی اکبر رفسنجانی رفته بودند پشت بام برای حرف هائی که
داشتند. نمی دانستند که از کوچه دیده می شوند تا زمانی که مردم از کوچه
صدایشان کردند. و این همان پشت بام بود که فردایش اولین اعدام انقلابی در
چهارگوشه آن به اجرا در آمد.
در چنین فضائی و در چنین دنیائی تنها یکی بود که چون طرح های انقلابی که از
در و دیوار می جوشید، اوج می گرفت، اعدادش فزونی می یافت، و میدان عملش
گسترده می شد، با همه قدرتش می گفت حقوق این ها چه می شود. انگار یکی بود
که وقتی همه از "حقوق جمع" می گفتند و آن را در انقلاب می دیدند، انسان را
در نظر داشت و سرنوشت و حقوق شریف ترین مخلوق خدا از نظرش محو نمی شد.